تبليغاتX
:::No MoRe T3ArZzZ To CrY:::

:::No MoRe T3ArZzZ To CrY:::

I died in my dreams....got lost in the darkness

 

...باشد که رستگار شویم...

به دلیل حجم زیاد صفحه از این به بعد فقط پست آخر رو میتونید تو صفحه اصلی بخونید و برای خواندن پست های گذشته 3o Day از جدول زیر استفاده کنید.

روز اول

مشاهده پست

روز دوم

مشاهده پست

روز سوم

مشاهده پست

روز چهارم

مشاهده پست

روز پنجم

مشاهده پست

 

+ نوشته شده در  2008/12/5ساعت 16:27  توسط Cursed Ghost 

۳۱. Pleasure delay

 این اصطلاح Pleasure delay رو تو فیلم Vanilla Sky شنیدم. شاید این 2 تا کلمه بهترین توصیف شخصیتی از من بود. بسیار شیفته این ترکیب شدم.

ذاتا اشاره به انسان هایی داره که بیشترین لذت رو نه در رسیدن به خود لذت بلکه تو مسیر رسیدن به اون کسب میکنن و ذاتا لذت زودرس تاثیر چندانی در ارضای درونشون نداره. این لذت گستره بزرگی از لذت نوشتن تا لذت جنسی داره... شاید این تنها نکته مثبت کُند انجام دادن کارها باشه .. مثل حسی که این قدر تو درونت نگهش میداری تا به بلوغ کامل برسه و بعد ظهور پیدا کنه... مثل موقعی که یه کم تشنگی رو اینقدر نگهش میداری تا تبدیل به یه عطش بزرگ بشه و بعد آب رو با اون عطش میخوری نه با اون تشنگی اولیه ... اگه از این دست آدما هستید باید بگم لذت عمیقتری رو از انسان های عادی میبرید هر چند از نظر کمیت خیلی از اونها عقبترید. 

 -----------------------------------------------------------

۳۲. جاده آسفالت

 ایدئولوژی رو تعریف کنید !؟

من : ایدئولوژی یعنی یه روز صبح همه مردم دنیا رو به صف کنی و مغز همه رو از تو سرشون بکشی بیرون. همه رو بریزی تو یه مخلوط کن بزرگ و کلی بهش چاشنی ، هدایت کننده ، محدود کننده، ترساننده ، حماقت و ... اضافه کنی و بعدش کلید روشن رو فشار بدی. محلول حاصل ایدئولوژی نامیده میشود!

و بعدش با یه یه سرنگ بزرگ محلول حاصل رو بار دیگه تو مغز تمام بشریت تزریق کنی ! مغز جدید بین تمام بشریت به یک شیوه کار خواهد کرد و اونها رو محدود در فکر کردن و ترساننده از قوانین خواهد ساخت به طوری که تفکر تزریقی اونها رو ارضا خواهد کرد و مثل گله گوسفندان میتونن از یک راه و از یک نفر و از چهارچوب قوانین برای سعادت ابدی و ازلی پیروی کنند!

 + من هنوزم نمیفهمم چه طور میشه واسه بشری که حتی 2 تاشونو نمیشه پیدا کرد که اثر انگشتاشون مثل هم باشه یه ایدئولوژی واحد٫ یه طرز فکر واحد رو به عنوان راه سعادت واسه همشون تعریف کرد و بهشون گفت که هر چیزی خارج از این چهار چوب خطا گناه حرام و باطل هستش! (منظورم در مورد تمام ایدئولوژی های الهی و غیر الهی و سیاسی و اجتماعی میباشد) .

من به طور کل به وجود یک ذات یکسان بین کل بشریت اعتقاد ندارم چون حتی نمیشه یه دونه خصوصیت روحی مشترک پیدا کرد که در کل بشریت یکسان باشه! من هنوزم منظور ایدئولوژی واحد و تنها راه سعادت رو در قالب چهارچوب های خاص نمیفهمم!

پ.ن. 1 : نفهم خودتی!

پ.ن. 2 : مذهب نمود کامل یک ایدئولوژی جامع میباشد!

پ.ن. 3 : من همچنین فکر میکنم ایدئولوژی ذاتا واسه آدمایی با IQ های پایین ساخته شده!

پ.ن. 4 : میدونید الان در مورد تفکرات ایدئولوژیک مد شده؟ "من به خدا  (یا صرفا یه موجود برتر) اعتقاد دارم ولی به مذهب نه!"  به نظرم اگه در آینده "ک.س شعر محض" به عنوان یک رشته مستقل دانشگاهی به رشته های موجود اضافه بشه این جمله میتونه به عنوان یه Course مستقل و تخصصی تدرس بشه! (آمین)

                                    -----------------------------------------------------------

۳۳. My Basic Rulez #1

 بعد از 4 سال فکر مداوم به این سوال که "بشر برای چی زندگی میکنه؟"  به این نتیجه انقلابی رسیدم!

بشر به طور کل به 5 دلیل زندگی میکنه!

1. آرامش

2. لذت

3. پول

4. قدرت

5. س.ک.س (یا برتری س.ک.س.ی!)

پ.ن. 1 : 4 سال از زندگی من سر درک این 5 تا به فااااااااک رفته ... 

هر چیزیو فکر کنی از خدا پرستی تا هرزه گری تا معصوم و پاک موندن تا کسب علم و حتی عشق تو همین 5 تا خلاصه میشه!

پ.ن. 2 : این همون باری بوده که رو دوش کوه ها گذاشتن و قبول نکرده؟ همین؟!!

پ.ن. 3 : 5 مورد بالا رو میشه به طور کل در 2 مورد (لذت و آرامش) خلاصه کرد.

پ.ن. 4 : هنوز این سوال که "بشر برای چی خلق شده؟" واسم مجهوله!

پ.ن. 5 : بین "علت خلقت" و "علت زیستن" بسیار فرق هستش!

 -----------------------------------------------------------

۳۴. My Basic Rulez #2

 سال ها به قوانین چنگ زدم ... فکر میکردم نقص فنی و منطقی که تو دنیا میدیدم رو باید در غلط بودن قوانین جستجو کرد. چرا این جوریه؟ چرا ؟ چرا؟ مگه خدا انسانو نمیشناخته؟ و هزاران سوالی که مغز منو کاملا از تو میتراشید و میخورد.

 بعد از ساعت ها نمودن مغزم ... به فاک دادن درسای دانشگاه و افسردگی که تا مغز استخوانم نفوذ کرده، بلاخره یه شب فهمیدم!

مشکل در قوانین نیست.. اونا مشکلی ندارن! مشکلی رو که من دنبالش میگردم باید تو قلب خلقت پیدا کرد .. تو مرکز چیزی که خمیر مایه گفته میشه.. شایدم تو تفکری که پشت خلقت بوده! خلقت موجودی که صرفا ساخته و تسلیم قوانینه ... نقص در مرکز خلقت اتفاق افتاده !

 The Basic Problem is Not In The Rulez … This Is The Creation !!!

 -----------------------------------------------------------

۳۵. ریاضی ۱ +  ریاضی ۲ + معادلات دیفرانسیل + آمار + گسسته

 پس از پاس کردن کلیه دروس بالا به یه فرمول عجیب رسیدم!

 در روابط دختر و پسر همراه با س..ک..س :

 + برای دختر ها  :

 جمع پول هایی   ÷   تعداد دفعات سکس   =    قیمت یک شب

که پسر خرج میکند       در طول دوستی        خوابیدن با اون دختر

 تبصره : پول = کادو ولنتاین + کادو عید + کادو تولد + کادو همین جوری + پول کافی شاپ و شام و ...  

* نتیجه : به عنوام یک پسر، اگه کسی پیدا بشه که حاظر باشه قیمت بیشتری بپردازه شما از لیست خارج می شید.. ( به اندازه موهای سرتون تو دورو برم دیدم!)

  + برای پسر ها :

برای پسر ها فرمول خاصی وجود نداره! یه دختر بلوند  قد بلند با لنز آبی و سینه های عمل کرده ببینه که حاظر به سکس باشه در جا خر میشه! 

 قیمت پسره میشه : جمع هزینه های اعماال جراحی سینه و فک و بینی و خرید لنز!( و البته اپلاسیون!)

*نتیجه : به عنوان یه دختر ، اگه دختری پیدا بشه که شرایط بالا رو داشته باشه شما به دو صورت حذف میشید :

الف : برای یک شب ( بدون اینکه شما بفهمید) با طرف میخوابه اما در اعماق قلبش شما رو دوست داره! ( آخه شما دوست دختر فابه شید!)  ( من به این هم میگم ک.س شعر محض!)

ب : شما کلا از لیست خارج میشوید! ( با سرعت باور نکردنی )

پ.ن. : روح های آزادی پیدا میشن که در قوانین بالا صدق نمیکنن و صرف دوست داشتن یا س.ک.س رو برای خود موجودیتش برقرار میکنن.موارد ذکر شده اندک و معدود میباشند!

 -----------------------------------------------------------

۳۶. نصیحت

 خواهش میکنم این یه دونه رو جدی بخونید! کاملا خشکو رسمی میگم!

 هرگز.. هیچ وقت و تحت هیچ شرایطی با دختری که در گذشته دوست پسری پول دار تر و یا خوشگل تر و یا با شرایط بهتری از شما داشته دوست نشدید ... حتی اگه اون دختر فرشته باشه و شما 1000 روز هم دوست باشید مطمئن باشید که تو بهترین شرایط تو روز 999 هم همه شب هایی که شما رو با اون مقایسه میکرده رو تو صورتتون بالا میاره و کلا در کل رابطه شما همیشه نفر دومید ... به عبارتی جنس دست دومید که تو بهترین شرایط باید خودتونو به نفر بالاتر از خودتون برسونید (شایدم نفرات بالاتر)! و هزاران بار در طول رابطه از میزانی  که اونا رو دوست دارید تا پولی که خرج میکنید تا قیافتون تا کمک های روحیتون ...همه و همه رو با اون مقایسشه میکنه یا به رو تون میاره یا همون طوری که گفتم جمع میکنه همه رو و به جا همه رو بالا میاره تو صورتتون!

 پ.ن. : اگه دختری هم باشه که هرگز این کارو نکنه یا شما اولین دوست پسرشید !!! یا هم انکه جزو  موارد معدود و استثنا میباشد!

پ.ن. ۲ : در مورد دخترا در این ضمینه چیزی نمیدونم و نظری ندارم.

 -----------------------------------------------------------

۳۷. رویای ایکاروس

 بعضی شبا نا آرومم.. احساس میکنم تمام سلول های بدنم رو استرسی بیهوده و بی پایاندر بر میگیره .. حقیقت اینه که تو بیداری هر چقدر قوی، مغرور و بینیاز خودتو نشون بدی ، شب میری زیر لحاف و پاهاتو تو شکمت جمع میکنی تمام افکارت و طرز فکرای مسخرت محو میشن ، اونجا تنها چیزی که حس میکنی قلبیه که مرده و خالیه و دلی که توش آشوبی از نا آرومی بر پاست و تو مجبوری حتی تو رختخواب پاهاتو از استرس تکون بدی!

تنها یه حس مشترکه که شب های این جوری دارم ...

دوس دارم  رگ های دستوم بکشم بیرون و تمام سیم های گیتارمو پاره کنم و جاش رگ های دستمو ببندم اون رو و فیششو بکنم تو امپیلی فایر و با Volume که روی Max _  تا صبح رویای ایکاروس مالمستین بزنم...

با سازی از جنس تن.. از جنس روحم... و جیغ های گیتاری که شبیه صدای این درون نا آرومه!

پ.ن. : کاشکی این قدر گشاد نبودم و گیتار یاد میگرفتم... یه وجب روشو خاک گرفته...

 -----------------------------------------------------------

۳۸. Silent Hills

 شاید این 6-7 روزی که ساعت ها توی Silent Hill 4 : The Room چرخیدم و وارد دنیاهای شدم که با روحم هم خونی شدیدی داشتن از بهترین روزای زندگیم بودن... ساعت هایی که تماما" خارج از تمام دنیاهای واقعی و انسان های واقعی و تو دنیاهایی شببیه اون چیزی که درونم میگذره و با تخیلاتم سازگاره گذشت...

گاهی تو فقط بازی میکنی .. گاهی همخونی فضاها به قدریه که روحت کاملا درگیر میشه و تو بار ها و بارها تو یه قالب مجازی تو دنیایی قدم میزنی که نیست اما دوست داری باشه... مثل یه حسرت سیری ناپذیر .. این از معدود بازی هایی بود که همچین حسی داشتم بهش.

 اگه قدرت تخیل بالایی دارید و از دنیاهای توهمی و مفاهیم انتزاعی اون هم در ژانر وحشت  لذت میبرید به هیچ وجه منالوجوه(!) این بازی رو از دست ندید.. سناریوی فوقالعاده همراه شخصیت پردازی عالی و از همه مهمتر موزیک عالی این مجموعه که کاری از (Akira Yamaoka) هستش و توهمات بدون مرز ... من جدا Fan Silent Hill شدم!

 Silent Hill 5: Home Coming  هم 3 هفته پیش release شد... تریلرش رو دیدم ... به نظرم که افتضاحه و قابل مقایسه با شماره های قبلی نیست ...  این امتحانای کوفتی تموم شه باید بریم سر وقتش ... اگه خوشم نیاد احتمالا 1-2-3 یا  Silent Hill: the Origins رو بگیرم بازی کنم!

 -----------------------------------------------------------

۳۹. چپ یا راست؟

 +   : آرش خیلی خستم!   دلم گرفته...

من : بخوابی درست میشه!

+   : نمیشه! میدونم نمیشه... خستم .

من : سکوت ( دارم پشت کامپیوتر Need 4 Speed بازی میکنم!)

 +  :دیروز اومدم از رو جدول بپرم خیلی بد خوردم زمین ، دستم درد میکنه ... چه دکتری باید برم آرشی ؟

من : متخصص دست و پا !

+   : بی شعور... جدی میگم ... به نظرت ... ( او همچنان حرف میزند!)

من : خیلی بی صدا و در کمال آرامش سیم تلفن رو از بیخ میکشم، گوشی رو میزارم رو تلفن و میرم    میخوابم!

P.s. 1 : She is bloody Pretty And Hot, But Her head is up in the clouds and she need to came back down to Earth ... And I will bring Her down !!!

p.s. 2 : I Am a Real Punisher These Days ! Specially About proud Girlz!

 -----------------------------------------------------------

۴۰. Declare Independence  (اعلام استقلال)

 

+ Artist : Bjork

+ Album : Volta

+ Track : Declare Independence

+ Genre : Alternative, Industrial rock

Declare independence!
Don't let them do that to you

Start your own currency !
Make your own stamp
Protect your language

Damn colonists
Ignore their patronizing
Tear off their blindfolds
Open their eyes

With a flag and a trumpet
Go to the top of your highest mountain!

Make your own flag!
Raise your flag!

Declare independence …

اعلام استقلال... شاید جایی که هر انسانی بانگ استقلال و خود محوری سر بده درست جایی که هر انسان یک کشور میشه با یک قانون خاص ، با یک پرچم منحصر به فرد ، با یک زبان مجزا .شاید بشری که کثرت محض به وحدتی درونی و آزاد میرسه و شاید نابودی مهار ناشدنی. این تفکر حداقل ارزش اینو داره که روز صبح تا شب بهش فکر کنید. که اگه این جوری میشد واقعا چه اتفاقی میفتاد؟

 ویدئوی این آهنگ شاهکاره.شاید یوسف اگه میدونست ای تا چه حد میتونه رو تمام روح من راه بره اینو بهم نمیداد.. منم باهاش موافقم ! این زن کاملا رواااانیه!

 + ویدئوی این آهنگ رو میتونید از اینجا ببینید و متن کامل این آهنگ رو از اینجا بخونید.

 -----------------------------------------------------------

۴۱. Null And Void (پوچ و خالی)

نمیدونم اسمشو چی بزارم.

 هر روز صبح وقتی با خستگی چشامو باز میکنم و خودمو روحمو به زور از رختخواب میکشم بیرون اولین کاری میکنم اینه که میرم جلو آینه ... دیگه از آینه فرار نمکنم. خودمو نگاه میکنم و سعی میکنم ببینم که آیا فرقی کردم... سعی میکنم روحمو حس کنم.. سعی میکنم.. اما هیچی حس نمیکنم.. کاملا فضای خالی چشم رو پشت چشام میبینم.

تمام انگیزه هام.. دردهام .. عشق هام و ...همشو.ن رفتن..

تمام روز سعی میکنم نستالوژیمو تحریک کنم. و گاهی حتی نمیتونم به یاد بیارم چه حسی داشتم...

تماما سعی میکنم روز های گذشته رو با همه احساساتشون بیارم تو ذهنم تا شاید درمانی واسه این روح مرده باشه... اما هیچی پیدا نمیکنم...

و روزها فقط با صدای موزیک تو گوشام میگذره...

و من فقط منتظر شب میمونم... یه تاریکی دیگه..یه کابوس دیگه و یه صبح دیگه...

مرگ همینه مگه نه؟

پ.ن. : این روزها که میبینمت حس میکنم نوستالوژی بر زندگی من حکمرانی میکنه...

  -----------------------------------------------------------

۴۲. Bottom Of My Soule

 : WALL-E

ساعت 1 و نیم شبه .. و همه چراغا خاموشه ... فقط نور مانیتوره که رو صورتم میفته. تنها تو خونه نشستم جلوی مانیتور... زانوهامو بغل کردم و دارم به شدت فشارشون میدم تو سینم ... مثل پر کردن جای یه بغل خالی ...  بغض تا پشت گلوم اومده و اشک تو چشام حلقه زده... احساس تنهایی رو تا اعماق وجودم حس میکنم.

فکرشم نمیکردم کاری که سنگین ترین Romance هایی که تو این سالها دیدم نتونستن باهام بکنن یه ربات کوچولو با دو تا چشم مهربون خنگ تونست بکنه. تکون دادن یه روح کاملا افسرده و مرده...

درست مثل شعله های آتیش تو سردترین شب سال واسه بیخانمانی که سرما رو با سرپنجه هاش حس کرده...

هیچ وقت فیلمی این جوری تنهاییمو بهم نشون نداده بود ... و شاید تنها لحظاتی بود که حس گرمای خوب یه "ایو"ا واسه خودت که اونم هیشکیو تو دنیا جز تو نداره و بتونی آزاد بودن رو باهاش تجربه کنی چقدر خوبه...

چقد عاشق بودن خوبه...حس میکنم...

بیخیال...

اینجا ما فقط یه روح مرده داریم .. همین ...

  Max Payne :

مکس پین یه فیلم تجاری بدون سیر روایی منسجم بود که تاکیدش ذاتا بر قهرمان داستان بود نه تعریف داستان. اما این یه دیالوگش (واسه من) به دیدین کل فیلم میرزید .. باید همچین تجربه ای داشته باشید تا حسش کنید دختره چی میگفت!

Natasha: Fine, What Was Her Name?

Max Payne : What are you Talking About ? Who?

Natasha : The Girl From the Boring Story That You Wanna Tell me

Natasha : The one that Ends With You Living Here. Very Sad…

Natasha : I Tell You What .Call Me By Her Name…

Natasha : That way you can Make Love to Her … Like Just She Never Left You..

              (Oh Max … I Miss You!)

من همیشه به روح هایی که چیزی واسه از دست دادن ندارن حسرت میخورم. این دیالوگ ها یکی از بهترین جاهایی بود که میشد حس جایی که پای نیاز وسط باشه تا چه حد میتونی بی مهابا باشی... چقدر مرز آزادی و هرزگی گاهی به هم نزدیکه!

آزادی..؟ .هرزگی...؟ من هیچ وقت نمیتونم این ۲ تارو از هم تشخیص بدم!

 -----------------------------------------------------------

۴۳. Insects

Ordinary peoples, they are Anywhere... like Insects...I Hate Them...


you can find them anywhere...wiggling in streets...taxi...TV...even in my mind
they born, grown up, going to colledge, finding a job, get married, bearing childrens, making family, get old, get sick and

And Finally They Will Die.

After their Burial everyone will Love them and call their name beneficently...certainly they was
and after fifty years later nobody cannot remember even their name and they will obscured like a bug crushed beneath a swatter

they think the same
they believe in the same
and this kind of idiocy is going on between their minds

i dont want to be an ordinary people
i prefer to be such of a bad guy who has difference but i never choice being a good ordinary person

never

 p.s. : I Am An Ordinary People Right Now … I Don’t Want Lose This Part…

 پ.ن. 2: اما من میدونم که تمام اینها  تلاشیست بی سرانجام! من  فقط سعی میکنم از زندگی عادی خودم تراژدی ، حماسه یا درام بسازم !

پ.ن. 3 :بمیر ... در حماقتی که موروثی ست!

 -----------------------------------------------------------

۴۴. Devaluation Value

 + : How can I prove that I am Your friend man? Hun?!

× : Let me Sleep With Your Girl Friend !

 پ.ن. : به قول پینک فلوید: "Now Life Devalues Day By Day" !

 -----------------------------------------------------------

۴۵. چهره های ماندگار

یکی: میخوام با این دختره دوس شم! ببینش! چه قدر قیافش مهربونه!

من : چه قد این قیافش آشنا بود... کجا دیدمش؟

یکی: حس خیلی خوبی بهم میده!

من :  آها. یادم اومد! شبیه betty Barson !

یکی: (با افتخار میگه!) آره قیافش شبیه خارجی هاس ! حالا betty Barson کیه؟

من : یه P.o.r.n  S.t.a.r معروف !

پ.ن.: جدا گاهی مردا موجودات احمقی میشن!

 -----------------------------------------------------------

۴۶. تفکرات انتحاری !

 گاهی شک میکنم من سنم بیشتره یا بابام؟

پ.ن. : فقط گاهی... چون تو بقیه موارد مطمئنم سن من بیشتره!

 -----------------------------------------------------------

۴۷. It Is Done!

 I Can See That Day From Now!

After 20000 years and when those 2 guys (God And Evil) Fucked up all the Humanity and there are millions Suffering In Hell And millions of Angels are Fucking In The Heaven...

On a Nice Spring night u will hear this Dialog:

Hello god! Its me! Satan! I Miss U And I Want To Speak with u…

And God Will Say : Ok Son, Its Cool … how are U doing! Let’s Take a walk … And They Will Forget all the Humanity those They Fucked up in Their Fucking Fight!

 Yes! I can Predicate That Day From Now!

 -----------------------------------------------------------

۴۸. No More Pain

 من از خاک متنفرم...

من از تمام قبر های خاکی و سنگ قبر های سخت و خشن و بی روح متنفرم...

 من از به زیر رفتن و تسلیم شدن متنفرم...

تن مرا از آتش ساخته اند ... از نعره های بی امان صاعقه ... وحشی و مهار ناشدنی ...

آتش  در میان خاک جایی ندارد...

وصیت میکتم آنگاه که چشم بر این دنیای بیهوده و سرد و عفن بستم ...

پیکر خسته ام را بر  بالای برج چوبی مشرف به بلندای آسمان بگذارید...

بر سازها با نوایی آرام و سنگین بدمید...

آی مردمان ترسوی  که چون سایه مرگ بر سر کسی میرسد از ترس رنگ از رخسارتان میگریزد و اشک ترس و حسرت بر چشم های سراسر فریبتان جاری میشود.. اشک و حسرت ها را برای نفر بعدی نگاه دارید...

 تنها سکوت کنید ... بشنوید و ببینید... که چگونه من در میان شعله ها برمیخیزم و طغیان میکنم ...

و ببینید که تولدی که با موسیقی آغاز شده بود امروز با نوایی از جهانی ناشناخته پایان میپذیرد... روح کوچکتان به لرزه در می آید.. میدانم... میبینم... میشنوم...

من شعله در شعله زبانه میکشم ...

از میان آتش نعره ها میشنوید... سر مست میشوم ...

شعله ها به آسمان زبانه میکشند ... و من پرواز میکنم...

تمام خاکستر  تنم را در طوفانی ترین شب سال بر بلندای بلندترین برج شهر بگاذرید...

باد مرا خوب میشناسد. ... دوستی ما اکنون کهنسال شده است ...

او در میان تنم خواهد پیچید...

و مرا با خود خواهد برد و در لابه لای جنگل ها و دشت ها خواهد پراکند...

و بر هر کجال که بروی مرا حس خواهی کرد...

و هر صبح دم که پروانه ها از شبنم گل ها مینوشند تنم را مزه مزه خواهند کرد ...

و من هزاران بار باز خواهم گشت و در میان خانه خواهم دوید ...

با صدای صاعقه بر مردمان خواهم غرید و در میان آتش ها زبانه خواهم کشید و همراه طوفان بر مردمان خواهم تاخت ...

و آزادی چقدر خوب است...

طوفان بزرگ نزدیک است.. مرا بر آن برج بلند چوبی بگذارید و آتش بیفروزید...

آتش زبانه میکشد و روح جاودانه پرواز میکند...

 -----------------------------------------------------------

۴۹. Zombie *

Jane Was A Primary School Teacher…

One Day she asked Little Cavin: What Do u Want to Do in the future cavin?

Cavin Said: I Want To Be A Zombie!

She Laugh and laugh And Leave the Class …

After Years… On That Cold Night When He Trapped In That Little House In The Middle Of The Jungle And When Finally That Zombie Broke The Window And Enter The House She Should Remember Those  Green Cold eyes … Little Cavin Did What he Want to Do… Those Green sad Cold Eyes Was the Last Things That She Saw before She Torn Apart!

 ترجمه:

 جین معلم دبستان بود...

یه روزی اون از کوین کوچولو پرسید میخوای تو آینده چی کار کنی؟

کوین گفت من میخوام یه zombie  بشم ...

اون خندید و خندید و از کلاس بیرون رفت …

سال ها بعد در اون شب سرد وقتی جین تو خونه کوچک وسط جنگل گیر افتاده بود  و بلاخره zombie شیشه اتاق رو شیکوندند و وارد شد جین باید اون چشم های سرد و سبز روبه یاد میآورد ... کوین کاری رو که میخواست بکنه رو کرده بود ...اون چشم های سرد و سبز و غمگین آخرین چیز هایی بودن که جین قبل از تیکه پاره شدن دیدشون !

 * Zombie: آدمخوار

پ.ن ۱: داستان نوشته خودمه!

پ.ن. ۲: بچه ها ... اونا ترسناک ، مرموز و قوی هستن .. بهتره بهشون گوش بدین ...

 -----------------------------------------------------------

۵۰. Embrace on the other side

 عمری را در جستجوی حقیقت سر کرد. در تاریکی ها خنجر آخته برکشید و بر هیچ حقیقت خود ساخته و دگر ساخته ای سر تعظیم فرود نیاورد... دوستان را در پس زمان جا گذاشت و چون یاوری نیافت تنها بر قلب تاریکی تاخت و فریب ها و دروغ ها را در هم درید و آنچه را از نیاکان به جا مانده بود شکت ... قلعه ها را نابود کرد معابد را در هم کوفت و پرستشگاه های مقدس و نامقدس را با خاک یکسان کرد ..

 اما چون آن دیگران معبدی نو نساخت و کیش جدید بر پا نکرد و ندایی سر نداد.. تاخت و تاخت .. بر سیاها که پایانی نداشت.. در جستجویی قطعه ای حقیقت ... در جستجوی خدایی کوچک اما واقعی..

و انگاه که تنها و تسلیم شده با شنلی خاک خورده و پاره بر پوچی زانو زد و  و درمانده مرگ را در بستر پذیرفت ... ندا آمد:

 تمام شد! چشم بند از چشم هایش بگشایید ...

و آنها چشم بندی از جنس پوست و خون را از چشمهایش گشودند...

و در شبی تاریک او را بی چشم بند در زمینی نا معلوم دفن کردند.. شاید که در دنیای دیگر حقیقت را بازیابد.. شاید که رستگار شود!

 فرشته ای دور از چشم خدا در گوشه ای آرام بر او گریست! آرام آرام....

P.S.: For  the Pain and The Sorrow … Caused By My Mistakes ... I Won`t Repent To an Immortal, Whom Is All To Blame!

 -----------------------------------------------------------

۵۱. تقدس عفن

 دخترم. هیچ انسانی تنها نیست ... یعنی تنهای تنها نیست .. میدونی کی باید خیلی احساس تنهایی کنی . موقعی که بری وسط میدون مرکزی شهر و لخت بشینی یه گوشه ... اگه بازم کسی نگات نکرد یا حتی نزدیکت نشد ان وقت شاید بشه گفت تنهایی.

در ضمن دخترم این تو خیلی تاریکه من درست نمیبینم اما فکر کنم  شما این سوتینتو یه سایز کوچیکتر بخری مشکلت حل بشه!

              ( از نصیحت های یک کشیش در اتاق اعتراف تاریک به دخترک تنهای گناهکار!)

 + آنها که در زندگی بر مذهب روشنفکرانه تکیه میزنند از مذهب خالص صحبت میکنند و مبلاغان مذهب را متهم میکنند به اینکه آنها ها مذهب را تحریف میکنند ( و در طول تاریخ هم کرده اند) وحا آنکه مذهب اصلی در دل این موجودیت کثیف چون گوهری پنهان شده است .

حال من به آنها میگویم که ابتدا این مذهب است که آنها را به انحراف میکشد و آنها با انحرافشان مذهب را به وادی انحراف میبرند... و حال بشریت چه به دنبال مذهب خالص برود و چه آنچه میبیند.. انحراف سر منزل مقصود خواهد بود...

 پ.ن. ۱ : اینجا آدما وسه پول نفس میبرن... اینجا حیوونا آدمارو قفس میکنن...

پ.ن. ۲ : من خوب میفهمم از غم ظاهرت ... که حتی شک داری به مریم باکره! ...

 -----------------------------------------------------------

۵۲. Broken Faith

 من هنوزم منظور این حرف رو که میگه :

 "آنچه برای خود میپسندی برای دیگران هم بپسند و آنچه برای خود نمیپسندی برای دیگران هم نپسند"

 نفهمیدم... یعنی مثلا اگه من خوشم میاد یکی بهم فحش بده یعنی باید را بیفتم تو شهر یه همه فحش بدم هیشکیم هیچی نگه!

 پ.ن ۱ : نه ، جدا جالبه ها !

پ.ن. ۲ : به استناد این جمله چه کارای باحالی میشه کرد !

 -----------------------------------------------------------

۵۳. توسعه اقتصادی !!!

 موزه آثار ملی – سال 1487

 

"فکر کنم اگه قیمت ها همین جوری بالا بمونه باید یه دستگاه پول شمار بخرم! "

 

+ قسمتی از دفتر خاطرات یک فاحشه، ساکن پایتخت!  متعلق به سال 1387 (دوره رونق اقتصادی با نفت بشکه ای 157 دلار ) در آن دوران همه در خوشی و نعمت زندگی میکردند!

 -----------------------------------------------------------

۵۴. خزعبلات

 اینو یه شب که مریض بودم و به شدت تب داشتم نوشتم:

 اگه یه روز عصر جمعه نشسته بودی پای تلوزیون و داشتی مسابقه میلان با رئال میدید و یهو وسط مسابقه داور از تو صفحه تلوزیون اومد بیرون و با چوب گلفی که از تو شلوارکش کشید بیرون زد تو تخمات و کل ورزشکاه از تو تلوزیون قهقه زدن و بهت خندیدن شک نکن که داری خواب میبینی و احتمالا یه کتاب از کتابخونه بغل تخت صاف افتاده رو تخمت! اینا همش احتمالش هست! گفتم آمادگیشو داشته باشی!

 -----------------------------------------------------------

۵۵. بنگاه های زودبازده!

 .:: مژده                                                     مژده ::.

 ایا از گشادی رنج میبرید؟

 آیا وسعت باسن ، شما را از انجام هر کاری باز میدارد؟

 ایا از روش های سنتی درمان گشادی (شامل بخیه زدن – کتک خوردن و ..) خسته شدید؟

 رنج های شما به پایان رسیده.. درمان قطعی گشادی با لیزر ... 100 درصد تضمینی!

 

پ.ن. ۱ : یه همچین چیزی باید باشه نه؟! زود بازده؟!

پ.ن. ۲ : محمود!!! جون مادرت بسه!

 -----------------------------------------------------------

۵۶. سراشیبی !

 درست مثل دفعه اولی میمونه که اسکیت های نو رولیم رو بالای اون سر پایینی پارک ملت پوشیدم و خودشون راه افتادن! تنها کاری که میتونستم بکنم این بود که زمین نخورم.. مهم نبود کجا میرم یا چی میشه.. فقط میخواستم زنده بمنونم!

الانم همینه! این روزام خودش راه افتاده ... ومیره.. مهم نیست کجا.. مهم نیست تا کی.. مهم اینه که فقط میره و تنها هدف من زمین نخوردنه....

 پ.ن. : یادمه آخرشم با سرعت وحشتناکی رو آسفالت ولو شدم و همه جام به فاک رفت!

 -----------------------------------------------------------

۵۷. Thin Line Between Pleasure And Pain

 داخلی – روز – مهد کودک

 فرشته جون : خانم صابری من فکر مکینم شما باید تو تربیت سعید جان یه تجدید نظری بکنید!

خانم صابری: چطور مگه...!؟ شیطونی میکنه؟!

فرشته جون: شیطونی که نه ولی امروز تو اتاق بازی همه بچه ها داشتن با اسباب بازی هاشون بازی میکردن سعید جون یه عروسک برداشته بود و داشت عروسک رو  م.ی.ک.ر.د!!!! 

خانم صابری: وااااای نه! فک کنم پریشب که منو باباش مشغول بودیم خوابش نبرده بوده !

 پ.ن. 1 : اینو همین جوری ننوشتم! چون چند تا آدم دیدم که به شدت از این قضیه رنج میبردن گفتم بد نیست دقت کنید.روانکاو ها میگن اثر سوء و مخربی که شنیدن هر بار صدای اعمال خیر پدر و مادر بر بچه داره برابر با 12 بار تجاوز جنسی به کودک مورد نظر میباشد.. این از اون چیزای که وقتی پدر یا مادر شدید حواستون خیلی بهش باشه..میتونه کل شخصیت یک انسان رو در طول حیاتش  به فاک بده! (دیدم که میگم!)

پ.ن. 2 : این از معدود درد هایی که تو زندگی دوست ندارم درکش کنم... و خوشحالم که نمیکنم.

پ.ن. 3 : برای خانم و آقای صابری:  ای تف تو گور جفتتون! بی شعور های نفهم!  ( در مورد تمام پدر و مادر های گاو مشابه هم صدق میکنه!)

 -----------------------------------------------------------

۵۸. تنبیه بدنی!

 این استادایی که میگن ما دانشجو رو نمیندازیم.. خودش درس نمیخونه میفته رو باید بگیری یه دست کامل ترتیبشونو بدی بعد بگی: من ... که! خودت ... !

 پ.ن 1 : استادای محترم برید خداتونو شکر کنید من درس مرس نمیفتم!

پ.ن. 2 : جاهای خالی رو با فعل هایی از مصدر "کردن" و "دادن" پر کنید!

پ.ن. 3 : عفت کلام اینجا بیداد میکنه!

 -----------------------------------------------------------

۵۹. ترس!

  + ترس 1 : ترس های بزرگسالی

ترس گاهی میتونه استخوناتو خورد کنه... ترس های اساسی .. ترس های که بنیانت زیر و رو میکنه. بدون شک بزرگترین ترس من تو زندگی اینه که یه روز که به خودم توآینه نگاه میکنم دقیقا تبدیل شده باشم به موجودی که تو روزهای خیلی دور ازش متنفر بودم یا از تبدیل شدن به اون میترسیدم... این ترس گاهی تا صبح خوابو ازم میگیره...

و گاهی این نشانه ها از همیشه نزدیک تر میشن.. و تو میتونی نفس های هیولایی رو ازش میترسی روی گردنت حس کنی... هیولیی که خودتی...

و من حس میکنم.. هر روز بیشتر از روز قبل ... من دارم تبدیل میشم...

 + ترس 2 : ترس های کودکی

 یکی: من بچه که بودم یه پیرمرد بود تو کوچمون ، ازش خیلی میترسیدم...!

من : ترس؟ فرک کنم نمیدونی ترس چیه ، بذار توضیح بدم. ترس یعنی  .. خونه تنها باشی.. بری تو حموم و  آب بزنی به صورتت و قتی صورتتو میاری بالا تا تو آینه خودتو ببینی ، ببینی یه دختر با چشای سفید وموهای مشکی بلند تا قوزک پاش درست پشت سرت واستاده و دست داره تو جشات نگاه میکنه!

 دیروز دیدمش.. تا منو دید بد و بیراه گفت...میگفت یه هفتس که دیگه شبا جلو آینه نمیره!

حالا خوبه نگفتم موقعی که میری WC  ممکنه یه دست از اون تو بیاد بیرون و ...  

والا تا الان یه هفته ای میشد که WC نرفته بود!

 پ.ن. ۱ : فیلم  Mirrors رو حتما ببینید! پایانش عالی بود!

پ.ن. ۲ : من از این قضیه دست و دستشویی بچه که بودم خیلی میترسیدم!

 + ترس 3 : ترس های شبانه

 ما 5 نفر بودیم که تو یه دنیای وحشتناک گیر کرده بودیم و وقتی بلاخره تو اون خونه که پر از موجودات وحشتناک بود به یه اتاق امن رسیدیم یه بچه معصوم وسط اتاق واستاده بود.. تا منو دید تو چشام نگاه کرد و آتیش گرفت و همین جوری که جیغ میزد شروع کرد به خزیدن رو زمین و من به بقیه گفتم برید ... اون با من کار داره و شروع کردم ورد های عجیبی رو به زبون ناشناخته خوندن و اون بیشتر جیغ میزد ... و من همچنان بلند تو بلند ورد میخوندم...

با صدای خودم از خواب پریدم... حس میکردم اون بچه تو اتاقمه ... بیدار شده بودم و به شدت خودمو زیر لحاف جمع کرده بودم و میلرزیدم و میدونستم که خواب دیدیم اما نمیتونستم آروم باشم ... همچنان داشتم همون ورد های عجیب رو میخوندم!

 پ.ن. : این کابوس رو نزدیک 10 روز پیش دیدم! شب ترسناکی بود...

 -----------------------------------------------------------

۶۰. تا باد چنین بادا !

 روز – داخلی - دانشگاه ( کلاس تجارت الکترونیک )

 استاد : یکی از سایت هایی که در فروش کتاب در سطح جهانی مطرح هستش سایت ...

من: آویزونه ... ببخشید منظورم آمازون بود ! (جالب اینه همه تو کلاس میخندن!)

 -----------------------------------------------------------

۶۱. کلیشه

کلیشه یعنی اینکه قیافه خیلی روشنفکرانه به خودت بگیری و بگی چون من یه آدم خیلی عمیقم و موزیک خوب گوش میدم  به شدت از رپ متنفرم و بعد به عنوان یه راک باز از گروه کیوسک به عنوان بهترین راک اجتماعی حرف بزنی و در موردشون مقاله بنویسی در حالی که به جرعت میشه گفت lyrics آهنگایی مثل "اینجا ایرانه" یا " نامه ای به رئیس جمهور" یا "افسوس" از بهرام یا مثلا "باید بتونیم" و "تمومش کن" از یاس یا "اختلاف طبقاتی" از هیچ کس و ... (در زمینه نقد اجتماعی و جنبه انتقادی از فضای سیاسی و اجتماعی)  به lyrics کل آلبوم جدید کیوسک میرزه !

 آلبوم جدید کیوسک با عنوان باغ وحش جهانی یه چند مدتیه ریلیز شده اما به نظر من ( به عنوان یه شنونده خیلی عادی) افت زیادی نسبت به کارای قبلی دارن و بیشتر سعی کردن اون چهره منتقد اجتماعیشونو حفظ کنن و بیشتر خودشونو تکرار کردن و لیریکاشون به نظر من خیلی ضعیف بود ...

*  البته بگم که آهنگ "یارم بیا" که با همراهی محسن نامجو اجرا کردن شاهکاره! ترک ۴ شون به اسم "آقا" هم عالیه! بگیرید ... بشنوید!

پ.ن. : در مورد لیریک گفتما نه در مورد آهنگ سازی!

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

توجه :

در ستون سمت چپ در قسمت "Handz Of God" یه سری سایت در زمینه بنیاد های خیریه اضافه کردم که اگه دوست داشتید یه نگاه بهشون بندازید.یه 2 تا هم آهنگ جدید آپلود کردم. به اضافه نطر سنجی جدید.خوشحال میشم نظرتونو بدونم.

بعدشم اینکه پست این دفعه یه کم طولانیه. امیدوارم حوصلتون سر نرفته باشه. (هر چند بعید میدونم کسی همشو بخونه!) + تمام غلط های گرامری و دستوری در پست های انگلیسی رو با آغوش باز پذیرا هستم.

--------------------------------------------------------------------------------------------

+ نوشته شده در  2008/12/4ساعت 18:30  توسط Cursed Ghost 

22. Swear With Devil

 

تابستان 86 - 16 شهریور -  ساعت 2 و سی دقیقه صبح

همه خواب بودن. من خواب نبودم. سوییچ رو از رو میز بر میدارم. از خونه میرم بیرون.دلم بلندی میخواد...یه کم دیگه یه قرار ملاقات دارم...نباید دیر کنم...همه خوابن..من نیستم.

دقایقی بعد – بام تهران :

با شیطان بالای اون دیوار سنگی ـ بلندی که همیشه تنهایی روش میشینم نشستیم و پاهامونو تاب میدیم ... اینجا بالاترین جای تهرانه...برج میلاد زیر پامونه! احساس میکنم میتونم به تمام این شهر لعنتی سلطنت کنم...

 شیطان کنارم نشسته...قیافش عین خودمه ... دقیقا مثل خودم ... انگار یه آرش دوقلو نشسته کنارم... میپرسم این تیپ جدیدته !؟ با سردی تمام میگه میخوام یه مدت این جوری بگردم...

 با شیطان از لبه دیوار سنگی که بالای بالای شهرـ  داریم به همه چی نگا میکنیم ... با نگاه های سنگین وخسته ... نگاهشو دوست دارم شبیه خودمه ... بی روح اما داغ و تنها ... یه چیزی برام عجیبه ... هیچ عجله ای نداره ... انگار اومده مرخصی ... انگار نگران نیست که اون پایین ۱۱ میلیون آدمه که میتونه خیلیاشونو یه شبه با تمام ادعا ها و معصومیتاشون با سر بکنه تو چاه گه! و تبدیلشون کنه از فزشته ای که فکر میکنن هستن به عجوزه ی زشت و پیر و بدکاره ای که واقعا هستن... شایدم دیگه از این داستان تکراری خسته شده...

 ساکت و آرومه ... مدت ها همین جوری نشستیم و داریم فکر میکنیم ... بلاخره حرف میزنه ... ازم میپرسه بلاخره میخوای بگی واسه چی منو امشب آوردی اینجا ... بهش میگم دلم خیلی گرفته ... میگه پسر  جون اشتباه گرفتی .. این جور موقع ها باید با خدا جونت حرف بزنی ... میگم نه! حداقل این بار نه! بهش میگم میخوام باهات هم قسم شم ! هیچ واکنشی نشون نمیده ... میگه من شریک نمیخوام... من همیشه تنها کار کردم ...من عاشق تنهاییم... میگم من نمیخوام مزاحمت بشم...

 کنجکاوی رو از بین حرفاش میخونم ... میپرسه حالا تو چی میخوای با هام هم قسم شی؟ بهش  میگم تو خریدن .. تو خریدن انسان ها ... پوز خند میزنه..میگه پس توام فهمیدی !؟ بهش میگم آره فهمیدم ... حتی حالا قیمتش رو هم میدونم ... با زیرکی تمام میپرسه دخترارو میخوای ؟! از اینکه فکرم رو خونده احساس خوبی دارم. سرم رو به علامت تایید نشون میدم ... میگم پسرا مال خودت ... با حالت عجیبی نگام میکنه و میگه پسرا خریدنی نیستن اونا رو باید به لجن کشید مثل خودت.میگم دخترام فرقی نمیکنن.. اونارم اول میخری بعدش ... میگه این دومی حداقل یه قیمتی داره...

 

سکوت میکنه...سکوت میکنم...

از جاش پا میشه ...پا میشم رو به روش وا میستم...چشاش تو مرکز چشام نگا میکنه...حدقه چشاش  حتی یه ذره هم نمیلرزه ... عاشق نگاهشم ... سرشو یه کم میاره پایین .. این یعنی قبوله ... دستم و دراز میکنم... با تردید باهام دست میده ... دستشو تو دستم نگه میدارم ... داغه داغه ... 

 بهش میگم قسم میخورم بخرم تمام موجوداتی رو که خریدنین و بعد به بهای ارزونی همه چیزشونو ازشون بگیرم و بعد مثل سگ های پست فطرت که مادرشون معلوم نیست تو سیاهیه روح متزلزل و مزمهلشون رها شون کنم تا تو لجن و کثافت خودشون غرق بشن ... و به چیزی که سزاوارشونه برسن ... جهنم تو همین دنیاس ... میگه و فکر نکنم لازم باشه بگم که طرف پاکان و خوب ها نمیری ... لبخد میزنم ..میگم قانوناتو خوب میشناسم... دستشو ول میکنم ... دستمو ول میکنه ...

خورشید داره طلوع میکنه..میدونم وقتی که برگردم و پشت سرم رو نگا کنم کیلومتر ها دور شده ...

شیشه های ماشین تا ته پایینن ...نسیم خنک صبحگاهی از شیشه های ماشین میان تو و تنم و مور مور میکنن... صدای گنگی که از توی بلند گو های ماشین بیرون میاد برام آشناس ...

 

 In this world of a million religions everyone prays the same way
"
Your praying is in vain, it'll all be over soon"
Father help me, save me a place by your side
"
There is no god, our creed is but for ourselves"

Not a hero unless you die 
Our species eat the wounded ones

Drunk with the blood of your victims
I do feel your pity-wanting pain
Lust for fame, a deadly game

"
Run away with your impeccable kin"
Good wombs hath borne bad sons

                                    ----------------------------------------------

23. ایدئالیسم ویران گر

 

چون وجود انسانی با مشخصات :

1- دکترای روانشناسی

2- دکترای فلسفه و منطق

3- دکترای جامعه شناسی

4- دکترای ادبیات

5- ... (نزدیک به 30 مورد دیگه هم هست!)

امکان نخواهد داشت تا ابر انسانی ساخته شود تا به دیدی ایدئالیستی از تمام مسائل در موجودی واحد برسیم تصمیم به خودکشی خواهم گرفت. خدا بودن یا هیچ بودن !

 

پ.ن 1 : خیلی جدی گفتم .

پ.ن 2 : ببین که نیستی  عدد ! نود بده ... ز صد گذر!

پ.ن.3 : حقیقت فقط تو سایه ی وحدت مشخص میشه ... کثرت فقط سرگیجه و تهوع میاره.

                                   ----------------------------------------------

24.  Million Miles Away

 

خدایا تو از رگ گردن به من نزدیک تری و من کیلومتر ها از من دور هستم.برای این است این همه فاصله میان من و تو! بیگانه ای خدای من ، با من بیگانه ای . با این من ... نه با آن من!

پ.ن 1 : یکی باید بگه آخر من و تو کجای کاریم ...

                                     ----------------------------------------------

25. No Tail … No Fly

 

خداوند به من دمی عطا کرده تا با آن مگس ها را برانم، اما کاش نه دمی وجود داشت و  نه مگسی.

                                     ( بنجامین – الاغ قلعه ی حیوانات – جرج اورول )

----------------------------------------------

26. زیرگذر

 

ابلیس مسلمان شد ... تا باد چنین بادا !

 

 پ.ن. : به آنچه که بعد از جمله بالا اتفاق میافتد شرایط بحران گفته میشود!

                                        ---------------------------------------------

27. Fade Away

 

کف اتاق پر از ورق های A3 و ورق های کاهیه! رو تمامشون طراحی شده.یه تخته شاسی به تخت تکیه داده شده.کلی مداد ریخته کنارش. میز نور که از دیشب روشن مونده یه گوشس.کنارش یه مبل راحتیه که روش کلی دامن و بلوز و شلوار ریخته. یه گیتار آکوستیک که یه سیمش پاره شده به شکل کجکی به مبل تکیه داده شده . دیوارای اطاق مخصوصا بالای میز طراحی پر از ورقایی که به شکل نامنظمی به دیوار چسبونده شدن! پر از طراحی های عجبیب. طرح ها ، انسان هایی رو در حالت های مختلف نشون میدمن. بینشون موجودات عجیب هم دیده میشه.یه ضبط با دو تا باند بزگ رو یه میز چسبیده به تخته. رو میز کلی cd بیرون قابهاشون به شکل نامنظمی ریخته شدن.یه چند تام cd رو زمین کنا تخته... دیوار های اتاق بنفش رنگ شدن... اینجا یه روز برفیه زمستونیه !

ساعت حدود  12 ظهر بود که آتنا باموهای ژولیده رو تختش غلطی خورد.موهاش به شکل نا مرتبی روی بالشش پهن شده بود.هیچ علاقه ای نداشت از تختش بیاد پایین! سعی کرد موبایلشو بین تخت پیدا کنه. زیر بالش بود. ساعت دقیقا یازده و چهل و هشت دقیقه بود! هیچ sms ی و هیچ Miss Call ی ! حدس میزد بیرون برف میاد. پرده های زرشکی و ضخیم اتاق نمیذاشت نوری داخل بیاد!

حاظر بود نصف زندگیشو بده اما مجبور نشه تخت گرمشو ول کنه. اما ساعت یک و نیم تو  دانشکده ژوژمان طراحی داشت! از خونه تا برسه دانشکده یه یه ساعتی طول میکشید.

به زور لحاف و از رو خودش کنار زد.هوای نیمه سرد اتاق تنشو مور مور میکرد! کش سرشو از رو میز کنار تخت برداشت و موهاشو پشت سرش بست.حاظر نبود حتی یه لحظه با سکوت تو اتاقش تنها باشه.دستشو دراز کرد و دکمه ی play ضبط و فشار داد.سکوت کیلومتر ها دور شد...

پاشد و رفت سمت میز آرایشش ! برس رو از رو میز برداشت و خودشو تو اینه نگاه کرد...

                                              xxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxx

3 ماه بعد – آسایشگاه روانی گلهای یاس

مادر آتنا با دکتر تو  راهروی آسایشگاه ، پشت در اتاق آتنا صحبت میکنه.

دکتر: اون هنوز هیچ حرفی نزده.چشمامش بسیار گیج به نظر میرسه.ساعت ها از وقتشو طراحی میکنه.شکل های عجیبی از یه دختر رو میکشه که تو یه جایی گم شده یا ترسیده. یا یه گوشه میشینه و به دیوار خیره میشه. آهنگ گوش میده.خیلی سعی کردیم باهاش ارتباط برقرار کنیم. حتی ازش خواستم برام بنویسه. اما اون هیچ واکنشی نشون نمیده. روزی یه وعده غذا میخوره و این وضع سلامتی جسمانی شو خطرناک میکنه.

مادر آتنا با صورت خیس برمیگرده تا به سمت در خروجی انتهای راهرو بره.شونه هاش از گریه میلرزه.. .هنوز چند قدم دور نشده بود...

دکتر: راستی خانم ، دیروز وقتی وسایل اتاقشو که براش فرستاده بودید خواستیم بچینیم تو اتاقش وقتی خواستیم آینشو بزاریم تو اتاقش به شکل وحشتناکی جیغ میکشید. بعدم به صرفش حمله کرد و آینه رو شکست. و تا موقعی که پرستار همه تیکه های شکسته آینه رو از اتاقش بیرون نبرده بود یه کوشه اتاقش نشسته بود و جیغ میزد. شما نمیدونید این چه معنی میتونه داشته باشه؟

مادر آتنا سرشو تکون میده . با شدت بیشتری گریه میکنه . پشتشو به دکتر میکنه و به سمت در خروجی انتهای راهرو میره...

                                          xxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxx

دیشب آتنا با قرص هایی که از اتاق سرپرستار آسایشگاه دزدیده بود خودکشی کرد .پیکر نحیفشو تو یه صبح برفی زمستونی درست یک سال بعد از روزی که داستان ما شروع شد روی تخت فلزی آسایشگاه پیدا کردند در حالی که آینه نسبتا کوچکی رو با تمام وجود بغل کرده بود.

هیچ کس نفهمید که در اون روز برفی زمستونی نحس وقتی آتنا میخواست موهاشو تو آینه شونه کنه وقتی تو آینه نگاه کرد هیچ چیزی ندیده بود. آینه هیچ تصویری از اون نشون نداده بود.آینه تمام آتنا رو نادیده گرفته بود ... اون مدت ها پیش مرده بود.تو همون روزی برفی...

پ.ن. : حرف آخر و نمیگم ، تا نگی خوابت پریده...

                                         ----------------------------------------------

28. Toy SoldierZ

 

آن بالا علف های صف در صف موج میزنند...

دخترک لاغر است. بالای تپه نشسته . آن پایین نزدیک ته دره لودر ها کار میکنند... صدایشان می آید ... همه چیز واضح و مشخص است!  روی زمین نشسته و زانوهایش را بغل کرده ... نگاهش سنگینی تمام کوه ها را حمل میکند ... آستین های راه راه دارد ... ناخن هایی با لاک سیاه  ... یک جفت کفش ALL STAR مشکی به اضافه یه جفت هدفون که روی کردنش آویزان شده و هیچ صدایی از آن بیرون نمی آید ... از آن بالا بیل های مکانیکی که زمین را میکندند خوب معلوم اند ...

بیل های مکانیکی بی هوا میکندند. انگار آهن سرد فراموش کرده  که اینجا برج نیمخواهند بسازند ... آهن سرد بی رحم و بی روح است ...  انگار که یادشان رفته  تن پدر ظریف است ... حتی اگر خاک شده باشد ...

دخترک از آن بالا لدر ها را میدید که میکندند ... با خود فکر میکند. تن پدر رات چه قدر بی رحمانه در هم میدرند ... نکند دردش بیاید ... دوست دارد فریاد بزند که هوی حرام زادگان... اما خفه میشود...مثل تمام بغض هایی که این سال ها خفه شده ... خاک شده است پدر ... خاکِ خاک...

دقایقی بعد حاج امیر را میشد دید که از تپه بالا میامد... از بچه های واحد جستجوست ... پدر را در آن سال های دور خوب میشناخت ... دخترک هنوز روی زمین نشسته و زانوهایش را بغل کرده . حاج منصور یک گردنبند فلزی  به دختر میدهد ... تنها چیزی که از پدر باقی مانده ... دخترک بی هیچ حرفی گردنبند را میگیرد و دور گردنش میاندازد ... انگار هدیه تولد است ... دیگر تنها نیست ... پدر را یافته ... حالا دیگر میتواند تمام شب ، پدر را در آغوش بگیرد... چقدر دور بوده پدر ... اندازه ی تمام ای 22 سال حرف دارد برای پدر ...میخواهد پدر را به تمام دوست ها نشان دهد ... به هر کس ه پدر را رفته میپنداشته...

از جا بلند میشود ... نگاهش سبک تر شده ... به سمت دشت میرود ...  چند قدم اول را آهسته برمیدارم... اما انگار نمی تواند بر شیطنت درونش که میخواهد بدود چیره شود ... میخواهد مزه دویدن با پدر را بچشد. شروع به دویدن میکند... انگار یادش رفته پدر که حالا دیگر پیر شده و رمق دویدن ندارد...شاید اصلا دویدن یادش رفته ...

این پاین هنوز علف های صف در صف موج میزنند...

                                   ----------------------------------------------

29. Iranian Man existential Philosophy

 

دوست دختر قبلیه من واسه من رفته

با یه غریبه تو خونه کار بد کرده !

ولی اصلا ،  اصلا مشکلی نیست !

چون که اصلا اون دختر خوشگلی نیست !!!+!

 

پ.ن.1 : به عنوان توجه کنید!!!

پ.ن.2 :آنچه خواندید قسمتی از یک شعر PR میباشد ( که به طور اتفاقی برای اولین بار در تاکسی شنیده شد!) که به عقیده بنده کامل ترین جمله روان شناسی – جامعه شناسی موجود برای شناخت ابعاد نهان موجودیت مرد ایرانی میباشد !

پ.ن.3 : این حتی میتونه موضوع پایان نامه دکترا هم باشه!

                                      ----------------------------------------------

30.  تواتر اجباری

 

- سلام بو

+ سلام باکتری

- چه جای خوبیه !

+ ...

این روزها مکالمات من و تو همین شکلی شده !

 

پ.ن.1 : خدافظ باکتری!

پ.ن.2 : مارال که برام تو پست قبلی نظر گذاشته بودی اگه میشه یه آدرس میل از خودت بهم بده!

 

+ نوشته شده در  2008/2/11ساعت 1:1  توسط Cursed Ghost  | 

                     ::: تا آخر امتحانات مزخرف ترم یعنی تا 18 تیر احتمالا آپ نیمشه! :::

۱5. پرستشگاه نامقدس (قسمت اول)

با یه صدای عجیب وحشتناک که شبیه یه جیغ بلند بود چشماش با وحشت تمام باز شد..تند تند نفس میکشید.نگاهش نگران بود.مردمکاش تو چشمای نیمه باز وحشت زدش میلرزید!  روی زمین نشسته بود.تا جایی که میشد خودشو تو گوشه دیوار جمع کرد.و زانو هاشو تو بغلش گرفت! تنها مهتابی اتاق که به نظر خراب میرسید به طرز وحشتناکی روشن و خاموش میشد! به شدت گیج بود. نمی دونست کجاست.زمینی که روش نشسته بود از یه سری موزائیک خیلی قدیی پوشیده شده بود و دیوار ها به رنگ سبز تیره بودن که بعضی جاهاش نم گرفته بود و ریخته بودن! و یه سری تخت چرخ دار مثل تخت های بیمارستان که روی هر کدوم یه پارچه سفید کشیده شده بودند به طرز منظمی در 2 طرف اتاق چیده شده بودند. یه گوشه دیوار هم یه دست شویی بزرگ فلزی زنگ زده بود که دیوارای اطرافش و شیر هاش پوشیده شده بود از جاهای دست و مایع قرمز رنگی که شره کرده بود و به شکل عجیبی شبیه خون بود! و درست روبروش یه سری دریچه مستطیل شکل بود .دریچه ها تماما" هم اندازه بودند و به طور منظمی کنار هم قرار گرفته بودند.تمام دریچه ها درهای فلزی داشتند که بر خلاف بقیه چیز های اتاق که به شدت قدیمی بودند برق خاصی میزندن . تمام دریچه ها به جز یه دونه بسته بودن.سعی کرد داخل دریچه باز رو ببینه اما به شدت تاریک بود و چیزی مشخص نبود. اون همه اینارو تو فلاش ها و روشن خاموش شدن های مهتابی میدید و تنها صدایی که شنیده میشد صدای چک چک آب از شیر خراب دستشویی بود. هوا به شدت سرد بود.خیلی سرد!

یه چیزی براش عجیب بود! هر طرف رو نگاه کرد نبود.چشمامش به طرز وحشتناکی با یه نا امیدی عجیب داشت جست و جو میکرد! باورش نمیشد.اون اتاق نه در داشت نه پنجره! خیلی ترسیده بود.دندوناش از شدت سرما به هم میخورد.شاید یه در مخفی باشه.باید پا میشد و میگشت! اما به شدت میترسید. انگار مغزش تجزیه شده بود! نمی توست به جز ترس چیزی رو حس کنه. نیمتونست همه اینارو بزاره کنار هم و بفهمه که الان کجاست! حتی یادش نمی اومد اسمش چیه! صدای طپش قلبش رو میشنید ... سریع و با وحشت خاصی میزد.یه چیز تو مغزش مثل رعد و برق حس کرد! اون تو یه جایی شبیه سرد خونه بود!

نکاهش رو دریچه های فلزی قفل شد! اون تو یه سرد خونه بدون هیچ دری زندانی شده بود.پاهاش به طرز عجیبی سست بودن.با کمک دیوار از جاش پا شد.چماش از وحشت لرزید! جیغ وحشتناکش تو اتاق پیچید.روی تمام تخت ها پر بود از جسد هایی که روشون با پارچه های سفید پوشیده شده بود!چسبید به دیوار. از صدای جیغ خودش ترسید و بازم جیغ زد.دوباره نشست روی زمین زانو هاشو محکم بغل کرد! احساس کرد هر لحظه ممکنه از حال بره و به شدت میلرزید.اما این بار از شدت وحشت.

ساعت ها میگذشت...شایدم چند روز.مهتابی اتاق همچنان روشن و خاموش میشد و فلاش های متناوبش چشماشو به قدری آزار داده بود که دچار کوری موقت شده بود.اون هنوز روی زمین نشسته بود.همه چیز همون جوری بود.به شدت نیاز به غذا داشت.اما هنوز ترسش بر احساسش گرسنگیش غلبه مبکرد.تو یه حالت بیرمق بین خواب و بیدار بود که اون صدا اومد.صدای عجیبی بود.آره صدای ناقوس کلیسا بود.آره اون صدای ناقوس کلیسا بود که با صدای یه آژیر عجیب تو هم قاطی شدن.و یواش یواش بلند تر میشد!

ادامه دارد....

داستان زیر رو تو 3-4 قسمت کامل میکنم.

----------------------------------------------------------

16. من شکایت دارم عالیجنابان ... شکایت!

 

                                           

 

 

بیا عزیزم.برات یه سبد بزرگ سیب قرمز آوردم.همشو خوب شستم.خوشمزن بخور.

تعارف میکنی؟ بخور دیگه....

هی با توام.بخور...

ببین داری کفریم میکنیا. د_ بخور دیگه...

هوی حیوون بخور...

حمال مگه با تو نیستم؟

مگه تو نبودی که سیب میخواستی؟ د_ بخور دیگه!

 

 

آخه حروم زاده تو که سیب نیمخوای و دوس نداری می مردی تو اون بهشت لعنتی هم جلو شیکم صاب مردتو میگرفتی.عوضی حتما باید این همه آدمو به فااااااااااک بدی.

 

بخور! جدی میگم. وگرنه میکشمت!

 

دادگاه عدل الهی کدوم گوریه؟ من شکایت دارم. من از آدم و حوا شکایت دارم.

هر چی بلا داره سرمون میاد سر حروم زادگی اون دو تاست.به فااااک دارم  میرم.

هوی خدا کجایی؟ من دارم هواااااااااااااااار میزنم.من شاکیم! من از دست اولین مخلوقاتت شاکیم!

 

آره! همش سر اون دو تاست.باید پیداشون کرد و ترتیبشون رو داد!

اونا بودن که جای من قول دادن که بار امانت الهی رو میکشن نه من!

اونا بودن که فرشته ها بهشون تعظیم کردن نه من!

اونا بودن که سیب خوردن نه من!

اونا بودن که تو و شیطان سرشون  کل کلتون شد نه من !

 

باور کن پدر مادر من یه گهی خوردن که من الان اینجام! من حتی سیب هم نخواستم...

 

پ.ن.1 :هی خدا !منو برگردون همون جایی که بودم.اینو جدی گفتم و گرنه پس فردا از دست خودتم به یه قبرستونی شکایت میکنم!

 

پ.ن.2 : هوی شیطان حروم زاده که اون گوشه نشستی داری حال میکنی و پوزخند میزنی.گم شو از  جلو چشام  یا میگیرمت و یه جوری بهت تجاوز جنسسی میکنم که بری فردا با ننه بابات بیای.افتاد؟ هریییییییییییییییییییییییییییی!

 

----------------------------------------------------------

17. All Star های صورتی من!

 

                                  

 

اپیزود اول!

 

کسی All star  های صورتی منو ندیده؟ همه چیز از یه صبح بهاری شروع شد که نگاه من به زمین حیاط دانشگاه خیره شده بود و یه جفت All star صورتی خوشگل نو از جلوم رد شدن! برقشون کافی بود تا دوباره عاشق شم! اینقدر سریع اتفاق افتاد که حتی یادم نیومد که قسم خورده بودم که دیگه عاشق نشم!

 

 

اپیزود دوم!

 

کسی All star  های صورتی منو ندیده؟  بیچاره صاحابشون! فکر میکنه من عاشق خودشم.نمیدونه من فقط دیونه ی کفشاش شدم! هی مرتب منو از پشت اون عینک گنده ی  Fashion ش نگا میکنه! و من به جای توجه به اون چشمای هیزش و حتی اون هیکل نازش فقط سعی میکنم با All Star های صورتیم     eye 2 eye   برم!

 

 

اپیزود سوم!

 

کسی All star  های صورتی منو ندیده؟ روزهاست که دیگه ازشون خبری نیست! حس بدی دارم نسبت به این قضیه! میدونی؟ شبا کابوسشونو میبینم که صاحبشون یه روز صبح از زور حسودیش قبل اینکه بیاد دانشگاه میذارتشون  گوشه ی خیابونو و صورتی های ناز من می افتن تو یه گونی بزرگ زشت.این کابوس شب ها خوابو ازم گرفته! من بدون All Star هام دیوونه میشم...

 

 

اپیزود چهارم!

 

کسی All star  های صورتی منو ندیده؟ ما با هم واسه نیمه های دیشب قرار داشتیم تا رو تخت من تا صبح عشق بازی کنیم.اما نیومد! شاید ترسیده بود  (؟) از تولد بچه هایی با پاهای صورتی و موهایی از جنس بند کفش!

 

 

اپیزود پنجم!

 

کسی All star  های صورتی منو ندیده؟ میگن عاشق شده.میگن منو ول کرده رفته.میگن عاشق یه Boot  بزرگ خوشگل سیاه شده! حالا من موندمو تمام روزهایی که به یاد All Star هام زیر بارون قدم میزدم. نامرد! حالا دیگه تو روزای بارونی به یاد یکی دیگه پر از آب میشی هان؟؟؟ خوبه حالا منم برم سراغ دختره؟

 

اپیزود ششم!

 

کسی All star  های صورتی منو ندیده. از آخرین باری که دیدمشون یه 1 ماهی میگذره! میخوام روشون بالا بیارم! خیلی جدی گفتم. دیگه تقریبا حالم از All Star  به هم میخوره. به قول سامان All Star خزززه!

 

اپیزود هفتم!

 

کسی All star  های صورتی منو ندیده؟ بالایی دروغ محض بود! من هنوزم بدون اون 2 تا میمیرم! اما اونا منو جزو آدم حساب نمیکنن! آخرین بار وقتی دیدمشون که داشتن تو جاده ای که به قبرستون انتهای جاده میرسه قدم میزدن! شب تاریک و سردی بود... قیافه هاشون خیلی به هم ریخته بود.بنداشونم باز بود.فک کنم از خونه فرار کرده بودن.شایدم خود کشی کرده بود و من فقط روح All star هامو دیدم.با تمام وجودم داد زدم و سعی کردم بهشون برسم اما...اونا یا نشنیدن یا مثل همیشه نشنیده گرفتن!در هر حال خیلی زود تو تاریکی نیمه شب محو شدن!

 

اپیزود آخر !

 

کسی All star  های صورتی منو ندیده .اگه دیدینشون بهشون بگین.... (و نویسنده در اینجا جان به جان آفرین تسلیم کرد.باشد که در بهشت برین با All Star های صورتی محشور شود. آمین! )

 

پ.ن. : Can I Make It any More Obvious ?

----------------------------------------------------------

18. مکاشفات پنهانی!

خدا : همانا ما انسان را در سختی آفریدیم.

من  : لطف کردی!

جمعیت از شدت وجد و احساسات : تکبیر!

----------------------------------------------------------

 

19.  LOVE CHECK FOR BOYZ (SOME THING LIKE BABY CHECK!)

::: فقط نر ها بخوانند! :::

میدونی دوست من؟ این روزا آدم به درونی ترین احساسات خودشم نمیتونه اعتماد کنه! تو دوس دخترتو دوست داری؟ هه شایدم به جای دوس دختر بهش میگی داااااف! حالا بیخیال اینو ! حالا واقعا دوسش داری؟ مطمئنی؟ مطمئنی که تمام دوست دارم هایی که بهش میگی و قربون صدقه هایی که میری و هدیه های گرون قیمتی که برای تولدش و ولنتاین میخری و تا صبح که میشینی و باهاش چرت و پرت میگی و تمام روزهایی که باهاش قرار میزاری و میبریش کافی شاپ و مهمونش میکنی و یا قول ازدواجی که بهش میدی یا شب با ماشینت تا دم خونشون میرسونیش و تمام sms هایی که بهش میزنی و تمام پار.تی هایی که با هم میرید به یکی از 3 تا دلیل زیر نیست؟

1.       دوست  دخترت خیلی خوشگله و تو با داشتنش جلو همه دوستات کم نیماری و حال همشونو میگیری!

2.       یا اینکه در کمال ناباوری تمام کار های بالا رو واسه س.ک.س های آخرهفتتون یا س.ک.س هایی که به مناسبت های خاص انجام میشه (از جمله س.ک.س تولد ، س.ک.س ولنتاین و ..) انجام نمیدی؟

3.       یا فقط به دلیل کمبود محبتی که داری نیست که همه اینارو انجام میدی تا فقط برگرده بهت بگه جدا دوست دارم عزیزم!!! یا با داشتنت آرامش دارم!!! یا تو بهترین دوست پسری هستی که داشتم!؟؟؟

میخوام یه تستی بگم که بفهمی از کدوم دسته ای! میدونی چه جوری میتونی حقیقت رو بفهمی؟

کافیه درست لحظه بعد از ارضا شدنت تو جشن هایی که رو تختت برگزار میکنی (!) ، درست لحظه بعد از اینکه ارضا شدی و تمام شهوتت با یه داد خالی شد بازم یه نگاه به عشق پروانه ایت بکنی! اگه وجودش اونجا بغل دستت رو تخت آزارت میده! اگه مجبوری بهش بگی زودتر پاشه خوشو جمع و جور کنه چون الانه که مامانت اینا بیان در صورتی که میدونی مامانت اینا مسافرتن و تا دو روز دیگه نمیان! اگه احساس نفرت از خودت داری! اگه دوست داری تنها باشی! اگه حتی نمیتونی یه دوست دارم بهش بگی.اگه به نظرت خیلی موجود زشت و منضجر کننده ایه!از از وجودش بدت میاد و پیش خودت میگی زودتر باید بپیچونمش چون یه کیس خدا پیدا کردم سینه هاش از این قشنگتره! اگه دوست داری زودتر شرشو کم کنه! اگه ادا در آوردناش و خودشو لوس کردناش آزارت میده و به نظرت این موجود یه کوودن_ احمقه.اگه حتی اون قیافه ای که تا 10 دقیقه قبل برات مثل فرشته ها بود حالا واست عادی و تکراری شده! اگه به زور بهش لبخند میزنی.اگه دیگه از ناز کردنش لذت نمیبری! اگه میخوای بلافاصله زنگ بزنی بچه ها و بگی موفق شدی!

باید بگم در تمامی موارد بالا تو فقط یه حیون پستی که ش.ه.و.ت.ش این قدر دور احساسش پیچیده بوده که احساسشو دست آویز کرده و مجبورش کرده تا همه اون کارا رو بکنه و اون همه دروغ بگه تا خودشو ا.ر.ض.ا کنه و تو یه دروغ گویی و تو اون آدم رو اصلا دوست نداری . شایدم یه ش.ه.و.ت پرست محضی!

عشق واقعی بلافاصله بعد از ار.ض.ا شدن میاد دوست من! این حقیقته! """ح...ق...ی...ق...ت"""

پ.ن. 1 : ما پسرا موجودات به ظاهر قوی اما از داخل ضعیف و احساساتی و گاهی کثیف و در عین حال بسیار خر میباشم.

پ.ن.2 : در موارد بالا دختر ها هم نقش اساسی دارن و در پست بودن دست کمی از پسرا ندارن .اما از اونجایی که من هر دفعه در اینم موارد در مورد دخترا حرف زدم به صورت روحی بهم تجاوز شده به دلیل درد زیاد این قضیه این دفعه خفه میشم! باشد که رستگار شوم! خودتون نتیجه گیری بکنید لطفا!

پ.ن.3  : من در موردآدم های کثیف و عشق های کثیف صحبت میکنم.میدونم که بین شماها خیلی انسان های مقدسی هم هست.میدونم که خیلی هاتون به خاطر پاکی هاتون قابل پرستیدنید.من حرفام جنبه کلی نداره.من کثیف شدم بچه ها.تو یه لجن زار غرق شدم و همه چی رو از دید کثیف خودم میبینم.اگه شماها این جوری نیستید.اگه شماها هنوز انسانید.از کنار این نوشته هام رد شید! و هرگز وارد دنیاهای کثیفی که ازشون یاد میکنم نشید.من مغرور نیستم .من حکم صادر نیمکنم.من فقط می خوام بعضی چیزارو که فراموش میکنیم یادمون بیاد همین! من فقط دارم مغز کثیفم رو بالا میارم! همین!

پ.ن.4 :واسه نوشتن این پست خیلی بهم فشار اومد.قلبم درد میکنه.میدونم که باور نمیکنید!

                            ----------------------------------------------------------

20. جناب شکسپیر _؟_!_

 

نه خیر جناب شکسپیر عزیز من

این روزا این بودن و نبودن نیست که مسئلست :

 

این روزا این کر.دن یا نکر.دن که مسئلست! (شایدم شدن یا نشدن!) *

این روزا اینکه پوچ گرایی تسلیمت کنه یا جلوی مذهب زانو بزنی مسئلست!

این روزا اینکه اینکه چه جوری میشه مرز انسان پست مدرن رو با یک انسان سورئال تشخیص داد مسئلست!

این روزا اینکه بپرستی یا نپرستی مسئلست !

این روزا اینکه واسه فهمیدن  و درک کردن چه قدر حاضری بها بپردازی مسئلست!

این روزا اینکه چرا همه دارن به رومئو و ژولیت تو که عین واقعیته به چشم داستان های تخیلی ژول ورن نگاه میکنن مسئلست! (آیا عشق مرده؟)

این روزا اینکه بشر داره به سمت تعالی میره یا به قعر چاه تاریکی های شوم مسئلست !

این روزا اینکه خدای گم شده رو باید بین خطوط نهیلیسم نیچه پیدا کرد یا بین سطور کتاب مقدس یا حتی نظریه های روانشناسیه فروید که همه چی رو میچسبونه در کووون تربیت بچگیت یا استدلالت فلسفی شوپنهاور مسئلست!

 

افتاد دوست روز های تنهایی من!؟ تو هم دفعه بعد برو عمتو مسخره کن!

 

پ.ن. : Now Life Devalued Day By Day !!!

پ.ن. 2 : یه شکسپیر مونده بود که ...

* : به قول یه دوست زندگی 2 تا حالت داره : یا میکنی یا میشی!

 

یاداشت کوتاه :

 شکسپیر عزیز!

بعد از رفتنت از این دنیا اوضاع جهان خیلی تخمممی شده! میدونی؟گاهی به اون جهانی که تو توش  زندگی میکردی و به هملت و پارادوکس های درونیش و به لرد کانتر بوری و به مکبث و جایی که وجدانش به جنون میکشدش و به لرد آونتاس  و اون ریچارد شومت (و حتی به رومئو و ژولیت)  ، به همشون حسودیم میشه! به همه اون انسان هایی که انسان بودن! یه همه وجدان هایی که وجدان بون ! و حتی به همه خیانت هایی که خیانت بودن! به همشون حسودیم میشه! خستگی اینجا موج میزنه دوست من. واست 2- 3 تا از آثار کافکا و نیچه و حتی کامو رو با پست سفارشی لندن میفرستم تا دستت بیاد اوضاع از چه قراره!

                                                                                                با احترامات فراوان       

:::دوست تو - روح نفرین شده:::

 

                               ----------------------------------------------------------

21. روح بازنشسته

خونه بازم پر شده از درد های شبانه:

و تیغ های آغشته به خون که همه جا ریخته.زیر تخت ، توی تراس ، روی مبل ، و خود آزاری های شبانه به صورت منظم (شاید هر 8 ساعت یه بار!) و شبایی که با جیغ های بلک متال خوابم میبره.و تعداد وعده های غذایی که از 3 وعده به یه دونه یا هیچی کم شده! و ماژیکی که از کمد بازم بیرون اومده تا با هم بعد از ظهر ها رو روی دیوار های حموم نقاشی کنیم! و آهنگ های METAL که به سبد موسیقی من برگشته.و ظرف هایی که ۲ هفتس شسته نشده.و یه کپه لباس که یه ماه رو میز اتو ـ و اتو نشده.و کاکتوسام که الان 15 روزه بیرونن و نیوردمشون تو )در طی ۲ سال گذشته این سابقه نداشته!) حتی الان روزهاست که دیگه نازشون نمی کنم.و شبایی که نمیتونم بدون بغل کرن مامولک قرمزم بخوابم !_؟_ و بوی تعفن مغزم که همه جا روگرفته.و بعد از ظهر های ابری و بارونی که میشینم رو مبل راحتی که گذاشتم جلو پنجره تراس و از قبل غروب تا موقعی که هوا تاریک شهFLOYD  PINK  گوش میدم و به منظره جلوم که یه دیوار یه دست پهن پوشیده شده از آجر های 3 سانته خیره میشم و ساعت ها تو رویاهام بالا و پایین میرم و گذشتن کشتی ها رو با دودشون تو افق نگاه میکنم.توهم محض! و امتحان طراحی الگوریتم که حتی یه خطم نخوندم و همه بستن گذاشتنش کنار! و حالت تهوع های اشنای صبح ها ساعت 7 بعد از یک ساعت هد زدن با CHILDREN و CRADEL و DIMMU و مهمتر از همه شبهایی که تا صبح با خوندن مقاله هایی در باب اوناع موسیقی ، سبک های هنر ، مقدمات فلسفه و حتی کتاب های مقدسی که از بالا اومده و مقاله های PRINT  شده ی حاصل وبگردی های روزانه و کتاب هایی که به ترتیب خونده میشه و دست نوشته های سراسیمه من از نتیجه هام در مورد هستی و جامعه شناختی و تعامل انسان با جامعه و مذهب که تند تند مینویسم تا حتی یه کلمش جا نیفته و دعواهام با خدا سر جمله هایی که تو کتابش نوشته میگذره.مغز من داره زیاد درگیر میشه. گاهی پس میزنه!

همه اینا نوید یه حس رهایی میده!

حالا من موندم و پیاده روی های ساعت ۲ شب و احتمال های تجاوزی که دوسشون دارم!

من باور دارم که همه اینا نوید یه اتفاق بزرگ رو میدن! من دارم تمرین میکنم.اما هیچی...خوابیده! نیمدونم شاید یه جهش بزرگ فکری.شایدم یه تونل برای انتقال!

پ.ن : ههه فک کنم باید اسمم رو از روح نفرین شده به روح بازنشسته تغییر بدم.روحم واسه ادامه داره پیر میشه... هی آرشی.داری پیر میشی پسر!

 

پ.ن.2 : این روزا این سنگین ترین جمله ایه که شنیدم!OPEN YOUR HEART… I`M COMMING HOME میشه یه لطفی کنی یه HEY GOD هم اولش اضافه کنی؟!!!

 

پ.ن.3 : من یه بلوف بزرگم!

 

+ نوشته شده در  2007/5/26ساعت 3:8  توسط Cursed Ghost  | 

۱۱. ایمان بیاورید!

در کمال ناباوری به یه کشف جدید رسیدم!

دقت کردید اگه ترکیبی از دیوید کاپرفیلد و آنتونی رابینز  در ۲۰۰۰ سال پیش به دنیا میومدن.تعداد پیامبران اولوالعضم از ۵ تا به ۶ تا تغییر میکرد.به همین راحتی!!!

پ.ن. من نه کافرم نه ملحد و نه...خل.من فقط یه آدم با یه مغز پر سوالم.فقط حس میکنم هر روز صبح با یه مشت مترسک طرفم.تو خالی.بدون هیچ  جهتی.میچرن.میچرم.و شبها تو بسترم همه صحنه های منضجر(؟) کننده ای که دیدم  رو بالا میارم.خیلی وقته با کلاغا دست به یکی کردم.از مترسک بودن که بهتره!

پ.ن.۲ فعلا که با خدا تو راند دومیم.نمیدونم تهش چی میشه.فک کنید به این قسمت! چه تضمینی هست هان؟؟؟

-------------------------------------------------------------------------------

۱۲. > Officer Down ، Repaet Officer Down <

میبینم! با چشمان نیمه باز خودم ، چشمانی  که حتی دیگر از شگفت انگیز ترین اتفاقات هیجان زده نمیشود.با چشمان نیمه بازم حس میکنم ، فرو ریختن دیواره های مغزم را.باز هم زمانش فرا رسیده!

حس دفع شدن تک سلولی های مغزم که هرگز تک سلولی دیگری پیدا نشد تا بارورشان کند. بدم یخ کرده و من با چشمان نیمه باز حس میکنم دفع شدن تمام عقده هایم را و تمام ا.س.پ.ر.م ها و ت.خم.ک های مغزم را.و متلاشی شدن روحم را که تکه تکه بالا آورده ام.

اینجا فقط من و تنهایی هستیم. و  نوری از پنجره داخل نمی آید.شب محضی است است اثبات نمیخواهد.تنهایی من باید چند روز همبستری را کنار بگذاریم. شک ندارم که چون زنان "پ.ر.ی.و.د"  شده ام ... بار ها و بارها.و اینجا بر خلاف آنجا که قرص های خون ساز هست هیچ قرصی یافت نمیشود تا روح مرا باز بسازد.و ودیواره های فرو ریخته مغز من را باز گرداند. بحثی است عمیق دوست من.همه چیز نوید یک دوره ی طولانی را میدهد.

پ.ن. چیه؟ میخوای تو ای قضیه هم انحصار طلبی کنی!؟میتونم ..میشم ! همینیه که هست!

 -------------------------------------------------------------------------------

۱۳. سلاخ

باور کن وقتی وقتی در آن شب های سرد زمستان قلب کوچک و معصوم یه پسر بچه ی ۱۷ ساله را به تو تقدیم میکردم رویش ننوشته بود به شرط چاقو! تو هم هیچ جایت ننوشته بودند سلاخ!قیافه ات چون شیاطین بود و کسی نمیدانست گاهی بچه ها عاشق شیاطین میشوند. به تو گفته بودم چشم های همه را میخوانم.نگفته بودم؟ اما آن قدر آن ساتور بزرگت در جای جای قلبم فرو کردی تا مطمئن شوی قرمز است. واقعیست ، شیرین است! این بازی تو بود.عاشق بازی بودی نه؟

حال جز یک مشت گوشت مچاله شده هیچ از آن قلب معصوم نمانده.من حسرت لبهای تو را دیگر به گور نخواهم بود.ههه چقدر امحق بودم. حتی در ظاهر دوست من! وقتی خودت را لوس میکردی و میگفتی "من زیبا نیستم" و من از ته همان دل میگفتم که "نه! تو زیبایی فرشته ی من" باور کن چشم هایم نمیدید.من عاشق روحت بودم سلاخ من.روحم را کشتی و حالا که چشم های روحم کو ر شده وقتی به ظاهرت میرسم دلم را میزنی.حتی حالم از تماس دستانت به هم میخورد.دیشب تنها عکست را پاک کردم.همان عکس جشن تولدت را میگویم یادت هست؟ با آن چشم های غمگین! ۳ سال به قلاده کشیدن یک انسان تو را راضی کرد.خوشت میامد که کسی همیشه دنبالت باشد نه؟ اگر به من حق بخشش بدهند به تو میگویم که هرگز نخواهم بخشیدت.به خاطر آنچه کردی.

بارها گفتم غرورت را له کن نه؟ حال شاید شکنجه های دوزخ تو را یاری کند که آن غرور مسخره ات به ظاهر نه چندان زیبایت و محل زندگیت و شاید قابلیت های روحت را له کنی! نمیدانم که چه چیز تو مرا مسخ کرده بود.اما دیگر حسرتی نمانده! هه.همیشه کسانی خواهند بود که تو را بخواهند.اما ظاهرت تنها قوه جنسیشان را تحریک خواهد کرد.دیگر کسی چون من روحت را تکه تکه تا صبح دم نخواهد پرستید! و پس از ارضایشان تو دست مایه میشوی برای نفر بعدی.آری دوست من این یک دومینوی انسانیست! نیمتوانی ترکش کنی! و من فقط از تو متنفرم. خوشحالم که دیگر نیستی! مطمئنم که امسال آخرین باری بود که تولد نفرین شده ات را تبریک گفتم.آری دوست سلاخ من.زندگی میچرخد و میچرخد.همه چوب گناهانشان را خواهند خورد.بارها به تو گفته بودم که سلاخی قلب دیگران بزرگترین جرم است.نفرین من بدرقه راحت باد .تنفرم را با خود ببر و دیگر برنگرد.حتی خبر مرگت را هم که بیاورند از جایم جم نمیخورم.میتوانی امتحان کنی!!! 

پ.ن. هیچ وقت وقت نشد بهت بگم که پست "توبه کن فاحشه" رو واسه تو نوشتم!

پ.ن.۲ : از درد کشیدنت لذت نمیبرم.تنها خواستم بگویم که دیگر مردی.

پ.ن.۳ از این قضیه ۵ سال گذشته نمیدونم چرا یهو همین جوری دلم خواست بنویسم. یه ۲ سالی میشد کلا"  Delete ش کرده بودما!!! من قاطیم نه؟

-------------------------------------------------------------------------------

۱۴. فرشته ها را هدف بگیر!

 هیچ وقت به معصومیت بچه ها اعتقاد نداشتم.اونا فقط یه تخفیفی بهشون دادن.مثل وقتی با یه تیم ضعیف میخوای فوتبال بازی کنی. بهشون میگی از همین اول بازی ۵ - ۰ به نفع شما!!!

اون تخفیفم اینه که اونا رو صفر به صفر فرستادن تو این دنیا.تنها چیزی که هست اینه که اونام مثل همه انسانا محدود تو زمانن.وگرنه هیچ فرقی نمیکنه.زمان نشون مبده چه گهی خواهند شد.یه کشیش مذهبی یا یه قاتل ضنجیره ای یا یه فاحشه یا یه..! بهشون زمان بدین تا بفهمید با چی طرفید..

***این بچه ه ـ خیلی نازه نه؟گوگولیه نه؟دوس داری فشارش بدی و بغلش کنی ببریش پارک و براش بستنی بخری؟ میشه قبلش رو ادامه ی مطلب این زیر کلیک کنی؟ خواهش میکنم وگرنه ممکنه خودتو سرزنش کنی!

پ.ن. زمان....زمان...زمان...من متنفرم از این نظام هایی که هر روز کشف میکنم!

پ.ن.۲ روی ادامه مطلب کلیک کن

پ.ن.۳ به نظرت فکر نیمکنی خوندن این بلاگ بعضی از عقایدتو و چیزایی که بهشون ایمانم داری و عادت کردی رو تحدید میکنه؟ اینجا سمیه! از من گفتن بود. زندگی بدون دغدغه و سوال خیلی قشنگ تره. توصیه ها رو هم جدی بگیر!وگرنه بوووم.منفجر میشی مغزت میپاشه در و دیوار!

پ.ن. بی ربط: ما دیشب یکی رو پیدا کردیم که مث خودمون چت میکرد.تایپ کردنش قر و قاطی و حرفاش با مغز در حال ریزش ما یه مو بیشتر فاصله نداشت.ما انگار که به خر تی تاب بدی!!! ذوق مرگ شدیم! خیلی حال داد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2007/5/9ساعت 8:57  توسط Cursed Ghost  | 

 ۷.برزخ

 

 داخلی – روز – کلیسا

 

عروس و داماد در راهروی وسط کلیسا به سمت محراب خیلی آهسته راه میروند در حالی که لبخند بزرگی روی لب هایشان نقش بسته....پدر مقدس در محراب با لبخند همیشگی انتظار آنها را میکشد... دو دختر خردسال با لباس های سفیدشان که دو بال هم پشت آنها هست پشت سر عروس و داماد حرکت میکنند و از داخل سبدی که در دست دارند گل های پر پر شده را به هوا می پاشند ... کلیسا تا صندلی آخر از مهمانانی که بهترین لباس هایشان را پوشیده اند پر شده...مهمانان درجه اول در ردیف اول نزدیک محراب نشته اند ... پدر و مادر عروس و داماد از خوشحالی در پوست خود نمیگنجند .. بعضی از زنهای مهمان هم که یاد لحضه ی عروسی خود افتاده اند با چشمهایی که از اشک پر شده بازوی همسران خود را بغل کرده اند ...

 

عروس و داماد با همان لبخند های بزرگ به محراب میرسند... پدر مقدس و ساقدوش ها منتظر هستند... پدر مقدس شروع به خواندن میکند...هر دو به حرف صورت مهربان پدر مقدس خیره شده اند...سوال بزرگ پرسیده میشود...

 

آیا هر دو حاضر هستید یک عمر را در کنار هم با صداقت و مهربانی زندگی کنید و تا لحظه مرگ با هم باشید؟؟؟

 

جواب هر دو یکیست!

 

از امروز...تا لحظه مرگ...با صداقت...برای همیشه...

 

ساقدوش اول حلقه را به دست عروس میدهد..عروس حلقه را در دست همسر خود میکند ... ساقدوش دوم حلقه را به دست داماد میدهد...داماد حلقه را در دست همسر خود میکند...

و پدر مقدس با لحنی که سرشار از آرامش و خوشحالیست زمزمه میکند...

 

...اکنون من شما دو نفر را زن و شوهر اعلام میکنم...

 

لب های عروس و داماد بر روی هم مینشیند...عمیق..با فشار مضاعف...همه چیز تمام شده...باور کنید همه چیز تمام شده... هر دو از خوشحالی در پوست خود نمیگنجند...باور کنید هر دو...تاکید میکنم...هر دوشون...باور نمیکنید؟؟؟

 

 

داخلی – روز - یک سالن بزرگ و با شکوه

 

یک سالن بزرگ و با شکوه...تمام مهمانان بعد از مراسم عقد در کلیسا  زوج جوان را سوار  ماشین عروس کردند و خود نیز سوار ماشین های خود شدند تا خود را به این سالن بزرگ و باشکوه برای مراسم جشنی بزرگ برسانند... یک سالن بی نظیر...با سقف بلند...یک گوشه میزی بزرگ قرار دارد که کیک چند طبقه ی سفید عروسی روی آن قرار گرفته...یک میز بار گوشه سالن قرار دارد...در وسط همه مشغول رقص و پایکوبی هستند ... و گروه موسیقی بر روی یک سکو تقریبا درکنار کیک قرار گرفته اند .. مادری بچه خود را بغل کرده و با او میرقصد...پیرمرد و پیرزنی به یاد روز های جوانی با هم و دخترک جوانی با پسرک جوان دیگر...عروس و داماد هم گوشه ای مشغول پایکوبی هستند... همه چیز نوید یک جشن عالی را میدهد...

 

همه گیلاسهای شامپاین خود را بالا بیاورید و به سلامتی این زوج جوان بنوشید...

 

اهم...اهم...اما صبر کنید.....با شمام احمقا صبر کنید... این جا یه چیزی مشکل داره.... این عروسی یه ایراد کوچولو داره...نه نه اون قدر بزرگ نیست که بخواید خودتون رو از اون گیلاس شامپاین محروم کنید...آره رفقا...این عروسی فقط یه اشکال کوچولو داره...اونم اینه عروس خانوم ما ها قبل ازدواج بکارتشو از دست داده! بله دقیقا منظورم اینه که عروس خانم معصوم سفید و خوشگل ما معمولا برای تفریح با دوست پسراششون س..ک..س میکردن! هی تو داماد عزیز، رنگت نپره رفیق ...یکی آب قند بیاره! هویی عروس خانوم تو هم با اون چشای وق زدت این جوری منو نگا نکن. به هر حال باید میدونستن!

 

نه نه اشتباه نکنید ... این عروسی از لحاظ تکنیکی هیچ مشکلی نداره ... هیچ مشکلی ... همه چیز مرتبه ... کشیش هم دعا های مربوطه رو درست خونده....هی بچه ها ...لطفا به زدن موسیقی ادامه بدید ... گیلاسای شمامپاینتون رو بیارید بالا.... ادامه میدیم...کجای این جشن بزرگ بودیم؟؟؟

 

 

پ.ن. : دخترای عزیزی که اعتقاد دارن این مردان که کثیفن و ... میتونن جای مرد و زن رو تو داستان بالا عوض کنن! باور کنید اصلا ناراحت نمیشم.

 

پ.ن. ۲: دیگه به هیچ کس اعتماد ندارم.به هیچ کس.حتی به خود خودم!این یعنی یه عمر تو برزخ زندگی میکنی...یه عمر! FUCKING RULES...

 

.................................................................................

 

۸. :)))))))

 

کلاس سوم دبیرستان بودم سر کلاس بینش بحث زیاد میشد.یه بار یه سوال از معلم بینش کردم!

 

سر کلاس بودم بحث بهشت و جهنم و اینا بود گفتم آقا ما مردا میگیم کار بد نمیکنیم میریم اون دنیا کلی حوری و پری بهشتی هست و خلاصه ما حااااال میکنیم.اما زنا و دخترا چی؟ اونا به چه امیدی کار بد نکنن! این اقا معلم جوونه ما با ته ریشاش ور رفت و  بد جوری منو نگا کرد.گفت آرش جان تو احادیث ذکر شده که فرشته های مرد قوی هیکلی هم هستن که مخصوص زنان و دختران و زنان بهشتی هر وقت ارده کنن اونا حاظر میشن تا... من خودم همچین یهو خورد تو حالم... خود استادم از اینی که می گفت احساس خوبی نداشت.

 

یهو یکی از اون پشت کلاس با صدای آروم ولی جوری که همه بشنون گفت استاد یعنی مادر شمارم؟؟؟

 

بعدش این استاده چنان دادی سر پسره زد که یادم نمیره. احتمالا یه لحظه رفت تو فکرو مادرشو با یه فرشته بالدار دید.

 

میدونی خدا.من حس میکنم یه جای کار میلنگه.حالم داره از داستانت به هم میخوره. تولد.. زندگی .. مرگ ... قیامت ... برزخ ... دوزخ ... بهشت ... به نظر من این سناریوت خسته کنندس ...

من اگه بمیرم این خدا چنان "ک و ن ی" از من پاره کنه تا درس عبرتی باشم واسه همتون!

 

.................................................................................

 

9. ساکنین بهشت...

 

 دخترک وقتی جوان بود علاقه خاصی به بغل کردن دوست پسرهاش داشت.گاهیم دوست داشت لمسشون کنه.ببوستشون و بدنشو عریان کنه و با هم لذت ببرن.اون تو جوونی به خاطر احساسست داغش همه چیشو از دست داد ...هر چند با زیرکی تمام بعد ها به کمک یه دکتر همه چی رو درست کرد. درست مثل یک سیب دست نخورده تو بالاترین  نقطه درخت! دخترک یه گناه کار بود و گناهکاران مجازات میشن! اما شاید نه این بار!

 

روز ها و هفته ها گذشت و روزی دخترک با مردی ازدواج کرد.با تمام صداقتش در مورد گذشته اش به همسرش دروغ گفت !! و زندگی شروع شد.(البته مشخص نکردن که مرده هم دروغ گفته یا نه ولی احتمالش خیلی زیاده.اما خوب به نظر من تو نتیجه زیاد فرقی نمیکنه!)

 

دخترک بعد چند سالی مادر شد.بچه هایی به دنیا آورد...زیبا و معصوم و از آنجایی که همه میدانند "بهشت زیر پای مادران است" دخترک جزء بهشتیان شد.

 

گذشت و دخترک در پیری مرد و جسدش را طبق قوانین مذهبی به خاک سپردند.

 

... دخترک به خاطر مادر بودن به بهشت رفت ...

 

ببین خدا جون به من هیچ ربطی نداره.نمیخوامم تو کارت دخالت کنم.اصلاهر کاری دوس داری بکن (من نمیگفتمم همین کارو میکردی البته!) ولی من فقط خواستم یه هشدار آماری بهت بدم!!!!!

بهشت تو روزی از مادرانی پر خواهد شد که در جوانی از شدت لذت رو تخت دوست پسراشون جیغ های هیستریک میکشیدند!!!

 

پ.ن. : دیگه هیچ چیزی برام مقدس نیست.به این میگن زوال ایمان در زوال یه روح کثیف.روح خودمو میگم. کثیف شده..خیلی کثیف.نه تو جایی نیفتاده.تو همین اتاق ...بدون تماس با هیچ جایی کثیف شده.کثیفی و چرک از داخل ترشح میشه و بیرن رو کثیف میکنه... سخت میگذره...سخت!

 

پ.ن.2: فک کنم این تنها باریه که خانوما در مورد حقوق زنان صداشون در نیاد! میدونی چرا.چون دوست پسر اون دختره که تو جوونی با هم ... بعد مردن به خاطر تمام گناهاش بازخواست شد! میدونی چرا ؟؟؟ چون مردها نمیتونن مادر بشن!

 

.......................................................................................

 

۱۰. غربت بیابون

 

[بر اساس داستانی واقعی البته با کلی دستکاری] 

  

پدر وقتی صبح یه روز بارونی با پالتوی بلندش رسید اداره.مثل همیشه صورتتش اصلاح کرده بود و مرتب با خیالی آسوده نشست پشت میزش. به تمام همکاراش با لبخند سلام کرد و رفت و از روی میزش روزنامه ی امروز صبح همشهری رو برداشت. و شروع به ورق زدن کرد .ساعت هنوز ۱۰ دقیقه به ۸ بود و تا شروع ساعت کاری وقت مونده بود.شروع به ورق زدن روزنامه کرد.رسید به صفحه ی حوادث.

 

همه چیزی پیدا میشد:

 

 نوجوانی که پدرش را با چاقو سلاخی کرده.دستگیریه مردی ۳۳ ساله با ۲ کیلوگرم مواد.قاچاق انسان در سیستان.و دستگیری دو شبکه فساد در تهران.

 

پدر رو به همکاران کرد و با لحنی جدی شروع به صحبت در مورد اعتیاد جوانان کرد.جمله ای عجیب گفت پدر! "به نظر من اگه همه این معتادا رو میذاشتن سینه کش دیوار و تیر بارونشون میکردن به زودی دیگه هیچ معتادی تو ایران نمیموند"

 

روزهای بارونی گذشت.

 

یه روز صبح که داشتم میرفتم دانشگاه ساعت نزدیکای ۷ صبح بود که به ترافیک بدی خوردم.میگفتن جلوتر تو میدون میخوان اعدام کنن.از تاکسی پیاده شدم تا هم اعدام رو ببینم هم زودتر بگذرم از ترافیک.جمعیت زیادی بود.خیلی زیاد.

 

من درست وسط میدون پدر رو دیدم.با صورتی که اصلاح کرده نبود.به هم ریخته و داغون. و سینا رو دیدم.پسر ۲۳ ساله ی پدر رو که طناب دار دور گردنش حلقه شده  بود و زار میزد. و پدر رو دیدم که به پای مامور دادگاه افتاده بود و التماس میکرد.دست سرهنگ و گرفته بود و میبوسید.پدر داشت التماس میکرد تا سینا رو که به خاطر حمل یک و نیم کیلو مواد دستگیر شده بود به دار نکشند.راس ساعت ۷ حکم اجرا شد.

 

از اون روز به بعد دیگه پدر رو ندیدم.میگن دیوانه شده.

 

میدونی رفیق.گاهی خدا فقط به خاطر یه جمله فقط به خاطر یه جمله کوتاه یه جوری مجازاتت میکنه که سال ها ضجر میکشی و به خودت میگی کاشکی مغرور نبودم.کاشکی نمیگفتم.میدونی تو قانونای خدا مجازات ها معادل نیستن.گاهی به خاطر یه جمله زندگیت به جهنم میره.گاهی به خاطر قتل تبرئه میشی.اینجا خر تو خر ترین سیستمیه که ممکنه با وجد یه خدای گنده و کلی قانون وجود داشته باشه.نه! ایران رو نمیگم.کل دنیا منظورم بود.

 

+ نوشته شده در  2007/5/7ساعت 15:58  توسط Cursed Ghost  | 

۱. انسان موجود ناشناخته (قسمت اول)

در این بخش قصد دارم از دیدگاه یه انسان عادی(خیلی معمولی) بدون هیچ دیدگاه و جهت  گیری فکری فلسفی اجتماعی سیاسی و ... موجودیت انسان رو روی این کره خاکی از جهات مختلف بررسی کنم.

 از شماره بعدی مینویسم این قسمتو! الان نصفه شبه خوابم میاد!

.........................................................................................

۲. ستاره دار (*****)

بچه که بود وقتی مبصر کلاس اسمشو مینوشت پای تخته تو لیست خوبها.لباشو رو هم فشار میداد.محکم دست به سینه میشست تا مبصر کلاس جلوی اسمش ستاره بزنه! و خوب یادشه که وقتی خانوم معلم با کیف گندش میومد سر کلاس به اونایی که تو لیست خوبا بودن به خاطر ستاره هاشون مثبت میداد...اون تو اون روزای روشن کلی ستاره گرفته بود...کلی...

بزرگ که شد رفت دانشگاه.میخواست فریاد بزنه آزادی! این بارم جلو اسمش ستاره زدن.ستاره های گنده.ستاره هایی که با آهن داغ رو تنش نشسته بود.نمیدونست که وقتی بزرگ بشه به خاطر ستاره هاش تمام اون روزای روشن رو ازش میگیرن.حتی دیگه به مدرسه هم راش نمیدن.

و حالا اون شبا از بین میله های سلول ستاره هارو میشماره. و با هر شمارش...

پ.ن.: به احترام دانشجویان ستاره دار دانشگاه ا.م.ی.ر  ک.ب.ی.ر.

.........................................................................................

۳.امنیت اجتماعی یا ...؟؟؟

پسر: عزیزم میری بیبرون مراقب باش .این روزا همرو میگیرن

دختر: آره :( خیلی اوضاع بیریخت شده.من دیگه جرات نمیکنم با هم بریم بیرون! بگیرنمون بابام میکشتم!!!

پسر: خب من یه فکری دارم!

دختر: چی هس این فکرت؟

پسر: خب از این به بعد بیا خونه ما. اونجا که دیگه کسی کاریمون نداره!

دختر: بابا نمیشه! زشته! من روم نمیشه.

پسر: عزیزم ما که با هم این حرفارو نداریم.مگه به خودت شک داری؟

دختر: نه عزیزم! من به تو از چشامم بیشتر اعتماد دارم.

و پسر چشماش از شادی برق میزنه. از این پیروزی بزرگ! و پیش خودش میگه دست این برو بچه های نیرو انتظامی درد نکنه. عجب طرح توپیه این امنیت اجتماعی!

چند روز بعد دختری از جمع دختران این سرزمین کم میشه...

و این داستان همچنان ادامه داره!!!

.........................................................................................

۴. مغز تخمی!

باید یه تابلوی "لطفا در این مکان به اعصاب مردم نرینید" روی روحم نصب کنم! مردم این روزا پر رو شدن.بهشون رو بدی حتی اسم مادربزرگتم ممکنه بپرسن! حروم زاده های پست فطرت... روزگار بدی شده...

.........................................................................................

۵. موسی و فرعون!

نگارش داستان به سبک خودمه! قصدم بی احترامی به مذهب یا سبک کردن متن رو ندارم.میخوام دقیق برات روشن شه قضیه!

یه شب فرعون و موسی کل کلشون میشه (یعنی کل میندازن با هم)! میگن هر کی فردا صبح بتونه رود نیل رو از حرکت نگه داره اون حرفش راسته!

آقا خلاصه صبح میشه و موسی با یه نیشخند میاد وامیسته لب رود.یه  بادی میندازه تو غبغبش که یعنی فرعون جان شما ریدی برادر!!! خلاصه دستاشو میبره بالا توکل میکنه به خدا میگه "ای رود نیل واستا!" یه چند لحظه میگذره میبینه نه مثل اینکه خبری نشد! این بار محکم تر و با توکل بیشتر میگه "ای رود نیل واستا جون مادرت!" میبینه نه مثل اینکه خبری نیست.فکر میکنه چی شده؟ میگه ای خداااااا من پیامبرتم...جون من آبرومونو نبر.اما ۱۰۰۰ بار نصف میکنه خودشو از وسط میبینه نخیر.انگار نه انگار! خلاصه ضایع میشه میره وا میسته یه گوشه!

آقا نوبت فرعون میشه! میاد لب رود وامیسته میگه ای رود نیل واستا! رود نیل آب در حال حرکتش در جا وامیسته.آقا موسی رو میگی چشاش از حدقه میزنه بیرون میگه ای خدا مرامتو عشقه!!! اینه رسمش.ما میگیم وانمیسته این مرتیکه فرعون میگه وامیسته...

از جانب خدا پیام میاد که ای موسی .دیشب بعد اینکه تو اون قرار رو با فرعون گذاشتی شب رفتی خونه و بدون اینکه از ما یه خواهش تمنایی کنی یا حتی شک به دلت را بدی که نکنه فردا خدا هوامونو نداشته باشه گرفتی همین جوری عین ... خوابیدی! اما این فرعون تا صبح به من التماس کرد که ای خدا من که میدونم تو هستی.مرگ مکن فردا مارو ضایع نکن!

و چنین شد آنچه باید میشد!

پ.ن. با تشکر از دکتر شکرالهی فر!

پ.ن.۲ : نتیجه اخلاقی: موسی هم که باشی گشاد بازی در بیاری خدا حالتو میگیره! افتاد رفیق؟

 .........................................................................................

۶.شنگول منگول ۲۰۰۷ !!!

یه روزی وسط جنگ یه مامان بزی که شوهرش مرده بود با ۳ تا بچش که ۳ تا دختر گوگولی مگولی بودن زندگی میکرد و از این برنامه ها...

مامان بزی به بچه ها میگه من دارم میرم بیرون علف بیارم براتون (عین سگ داره دروغ میگه!). شمام گرگی روباهی چیزی اومد نزاترید بیاد تو ا...میگیره میخورتتون!

مامان بزی میره و بعد یه کم سر و کله گرگه پیداش میشه! نه در میزنه نه زنگ! چون گرگه فیلم مارمولکو دیده میدونه واسه رفتن توی یه خونه راه های مختلفی هست.از دیوار میره بالا.میره تو خونه اما نه یه لحظه صبر کنید.الان سال ۲۰۰۷ ـ آقا گرگه شکمش گشنه نیست! چون ظهر خونشون گوشت صادراتی خورده.به جاش میگیره به ۳ تا بچه بزیا تجاوز میکنه و از خونه میزنه بیرون!

میاد خونه میبینه ای بابا زنش که نیست.تحقیق میکنه میفهمه بله.خانوم گرگه با آقا شیره ریختن رو هم! چاقو ور میداره میره قصر شیر.جفتشونو تیکه پاره میکنه و چون جفتشون محدور الدم هستند دادگاه جنگل تبرئه اش میکنه!

و اما خانوم بزی که واسه تن فروشی به شهر رفته بود (چون احتیاجات نسل امروز بزها دیگه با علف و اینا حل نمیشه ! مسکن و کلاس شنا و مدرسه غیر انتفاعی و ..) برمیگرده. میاید میبینه به ۳ تا دخترش گرگه تجاوز کرده.شبانه شیر گاز خونه رو باز میزاره و طی یه خود کشی دسته جمعی خودش و بچه هاشو میکشه !

پ.ن. به راستی زشت شده همه چیزایی که دوسشون داشتیم!

دلم داره میترکه.اما تمام تصمیم من خفه کردنه این نالیدن هامه.باید این قدر قوی شه که همشو بریزه تو خودم!

+ نوشته شده در  2007/5/1ساعت 16:52  توسط Cursed Ghost  | 

شیطان چیه؟ کیه؟ شما در موردش چی فکر میکنید؟ چه تصویری ازش دارید؟ تا حالا دیدینش؟ تا حالا حسش کردید؟ باهاش جنگیدید؟ فقط نظر شخصیتون باشه (لطفا دیدگاه خودتون ، نه دیدگاه مذهب و ...)
+ نوشته شده در  2007/5/1ساعت 16:50  توسط Cursed Ghost  | 


میگن بزرگ شدی..میگن پسر دیگه بده..الان هم سنای تو ازدواج میکنن..تو الان به جای نالیدن باید یه کار پیدا کنی... هم سن هات دارن پول دار میشن...زندگی من مدت هاست به یه مو بنده...

شب های من تو این خونه تنها داره چه جوری میگذره؟ هان؟؟؟ کسی میدونه؟؟؟ من هنوزم از نالیدن خسته نشدم...نه هنوز نشدم... یهو همه چی بهم میریزه... همیشه تو مرز انفجارم..امشبم از اون شباس که بغضه چسبیده تهش..یعنی ته تهش..نمیتونید تصور کنید...مرزهام با هم قاطی شده...دیگه نمیدونم گرسنمه یا دلم گریه میخواد..نمیدونم نیاز دارم یکی بهم محبت کنه یا صورت یکی رو خط خطی کنم... نخند..به خدا این خنده دار نیست...دیگه دارم از بشر بودن خارج میشم... وقتی این اتفاق میفته که دیگه کلا به ته خط رسیده باشی...حالا اینجا داری رو تیغ را میری...دیگه هیچ محدوده قرمزی نیست... همه چی رو تجربه کردم..همه چی...میفهمی همه چی یعنی چی؟؟؟ از بهترین ها تا کثافت ترین حالت ها..از زهد و پارسایی محض تا هرزگی مطلق...اما هر جفتش به روش خودم...دیگه حتی شکنجه شدن...با تیغ خط خطی کردن...گرسنگی ساعتی کشیدن(مث همین الان که از دیروز ناهار هیچی نخوردم) حتی بلاگ نوشتن..دیگه هیچی این روح نفرین شده و نا آروم منو آروم نمیکنم...دیگه نیمدونم به کدوم دیوار باید چنگ بزنم که سقوط نکنم..بهم گفتن به خاطر جلب توجه مینویسی...واسه اینکه از حس ترحم خوشت میاد..بهم گفتن تو مریضی..چرا ر وانپزشک نمیری..اصلا تو چیزیت نیست..یه کم دپ زدی....بهم گفتن تو یوانه ای..بهم گفتن بچه تو که همه چی واست محیاس...فکر پیشرفت باش..امشب جدا به بن بست رسیدم..این قدر که با این حالم دارم مینویسم...باورتون نمیشه قرصا رو همه رو ریختم دور که یهو به سرم نزنه همه رو بخورم...باورتون نمیشه همه تیغ ها رو ریختم دور که اگه حتی به تهش رسیدم بگم...امشب نه! من حتی دیگه نمیدونم این روحم که داره درد میکشه از چی داره میکشه..عامل این درد مجهول بین ضجه زدنای پنهانی من تو خلوت این خونه تاریک گم شده..درد بهم امون نمیده که بشینم فکر کنم و این کلاف در هم رو باز کنم... دلم "ای سی یو" میخواد!!! صدای دستگاهی که ضربان قلبم رو نشون میده...

منتظرم تا این کار لعنتی برسه  خونه...فرمشو پر کردم...فرم اهدای تمام عضو های بدنم رو بعد از مرگ..ترجیه میدم هر کدومشون یه خانواده رو از لباس سیاه پوشیدن نجات بده..شاید از عذاب روح من ذره ای کم بشه..من دارم تاوان چیو پس میدم هان؟؟؟ من کیو آزار دادم که دارم آزار میبینم...من ...آخه من... فقط خودم دلم واسه خودم میسوزه..تو بلاگ روزمرگی های یک آپاچی یه شعر محشر خوندم...نوشتشمش زدمش رو دیوارم...

 

سر بر شانه هایت بگذار

دست هایت را دورت حلقه کن

و خودت را محکم در آغوش بکش

باور کن

غیر از خودت هیچکس را نداری

 

سر بر شانه هایت بگذار

و امشب در بسترت

خودت را بوسه باران کن

و تا به صبحدم برای دلت

غزل های عاشقانه بخوان.

باور کن

تو تنهایی ...

 

 

--------------------------------------------------

 پ.ن.۱: مادر شیطان پیدا شده!!! در شهر پیچیده است که شیطان از مادری زاده شده...شیطان هنوز هم میگردد تا بیابد آنکه این دروغ را بافته که او از مادری زاده شده!یکی پیدا شده از خودش شیاد تر!!!

--------------------------------------------------

پ.ن.۲: لذت محض میخوام..میفهمی رفیق...آره منظورم دقیا همون یه که الان تو فکرته..اما نه... فکر من خیلی خراب تر از فکر توئه...

به قول این بلاگ "آ.و.ی.ز.و.ن": از تمام لذایذ جنسی همین فوت فتیش ما را بس!

--------------------------------------------------

پ.ن.۳: همه آدم بدای درب و داغون میخورن به تور من..مدت ها باهاشون حرف میزنم ...از جونم..از وقتم...از ته دلم مایه میزارم...ههه خوب باشید..اما تو بدی هاشون یه چیزاییشونو دوس دارم که عوض نشه..میدونید تهش چی میشه..فقط همون چیزاییشیون عوض میشه که من دوس نداشتم عوض شه!بقیشون همون گهی میمونه که بودن!!!!

--------------------------------------------------

پ.ن.۴: سودا زده ی طریه جانانه ام امشب....زنجیر بیارید که دیوانه ام امشب...زنجیر بیارید...

و یکی پیدا شه...برام بخونه...فقط واسه من...نه واسه اون پسر خوشگله ...فقط واسه من..:

بخواب ای مسافر خسته ی صحرا بابایی.... لالالالا لالایی...

روی دامنم بخواب تا صبح فردا بابایی...لالالا لالایی...

به خدا درد دل...فکر نکنی شکایته... به خدا حکایته...

--------------------------------------------------

پ.ن.۵: کی میدونه "ارباب بی کفن" یعنی چی ؟؟؟

:::آری حساس ترین نقطه در عرش سماوات و زمین است:::

 --------------------------------------------------

پ.ن.۶:  

  - خب من آمادم!

 + خب ۵ قدم میری عقب...خوب به جلوت نگاه کن...به خودت شک راه نده...نفستو حبس کن....با تمام قدرت بدو جلو...قبل از قدم آخر پاتو بیار بالا بزار رو اون لبه بلند..با تمام وجودت یه جهش به بدنت بده...دستاتو باز کن...حس پرواز...     

یک دقیقه بعد یه پیکر میفته وسط پیاده رو...پیاده رو از خون سیراب میشه!!از اون بالا شیطان به حماقت پسرک میخنده!

یک دقیقه بعد از اون یک دقیقه(!) : جسد شیطان میفته وسط خیابون!!! روح پسرک شیطان رو از اون بالا هل داده پایین... 

خدا اون بالا قهقهه میزنه و پیش خودش میگه عجب جونوری بود این پسره!

--------------------------------------------------

پ.ن.۶: 

یه اتاق تاریک و یه زوج خوشبخت مشغول امر خیر!!! بیشتر از ۲۰ ملیون روح کوچولو تو اتاقن!!!...همشون مضطربن!!! تو چشای همشون بغض و اشک دیده میشه...ههه این روح ها این قدر کوچیکن که هنوز چشم ندارن...یه لحظه پچ پچ هاشون قطع میشه..انگار امر خیر تموم شده..نفس های همشون تو سینه حبس میشه....هیچ کدوشون احساس لرزش میکنن(این حس لرزش حسیه که به روح کوچولویی دست میده که قراره بیاد رو زمین زندگی کنه) همه از ترس چشاشاونو بستن!!!اما یه دقیقه میگذره اما هیشکی نمیلرزه!!! همه با تردید چشاشونو باز میکنن! مرده یه چیزی رو میزاره لای دستمال کاغذی و میندازه تو سطل آشغال!!!

موج شادی  روح های کوچولو رو در خودش غرق میکنه...سرویس برگشت به بهشت رسیده!!!...همه میدون میرن سوار سرویس میشن...همشون امشب بازم تا صبح میتونن با هم تو بهشت فوتبال بازی کنن...و باور کنید """کاندوم""" برای روح های کوچولو در بهشت میتونه خوشحال کننده ترین وسیله ساخت این بشر کثیف باشه!!! باور کنید...تنها چیزی که میتونه مانع انتقال اون روح کوچولوهای خوشحال از بهشت روی این زمین پر از تاریکی بشه...

راننده سرویس: همه روح کوچولو ها سوار شدن؟؟؟

و من یاد لحظه لرزیدنم میفتم...

--------------------------------------------------

پ.ن.۷: همه آرزو دارن نوه نتیجشونو ببینن..من فقط آرزو دارم کرم قبرمو ببینم!

--------------------------------------------------

پ.ن.۸: یکی از این همه پولک ستاره ..ای کاش میشد ...ای کاش...مال من بود...

د ـ  مادر(..)  آخه مگه این انتظار زیادیه...هان؟؟؟ من این قدر بالا آوردم تو این حموم که دیگه مطمئنم به زودی کل معدم رو بالا میارم... بسمه..به خودت قسم...بسه.... این شعر مدت هاست به جای اون تیغ ها داره رو روحم نقاشی میکنه!

چه شبایی گریه کردم...تو به حالم خنده کردی...

آغوش خداحافظی رو حتی حوصله نکردی....

نه تو عاشقم نبودی و نیستی...مشت تو وا شده پیشم...

دیگه دارم توی هق هق...گرگ بارون زده میشم...

اشتباه بود...اشتباه بود...دل به تو بستن گناه بود...

میگن مسیح به خاطر گناهان بشر مصلوب شد...من به خاطر گناه کی دارم مصلوب میشم هان؟؟؟

--------------------------------------------------

پ.ن.۹: این پ.ن ها هر روز اضافه میشن! برام نصیحت نظر نزارید... هم دردی هم نذارید...فقط اگه مطلب مهمی بود....سعی میکنم نفس بکشم...ماسک اکسیژن میخوام...

+ نوشته شده در  2007/1/30ساعت 22:55  توسط Cursed Ghost  | 


نه...دیگه نتونستم بنویسم... من میخواستم ۱۰ روز با خودم صادق باشم...میخواستم به خیلی ها نشون بدم این نقاب مزخرفی که همتون ازش مینالید رو میشه برداشت..اما اشتباه میکردم...آدما ترسیدن از من بدون نقاب...بعضی ها هم حالشون به هم خورد...نه دیگه نمیتونم...مرسی دوستای عزیزم که این مدت خیلی کمکم کردی... دیشب من فقط یه قدم با مرگ فاصله داشتم..حسش کردم...واسه اولین بار حسش کردم... یه چیزی رو تو این چند روز فهمیدم... جلوی مردم هیچ وقت نمیتونی خودت باشی...تو این چند روز آرش واقعی داشت مینوشت...اما هر کی رسید یه چیزی گفت...یکی گفت مریضی...یکی گفت داری گه میزنی...یکی گفت ضعیفی...یکی از خودش گفت..یکی نصیحت کرد..یکی گفت تو اصلا حرف تو کلت نمیره...   خستم ....خیلی خسته تر از اون روزی که شروع کردم بنویسم...تاثیر خیلی بدی گذاشت این چنرد روز...خیلی بد...اللن حس میکنم خیلی تنها تر از اون موقع ام...دارم کاری میکنم همین ۴ تا دوستمم بزارن برن..من بمونم و خودم...باور کنید این دنیا یه کثافت خونس...اولیشم خودمم...و اینم تجربه ای که گرون تموم شد...

هیچ وقت جلوی هیچ کس خودت نباش...

من جرات کردم خودم باشم..من جرات کردم نقابمو بردارم...اما تنها کاری که کردید این بود که سعی کردید این دفعه خودمو عوض کنید..خود خودمو....کاشکی یه بار اون حرفایی که باید میشنیدمو میشنیدم...به جای این همه نصیحت...

یه بلاگ دیگه میزنم...کل این پست آخریرو توش کپی میکنم و ادامش میدم...تا تهش...فقط واسه خودم مینویسم...اگه من ارزششو ندارم بزارید برید... این جا بازم آپ میشه..اما نمیدونم کی...فعلا که به زور دارم تایپ میکنم...

ممنونم واسه همه لطفاتون...فکر میکردم فراموش شده تر از این حرفا باشم...

+ نوشته شده در  2007/1/23ساعت 9:39  توسط Cursed Ghost 

این نوشته ها تا روز ۱۱ بهمن آپ میشه...یعنی زیر همینا هی اضافه میشه...چرت و پرت همش..دردای درونی..آتشفشانی از حرفای نگفته... میدونم شخصی شده..اما جدا نمتونم دیگه ننویسم...

Warning: نوشته های زیر میتونه حال شما رو تو بهترین حالت بد کنه...پر از انرژی منفی و حرفایی که بوی مرگ و پایام میده...جدی میگم...صفحه رو ببندید برید...


۵شنبه --- ساعت ۲:۰۰ ظهر

یه ساعت و نیم دیگه امتحان پایان ترم دارم...۱۴۰ صفحه کتاب باید میخوندم و یه تحقیق باید ببرم...حتی یک صفحه هم نخوندم...حتی یه دونه...واسم مهم نیست..به شکل عجیبی در تاریکی و یه دور تکراری گیر افتادم...یه پریود زمانی طولانی...تو لبه مرز بودن و نبودن...جایی که اگه نیفتی طرف مرگ ترسی از افتادن گوشت بدنتو آب میکنه...دوست دارم کلاهک مغزم رو بردارم و همه محتویان متعفنش رو بریزم بیرون ... واسم مهم نیست واحدا پاس شن یا نه...واسم مهم نیست کسی دوسم داشته باشه یا نه..واسم مهم نیست کسی ازم متنفره یا نه..من احساستم رو یه جایی جا گذاشتم..من سنگ شدم...یه سنگ سیاه سخت..یه فیلم سینمایی جذاب هالیوودی...یه تابلوی جذاب رو دیوار موزه که بهش اسپری مخصوص زدن که موریانه نخورتش...دارم از شدت سرما میلرزم...این خونه لعنتی با بیرون هیچ فرقی نداره...انگار داره باد میاد..ههه..از ما گذشته..صبر کنید یه لحظه....

رفتم در و پنجره ها رو باز کردم..هوا اینجا منفی چند درجس...بلوزم رو از تنم در میارم..میخوام حس کنم سرما رو..میخوام خودم رو خط خطی کنم...میخوام حس کنم هنوز زندم...من چی میخوام از جون این زندگی هان...؟ نه این چی میخواد از جون من...؟دوست دارم از شدت سرما بلرزم...از آزار شدن خوشم میاد..میخوام درد بکشم... دوست دارم سینه پهلو کنم و تب کنم و هیشکی هم تو خونه نباشه..تا هزیون بگم...بین خواب و بیداری گیر کنم و با چراغ بغل تختم حرف بزنم!!! حتی نای اینکه خودمو پاشوره کنم نداشته باشم...میخوام تو تب بسوزم و تا خود صبح کابوس ببینم...تا یه جایی که با اورژانس ببرنم بیمارستان..من چمه؟؟؟ من کیم؟؟ اصلا چرا؟؟؟ چرا من این همه با خودم درگیرم...چرا نمیتونم همه چی رو به تخمم حساب کنم؟؟؟ چرا نمیشه درگیر این سیکل تکراری نشد...چرا هر کی میرسه (...) شعر تحویلم میده؟؟؟ در حالی که خودش عین سگ تو گل گیر کرده و به هیچ کدوم از چیزایی که میگه ایمان نداره؟؟؟ چرا همه گیر میدن به ضعف های من در حالی که من شخصیت یخ زده محکوم به نابودی ضعیف تیکه تیکشون رو میبینم که از من حالشون بد تره...فقط حالیشون نیست... گاااااون... گاووووو...متوجهی چی میگم؟؟؟... الان نیاز دارم به یه BMW z4 که روش یه سیستم 7 ملیونی نصب شده باشه!!! و همچنین اتوبان همت عصر یه روز تعطیل با ترافیک متعادل!!! دوست دارم queen بندازم تو ضبط و ولوم رو بزم رو ماکس و بزارم دنده یک و موتور رو 6000 تا پر کنم کلاج و ول کنم و تعویض دنده تو ماکس دور موتور ...بیفتم تو توبان به قصد مرگ...دقیقا به قصد مردن و تیکه تیکه شدن...به قصد ریسک کردن زندگیم...شیشه ها پایین باشن تا حس کنم جریان هوا رو و داد بزنه این لعنتی...

show must go on

و من لایی بکشم... و سر دور برگردون دستی ، معکوس و یه دونه از این زانتیا چسکی های کنترل نا محسوس بیفته دنبالم تا حالیش کنم منم یه دونه از اون احمقایی نیستم که میتونن بگیرنش و یه کار  کنم با مغز بره تو گارد ریل..من دیگه نمیتونم خودم رو زندانی کنم...روحم پرواز میخواد... بلند شدن..هیجان ... و خیلی باید شکار چی نامردی باشی که که کبوتر رو چند لحظه قبل از پریدنش بزنی!!! میخواد...هیجان رو لبه مرگ و زندگی راه رفتن..اما من به زنجیر عقایدم کشیده شدم..به زنجیر دو تا موجود فرشته صفت به اسم پدر و مادرم که میدونم نبودنم داغونشون میکنه..من به زنجیر بودن کشیذم خودم رو چون جرات شکستن وجدانم رو ندارم..از بچه کی همیشه عین گاو به همه راستو میگفتم و هر کی میرسید میگفت خره اینجا ایرانه..راستشو بگی کلات پس معرکس...حالیته ؟؟؟ و من عین احمق ها مقاومت میکردم...نه اینجا تک تومنی به خوب بودن نمیدن..من نمیتونم عوضی باشم..از یه طرفم میخوام عوضی باشم..و گیر کردم بین این حصار..سال هاست گیر کردم..میتونم دنیا رو به هم بریزم..شما ها چی از گذشته من میدونید؟؟ ههه داستان زندگیم مال روز آخر این بلاگه...مطمئنم که خیلی ها تعجب میکنن... خیلی جالبه هیچ دوستی از قبل از 17 سالگی ندارم..همه زندگی من قبل 17 سالگی گم شده..هیچ کس هیچی نمیدونه از این کابوس درد آو و عجیب من..من کیم...چرا من شبا کابوس نمیبینم و خودمو خیس نمیکنم؟؟؟ چرا منو نمیبرید روان پزشک هان؟؟؟ بابا حالیتونه؟؟؟ من ر  و  ا  ن  ی  ی  م!من خواب میخوام...بهم قرص بدید...یه چیزی که بشه بدون رویا توش خوابید..من قرص آبی رو انتخاب کردم چرا قرمزرو به خوردم دادی؟؟ هان؟؟

اینو چند روز پیش نوشتم...دیگه حوصله آپ های کلاسیک و تر تمیز رو مرتب رو ندارم..از این به بعد همه چی مینویسم..

-----------------------------------------------------

دیگه نمیتونم...دیگه نمیکشم... مگه من چند سالمه...۲۰ ....چقدر طول کشیده ..خسته نشدی از بس زدی خدا...از بچگیم مظلوم بودم...حتی گریه هم نمیکردم...هیچ وقت نق نمیزدم..هیچ وقت هیچی از هیشکی نمیخواستم..همیشه آروم میرفتم..آروم میومدم...

حالا من اینجام...بلوزمم در آوردم....بیا اینم شلاق...نه کمه...بیا سیم خارداد...بپیچ دور دستت ...منم ببیند به یه تیرک چوبی...دو قدم برو عقب...بدو به سمت من...ببر بالا...با تمام وجودت بکوب...میخوام درد بکشم...آره...ما کتک خورمون ملسه...به خودت قسم میخورم...صدام در نمیاد..مگه تو این سال ها صدام در اومده خدا؟؟؟ هان؟؟؟ هیچی نمیگی؟؟؟؟  بکوب...بزن...پاره کن...سلاخی کن...تیغ رو بزار  رو پوستم...نقاشی کن...خون...من خون میخوام...

 تیغ رو از رو میز بر میدارم..همیشه یه بستش رو میز هست.... نه خیلی ترسوام...ارش ازت متنفرم... سگ کثیف ترسو... جراتشو نداری نه؟؟؟ آره هم جراتشو ندارم هم بقیه چی... بابام...مادرم...mizty...وحید... احسان... اونا چی؟؟؟ صدام به صورت نا مفهوم شبیه به ناله از سینم میاد بیرون..مثل همیشه از وسط میشکنمش.... چی باید بنویسم... hate  اینو یه بار نشوتم...pain اینم یه بار نوشتمl... یه علامت سوال اینو که بار ها کشیدم... die... اینم نوشتم... این دفعه باشد وحشتناک تر از همیشه باشه...میزارمش رو بازوم...یه خط به چپ...یه خط به راست...یه خط بالا... با تمام زورم...عاشق خط خطی کردنم...از  شکنجه خوشم میاد...آره خوشم میاد...خون شروع میکنه به چکیدن... همین جا روی keyboard... ارز رو آرنجم میچکه پایین..همه  جا قرمز...بازم....

بازم

بازم

چپ...راست...بالا...مورب..دایره...میخوام بیشتر بیاد...

 یاد حرف تو میفتم لعنتی...وقتی میدونستی من چقدر عاشقتم.. برگشتی با خون سردی تمام گفتی..خوب تو روانی هستی.... تو مریضی آرش...2 سال که این صدا داره تو گوشم اکو میشه...اره من روانیم..من مریضم...من ک.س خلم... من عوضیم..من کثیفم...من لجنم... یه لاشه... یه جسد... یه ترسو ... یه  عوضی... من کثافتم... ارش با توام ...تو کثافتی.. تو عوضی هستی... به درد هیچی نمیخوری.. مظلومی... تو سری خوری... همه دوست دارن اما به جاش که برسه میزنن... خوردم... به خدا به هیچکس نزدم (غیر از یه بار) اما تا دلتون بخواد خوردم...  مگه من کیم... مگه بودنم یا نبودنم چه فرقی میکنه...مگه فرقی مکیکنه امروز مردن یا 40 سال بعد... میگه کی میاد به قبر من سر بزنه... میترسم..از دیوارای تاریکش... من حتی از خدا هم میترسم... همون قدر که از شیطان میترسم... آراشم کجاست... حمله های قلبی باز شروع شدن... بازم شبا بالشو گاز میگیرم و وقتی دمر خوابیدم پاهامو میکوبم رو تخت که جیغ نزنم... چه قدر خوبه که با مرگ دوست باشی... من جراتشو ندارم... اما خودش بلاخره میاد سراغم...

 تو به من لقب گرگ  دادی...دوسش دارم دوست من..خیلی دوسش دارم..همون قدری که تو اون جغدرو دوست داشتی....حالا یه دوست دارم که همیشه پیشمه... گرگ..من و خودم...جغد و تو هم گاهی هستید... باور کن...

میترسم بعد مرگ آرامشی نباشه... من دیگه نای را رفتن ندارم...بازم میکشم...کی برد قرمز قرمز شده...بوی خون...حتی اینم دیگه آرومم نمیکنه.. میخوام تتموم شه...من دیگه نمیکشم...7 ماه سعی کردم دیگه ننویسم خستم...37 تا پست نوشتم ولی هیچ کدوم رو نذاشتم...اما دارم میترکم...من فقط دارم ادای آدم قوی هارو در میارم...من ضعیفم...ضعف تو وجودم موج میزنه..من دیگه نای لبخند زدنم ندارم...

------------------------------------------------------------

دارم میرم دانشگاه ... واسه امتحان ترم!!! برگشتم بقیشو مینویسم..شایدم ننویسم..خستم...چیزی نمونده...


۵ شنبه --- ۵:۲۰ بعد از ظهر

برگشتم...دستام از شدت سرمای بیرون داره میسوزه..میخوامن بزنم زیر گریه..این قدر گریه کنم که هق هق کنم..من دلم گریه میخواد ...کسی نمیدونه چه جوری میشه از چشمای یه آدم خواست بباره... در رو نتونستم خودم باز کنم..دستام از شدت سرما منجمد شدن...با دندون درو باز کردم...هنوز بوت هام تو پامه...عطش نوستم داره دیوونم میکنه..چقدر فاصله دیوانگی و آدم عادی بودن کمه!

یکی به من بگه اعتماد یعنی چی؟؟؟ از کجا میشه به قسم های یکی ایمان آورد...اصلا از کجا معلوم من همینیم که میگم..خیانت چیه هان؟؟؟ کسی که تا ۱ ساعت قبل مال توئه میره با یکی دیگه میخوابه...چرا؟؟؟ چون پسره تونسته بوده از لحاظ جنسی تحریکش کنه!!! یا اینکه اون بیشتر از تو به فنتسی سکسیش نزدیک بوده!!!F*u*c*k ...منتفرم از همه این دنیا...این حسرت رو با خودم  به گور میبرم...یه آغوئش گرم...یه بغل داغ که فقط مال من باشه..که توش خیانت نباشه..سیاست واسه حفظش نباشه...خرج کردن و نکرن..رفتن اومدن...رقیب نباشه..قاتل خوب سراغ ندارین..میخوام پول بدم بهش بیاد بکشه!!

یاد خنجر...گریه ات...امون نمیده...

::: سر دو راهی موندم :::

بزن بکش دیگه... د_ بزن بکش... من نمیترسم...

دوست دارم صدای ولوم رو تا ته بدم بالا...اما ههه همسایه های گل تحدید کردن که اگه این دفعه صدای آهنگ های عجیب غریب من بیاد بالا شکایت میکنن..هه فردای اون روز رو دیوار نوشتم Die... هه زنگ زده بودن به والدینم!!! گفته بودن بچتون ما رو به مرگ تحدید کرده!!!..اخه (...) ها شما که (...) شکایت ندارید چرا چرت میگید...صدای ولوم الان رو ماکسه و اینا هیچ غلطی نمیتونن بکنن..هه از همشون متنفرم..گاهی از این شهر لعنتی هم متنفر میشم...


جمعه --- ساعت ۱ بامداد!

ضعف عجیبی دارم از دیروز ساعتد ۱۲ ظهر تا الان که ۱ نصفه شبه هیچی نخورم..میشه۱۷ ساعت!...دستام از شدت ضعف داره میلرزه..نمیدونم چمه..نای غذا درست کردن ندارم..نه بیشتر میل ندارم...خدا اینجا چه خبره؟؟؟ من گیر کردم رو یه الاکلنگ : آدم خوب بودن یا همون خوب بودن و از یه طرف اونی که باید بشم..با احساسم نمیتونم صادق باشم..من تمام سوالات فلسفی ، منطقی ، خدایی،  آخرتی و نظریه پردازی ها و موزیک هامو کنار گذاشتم..دیگه روحم نمیکشید...نیاز به یه تعطیلات دارم... برم شمال تنهایی ..تنها تنها..یه ویلا وسط جنگل که توش نه اینترنت باشه نه کامپیوتر...فقط یه شومینه...یه ضبط با باندای خیلی بزرگ و یه تخت خواب گرم و یه میز تو تراس ویلا که رو به جنگل باشه میخوام... که صبحا ساعت ۱۱ پاشم..اصلاح کنم..دوش بگیرم...صبحانه بخورم...واسه پیاده روی بزنم تو دل جنگل...برگردم خونه....صدای جیغ ضبط با تمام آهنگایی که دوس دارم... بعدش ناهار گرم پر چرب...بعدشم خواب و بیدار شدن و بارون اومدن و تا لب دریا رفتن و برگشتن و کنار شومینه نشستن و آهنگ شنیدن و واین خوردن و استراحت....بدون درد...بدون مرگ...بدون دغدغه..خدا تو میدونستی خیلی نامردی...هه آرزو های ماها رو که حتی خیلی کوچیکم هسن بهمون نمیدی...گاهی جدا ازت بدم میاد!!!

پوستم داره میسوزه...حمله عصبی...بازم..بازم..بازم... جدا از رو نمیری؟؟؟

 


 جمعه --- ساعت ۱۲ ظهر

 ساعت ۱۱ تازه از خواب پاشدم...دیشب کابوسای عجیبی میدیدم...خیلی عجیب...نمیدونم...بازم گم گشتگی..هههه تا الان شده ۴۸ ساعت گرسنگی محض... از شدت گشنگی حالت تهوع دارم...فردا امتحان گسسته دام...خیلی مزخرفه.. نیمدونم چی میشه... فاک اصلا حصله درس خوندن ندارم...بیشتر ترجیح میدم ..نیمدونم چی ترجیح میدم...

هه دستام دارن از هم باز میشن...بافتاشو میگم...فکر کنم مال کمبود ویتامینه!!! یه سر دکتر باید برم...پوست پوست شدن!!!

ههه فردا تولد توئه... هه تویی که هیچ وقت اینجا رو نخوندی...هیچ وقت...هه نگامم نکردی..مهم نیست...امسال مثل ۴ سال گذشته برات sms تبریک نمیزنم...هههه امثال متاهل شدم!!!! 

خیلی وقته دیگه نه میتونم راک گوش کنم نه متال مگه اینکه حالم خیلی بد بشه...دلم واسه پارسال تنگ شده..زنده بودم هنوز.. تو جریان بودم... دیگه حتی نای اینکه ماژیک و بردارم و رو دیوار نقاشی کنم ندارم..مانگا هم دیگه جواب نمیده... دلم چی میخواد؟؟ بزار فک کنم...

هیچی....دقیقا هیچی نیمخواد...

ساعت خوابم زیاد شده که نوید افسردگی شدید بهم میده!!!  میدونم...دارم حسش میکنم..دفعه اول نیست... اما نمیخوام درمانش کنم...میخوام فقط تنها باشم همین... بعد از ظهر 2 باره برمیگردم!


شنبه --- ۵:۳۲ عصر

بلاخره شکوندمش این اعتصاب غذای لعنتی رو بعد از ۷۶ ساعت..دیگه نتونستم...یه کم غذا خوردم...اما حالت تهوع گرفتم..نمیدونم...حس تنهایی عجیبی میکنم...به جرات میتونم بگم هیچ وقت در طول این همه زندگیم این همه حس نمیکردم تنهام..همه نقاب دارن..هر کی واسه یه چیزی میخوادت..احساس فاحشه بودن میکنم...اینکه مجانی خودتو در اختیار بقیه بزاری!!! پسری که فاحشس!!!!بلاگم از همیشه خلوت تر شده و این به من میگه حتی اینجا هم دیگه کسی نمونده...انگار دوران منم تموم شده... جدا نمیدونم چی میتونه آرومم کنه...نه الان آرومم...یعنی امروز از صبح آروم آرومم..مثل یه پسر خوب مرده...دقیقا مثل یه جسد خوب...۲ هفتس اصلاح نکرم صورتمو..مثل یه کپه موی پشمالو شدم..خیلی وقته آینه رو از اتاقم و از تو دستشویی برداشتم...نمیتونم تحمل کنم قیافمو ببینم...فقط وقتی یکی میاد وصلش میکنم سر جاش!!!همیشه از آینه متنفربودم...هنوزم مثل ۲ سال گذشته همیشه چراغای خونه خاموش خاموشه..من مثل جغد سال هاست دارم تو تاریکی زندگی میکنم..نور آزارم میده...از وقتی این آینه ها رو جمع کردم دیگه لازم نیست طفره برم واسه نگاه نکردن...چقدر خوبه که من همیشه تنهام..کاشکی میشد همین جا موند واسه همیشه..منو خودمو و کامپیوترم... دیگه هیچی نمیخوام...کجای دنیا این قانون هست ...که همش """یه طرفه""""...هه امروز صبح که بیدار شدم حس میکردم بار این خستگی لعنتی از همیشه بیشتره...حتی جسمم خسته بود... نمیدونم واسه فرارا کردن ازش چی کار میشه کرد..مثل یه کرم کثیف دارم تو خودم میلولم...این کار تهش میدونم چیه!!!

وقت رفتنه..سفر کردنه....خاطرات مرده منو زیر خاک کردنه...

وقت تنهایی من با خودمه...وقته تمرین حسرت بردنمه...

حالت تهوع دارم صفحه مانیتور رو خوب نمیبینم...چشام سیاهی میره...دستام میلرزه..میخوام برم بخوابم..شاید آخریش باشه..شب برمیگردم..هه من دارم واسه کی مینویسم؟؟؟ کسی اینجا رو نمیخونه..خیلی وقته که دیگه کسی اینجا رو نمیخونه...

باشه امشبم زنگ میزنم با همه دردام خفه میشم..تو بگو همه رو بریز این تو..من شدم یه کامیون پر از دردای خودم..یه کامیونم پر از دردای مردم...همه میگن و میرن...چرا هیشکی یه بار نمیپرسه آرش تو خوبی؟؟ چرا خدا..من چه گناهی کردم...چیه...خدای لعنتیییییییییی میشنوی؟؟ منم آدمم...آآآآآآ ددددددددد ممممممممممم....یکی بیاد گلوم منو با چاقو پاره کنه..این بغض پوسیده ۴ ساله رو بکشه بیرون...مهم نیست بمیرم..من آرامش میخوام...یه خواب آروم..تویه بغل گرم..من چقدر تنهام...


شنبه --- ساعت ۱۱:۴۹ شب

داشتم ویدئو From The Cradle To Enslave  مال Cradel رو نگاه میکردم... ویدئو عجیبیه..حس جنون تو من تازه میکنه...چند تا صحنش خیلی اذیتم کرد...جایی که دخترا داشتن با آرشه ای از جنس تیغ رو مچ دستشون ویولون میزدن...خون از رگاشون میریخت پایین...با دیدن این صحنه تکونهای هیستریک خورم و اونجاییی که  خود دنی داشت اون دست از زیر خاک بیرون تومده رو میبیوسد...چقدر سخته دفن کردن... تو عمرم تا حالا 1 بار بهشت زهرا رفتم..خیلی بچه بودم...یکی از دوستای بابام پسر 14 سالش که سال ها بر اثر فلج مغزی مریض بود مرد..اسمش رضا بود..هنوزم صحنه های جیغ های هیستریک مادرش..هنوزم خاک ریختن تو قبر..هنوزم داد زدن پدرش..هنوزم گل های پر پر رو زمین..هنوزم اون گودال وحشتناک تنم رو میلرزونه...همین الانم که دارم مینویسم حالم بد شد..سال هاست این صحنه ها تو ذهنم راه میره...  و من بعضی شبا خواب رضا رو میبینم...من اون موقع فقط 7 سالم بود..از اون موقع به بعد از قبرستون متنفر شدم..اما این دفعه که برم تهران میخوام یه سر برم اونجا.. شاید تنها... میخوام رو قبرا قدم بزنم...میخوام فکر کنم تو جایی که صف تو صف ادم خوابیده...دکتر... مهندس... قاتل... بچه ...کوچیک ...بزرگ ...معروف ...گمنام ...تصادفی..مرگ مغزی...سکته...سانحه...و  خدای من از هیچ کدومشون صدا در نمیاد؟..نمیتونم تحمل کنم ازم صدا در نیاد...از دفن شدن..از سکون..از داستان های بعد مرگ متنفرم...من از قبرستون متنفرم..من ...من ...من هیچی...من گیر کردم تو یه تله خرس..از این گنده هاش..یکی نیست منو نجات بده...

 هر وقت دنی میخونه میتونم نقاشی کنم..نقاشی های damage... ماژیک و برداشتم و رو دیوار حموم کشیدم..خیلی دوسش دارم...من نمیدونم چی میشه.. مرزای دنیاهام قاطی شده...زیاد نگران نباشید... هه.. خدا من دارم تو قانون غرق میشم.. تفکیک جز به جز برام راحت..تحلیل عجیبی داره..گیر کردن در حصار فرای بشر بودن..وقتی بتونی از دور ببینی.. علت و معلول..من شاید دارم پیدا میشم...

دوش چه خورده ای ای دل بگو..نهان مکن..

همچو کسان بی گناه روی به آسمان مکن...


یکشنبه ---  ساعت ۲:۵۹ ظهر

سلام به همتون..نمیدونم ...خیلی ها نگرانمم..اما من چیزیم نیست حداقل خودم این جوری فکر میکنم..نیمدونم..تنها کاری که خواستم بکنم اینه که ۱۰ روز از دنیای درونم رو بریزم بیرون..نه این حال من مال چند روز نیست..مال  ۲-۳ ساله ..میدونم باور نمیکنید اما در طول چند سال گذشته من هر هفته تقریبا از این حمله ها دارم..اما همش رو میریختم تو خودم...صدام در نمیاومد...همه میدیدن یه چیزیم هست ما نمیدونستن چیه...خودمم نمیدونم دقیقا واسه چیه...ببینید اون عوضی الان گورشو گم کرده...ماه هاست دیگه تو ذهنم نیست...به طور کامل کامل دلیت شده..دیگه داشتنش برام ارزو نیست..مثل یه گلدون اون گوشه گذاشتمش..من با امروزم مشکل دارم..من خیلی از دوستامو مهر ماه گذاشتم کنار..موبایلم هر روز ۱۵ بار به جرات زنگ میخورد..همه هی ارش ارش میکردن...این قدر جوابشون رو ندادم و پیچوندم که همه گذاشتمن رفتن..حالا من موندم و ۳-۴ تا دوست..اونایی که واقعا دوستمن..واقعا هم دوسشوم دارم..اما اتنگار نمیفهمن..اگه من حرف نمیزنم واسه اینه که ذاتا درون گرام...من کسی نه شادیمو میفهمه نه ناراحتیمو..مگر در مواقع خاص..نیمدونم...اما میشه این بازی محو شدن و نبودن و بس کنید... من نه کسی رو  حذف کردم..نه خواهم کرد..اگه خودتون دیگه منو دوست ندارید خوب بزارید برید..چرا میندازید تقصیر من..منظور من از تنهایی هم تنهایی ذاتیه..نه اینکه شما ها رو ندید بگیرم..افتاد..به خداد دیگه نا ندارم..اما التماس میکنم اینبازی مسخره محو شدن و اینا رو تموم کنید..من هستم..شمام هستید..پس دیگه چیزی نیست...

دیشب خواب وحشتناکی دیدم..تو حالت خیلی بدی دیدم..و فکر کنم ویدئو های کریدل هم تاثیر بدی گذاشتن..هنوزم دارم دچار تشنج روحی میشم...

 یه دشت تاریک بود..من داشتم وسطش راه میرفتم..انگار میدونستم دنبال چیم...یه چاقوی بزرگ تو سدتم بود...از خودم و اون همه نفرت میترسیدم...وسط اون دشت تاریک رسیدم به جایی که رو زمین داشت خون میرفت...صدای شلپ شلپ پام رو خون رو حس میکرم...حتی بوشم حس میکردم... بین ۲ تا مشعل بزرگ یه صلیب برعکس بزرگ گذاشته بودن... مسیح با اون تاج خارش داشت ناله میکرد..به من گفت کمکم کن...خدا نمیتونم دیگه بنویسم..من حالم بده..من چاقو رو بردم بالا...اوردم پایین رو پیکر مسیح..یه بار...دو بار...سه بار..عطش من سیری نداشت..اون بسته شده بود و فقط ناله میکرد..من داشتم همین جوری میزدم... خدای من..بسه...من حالت تهوع دارم...

 از خواب پریدم..داشتم میلرزیدم..به صورت عجیبی... از تاریکی میترسیدم..میترسیدم الان با اون پیکر خونی از تو کمد بیاد بیرون..هوای خونه سرد بود...از تخت پریدم پایین چراغ اتاق و روشن کردم و بعد دوییدم تو پذیرایی و چراغ اون جارم روشن کردم...داشتم میلرزیدم هنوز ساعت 3:30 بود...لحافم و برداشتم اومدم چسبیدم به شوفاژ هال... تا یه ساعت  ناله میکردم... حالت تهوع عجیبی داشتم...

خدایا من مقدسات رو در هم دریدم...

من مسیح رو تیکه تیکه کردم..

من شیطان شدم...

فردا مدار منطقی...۲۰۰ صفحه جزوه..ومن هنوز هیچی نخوندم..خدایا..من دارم کجا میرم؟؟؟


یکشنبه --- ۸:۱۹ شب

قصد کردم داستان های Miz+t رو نقاشی کنم..یعنی از روی فضای داستاناش خود داستان رو نقاشی کنم...هه اینا از اثرات مدار منطقی خوندنه!!! به نظر خودم باید با این آخریه شروع کنم..من زیاد نقاشییم خوب نیست..باید شروع کنم..صحنه های عالی توشه...بعد امتحانا شروع میکنم..شاید خودشم کمک کرد..نمیدونم...این داستان آخریش محشره..بخونیدش...

...Die bY my owN hand

پ.ن. :نه برای گذاشتن این داستان ازش اجازه گرفتم نه برای کشیدن نقاشیاش...خدا کنه ناراحت نشی...

پ.ن.۲: ورژن دوم این داستان رو اگه اجازه صادر بشه تا فردا من مینویسم...

پ.ن.۳: ساعت ۲ - ۳ شب برمیگردم تا بازم بنویسم...یه فصل کت و کلفت مونده هنوز از مدار..کلی حرف دارم واسه گفتم..هوا اینجا هنوز ابریه..تو خونه رو میگم!


دوشنبه --- ۲:۲۱ بامداد

من بیدارم هنوز...همین...

نه هیچ مشکلی نیست..من به سرمم نزده..فقط یکی دو تا مشکل اساسی هست که اگه حل شه من به اوج میرسم...باور کنید..اما این قدر مسخرس که نمیتونم بگم...پست فطرت رذل... همینی..خودشی..دیدی..دیدی گیرت انداختم...اره بابا با خودتم..مگه غیر من و من کس دیگه ای اینجا هست؟؟؟


دوشنبه --- ساعت ۱۲:۰۳ شب

اون اینجا رو میخونه..اون منو یادشه..اون همه این سال ها اینجا میومده...دستام داره میلرزه...همشو خونده..حتی اونجایی که بد و بیراه نوشتم...

و من وقتی صدای زنگ موبایلم منو که تو تاریکی به سقف خیره شده بودم به خودم آورد اون چیزی رو که به جای اسم دیدم...باورم نمیشد...

زنگ تلفن...بازم مثل همیشه..مثل قدیما هیچی نگفتی... بازم  همش شنیدی و نگفتی و رفتی...تو اونی که فکر میکنی نیستی...تو نیستی... زندگی خیلی گنده تر از اونیه که فکر میکنی..تموم تنم داره میلرزم هنوزم تنم خیسه...

حرف زدی..پرسیدی..اما بازم نگفتی..بازم دررفتی..هنوزم مغروری..هنوزم به قانونا ایمان نیاوردی...  تو هنوزم همونی... همونی ککه هیچ وقت حرف نمیزنه...

بهم چی گفتی..چی شنیدم... نیمدونم... اما مطمئن باش کاری که گفتی واسه 68 رو نخواهم کرد..مردمن تو تنهایی رو ترجیح میدم..من هنوزم نمیدونم تو چرا..شاید یه روز که مردم با چشمای گریون بیای سر قبر لعنتی من...اون موقع بگی...  گیجم.. واسه اولین باز=ر دارم گیج میزنم...بدنم تحلیل عجیبی رفته..نمیدونم من الان باید خوشحال باشم..نه به خدا این پایینی ها هیچ ربطی به تو نداره..نمیدونم.. گاهی این جوری میشه... هه ..من سگ جون تر از این حرفام...

-----------------------------

بوق...بوق...بوق... قطع کرد...

 به شدت دارم پاهامو تکون میدم... استرس ...فشار وحشتناکی دارم تحمل میکنم... حالت تهوم داره زیاد میشه... چشام داره سیاهی میره..داره سیاهی میره..میخوام بالا بیارم...خودمو میخوام برسونم دستشویی ..تو راه میخورم زمین...نفسم بالا تمیاد... میرسم دستشویی..بالا میارم...یه بار..دو بار...سه بار...چهار بار...معدم اومده تو دهنم... دارم میمرم از درد...  گریم در میاد..دیگه تحملش سخته...پشتم داره میسوزه..تو دستشویی واستادم.حس میکنم اگه کوچیکی ترین تکونی بخورم میخورم زمین... میام بیام بیرون از دستشویی...میخورم زمین!!!...حس میکنم روحم داره پرواز میکنه...چراغای نارنجی پشت آرک داره وجودمو تسخیر میکنه...صداش هنوز تو گوشمه... قلت میزنم... خودمو کشون کشون میکشم رو زمین..میرسم به حموم..دارم میخزم..عین یه حشره که واسه رهایی از تار عنکبوت دست و پا میزنه.. تنها کاری که میتونم بکنم اینه که شیرو بدم بالا..در همون حال خوابیده با لباس بیفتم زیرش..اب سرده..اما حس نیمکنم...داره میره...حس روان شدن بم دست میده..مثل خوابیدن زیر بارونه..بازم خاطرات..اون زیر میرم زیر خاطرات... نمیدونم چقدر طول کشید که توسنتم پا شم... حوله رو پیچیدم دور خودم..رو همون لباسا... با آخرین زورم تختم و هل میدم تا بچسبه به شوفاژ...میخوابم روش...لحاف و میکشم رو خودم...میچسبم به شوفاژ دارم میلرزم...

یه دفعه تو همین لرز حس میکنم قلبم درد گرفته..مشستم گره میشه...انگار زیر یه تخته سنگ گذاشتنم..درد امونمو میبره..انگار دارم تسلیم میشم..لحافو میزنم کنار..خودمو میرسونم به جای قرصم...نفسم بالا نمیاد...خر خر میکنم...نیست..چشام نیمبینه..ظرف قرصا ول میشه رو زمین..میدوم سمت کیف پولم...همیشه یه دونه باید اون تو باشه..میزارمش تو دهنم....این قدر دندونامو به هم فشار میدم که حس میکنم الانه که همشون خورد شه..نفسم بالا نمیاد...اکسیژن میخوام..دیگه نای حرکت ندارم...وسط اتاق ول میشم...دسته عزاداری داره از بیرون رد میشه..شیشه ها تکون میخوره....من زیر نور نارنجی آرک های سقف با لباس خیس با یه لرز وحشتناک..با یه درد عجیب دراز به دراز خوابیدم...کرخت..حتی توان نالیدنم ندارم..دسته داره میخونه..صدای طبل ها ..دارن ۳ ضرب تند منیزنن ..خدایا عاشق این صدام...یه نوای آشناس...با این همه درد میتونم حسش کنم...آره خوب یادم میاد...تو فیلمیه که خودم با موبایم از مراسم ختمت گرفتم...وقتی شونه هام داشت میشکست...وقتی از شدت هق هق موبایل تو دستم تکون میخورد..وقتی داشتم تو خودم جیغ میزدم...وقتی میخواستم بدوم بگم پرش نکنید...و اون آقاهاه داشت سر مزارت میخوند...و این قدر این فیلم رو شبا قبل خواب دیدم وبغض کردم که حفظ شدم...دسته عزاداری دارم ۳ ضرب تند میزنن... خیلی تند...صدای طبل ... و اون آفاه داره میخونه...حس عجیبیه...وسط این همه درد...حس میکنم دارم خالی میشم...آرامش عجیبی منو گرفته..مشتم باز شده..دارم فرا حسی شدن رو تجربه میکنم...دارم میپیچم...آرامش...دارم تو آرامش غرق میشم...دردام یادم رفته..دارم به نوا گوش میدم...

...یاد اون لحظه ای که میبرنم...به یاد غسل و کفنم... یاد فشار قبرم و فریاد زدنم...یاد عذاب و بدنم...یاد اون لحظه ای که ۲ تا ملک... سوال کنن..یاد ساکت شدنم...یاد اون شلاقایی که میزنن روی تنم..که بگو خدات کیه؟...قبلت کجاست؟...کتابت و اسم پیمبرتو بگو...کمکم کن که نمونه... جوابم توی گلو...

تو سوال اولی ...بگم علی.. دیگه هر چی که بگن... بگم حسین...

من قبلته...؟؟ حسین...   [کوبش طبل]

من کتابه...؟؟؟ حسین...   [کوبش طبل]

من امامه ...؟؟؟ حسین... [کوبش طبل]

من دینه...؟؟؟ حسین...    [کوبش طبل]

دینم...قبله ام...عشقم...روحم..نوحم..خونم...اول...

آخر...کعبه...مکه...زمزم...صفا...صفا...صفا...صفا...صفا...

من خوابم برد...همون جا...با بی حسی محض..وقتی بیدار شدم فقط همه چی ساکت بودم...از شدت سرما داشتم میلرزیدم.....چرا..حالا نشستم پشت این...میخوام گوشیمو خاموش کنم...میرم خونه یکی دیگه...از تنهایی میترسم..از مرگ میترسم..میدونم چقدر دیگه تحمل میارم زیر این حمله ها......2 تا استامینوفن خورم...2 تا ادالت کلد..2 تا آموکسی...به جای آرام بخش...تا یه مدت موبایلمو میزارم خونه...آفامم چک نمیکنم..میخوام تنها باشم..داره نزدیک تر میشه..دارم حسش میکنم..بیا..بیا..بیا...

من دیگه منتظر هیچ کسی نیستم که بیاد...

دل من از آسمون معجزه اصلا نمیخواد...

پ.ن.: درس پیر سازی ققنوس تو دبیرستان یادتونه...??? یه همچین حسی دارم... بازم مینویسم... فردا..فردا..فردا..

پ.ن.2: نمیخواد نگرانم باشید من حالم خوبه..نظر خواهی رو هم میبندم..ببخشید...


+ نوشته شده در  2007/1/18ساعت 18:45  توسط Cursed Ghost 

 

:::اعترافات مهلک یک روح نفرین شده:::

 

از طرف 5 تا از دوستای بلاگ نویس به این بازیه یلدا دعوت شدم... از همشون کمال تشکر رو دارم...گفتم بد نیست یه کمم چرت و پرت بنویسم از خودم ... که تا واسه این 30 روز آماده شم بلاگمم خالی  نمونه . . . خلاصه اینم از اعترافات ما...

 

۱.من قبل از این بلاگ یه بلاگ خیلی بزرگ توی پرشین بلاگ داشتم که اون زمان که بلاگای برتر رو معرفی میکرد یه بار تو بخش بلاگای شخصی اول شد...بازدید کننده هاش و تعداد نظراتش شاید ۳-۴ برابر اینجا بود.... اما خوب اینجا رو خیلی بیشتر از اونجا دوس دارم..هم خودشو ...هم این آرشی  که الان مینویسه...هم مخاطبامو... بعضی از شما ها اونو خوندید....هنوزم بقایاش هست.... جالبه که بعضی از دوستای صمیمی بلاگی الانم اونجا رو هم میخوندن...اما نمیدونن من همونم... حالا پیدا کنید پرتقال فروش را!

 

۲. 5 ساله که گریه نکردم... میدونم درک نمیکنید..اما اعتراف مهلکیه... من فکر کنم قلبم از سنگ شده...گاهی این قدر دوس دارم گریه کنم ...اما نمیاد و این بغض تبدیل به حالت تهوع میشه...من قاطیم کلا"...

 

۳. از 2 تا چیز خیلی بدم میاد 1. (...) مالی    2. (...) لیسی (ببخشید...واژگان معادل یافت نشد!) یعنی در حال مرگم باشم حاظر به انجام این دو عمل نیستم...

 

۴. اولین بار تو 12 سالگی عاشق شدم!...و اولین بار تو  4 سالگی هم با دختران همسایه دکتر بازی کردم و...(به دلایل امنیتی سانسور شد!!!)... که اگه راستشو بخوایید گرون تموم شد... فردا صبحش 4 تا مامان اومده بودن دم خونمون داشتن به مامانم میگفتن مواظب پسرتون باشید!!!... و من تا 3 ساعت زیر تختم قایم شده بودم!!! باور کنید برای دفعه اول رکورد بود!

 

۵. تا حالا تو عمرم نه کت شلوار پوشیدم...نه کفش مردونه... و دومی که هیچ ربطی به این مورد نداره (!)..اما تو عمرم تا حالا چایی هم نخوردم..متنفرم ازش!

 

۶. تا حالا تو عمرم دعوا نکردم مگر دو بار!  که در یکی دماغ شکوندم و 2 تا دندشو...یه پسره دراز بود و قدش 2 برابر من بود و  زور میگفت به همه (منم تریپ رابین هود گذاشتم!) و در دومی شوهر خاله عزیزم نزدیک به  یک ملیون پول داد دست یارو تا نره شکایت کنه!. غیرتم همچین یهو چسبید ته...این قدر بد بختو زده بودم که قیافش هیچی نمونده بود....فقط 4 تا دندونش شیکسته بود .... حساب بقیش با خودتون... ولی خیلی حال داد....کلا  کسی تا حالا عصبانیتم رو ندیده..همیشه آرومم...همیشه ساکتم..ولی وای به حال کسی که عصبانیم کنه...

 

۷. یه بار با پراید 172 تا رفتم...البته وقتی این کارو کردم که میخواستم بمیرم...البته بیشتر حس پرواز میده تا رانندگی...  (خالی بند قیافته..مگه من هم سن توام که خالی ببندم!!!) و یه بارم از دست این الگانس آبی ها در رفتم.البته فکر کنم یارو هنوز داره به مغزش فشار میاره که من چه جور تو ۱۰۰ متر با 110 تا سرعت 4 تا لاین تو همت عوض کردم و رفتم تو خروجی و ماشین لگن (اشاره به بنز الگانس!!!!)جناب پلیس خروجی رو رد کرد و رفت!!! خیلی حال داد...هر چند تا ساعت ها حس میکردم یه چیزی تو گلوم گیر کرده... (بگذریم!)

 

۸.یه بار با همکاری یکی از دوستان شرور با زدن یک قفل به سر در اصلی یکی از ساختمونهای دانشگاه آزاد تهران مرکز...نزدیک به 3 طبقه ساختمون (شاید 300-400 تا آدم) رو 4 ساعت زندانی کردیم...البته خودمونم رفتیم داخل !!! از حراستی ها هم هیچ کدوم نمیتونستن بیان بالا.... 4 ساعت طول کشید تا قفل رو ببرن...ما تقریبا اون بالا پارتی گرفتیم(!!!!!)...صحنه های غیر اخلاقی هم مشاهده شد!!!...جاتون خالی ...خیلی خوش گذشت...۳ تا از بچه های دانشگاه همین دوستم به خاطر عمل متهورانم ۲ تا پیتزا مهمونم کردن... خیلی خوش گذشت...

 

 

۹.تو بمب گذاری حرم امام رضا (سال ها قبل اگه یادتون بیاد) من تو حرم بودم...اون بار تنها باری بود که من مشهد رفتم... من یه گوشه نشسته بودم...فاصلم از ضریح خیلی بود...و درست لحظه انفجار بمب من تو سالن بودم...ولی از اونجایی که شانس من همیشه تخمیه روحمون به دیار باقی نشتافت...فکر کنم دبستان بودم اون موقع... خون ... غبار... هنوزم گاهی کابوسشو میبینم... بدن های تیکه تیکه...  جیغ... جیغ ... جیغ...

 

۱۰.ههه...بازی یلدا 5 تا بود نه؟؟؟ به من چه...زورم زیاده ۱۰ تا نوشتم..حرفی هست؟؟؟ نفر بعدی لطفا!

 

*** از "misty" و "آپاچی معروف خودمون" (اگه دوس داره بازم اعتراف کنه) و "آ.و.ی.ز.و.ن" و "همه چیز و هیچ چیز" و "برون کا" و "دسپینا" و "خورشید" و "بغض مبهم" دعوت میکنم اگه دوس دارن ادامه بدن این بازی رو. (هر چند فکر میکنم به زورده این بازی خززززز خواهد شد!)

 

به زودی 30 روز شروع میشه... خودمم نمیدونم کی...اما جالب خواهد بود.... ۳۰ روز پر از استدلالت و حرف های جدید... کارای جدید...ببخشید که دیر شد...

 

پ.ن. ممنون از Miz+T که یادم داد شمردن رو D: ...خداییش خیلی سوتی بودی..خوب شدید ندیدید!!! tanx

+ نوشته شده در  2007/1/11ساعت 18:45  توسط Cursed Ghost  | 

داستان زیررو خودم نوشتم ولی پیشنهاد میکنم نخونید....هیچ نتیجه اخلاقی نداره که هیچی کلی هم اعصابتون رو خورد میکنه...چه میدونم....اینو گفتم رسیدید تهش فحشم ندید...

 

 ************************************************************

 

 

 هوا داشت یواش یواش روشن میشد...اصلا این حالت رو دوست نداشت... از روشنایی متنفر بود... یه روز دیگه به تاریکی های روزای قبلی داشت می یومد...بوی تکرار داشت خفش میکرد... دیدن دوباره قیافه رئیسش که صبح به صبح مثل فرشته مرگ رو سرش ظاهر میشد و فقط ایراد میگرفت....ازش متنفر یود.. و جان که تو میز بغلش کار میکرد و 8 ساعت میخواست از هوای کثیف شهر تا گندگی شکم رئیس غر بزنه... و کاترینا که عین مرده ها پشت مانیتور مخفی مشد و و تنها کلمه ای که میشد ازش شنید خدا حافظ ته ساعت کار بود...

هنوز یک ساعت تا ساعتی که همیشه بیدار میشد مونده بود و این احساس خوبی بهش میداد ...وقت داشت یه ساعت دیگه تو رختخواب غلت بزنه و به همه چی فکر کنه...سعی کرد تو این هوای گرگ و میش یه کم به گذشتش فکر کنه..از اولی که یادش می اومد رو...میخواست جاهای خوب و بدش بیاد تو خاطرش...همه رو بیاره جلو چشاش...اما هر چی میگشت ..هر چی بیشتر پیش میرفت هیچ خاطره خوبی  براش نمونده بود....همش تاریکی و درد بود که مثل یه فیلم فرانسوی دهه 40 با صفحه قهوه ای از جلو چشاش میگذشت...تو خاطراتش همه جا یخ زده بود...همه چی تاریک و درد اور بود...و موسیقی متن فیلمش ضجه های یه دختر 5 ساله قبل اعدام بود...

به خودش میاید... هوا کامل روشن شده...نور چشاشو میزنه...ساعت نشون میده 1 ساعت دیگه یعنی ساعت 8 باید سر کارش باشه... ولی اصلا حوصله اینکه از سر جاش بلند شه رو نداره...به خودش میگه یه عمره سر موقع رفتم سر کار..چی میشه یه روز به خودم استراحت بدم...حس عجیبی توی وجودش بود...حوصله هیشکی رو نداشت..این چیز جدیدی نبود اما نمیتونست وانمود کنه...نه دیگه نمیخواست وانمود کنه....مرور گذشتش گستاخش کرده بود..از دست همه شاکی بود...از خدا واسه این همه درد... از همه و همه...از دنیا و مردم عوضیش...خشم همه وجودشو پر میکرد...نفرت تو خونش پخش شده بود...یکی داشت تو گوشش داد میزد "ترسو تو نمیتونی ... نمیتونی .....ترسو...زود باش برو سر کارت دیر میشه ... رئیست داد میزنه سرت بازم باید سرتو بندازی پایین"...با صدای بلند داد زد "نه!" از جاش بلند شد..دیگه تحمل نداشت...دیگه به هیچی ایمان نداشت...میخواست همه چیو بشکنه....داغون داغون بود... سال ها بود داشت بهش فکر میکرد...به """"انتقام"""" انتقام از همه کسایی که آزارش میدادن... دیگه وقتش بود...دیگه نمیخواست بریزه تو خودش. رفت سمت حموم ....کاشی سوم از بالا رو با مهرت خاصی از جاش در اورد...مثل یه جای مخفی بود... از بین خاکریزه هایی که از دیوار بیرون میریخت یه جعبه در اورد...جعبه رو برداشت و اومد گذاشتش رو میز وسط سالن....3-4 ثانیه  به جعبه خیبره شد...میخواست آره اخر رو از خودش بگیره... جنگ عجیبی توی وجودش بود...در عرض 3 ثانیه هم خدا رو تو دلش کشت هم وجدانش.... نفرت داشت دیوونش میکرد... دیگه تردید نداشت...در جعبه رو باز کرد... اخرین باری که اینو دیده بود 8 سال پیش بود ... یه اسلحه با دسته نقره ای با یه خشاب خالی و یه جعبه کوچولو که خوب میدونست توش 7 تا گلوله بودو یه چاقوی نظامی با یه قلاف سبز رنگ که خیلی تیز بود...اینارو خیلی وقت پیش خریده بود...واسه حفاظت از خودش..اما حالا میخواست ازشون استفاده کنه... اسلحه رو از جاش در اورد... جعبه کوچولو رو برداشت و درشو باز کرد و گلوله هارو ریخت رو میز... خودش خوب میدونست میخواد چی کار کنیه 7 تا گلوله برای 7 نفر برای 7 نفری که تو زندگیش زجرش داده بود...ساعت 8 و ربع بود ...  لباساشو پوشید...اسلحه رو گذاشت توی جیب کتش و از خونه زد بیرون...و نمیدونست که دو باره برمیگرده یا نه...اما براش مهم نبود...چیز قشنگی اینجا نبود که بخواد ازشون خدافظی کنه... در رو بست و زد تو خیابون. اراده و نفرت تو چشاش  موج میزد...دوست داشت خون همه رو تو خودش بمکه... دوست داشت دندوناشو بزاره رو گردنه همه و فشار بده تا خونشون رو تو دهنش حس کنه...فقط صدای درد کشیدن بقیه میتونست ارومش کنه. ..به خودش  که اومد جلوی ساختمون 20 طبقه شرکتشون بود.با خودش گفت

 

بازی شروع شد

 

وارد سالن برزرگ وسط برج شد و رفت سمت اسانسورها...سالن نسبتا خلوت بود..همه کارمند ها سر کاراشون بودن.سوار اسانسورشد ...محل کارش تو طبقه 7 بود اما دکمه شماره 20 رو زد...اتاق رئیس تو طبقه 20 ام بود...دیگه تو طبقه 7 کاری واسه انجام نداشت. رسید طبقه 20 ام از اسانسور که پیاده شد از یه راهروی بلند گذشت و رسید به در بزگ اتاق رئیس...منشی تو اتاق میانی نبود و مستقیم در دفتر رو باز کرد و رفت تو... رئیس که پشت میزش لم داده بود با صدای عجیبش گفت ...هی من فکر نکنم با تو وقت ملاقات داشته باشم... هیچ حرفی نزد..میخواست از کارش لذت ببره..میخواست با تمام نفرت بکشتش...اروم رفت سمت میز رئیس ...رئیس از نگاهاش ترسیده بود..اینو از تو چشاش میدید...رئیس میخواست داد بزنه که بیان بندازنش بیرون که اسلحه رو از تو جیب کتش با کمال ارامش در اورد و به طرف رئیس نشونه رفت...چشمای گندش رو هدف گرفته بود...رئیس از ترس صداش تو گلوش خفه شد. و اون شروع به صحبت کرد:

این صدای مجازات که میشنوی.... چیه رئیس چرا خودتو خیس کردی...چرا مثل همیشه از چرت و پرتات بارم نمیکنی...چرا ترسیدی عوضی ... یه حرفی بزن...بهم التماس کن که نکشمت...زود باش ... وگرنه مغزت رو داغون میکنم ...

 رییس فقط خشکش زده بود...

.صداشو تا حد یه زمزمه پایین اورد...

اینجا یه دادگاه و من به خاطر کثافت بازی هات تو رو محکو میکنم...به خاطر همه زخم هایی که با تحقیر به روحم زدی...

 

حکم: اعدام ، حرف آخرتو بزن

 

رئیس که از بهت خارج شده بود میخواست حرف بزنه...اما دیگه دیر شده بود....جلو رفت و لوله اسلحه رو وسط پبشونی رئیس گذاشت و 1 ثانیه بعد مغز رئیس متلاشی شده بود...از دیوار پشت سرش خون میچکید پایین...روشو به سمت در برگردوند.بدون اینکه حتی ذره ای از اشتهاش واسه انتقام کم بشه..بدون اینکه بخواد توبه کنه...بدون ذره ای عذاب وجدان.

از اتاق رئیس اومد بیرون..خانم منشی جون و خوشگل رئیس رو دید که به خاطر شنیدن صدای عجیب داشت سمت دفتر رئیس میدویید.از وقتی که یادش بود حسرت اینو داشت که با منشی رئیس ازدواج کنه.اما منشی اونو جزو ادم حساب نمی کرد....قبل اینکه منشی در اتاق رئیس رو باز کنه دستشو گرفت...با زور برش گردوند سمت خودش...به زور بغلش کرد...منشی بیچاره داشت دست و پا میزد و جیغ میزد ولم کن...اما اب از سر اون گذشته بود...دیگه نمیخواست با حسرت بمیره...به زور صورتشو برگزدوند رو صورت خودش و لباش رو گذاشت رو لباتش و منشی بیچاره که انگار تسلیم قدرتش شده بود دیگه ی دست و پا نمیزد...اسلحه رو از جیبش در اورد...با خودش گفت من امروز اخر کارمه...دوست ندارم کسی باهاش ازدواج کنه...پس با خودم می برمش..در همون حالت اسلحه رو گذاشت زیر گلوی منشی و چشماشو بست و شلیک کرد.

احساس کرد خون زیادی وارد دهنش شده...لباشو جدا کرد و جسد کسی رو دید که یه عمر ارزوشو داشت... بالا رو نگاه کرد ... خون تمام سقف رو قرمز کرده بود...یه بار دیگه اسلحه رو گذاشت تو جیبش...اما هنوزم شهوت کشتن هاش نمیکرد... میدونست کارش تو این ساختمون 20 طبقه  تموم شده...از اسانسور اومد بیرون و از ساختمن زد بیرون...یه تاکسی گرفت....راننده ازش پرسید کجا میرید قربان؟ جواب داد "دبیرستان  سنتال"

و 45 دقیقه بعد جلوی در مدرسه بود..خوب میدونست نفر بعدی کیه.وارد دفتر شد.و از مردی که اونجا نشسته بود سراغ ادوارد معلم دوران دبیرستانش رو گرفت....8-9 سال پیش اون بزرگترین درد های زندگی رو رو شونه هاش گذاشته بود...درد تجاوز به یه پسر دبیرستانی... و حالا وقت انتقام بود...کلاسی رو که توش درس میداد رو بهش نشون دادن و رفت سراغش ...درب کلاس رو باز کرد و بلند گفت...سلام ادوارد...خیلی وقته ندیدمت..منو یادت می یاد همون شاگرد کوچولوی معصومی که.... ادوارد از ترس خشکش زده بود...نمبیدونست چه جوری پیداش شده اما این واسش نشونه خوبی نبود.بچه ها که میدونستند یه چیزی اینجا اشتباه شده صداشون در نمیاومد و دو مرد چشماشون تو هم گره خورده بود..نمیخواست جلو بچها این کارو بکنه....فقط صدا زد ادوارد لطفا بیا بیرون...یه کاری هست که باید تمومش کنیم... ادروارد که از ترس به خودش میپیچید میدونست اینجا اخر کارشه بدون هیچ مقاومتی از کلاس اومد بیرون..میدونست واسه چی اومده... سالها قبل بهش گفته بود که به خاطر کاراش ازش انتقام میگیره...دست ادوارد رو گرفت و بردش به یه انباری کوچولو که توش جارو ها و وسایل نظافت رو نگه میداشتن...درب رو بست و گفت واسه مرگ اماده ای؟...ادوارد هیجی نمیگفت..نمیخواست بیشتر عصبی شه....وقت زیادی نداشت....چسبوندش به دیوار و با زمزمه مانندی گفت

 

حکم: اعدام ، حرف آخرتو بزن

 

دستش رو برد طرف اسلحش اما نه...نمیخواست این یکی رو راحت بکشه..اسلحه رو گذاشت سر جاش و چاقوی سبزش رو در اورد....نوکشو کذاشت رو پیشونیش... واخرین جملش رو گفت:

 

درد بکش چون 9 ساله که دارم درد میکشم

 

چاقو رو رو صورتش فشار داد از بالا به پایین...با شهوت سیری ناپذیری دوست داشت همه صورتشو پاره کنه...چاقو بالا و پایین میرفت و دیگه چیزی از صورت ادوارد باقی نمونده بود....اما فریاد هم نمیکشید....یقش رو گرفت و چسبوندش به دیوار ...خون از صورت ادوارد روی دستاش میریخت و گرمش میکرد. استینش قرمز شده بود....میخواست صورتشو بخوره...دوست داشت گوشتشو بجو....چاقو رو گذاشت روسمت چپ  گردنش و با تما زورش تا سمت راست کشید...یقش رو ول کرد و جسد سلاخی شده ادوارد روی زمین ولو شد...

و این یکی هم مجازات شده بود.دست خونیشو تو دهنش برد و با تمام لذت خون کسی رو میخورد که ازش متنفر بود..این بهش ارامش میداد.

حالا فقط 2 نفر دیگه مونده بودن...از در پشت ساختمون مدرسه زد بیرون.بدون اینکه کسی ببیندش. بازم تاکسی گرفت.کجا میرید قربان؟...جواب داد:" خیابون ادموند شماره 95"...

15 دقیقه بعد دم درب یه خونه ویلایی بزرگ بود. خونه اولین عشق زندگیش.با ارامش تمام از پله ها بالا رفت.در رو زد. خیلی وقت بود این طرفا نیومده بود...اخرین باری که دیده بودتش 4 سال پیش بود که فهمیده بود دختره بهش خیانت کرده.درو باز کرد..خودش بود...انگار  تازه از خواب ببدار شده بود...وقتی نگاش به نگاه پسر افتاد گفت هی از دیدنت خوشحالم..اما اون اصلا خوشحال نبود فقط اومده بود که انتقام شکستش رو از اون بگیره....بهش دعوتش کرد تو...تو دلش به حال شکارش خندید که چه جوری داره به قتلگاه میره....دخترک رفت و رو مبل نشست...ازش دعوت کرد بیاد بشینه...اما اونهمون جا با یه حالت عجیب واستاده بود و داشت نگاهش میکرد....دخترک هم حس عجیبی داشت

اسلحش رو در اورد و سمت دختره نشونه رفت..دخترک جیغ خفه ای کشید و از رو مبل عقب عقب رفت و چسبید به دیوار...تمام خاطرات گذشتشون داشت از تو ذهنش میگذشت...همه چیز رو میدی... و حالا وقت این بود که به خاطر دردایی که کشیده بود ازش انتقام بگیره ....با یه صدای خشک گفت عزیزم طناب داری؟ دخترک که حاظر بود همه کار کنه اما نمیره با سر اشاره کرد اره...

نیم ساعت بعد دخترک رو با طناب به صورت صلیب به دیوار بسته بود

صدای له له زدن نفس هاش واسه از هم دریدن بیشتر شده بود. با یه پارچه دهنشو بسته بود تا صدای جیغش به جایی نرسه...اخه میدونست خیلی درد داره...

دوباره با همون صدای زمزمه مانندش شروع کرد...

اینجا دادگاهه و من تو رو به خاطر خیانت محکوم میکنم...به خاطر 4 سالی که عذابم دادی...به خاطر صداقتم که با خیانت جواب دادی...حالا میخوام درد بکشی

 

حکم: اعدام ، حرف آخرتو بزن

 

دخترک که داشت تقلا میکرد با اشکاش داشت التماس میکرد.ولی خیلی دیر شده بود...4 سال اون با اشک التماس کرده بود حالا نوبت اون بود....میخواست تمام درداشو سر ش خالی کنه...اسلحه رو از جیبش در اورد...چشمای دخترک از وحشت باز باز بود....اسلحه رو رو دست چپ دختر گذاشت...این همومن دستی بوده که تو دست عشقت میرفت نه؟ و ماشه روو فشار داد...دخترک از درد جیغای خففه میزد ...داشت ضجه میزد واین ارومش میکرد..اما هنوز اول کار بود.رفت سرا دست راستش.و اون رو هم با یه تیر متلاشی کرد...دخترک داشت زار میزد..اما واسش مهم نبود....میخواست کار رو تموم کنه.اسلحه رو گذاشت رو رو شیکمش... میخواست تمومش کنه...اما نه این جوری سریع و راحت مردن مجازات کمی بود....چاقوشو از جیب کتش در اورد هنوز قرمز قرمز بود...لباس دخترک رو کنار زد...چاقو رو گذاشت بالای شکمش.... تو چشای دخترک از وحشت داشت فریاد میزد..التماس میکرد ... اشک میریخت ...یک دقیقه تمام تو چشاش خیره شد..هنوزم دوسش داشت...ولی باید مجازاتش میکرد...نفرت عجیبی امیخته با عشق تو وجودش موج میزد.و...

عزیزم دوست دارم ولی دیگه واسه التماس خیلی دیره...یه عمر التماس کردن و نشنیدی...حالا التماس کن ، من نشنوم...

جهنم خوش بگذره

اینو گفت و با تمام نیروش چاقو رو کرد تو شکم دخترک....دوست داشت درد بکشه...بالا و پایینش میکرد تا درد بکشه...اما حتی اینم ارومش نمیکرد....با تمام نیروش چاقو رو فشار داد پایین ...کل شکم دخترک پاره شد و همه محتویایتش با صدای شلپ عجیبی ریخت کف اتاق....داغی خون رو رو دستاش حس کرد....و از لذت داشت میمیرد...دخترک با چشمای خیره نگاهش میکرد..........مرده بود...........عشقش رو کشته بود....پارچه ای رو که رو صورتش بسته بود رو باز کرد...اروم اروم صورت خیسشو ناز کرد....یه بوس کوچولو از گونش کرد و اروم دم گوشش گفت...

 

اروم بخوابی عزیزم...

 

دستاشو از خون پاک کرد...رفت سراغ یخچال ..اما حاش از همه چی به هم میخورد... از خونه زد بیرون.. قبل بستن در برگشت یه بار دیگه جسد از شکل افتاده دخترک با اعضای اویزون در حالتی که به صورت صیب به دیوار میخ شده بود رو دید...لرزید...دوست داشت گریه کنه...اما میدونست هنوز یکی دیگه مونده...درب رو بست...خستگی رو تو وجودش حس میکرد...

بازم یه تاکسی گرفت... سواز تاکسی شد ...کجا مکیرید اقا؟ "جهنم"!!! اما من جهنم نمیرم قربان..." پس برو خیابون جان استریپ"

فقط 10 دقیقه فاصله طی شد واون خودش رو اول خیابونی دید که هنوز عین قدیم ها اروم و بی سر و صدا بود... خیابونی که تمام بچگی هاش رو توش سر کرده بود.... دوچرخه سواری هاش...دختر همسایه که زیر چیمی نگاهش میکرد...مادرش که هر روز ظهر از تو تراس خونه واسه نهار صداش میزد وبرگشتن پدرش با ماشین هر شب...دوستای کوچولوش که همیشه آزارش میدادن. از گنده هایی که ازشون کتک میخورد....و بازی های دسته جمعی که هیچ وقت توش اونو راه نمیدادن...چون کوچولو و ضعیف بود...اما حالا خیلی از اون سال ها میگذشت. اون دیگه کوچولو و ضعیف نبود....5 سال تموم  ورزش رزمی کار کرده بود و حالا دوست داشت همه اونایی که میزدنش رو ادب کنه....بخصوص اندی رو که خیلی ازارش داده بود...میدونست کجا باید پیداش کنه.اخرین باری که اندی رو دیده بود 16ساله بود. و حالا سال ها از اون روزها میگذشت اما هنوز نفرت ازار هایی که تو دوراهن کودکی از دست اون دیده بود رهاش نمیکرد.

قیافه بچه گونه اندی هنوز تو ذهنش بود....خوب میدونست کجا ابید پیداش کنه....به سمت خونش راه افتاد ...درب رو زد ویه پسربا قد 190 سانتی جلوش ظاهر شد....با یه خنده شیطاانی نگاش کرد ...خودش بود...همون اندی کوچولوی عوضی... بات همون صدای احمقانش گفت میتونم کمکت کنم...گفت هی اندی منو یادت نمیاد؟ دوست دوران کودکیت....همون پسر کوچولو که کلی کتکش میزدی...اومدم یه کم ادبت کنم......اندی که تازه یادش اومده بود لبخندی زود و گفت هی پسر این همه سال کجا بودی دلم برات تنگ شده بود....

با گفتن هاین جمله دوست داشت تکه تیکش کنه....با یه حالت شیطانی گفت دعوتم نمیکنی تو؟

با هم رفتن تو...اندی داشت میرفت تو درب رو پشت سرش بست و بعدش از پشت چنان با مشت به پشت سرش کوبید که اندی بیچاره از هوش رفت پرت شد روزی زمین... لبخندی شیطانی زد...این اخریش باید حسابی دردمیکشید. وقتی اندی چشماتشو باز کرد احساس کرد همه چی تاریک تر شده...خواست دستاشو تکون بده اما متوجه شد به تیرک هایی بسته شده...اندی تو زیر زمین خونشون بود و از طبقه بالا صدای اهنگ با صدای بلند شندیه میشد...و یه نفر رو دید که از پله ها اروم و با ارامش میاید طرفش.... اندی بهش گفت این مسخره بازی ها چیه..منو باز کن...لبخند شیطانیش به اندی نشون میداد اتفاق های بدی میخواد اتفاق بیفته. دهن این یکی رو نبسته بود..میخواست صدای داد و فریاداشو بشنوه......کتش رو از تنش در اورد و شروع به استین بالا زدن کرد...با دقت خاصی این کارو میکرد..

اندی با دادو فریاد طلب کمک میکرد اما انگار یادش رفته بود الان زیر زمینه و اون بالا هم صدای موزیک نمیزارکسی چیزی بشنوه... رو به دوست دوران کودکیش .کرد و گفت ...خواهش میکنم منو ببخش..من اون زمان نمیخواستم اذیتت کنم..من فقط یه پسر بچه بودم..خواهش میکنم ولم کن بزار برم...

اما این قربانی هم مثل قبلی ها جای فراری نداشت... له له زدنش واسه این یکی بیشتر از بقیه بود...اگه قرار بود این اخریش باشه باید خوب درد کشیدنش رو حس می کرد.... نزدیکش شد...خیلی دوست داشت گازش بگیره و تیکه تیکش کنه.... اندی با چشمای بازش به صورت شیطانیش چشم دوخته بود....فکر میکرد این یه شوخیه یا واقعا این همون دوست کوچولوشه.... یه لحظه یاد روزایی که بهش زور میگفت افتاد...خواست دوباره امتحان کنه تا شاید نجات پیدا کنه...بهش گفت چیه دوست کوچولو...مثل اینکه خیلی برات سخت بود که کتکت میزدم نه...یادته مجبورت کردم کل خیابون رو جلوی همه 2 دور بدویی نه؟ یادته چه جوری اسکاتا دختر همسایه رو ازت فراری دادم...تو یه عمر داری برا اینا میسوزی نه؟...هنوزم ترسویی هنوزم ضعیفی...هنوزم....

چشماشو بست ...همینو میخواست...میخواست اندی نفرت رو تو وجودش بالا بره ... میخواست با تمام وجود بزندش...میخواست هر چی قدرت و تکنیک یاد گرفته بود سرش خالی کنه...دندوناشو به هم فشار داد...چشماشو باز کرد...اما اندی باورش نمشید.... هیچ رحمی تو چشاش نمی دید...این دفعه با تمام وجود داد زد

 

حکم: اعدام ، حرف آخرتو بزن

 

بلند تر از دفعات قبل و بدون یه ذره تاخیر با تو لگد که با تمام وجودش به دستای اندی که بشته شده بود زد و جفت دستاشو به شکل وحشتناکی شکست....صدای داد های زجر اور اندی ارومش میکرد...میخواست بشینه نودرد کشیدنش رو ببینه....صندلی رو از گوشه  زیر زمین کشید و اورد گذاشت جلوی اندی و نشست روش و با ارامش عجیبی به جیغ های اندی گوش میکرد....هیچ رحمی تو چشاش نبود...10دقیقه تموم داشت به فریاد های کمک اندی گوش میکرد...10 دقیقه در مقابل یه عمر چیز زیادی نبود... پا شد....دیگه تحمل نداشت...این قدر درد کشیدن واسه اندی کم بود....داد زد کمته اندی نه؟؟؟

با تموم وجودش با 2 تا لگد محکم جفت زانوهای اندی رو شکست...خون رو زمین سرازیر بود.... و حالا اندی که دیگه نمیتونست از درد رو پاهاش واسته از 2 تا دست شکستش اویزون بود...داشت جیغ میزد....تو بد جایی گیر کرده بود... 3 دقیقه تموم تماشاش کرد و اندی از شدت درد بیهوش شد...نزدیکش شد.... به صورت خیس عرقش نگاه کرد..باید کارو تموم میکرد....دستاشو  2 طرف صورتش گذاشت و با یه چرخش وحشتناک گردن اندی رو شکست....

کارش تموم شده بود....از پله ها رفت بالا....از شدت ضعف نمیتونست رو پاهاش وایسته...رسید طبقه بالا و رفت طرف ضبظ و کمش کرد...رو کاناپه وسط  هال ولو شد..انگار تمتام چیزایی که از صبح انکارشون میکرد با هم اومده بودن سراغش....میلرزید....دوست داشت بخنده گریه کنه....داد بزنه....جنون توش موج میزد...میدونست باید چی کار کنه...

اسلحه رو از تو جیبش کتش که از تو زیر زمین با خودش اورده بود وئ هنوز تو دستش بود در اورد....

وقت خداحافظی بود...رفت سمت حموم....تو اینه به خودش نگاه کرد به 2 ثانیه نکشید که بالا اورد....خون بالا اورده بود....میدونست....

به قیافه کثیف خودش نگاه کرد..به همه کارایی که از صبح کرده بود...

صورت تمام کسایی که از صبح کشته بود ....صداشون رو میشنید که صداش میکردند...واسه جهنم دعوت شده بود...نمیخواست طلب بخشش کنه....

اسلحه و گذاشنت رو شقیقش....

و شروع کرد به حرف زدن با کسی که تو اینه نگاهش میکرد....

من وجدان تو هستم...خدایی که از درونت با تو حرف میبزنه لعنتی...تویی که یه عمر ضجر کشیدی ..تویی که یه عمر خوب بودی...تویی که یک عمر به همه کمک کردی...تویی که یک عمر خدا رو پرستیدی....

و یه روز صبح که از خواب پا شدی نخواستی  ضجر بکشی ...خواستی انقام بگیری..خواستی بکشی....شکنجه کنی.... تیکه تیکه کنی....زدی و کشتی و پاره کردی...و به باد دادی همه خوبی هات و پرستش هات رو...حالا ماموران شکنجه جهنم صدات میکنن...و تو اینجا به عدالت پروردگارت شک میکنی که چه جوری از یه عمر خوب بودن تو صرف نظر میکنه...دیگه به اون هم ایمان نداری...حالا تو تنهایی...اینجا...در دادگاه من...و من تو رو محاکمه میکمنم...قبل اینکه محاکمت کنن...

تو چشماش زل زد...میخواست گریه کنه...با بغضی که تو گلوش بود ادامه داد

و من تو رو محکوم به مرگ میکنم...

 

حکم: اعدام ، حرف آخرتو بزن

 

و تو چشمای خودش گم شد... با تمام وجودش درد رو حس کرد و ماشه رو فشار داد...

و قبل اینکه قطره اشکش به زمین برسه مرده بود....

و صدای لشکر جانیان جهنمی که برای بردنش اومده بودند....

 

*************************************************************

دارم پا تو محدوده قرمز میزارم... فقط خدا میدونه که واسه شکستن این تکرار تو وجودم حاظرم چه کارهایی بکنم...فکر کنم منم باید یه سر تیمارستان ببرن...

خیلی دوست دارم این روزا یه چیزی بشه که بتونم یه کم عصبانی شم...خیلی دوست دارم این روزا مثلا کمیتم کنن و از دانشگاه بندازنم بیرون تا ببینن که سلاخی یه جسد یعنی چی...

 

پ.ن.1 بعد 3-4 سال اراجیف نوشتن و وبلاگ نویسی و اینا فکر میکنم ایمن قدر رو چرت و پرتایی که مینویسم کنترل داشته باشم که نخوام حرفامو یا داستانمو غیر مستقیم بگم....داستان بالا اصلا داستان زندگی من نبود...لطفا پشت سرمم حرف در نیارید...مطمئن باشید اگه یه روز بخوام داستان زندگیم رو بنویسم توتیتر مینوسم داستان زندگی من نه...

داستامن بالا نمادی از پیچیدگی هایی که این روزا داره روحم رو میخوره... شایدم چرت و پرتایی از ذهن مریض و در حال جون کندن من.!!!

 

پ.ن.2 قالب این بلاگ رو به صورت dark anime درست کردم...از این سبک انیمیشن که سبکای مختلفی داره خیلی خوشم میاد...البته silent grave yard  هنوزم هست... نوشته هایی که حالم توشون خیلی بد باشه از همون قالب قبلیه استفاده میکنم!

 

پ.ن.3  حال کردید تو این نظر سنجی این بغل هم شرکت کنید.همین طور موزیکایی هم که میزارم دانلود کنید...حال کردید بگید بازم بزارم... هر کسی هم که یه بار تو بلاگم نظر داده لینکشو گذاشتم...یه چند تا هم مونده که در اولین فرصت میزارم....از همه کسایی که نظر گذاشتم و من  گوسفند(بلا نسبت گوسفند!) جواب ندادم تو اولین فرصت مییام و مینظرم...لیست همه رو رو کاغذ نوشتم...خلاصه واسه تاخیرام ببخشید منو.... یه کم قاطیم ...میدونید که؟!!!!

 

پ.ن.: پست اصلی این مطلب تو بلاگم همراه نظراتشو میتونید " اینجا " بخونید. اینم ظاهرا" فیل+تر شده! اینجا هم گذاشتمش که بشه خوندش!

+ نوشته شده در  2006/12/28ساعت 23:31  توسط Cursed Ghost 

 

:::: BLACK LOVE ::::

 

 

ساعت 2:۰5 صبح

 

یه تخت خواب 2 نفره وسط یه سالن بزرگ و تاریک با پرده هایی که روش نقاشی های شبیه سقف های کلیسا های رونسانس به چشم میخورد، فرشته های عریان در باغ های بهشت…  پرده ها تا انتها کشیده شده بودند…برای ایجاد یک مانع! کف سالن با سنگ های مشکی یه دست سنگ فرش شده..غیر از تخت خواب بقیه سالن در تاریکی محو شده بود…

دو تا آباژور با پایه های بزرگ سنگی که نور ملایمی رو روی تخت پخش میکرد…

و صدای موزیک ملایمی که معلوم نبود از کدوم گوشه اتاق میومد... صدای پیانو که انگار نوازنده هیچ عجله ای برای نواختنش نداشته ....صدای هر نوت رو میشد با روح حس کرد... مثل یه سمفونی نفرین شده و یه صدای درام آروم و یه خواننده که جملاتی رو زمزمه میکرد...

 

 

تو ته چشاش نگاه کرد...حالا اون جلوش نشسته بود... چیز عجیبی میدید...مردمک چماش میلرزید...یه دریچه به عمق روحش...هرگز عشق رو تا سرا حد مرگ تجربه نکرده بود... صدای نفس هاش بیشتر شبیه ناله بود...شبیه التماس... دوست داشت باد بوزه... هنوز داشت انتهای چشمای دخترک رو نگاه میکرد... معصوم و پاک.... از خودش پرسید این کیه؟؟؟ صدای تپش قلبش بیشتر شبیه کوبش های هیستریک یه روانی روی طبل بود...سرمای دستاش آزارش میداد اما به جز دستاش تمام بدنش داغ بود...لرزش عجیبی در ارادش حس میکرد...واقعا دوسش داشت؟؟؟ اضطراب آمیخته به آرامش عجیبی تو وجودش بود...تمام تناقض ها رو داشت توی وجودش تجربه میکرد.در یک لحظه...

 

به دخترک که جلوش نشسته بود نگاه کرد...یه لباس خواب صورتی... ناخن ها بلند...خیلی بلند...مثل یه بچه شیر وحشی...لب هایی با یه پوشش صورتی براق... برق دیوانه کننده... و  پوست صافی که با خطی عجیب پوشیده بود ...هیچ کس نمیدونست اون نوشته ها چه معنی داشتن...شاید.....حالا دخترک با چشمای معصومش بهش زل زده بود و اون حس میکرد بی نیاز شده...از همه چیز ...از همه کس... دیگه نیازی نیست دستای کثیفی رو روی بدنش تحمل کنه....مثل دفعه اولی که خود ارضایی کرده بود....حس بی نیازی که ناقص بود اما بی نیازی بود...

 

لازم نبود مجبورش کنه که تسلیم شه...اونم مثل خودش تسلیم شده بود...مدت ها بود...بیشتر از یک ساعت بود که بدون اینکه چیزی بگن تو  چشماتی هم خیره شده بودن... نمیدونستن چرا...شاید هر کی منتظر بود تا اون یکی شروع کنه....جراتشو جمع کرد...پارچه لخت و نازک آبی رو از دور بدن عریانش باز کرد...  روی تخت روی دو زانوش بسمت دخترک رفت.. دخترک هم روی دو زانوش نشست...حالا رو در رو بودن...صدای نفس های نالان دخترک رو میشنید...چشم های نیمه بازش التماس میکرد...واسه تشنگی که دخترک  21 سال تحمل کرده بود...واسه تمام نداشته هاش...عقده هاش... واسه همه اون کسایی که بهشون نه گفته بود چون نمیخواست دست اون موجودات نفرت انگیز بدنشو لمس کنه..از چیزی که اونا بهش میگفتن لذت مننفر بود..میترسید...اما حالا جلوش کسی بود که دوست داشت تسلیمش بشه..دوست داشت لذت رو تجربه کنه...دوسشت داشت خودشو بهش بفروشه...به هر قیمتی ...حتی یه برده!!!جای تمام اون بار هایی که باید تجربه میکرد...چشمای دخترک به صورت عجیبی بهش التماس میکرد...نه یه چیزی فراتر از ترکیب عشق و شهوت...فراتر از جنون...تا سر حد مرگ...دستشو دراز کرد و دست دخترک رو گرفت...بدن دخترک لرزش عجیبی داشت...بازم اعماق روحش رو میدید...دخترک دستاشو به شکل عجیبی فشار میداد..میلرزید...چشمای دخترک خیس شده بود اشک هاش از صورتش سرازیر شد...دستشو برد و با نوک انگشتش اشکا رو پاک کرد ...نوک خیس انگشتاشو رو لب های دخترک گذاشت...برق عجیبی ته چشمای دخترک دیدکه یه جمله رو تکرار میکرد...

 

                                      تو شکست میخوری

 

..ته دلش سرمای عجیبی حس کرد...مثل وقتی که از یه جای بلند میپرید پایین...دیگه نتونست تحمل کنه!...دستاشو با سرعت دور کمر دخترک حلقه کرد...کشید سمت خودش ...چسبوندش به خودش...میخواست حس کنه که واقعیه...به طور وحشیانه ای لباسشو از پشت درید....اونم دست کمی از دخترک نداشت...سال ها تشنگی....

صورتشو نزدیک صورت دخترک آورد...این دفعه دخترک بود که سرو از پشت گرفت و فشار داد سمت خودش.لبهاشون با گرمای عجیبی تو هم فرو رفت ... اما این شروع کار بود...

 

                               و تماس بدن های عریانشون ...

                             و التماس های شهوت انگیزشون ...

                                 و نوازش سر انگشتاشون...

                                    و جیغ های ارگزمیک ...

                   ولی هیچ چیزی از اون منبع بی پایان کم نمیشد...

                                   جنون محض و بی پایان...

                                    تشنگی سیری ناپذیر...

                                        فراتر از شهوت...

                            عشق بدون مرز!!! بی نیازی محض

                          ::: به موجودی که اسمش مرد بود :::

 


 

ساعت 4:20 صبح

 

همون سالن ، هوا کمی روشن تر شده...

 

دخترک تو بغلش خوابش برده...به شکل عجیبی تو آغوش هم جا شدن... انگار یکی شدن...خسته و سبک...بدون نیاز...بدون حسرت....بدون کابوس....بدون درد...

از میز کنار تخت خیلی اروم یه چیزی برداشت...نیمخواست دخترک رو بیدار کنه... حداقل این جوری نه! دست دخترک رو گرفت و  شروع به نوازش موهاش کرد...دخترک خیلی معصومانه چشماشو باز کرد...نگاهش بازم دعوتش میکرد اما ...

 

اروم تو گوش دخترک گفت "وقتشه"....اما هیچ تغییری تو چشمای دخترک پیدا نشد....و اون اینو حس کرد..باز رو به روی هم دو زانو نشستن...بیرون پنجره برف میومد...دونه های درشت...

 

مشتشو باز کرد...و دخترک تیغ رو تو دستش دید...تو چشمای هردوشون اشک حلقه زد...دخترک تیغ رو از دستش گرفت و از وسط شکوند...شد 2 تا...یکی شو بهش پس داد...نمیدونست جراتشو داره یا نه...اما باید این کارو میکرد...اونا گناه کار بودن...هر دوتاشون مچ دستشونو به اون یکی دادن...و با اون یکی دستشون تیغ رو روی مچ دستی که تو دستشون بود گذاشتن...اشک هاشون پایین میریخت...میلرزیدن و بازم خیره...هیچ کدون نمیتونست اون یکی رو ببره..دخترک چشماشو بست...میدونست شاید این جوری بتونه این کارو بکنه...واسه آخرین بار دخترک معصوم رو با چشمای بسته نگاش کرد....مرگ...اونم چشماشو بست....و چند ثانیه بعد سوزش عجیبی رو تو مچ دستش حس کرد...اونم دستشو حرکت داد و برید....عمیق و کوتاه...

چشماشو باز کرد... باورش نمیشد دست عشقشو بریده بود...

خون تمام تخت رو گرفته بود....دخترک گریه میکرد...خون از دست جفتشون فوران میکرد...دیگه جایی برای بازگشت نبود...شاید فقط 2 دقیقه وقت داشت... جلو رفت سعی کرد لکه های خونو از روی صورت دخترک پاک کنه اما با دستای خونیش بیشتر قرمزش کرد...چهره دخترک خیلی بی حال به نظر میرسید...تحملش براش مشکل بود..خودشم داشت بی حس میشد...اروم بغلش کرد و روی تخت درازش کرد ار پهلو بغلش کرد دستاشو گرفت داشت سرد تر و سرد تر میشد...سرشو سر دخترک برگردوند...دخترک بهش لبخند زد...همه جا قرمز بود....وچشای معصومش خواهش میکرد...برای آخرین بار...واسه اخرین بار لب هاشو رو لباش گذاشت اما این  دفعه برای همیشه...و هیچ کس نفهمید  که کدومشون نفس آخرو کشیدن؟

 

 

و فردا صبح جسد دو دختر را به یک گور کن سپردند تا در تاریک ترین نقطه جنگل به خاک سپرده شوند...در چاله ای عمیق...در گوری نا معلوم...تا شعله های جهنم زمین را ر خود غرق نکند...تا مایه آبرو ریززی خانواده  ها نباشند...و هیچ کس ندید آن فرشته با بال های سیاه را که نیمه شب بر سر قبر آن دو حاظر شد... تا  بال های سیاه خود را به دو دخترک ببخشد...

 

پ.ن.: پست الصی این مطلب تو بلاگم " اینجا " هستش (همراه نظراتش). ظاهرا به خاطر عکسش فیل+تر شده.اینجا هم گذاشتمشم که بشه خوندش.

+ نوشته شده در  2006/12/28ساعت 23:28  توسط Cursed Ghost  | 

ممکنه از نظر منطقی ثابت کنید خدا قدرت محضه؟؟؟.چه دلیل منطقی وجود داره که خدا فقط یه دونس...و از کجا معلومه که خدا قدرت محضه ... مثلا اگه خدا قدرت محضه آیا میتونه یکی مثل خودش رو به وجود بیاره و اگه آره پس بحث وحدانیت رو چه جوری توجیه میکنید؟

+ نوشته شده در  2006/12/28ساعت 1:49  توسط Cursed Ghost  | 

فرض کنید از خواب بیدار میشید و میبینید تو یه اتاق هستید  و مردی که در اتاق هست به شما یه دکمه مشکی رنگ نشون میده و میگه: اگه این دکمه رو  فشار بدید یک نفر  (که ممکنه هر جای دنیا باشه) میمره!

 

 ولی در عوض من به شما 10 ملیارد تومن پول میدم. آیا این کارو میکنید؟ (10 میلیارد میتونه واسه کل زندگیتون بس باشه! + از خانواده تون کسی نمیمیره + حالا این آدم ممکنه اگه شما هم این دکمه رو نزنید تو یه اتفاقی خودش بمیره.)

 

خوب فکر کنید و نظرتون رو بنویسید.

+ نوشته شده در  2006/12/21ساعت 22:34  توسط Cursed Ghost 

:::: BLACK LOVE ::::

 

 

ساعت 2:۰5 صبح

 

یه تخت خواب 2 نفره وسط یه سالن بزرگ و تاریک با پرده هایی که روش نقاشی های شبیه سقف های کلیسا های رونسانس به چشم میخورد، فرشته های عریان در باغ های بهشت…  پرده ها تا انتها کشیده شده بودند…برای ایجاد یک مانع! کف سالن با سنگ های مشکی یه دست سنگ فرش شده..غیر از تخت خواب بقیه سالن در تاریکی محو شده بود…

دو تا آباژور با پایه های بزرگ سنگی که نور ملایمی رو روی تخت پخش میکرد…

و صدای موزیک ملایمی که معلوم نبود از کدوم گوشه اتاق میومد... صدای پیانو که انگار نوازنده هیچ عجله ای برای نواختنش نداشته ....صدای هر نوت رو میشد با روح حس کرد... مثل یه سمفونی نفرین شده و یه صدای درام آروم و یه خواننده که جملاتی رو زمزمه میکرد...

 

 

تو ته چشاش نگاه کرد...حالا اون جلوش نشسته بود... چیز عجیبی میدید...مردمک چماش میلرزید...یه دریچه به عمق روحش...هرگز عشق رو تا سرا حد مرگ تجربه نکرده بود... صدای نفس هاش بیشتر شبیه ناله بود...شبیه التماس... دوست داشت باد بوزه... هنوز داشت انتهای چشمای دخترک رو نگاه میکرد... معصوم و پاک.... از خودش پرسید این کیه؟؟؟ صدای تپش قلبش بیشتر شبیه کوبش های هیستریک یه روانی روی طبل بود...سرمای دستاش آزارش میداد اما به جز دستاش تمام بدنش داغ بود...لرزش عجیبی در ارادش حس میکرد...واقعا دوسش داشت؟؟؟ اضطراب آمیخته به آرامش عجیبی تو وجودش بود...تمام تناقض ها رو داشت توی وجودش تجربه میکرد.در یک لحظه...

 

به دخترک که جلوش نشسته بود نگاه کرد...یه لباس خواب صورتی... ناخن ها بلند...خیلی بلند...مثل یه بچه شیر وحشی...لب هایی با یه پوشش صورتی براق... برق دیوانه کننده... و  پوست صافی که با خطی عجیب پوشیده بود ...هیچ کس نمیدونست اون نوشته ها چه معنی داشتن...شاید.....حالا دخترک با چشمای معصومش بهش زل زده بود و اون حس میکرد بی نیاز شده...از همه چیز ...از همه کس... دیگه نیازی نیست دستای کثیفی رو روی بدنش تحمل کنه....مثل دفعه اولی که خود ارضایی کرده بود....حس بی نیازی که ناقص بود اما بی نیازی بود...

 

لازم نبود مجبورش کنه که تسلیم شه...اونم مثل خودش تسلیم شده بود...مدت ها بود...بیشتر از یک ساعت بود که بدون اینکه چیزی بگن تو  چشماتی هم خیره شده بودن... نمیدونستن چرا...شاید هر کی منتظر بود تا اون یکی شروع کنه....جراتشو جمع کرد...پارچه لخت و نازک آبی رو از دور بدن عریانش باز کرد...  روی تخت روی دو زانوش بسمت دخترک رفت.. دخترک هم روی دو زانوش نشست...حالا رو در رو بودن...صدای نفس های نالان دخترک رو میشنید...چشم های نیمه بازش التماس میکرد...واسه تشنگی که دخترک  21 سال تحمل کرده بود...واسه تمام نداشته هاش...عقده هاش... واسه همه اون کسایی که بهشون نه گفته بود چون نمیخواست دست اون موجودات نفرت انگیز بدنشو لمس کنه..از چیزی که اونا بهش میگفتن لذت مننفر بود..میترسید...اما حالا جلوش کسی بود که دوست داشت تسلیمش بشه..دوست داشت لذت رو تجربه کنه...دوسشت داشت خودشو بهش بفروشه...به هر قیمتی ...حتی یه برده!!!جای تمام اون بار هایی که باید تجربه میکرد...چشمای دخترک به صورت عجیبی بهش التماس میکرد...نه یه چیزی فراتر از ترکیب عشق و شهوت...فراتر از جنون...تا سر حد مرگ...دستشو دراز کرد و دست دخترک رو گرفت...بدن دخترک لرزش عجیبی داشت...بازم اعماق روحش رو میدید...دخترک دستاشو به شکل عجیبی فشار میداد..میلرزید...چشمای دخترک خیس شده بود اشک هاش از صورتش سرازیر شد...دستشو برد و با نوک انگشتش اشکا رو پاک کرد ...نوک خیس انگشتاشو رو لب های دخترک گذاشت...برق عجیبی ته چشمای دخترک دیدکه یه جمله رو تکرار میکرد...

 

                                      تو شکست میخوری

 

..ته دلش سرمای عجیبی حس کرد...مثل وقتی که از یه جای بلند میپرید پایین...دیگه نتونست تحمل کنه!...دستاشو با سرعت دور کمر دخترک حلقه کرد...کشید سمت خودش ...چسبوندش به خودش...میخواست حس کنه که واقعیه...به طور وحشیانه ای لباسشو از پشت درید....اونم دست کمی از دخترک نداشت...سال ها تشنگی....

صورتشو نزدیک صورت دخترک آورد...این دفعه دخترک بود که سرو از پشت گرفت و فشار داد سمت خودش.لبهاشون با گرمای عجیبی تو هم فرو رفت ... اما این شروع کار بود...

 

                               و تماس بدن های عریانشون ...

                             و التماس های شهوت انگیزشون ...

                                 و نوازش سر انگشتاشون...

                                    و جیغ های ارگزمیک ...

                   ولی هیچ چیزی از اون منبع بی پایان کم نمیشد...

                                   جنون محض و بی پایان...

                                    تشنگی سیری ناپذیر...

                                        فراتر از شهوت...

                            عشق بدون مرز!!! بی نیازی محض

                          ::: به موجودی که اسمش مرد بود :::

 


 

ساعت 4:20 صبح

 

همون سالن ، هوا کمی روشن تر شده...

 

دخترک تو بغلش خوابش برده...به شکل عجیبی تو آغوش هم جا شدن... انگار یکی شدن...خسته و سبک...بدون نیاز...بدون حسرت....بدون کابوس....بدون درد...

از میز کنار تخت خیلی اروم یه چیزی برداشت...نیمخواست دخترک رو بیدار کنه... حداقل این جوری نه! دست دخترک رو گرفت و  شروع به نوازش موهاش کرد...دخترک خیلی معصومانه چشماشو باز کرد...نگاهش بازم دعوتش میکرد اما ...

 

اروم تو گوش دخترک گفت "وقتشه"....اما هیچ تغییری تو چشمای دخترک پیدا نشد....و اون اینو حس کرد..باز رو به روی هم دو زانو نشستن...بیرون پنجره برف میومد...دونه های درشت...

 

مشتشو باز کرد...و دخترک تیغ رو تو دستش دید...تو چشمای هردوشون اشک حلقه زد...دخترک تیغ رو از دستش گرفت و از وسط شکوند...شد 2 تا...یکی شو بهش پس داد...نمیدونست جراتشو داره یا نه...اما باید این کارو میکرد...اونا گناه کار بودن...هر دوتاشون مچ دستشونو به اون یکی دادن...و با اون یکی دستشون تیغ رو روی مچ دستی که تو دستشون بود گذاشتن...اشک هاشون پایین میریخت...میلرزیدن و بازم خیره...هیچ کدون نمیتونست اون یکی رو ببره..دخترک چشماشو بست...میدونست شاید این جوری بتونه این کارو بکنه...واسه آخرین بار دخترک معصوم رو با چشمای بسته نگاش کرد....مرگ...اونم چشماشو بست....و چند ثانیه بعد سوزش عجیبی رو تو مچ دستش حس کرد...اونم دستشو حرکت داد و برید....عمیق و کوتاه...

چشماشو باز کرد... باورش نمیشد دست عشقشو بریده بود...

خون تمام تخت رو گرفته بود....دخترک گریه میکرد...خون از دست جفتشون فوران میکرد...دیگه جایی برای بازگشت نبود...شاید فقط 2 دقیقه وقت داشت... جلو رفت سعی کرد لکه های خونو از روی صورت دخترک پاک کنه اما با دستای خونیش بیشتر قرمزش کرد...چهره دخترک خیلی بی حال به نظر میرسید...تحملش براش مشکل بود..خودشم داشت بی حس میشد...اروم بغلش کرد و روی تخت درازش کرد ار پهلو بغلش کرد دستاشو گرفت داشت سرد تر و سرد تر میشد...سرشو سر دخترک برگردوند...دخترک بهش لبخند زد...همه جا قرمز بود....وچشای معصومش خواهش میکرد...برای آخرین بار...واسه اخرین بار لب هاشو رو لباش گذاشت اما این  دفعه برای همیشه...و هیچ کس نفهمید  که کدومشون نفس آخرو کشیدن؟

 

 

و فردا صبح جسد دو دختر را به یک گور کن سپردند تا در تاریک ترین نقطه جنگل به خاک سپرده شوند...در چاله ای عمیق...در گوری نا معلوم...تا شعله های جهنم زمین را ر خود غرق نکند...تا مایه آبرو ریززی خانواده  ها نباشند...و هیچ کس ندید آن فرشته با بال های سیاه را که نیمه شب بر سر قبر آن دو حاظر شد... تا  بال های سیاه خود را به دو دخترک ببخشد...

 

 

پ.ن.۱ : ورژن بعدی این داستان رو میتونید در بلاگ پسر مشرقی در  "اینجا" بخونید.

پ.ن.۲ : چرا اینجا هیشکی نمیفهمه عشق بدون مرز یعنی چی؟؟؟ خستم...از این همه مرز...

+ نوشته شده در  2006/11/1ساعت 8:34  توسط Cursed Ghost  | 


 

به زودی آپ میکنم...

 


پ.ن. کسی تخلیه چاه خوب سراغ نداره...میخوام بدم مغزم رو تخلیه کنن...یه شستشوی کامل هم بهش بدن...فقط امیدوارم زیاد درد نداشته باشه...

پ.ن.۲ باد پاییزی رو حس کن رفیق....این تنها چیزیه که به نظر من هیچ فاصله ای تا حس مرگ نداره...

پ.ن.۳ کسی امشب شیطان رو دید بهش بگه من امشب نیستم بره سراغ یکی دیگه...دیگه از شغلم خسته شدم... می خوام برم سراغ یه کار دیگه...

پ.ن.۴ فیلم " مرگ در زندگی" رو حتما نگاه کنید...ههه هنوز ساخته نشده اما کودن یه نگاه به دورو ورت کنی حتما میبینی... نمیبینی...کوری که توام...

پ.ن.۵ احساس میکنم شبیه این بلاگایی شد که جمله های قشنگ و به ظاهر متفاوت رو در قالب کلمات قشنگ میکنن تو حلقت تو هم کلی حال میکنی که ای ول عجب نوشته ای...پس فعلا گورم رو گم میکنم...)هر چند فک کنم این تنها چیزیه که نمیتونم گم کنم!!!)...

تا تو وبلاگ تمام کسایی که این مدت نظر گذاشتن و جواب ندادم  نظر نزارم آپ نمیکنم... ولی زود میام..کلی چیز خوردم که دوس دارم بالا بیارم...

+ نوشته شده در  2006/9/27ساعت 17:4  توسط Cursed Ghost  | 

 

داستان زیررو خودم نوشتم ولی پیشنهاد میکنم نخونید....هیچ نتیجه اخلاقی نداره که هیچی کلی هم اعصابتون رو خورد میکنه...چه میدونم....اینو گفتم رسیدید تهش فحشم ندید...

 

 ************************************************************

 

 

 هوا داشت یواش یواش روشن میشد...اصلا این حالت رو دوست نداشت... از روشنایی متنفر بود... یه روز دیگه به تاریکی های روزای قبلی داشت می یومد...بوی تکرار داشت خفش میکرد... دیدن دوباره قیافه رئیسش که صبح به صبح مثل فرشته مرگ رو سرش ظاهر میشد و فقط ایراد میگرفت....ازش متنفر یود.. و جان که تو میز بغلش کار میکرد و 8 ساعت میخواست از هوای کثیف شهر تا گندگی شکم رئیس غر بزنه... و کاترینا که عین مرده ها پشت مانیتور مخفی مشد و و تنها کلمه ای که میشد ازش شنید خدا حافظ ته ساعت کار بود...

هنوز یک ساعت تا ساعتی که همیشه بیدار میشد مونده بود و این احساس خوبی بهش میداد ...وقت داشت یه ساعت دیگه تو رختخواب غلت بزنه و به همه چی فکر کنه...سعی کرد تو این هوای گرگ و میش یه کم به گذشتش فکر کنه..از اولی که یادش می اومد رو...میخواست جاهای خوب و بدش بیاد تو خاطرش...همه رو بیاره جلو چشاش...اما هر چی میگشت ..هر چی بیشتر پیش میرفت هیچ خاطره خوبی  براش نمونده بود....همش تاریکی و درد بود که مثل یه فیلم فرانسوی دهه 40 با صفحه قهوه ای از جلو چشاش میگذشت...تو خاطراتش همه جا یخ زده بود...همه چی تاریک و درد اور بود...و موسیقی متن فیلمش ضجه های یه دختر 5 ساله قبل اعدام بود...

به خودش میاید... هوا کامل روشن شده...نور چشاشو میزنه...ساعت نشون میده 1 ساعت دیگه یعنی ساعت 8 باید سر کارش باشه... ولی اصلا حوصله اینکه از سر جاش بلند شه رو نداره...به خودش میگه یه عمره سر موقع رفتم سر کار..چی میشه یه روز به خودم استراحت بدم...حس عجیبی توی وجودش بود...حوصله هیشکی رو نداشت..این چیز جدیدی نبود اما نمیتونست وانمود کنه...نه دیگه نمیخواست وانمود کنه....مرور گذشتش گستاخش کرده بود..از دست همه شاکی بود...از خدا واسه این همه درد... از همه و همه...از دنیا و مردم عوضیش...خشم همه وجودشو پر میکرد...نفرت تو خونش پخش شده بود...یکی داشت تو گوشش داد میزد "ترسو تو نمیتونی ... نمیتونی .....ترسو...زود باش برو سر کارت دیر میشه ... رئیست داد میزنه سرت بازم باید سرتو بندازی پایین"...با صدای بلند داد زد "نه!" از جاش بلند شد..دیگه تحمل نداشت...دیگه به هیچی ایمان نداشت...میخواست همه چیو بشکنه....داغون داغون بود... سال ها بود داشت بهش فکر میکرد...به """"انتقام"""" انتقام از همه کسایی که آزارش میدادن... دیگه وقتش بود...دیگه نمیخواست بریزه تو خودش. رفت سمت حموم ....کاشی سوم از بالا رو با مهرت خاصی از جاش در اورد...مثل یه جای مخفی بود... از بین خاکریزه هایی که از دیوار بیرون میریخت یه جعبه در اورد...جعبه رو برداشت و اومد گذاشتش رو میز وسط سالن....3-4 ثانیه  به جعبه خیبره شد...میخواست آره اخر رو از خودش بگیره... جنگ عجیبی توی وجودش بود...در عرض 3 ثانیه هم خدا رو تو دلش کشت هم وجدانش.... نفرت داشت دیوونش میکرد... دیگه تردید نداشت...در جعبه رو باز کرد... اخرین باری که اینو دیده بود 8 سال پیش بود ... یه اسلحه با دسته نقره ای با یه خشاب خالی و یه جعبه کوچولو که خوب میدونست توش 7 تا گلوله بودو یه چاقوی نظامی با یه قلاف سبز رنگ که خیلی تیز بود...اینارو خیلی وقت پیش خریده بود...واسه حفاظت از خودش..اما حالا میخواست ازشون استفاده کنه... اسلحه رو از جاش در اورد... جعبه کوچولو رو برداشت و درشو باز کرد و گلوله هارو ریخت رو میز... خودش خوب میدونست میخواد چی کار کنیه 7 تا گلوله برای 7 نفر برای 7 نفری که تو زندگیش زجرش داده بود...ساعت 8 و ربع بود ...  لباساشو پوشید...اسلحه رو گذاشت توی جیب کتش و از خونه زد بیرون...و نمیدونست که دو باره برمیگرده یا نه...اما براش مهم نبود...چیز قشنگی اینجا نبود که بخواد ازشون خدافظی کنه... در رو بست و زد تو خیابون. اراده و نفرت تو چشاش  موج میزد...دوست داشت خون همه رو تو خودش بمکه... دوست داشت دندوناشو بزاره رو گردنه همه و فشار بده تا خونشون رو تو دهنش حس کنه...فقط صدای درد کشیدن بقیه میتونست ارومش کنه. ..به خودش  که اومد جلوی ساختمون 20 طبقه شرکتشون بود.با خودش گفت

 

بازی شروع شد

 

وارد سالن برزرگ وسط برج شد و رفت سمت اسانسورها...سالن نسبتا خلوت بود..همه کارمند ها سر کاراشون بودن.سوار اسانسورشد ...محل کارش تو طبقه 7 بود اما دکمه شماره 20 رو زد...اتاق رئیس تو طبقه 20 ام بود...دیگه تو طبقه 7 کاری واسه انجام نداشت. رسید طبقه 20 ام از اسانسور که پیاده شد از یه راهروی بلند گذشت و رسید به در بزگ اتاق رئیس...منشی تو اتاق میانی نبود و مستقیم در دفتر رو باز کرد و رفت تو... رئیس که پشت میزش لم داده بود با صدای عجیبش گفت ...هی من فکر نکنم با تو وقت ملاقات داشته باشم... هیچ حرفی نزد..میخواست از کارش لذت ببره..میخواست با تمام نفرت بکشتش...اروم رفت سمت میز رئیس ...رئیس از نگاهاش ترسیده بود..اینو از تو چشاش میدید...رئیس میخواست داد بزنه که بیان بندازنش بیرون که اسلحه رو از تو جیب کتش با کمال ارامش در اورد و به طرف رئیس نشونه رفت...چشمای گندش رو هدف گرفته بود...رئیس از ترس صداش تو گلوش خفه شد. و اون شروع به صحبت کرد:

این صدای مجازات که میشنوی.... چیه رئیس چرا خودتو خیس کردی...چرا مثل همیشه از چرت و پرتات بارم نمیکنی...چرا ترسیدی عوضی ... یه حرفی بزن...بهم التماس کن که نکشمت...زود باش ... وگرنه مغزت رو داغون میکنم ...

 رییس فقط خشکش زده بود...

.صداشو تا حد یه زمزمه پایین اورد...

اینجا یه دادگاه و من به خاطر کثافت بازی هات تو رو محکو میکنم...به خاطر همه زخم هایی که با تحقیر به روحم زدی...

 

حکم: اعدام ، حرف آخرتو بزن

 

رئیس که از بهت خارج شده بود میخواست حرف بزنه...اما دیگه دیر شده بود....جلو رفت و لوله اسلحه رو وسط پبشونی رئیس گذاشت و 1 ثانیه بعد مغز رئیس متلاشی شده بود...از دیوار پشت سرش خون میچکید پایین...روشو به سمت در برگردوند.بدون اینکه حتی ذره ای از اشتهاش واسه انتقام کم بشه..بدون اینکه بخواد توبه کنه...بدون ذره ای عذاب وجدان.

از اتاق رئیس اومد بیرون..خانم منشی جون و خوشگل رئیس رو دید که به خاطر شنیدن صدای عجیب داشت سمت دفتر رئیس میدویید.از وقتی که یادش بود حسرت اینو داشت که با منشی رئیس ازدواج کنه.اما منشی اونو جزو ادم حساب نمی کرد....قبل اینکه منشی در اتاق رئیس رو باز کنه دستشو گرفت...با زور برش گردوند سمت خودش...به زور بغلش کرد...منشی بیچاره داشت دست و پا میزد و جیغ میزد ولم کن...اما اب از سر اون گذشته بود...دیگه نمیخواست با حسرت بمیره...به زور صورتشو برگزدوند رو صورت خودش و لباش رو گذاشت رو لباتش و منشی بیچاره که انگار تسلیم قدرتش شده بود دیگه ی دست و پا نمیزد...اسلحه رو از جیبش در اورد...با خودش گفت من امروز اخر کارمه...دوست ندارم کسی باهاش ازدواج کنه...پس با خودم می برمش..در همون حالت اسلحه رو گذاشت زیر گلوی منشی و چشماشو بست و شلیک کرد.

احساس کرد خون زیادی وارد دهنش شده...لباشو جدا کرد و جسد کسی رو دید که یه عمر ارزوشو داشت... بالا رو نگاه کرد ... خون تمام سقف رو قرمز کرده بود...یه بار دیگه اسلحه رو گذاشت تو جیبش...اما هنوزم شهوت کشتن هاش نمیکرد... میدونست کارش تو این ساختمون 20 طبقه  تموم شده...از اسانسور اومد بیرون و از ساختمن زد بیرون...یه تاکسی گرفت....راننده ازش پرسید کجا میرید قربان؟ جواب داد "دبیرستان  سنتال"

و 45 دقیقه بعد جلوی در مدرسه بود..خوب میدونست نفر بعدی کیه.وارد دفتر شد.و از مردی که اونجا نشسته بود سراغ ادوارد معلم دوران دبیرستانش رو گرفت....8-9 سال پیش اون بزرگترین درد های زندگی رو رو شونه هاش گذاشته بود...درد تجاوز به یه پسر دبیرستانی... و حالا وقت انتقام بود...کلاسی رو که توش درس میداد رو بهش نشون دادن و رفت سراغش ...درب کلاس رو باز کرد و بلند گفت...سلام ادوارد...خیلی وقته ندیدمت..منو یادت می یاد همون شاگرد کوچولوی معصومی که.... ادوارد از ترس خشکش زده بود...نمبیدونست چه جوری پیداش شده اما این واسش نشونه خوبی نبود.بچه ها که میدونستند یه چیزی اینجا اشتباه شده صداشون در نمیاومد و دو مرد چشماشون تو هم گره خورده بود..نمیخواست جلو بچها این کارو بکنه....فقط صدا زد ادوارد لطفا بیا بیرون...یه کاری هست که باید تمومش کنیم... ادروارد که از ترس به خودش میپیچید میدونست اینجا اخر کارشه بدون هیچ مقاومتی از کلاس اومد بیرون..میدونست واسه چی اومده... سالها قبل بهش گفته بود که به خاطر کاراش ازش انتقام میگیره...دست ادوارد رو گرفت و بردش به یه انباری کوچولو که توش جارو ها و وسایل نظافت رو نگه میداشتن...درب رو بست و گفت واسه مرگ اماده ای؟...ادوارد هیجی نمیگفت..نمیخواست بیشتر عصبی شه....وقت زیادی نداشت....چسبوندش به دیوار و با زمزمه مانندی گفت

 

حکم: اعدام ، حرف آخرتو بزن

 

دستش رو برد طرف اسلحش اما نه...نمیخواست این یکی رو راحت بکشه..اسلحه رو گذاشت سر جاش و چاقوی سبزش رو در اورد....نوکشو کذاشت رو پیشونیش... واخرین جملش رو گفت:

 

درد بکش چون 9 ساله که دارم درد میکشم

 

چاقو رو رو صورتش فشار داد از بالا به پایین...با شهوت سیری ناپذیری دوست داشت همه صورتشو پاره کنه...چاقو بالا و پایین میرفت و دیگه چیزی از صورت ادوارد باقی نمونده بود....اما فریاد هم نمیکشید....یقش رو گرفت و چسبوندش به دیوار ...خون از صورت ادوارد روی دستاش میریخت و گرمش میکرد. استینش قرمز شده بود....میخواست صورتشو بخوره...دوست داشت گوشتشو بجو....چاقو رو گذاشت روسمت چپ  گردنش و با تما زورش تا سمت راست کشید...یقش رو ول کرد و جسد سلاخی شده ادوارد روی زمین ولو شد...

و این یکی هم مجازات شده بود.دست خونیشو تو دهنش برد و با تمام لذت خون کسی رو میخورد که ازش متنفر بود..این بهش ارامش میداد.

حالا فقط 2 نفر دیگه مونده بودن...از در پشت ساختمون مدرسه زد بیرون.بدون اینکه کسی ببیندش. بازم تاکسی گرفت.کجا میرید قربان؟...جواب داد:" خیابون ادموند شماره 95"...

15 دقیقه بعد دم درب یه خونه ویلایی بزرگ بود. خونه اولین عشق زندگیش.با ارامش تمام از پله ها بالا رفت.در رو زد. خیلی وقت بود این طرفا نیومده بود...اخرین باری که دیده بودتش 4 سال پیش بود که فهمیده بود دختره بهش خیانت کرده.درو باز کرد..خودش بود...انگار  تازه از خواب ببدار شده بود...وقتی نگاش به نگاه پسر افتاد گفت هی از دیدنت خوشحالم..اما اون اصلا خوشحال نبود فقط اومده بود که انتقام شکستش رو از اون بگیره....بهش دعوتش کرد تو...تو دلش به حال شکارش خندید که چه جوری داره به قتلگاه میره....دخترک رفت و رو مبل نشست...ازش دعوت کرد بیاد بشینه...اما اونهمون جا با یه حالت عجیب واستاده بود و داشت نگاهش میکرد....دخترک هم حس عجیبی داشت

اسلحش رو در اورد و سمت دختره نشونه رفت..دخترک جیغ خفه ای کشید و از رو مبل عقب عقب رفت و چسبید به دیوار...تمام خاطرات گذشتشون داشت از تو ذهنش میگذشت...همه چیز رو میدی... و حالا وقت این بود که به خاطر دردایی که کشیده بود ازش انتقام بگیره ....با یه صدای خشک گفت عزیزم طناب داری؟ دخترک که حاظر بود همه کار کنه اما نمیره با سر اشاره کرد اره...

نیم ساعت بعد دخترک رو با طناب به صورت صلیب به دیوار بسته بود

صدای له له زدن نفس هاش واسه از هم دریدن بیشتر شده بود. با یه پارچه دهنشو بسته بود تا صدای جیغش به جایی نرسه...اخه میدونست خیلی درد داره...

دوباره با همون صدای زمزمه مانندش شروع کرد...

اینجا دادگاهه و من تو رو به خاطر خیانت محکوم میکنم...به خاطر 4 سالی که عذابم دادی...به خاطر صداقتم که با خیانت جواب دادی...حالا میخوام درد بکشی

 

حکم: اعدام ، حرف آخرتو بزن

 

دخترک که داشت تقلا میکرد با اشکاش داشت التماس میکرد.ولی خیلی دیر شده بود...4 سال اون با اشک التماس کرده بود حالا نوبت اون بود....میخواست تمام درداشو سر ش خالی کنه...اسلحه رو از جیبش در اورد...چشمای دخترک از وحشت باز باز بود....اسلحه رو رو دست چپ دختر گذاشت...این همومن دستی بوده که تو دست عشقت میرفت نه؟ و ماشه روو فشار داد...دخترک از درد جیغای خففه میزد ...داشت ضجه میزد واین ارومش میکرد..اما هنوز اول کار بود.رفت سرا دست راستش.و اون رو هم با یه تیر متلاشی کرد...دخترک داشت زار میزد..اما واسش مهم نبود....میخواست کار رو تموم کنه.اسلحه رو گذاشت رو رو شیکمش... میخواست تمومش کنه...اما نه این جوری سریع و راحت مردن مجازات کمی بود....چاقوشو از جیب کتش در اورد هنوز قرمز قرمز بود...لباس دخترک رو کنار زد...چاقو رو گذاشت بالای شکمش.... تو چشای دخترک از وحشت داشت فریاد میزد..التماس میکرد ... اشک میریخت ...یک دقیقه تمام تو چشاش خیره شد..هنوزم دوسش داشت...ولی باید مجازاتش میکرد...نفرت عجیبی امیخته با عشق تو وجودش موج میزد.و...

عزیزم دوست دارم ولی دیگه واسه التماس خیلی دیره...یه عمر التماس کردن و نشنیدی...حالا التماس کن ، من نشنوم...

جهنم خوش بگذره

اینو گفت و با تمام نیروش چاقو رو کرد تو شکم دخترک....دوست داشت درد بکشه...بالا و پایینش میکرد تا درد بکشه...اما حتی اینم ارومش نمیکرد....با تمام نیروش چاقو رو فشار داد پایین ...کل شکم دخترک پاره شد و همه محتویایتش با صدای شلپ عجیبی ریخت کف اتاق....داغی خون رو رو دستاش حس کرد....و از لذت داشت میمیرد...دخترک با چشمای خیره نگاهش میکرد..........مرده بود...........عشقش رو کشته بود....پارچه ای رو که رو صورتش بسته بود رو باز کرد...اروم اروم صورت خیسشو ناز کرد....یه بوس کوچولو از گونش کرد و اروم دم گوشش گفت...

 

اروم بخوابی عزیزم...

 

دستاشو از خون پاک کرد...رفت سراغ یخچال ..اما حاش از همه چی به هم میخورد... از خونه زد بیرون.. قبل بستن در برگشت یه بار دیگه جسد از شکل افتاده دخترک با اعضای اویزون در حالتی که به صورت صیب به دیوار میخ شده بود رو دید...لرزید...دوست داشت گریه کنه...اما میدونست هنوز یکی دیگه مونده...درب رو بست...خستگی رو تو وجودش حس میکرد...

بازم یه تاکسی گرفت... سواز تاکسی شد ...کجا مکیرید اقا؟ "جهنم"!!! اما من جهنم نمیرم قربان..." پس برو خیابون جان استریپ"

فقط 10 دقیقه فاصله طی شد واون خودش رو اول خیابونی دید که هنوز عین قدیم ها اروم و بی سر و صدا بود... خیابونی که تمام بچگی هاش رو توش سر کرده بود.... دوچرخه سواری هاش...دختر همسایه که زیر چیمی نگاهش میکرد...مادرش که هر روز ظهر از تو تراس خونه واسه نهار صداش میزد وبرگشتن پدرش با ماشین هر شب...دوستای کوچولوش که همیشه آزارش میدادن. از گنده هایی که ازشون کتک میخورد....و بازی های دسته جمعی که هیچ وقت توش اونو راه نمیدادن...چون کوچولو و ضعیف بود...اما حالا خیلی از اون سال ها میگذشت. اون دیگه کوچولو و ضعیف نبود....5 سال تموم  ورزش رزمی کار کرده بود و حالا دوست داشت همه اونایی که میزدنش رو ادب کنه....بخصوص اندی رو که خیلی ازارش داده بود...میدونست کجا باید پیداش کنه.اخرین باری که اندی رو دیده بود 16ساله بود. و حالا سال ها از اون روزها میگذشت اما هنوز نفرت ازار هایی که تو دوراهن کودکی از دست اون دیده بود رهاش نمیکرد.

قیافه بچه گونه اندی هنوز تو ذهنش بود....خوب میدونست کجا ابید پیداش کنه....به سمت خونش راه افتاد ...درب رو زد ویه پسربا قد 190 سانتی جلوش ظاهر شد....با یه خنده شیطاانی نگاش کرد ...خودش بود...همون اندی کوچولوی عوضی... بات همون صدای احمقانش گفت میتونم کمکت کنم...گفت هی اندی منو یادت نمیاد؟ دوست دوران کودکیت....همون پسر کوچولو که کلی کتکش میزدی...اومدم یه کم ادبت کنم......اندی که تازه یادش اومده بود لبخندی زود و گفت هی پسر این همه سال کجا بودی دلم برات تنگ شده بود....

با گفتن هاین جمله دوست داشت تکه تیکش کنه....با یه حالت شیطانی گفت دعوتم نمیکنی تو؟

با هم رفتن تو...اندی داشت میرفت تو درب رو پشت سرش بست و بعدش از پشت چنان با مشت به پشت سرش کوبید که اندی بیچاره از هوش رفت پرت شد روزی زمین... لبخندی شیطانی زد...این اخریش باید حسابی دردمیکشید. وقتی اندی چشماتشو باز کرد احساس کرد همه چی تاریک تر شده...خواست دستاشو تکون بده اما متوجه شد به تیرک هایی بسته شده...اندی تو زیر زمین خونشون بود و از طبقه بالا صدای اهنگ با صدای بلند شندیه میشد...و یه نفر رو دید که از پله ها اروم و با ارامش میاید طرفش.... اندی بهش گفت این مسخره بازی ها چیه..منو باز کن...لبخند شیطانیش به اندی نشون میداد اتفاق های بدی میخواد اتفاق بیفته. دهن این یکی رو نبسته بود..میخواست صدای داد و فریاداشو بشنوه......کتش رو از تنش در اورد و شروع به استین بالا زدن کرد...با دقت خاصی این کارو میکرد..

اندی با دادو فریاد طلب کمک میکرد اما انگار یادش رفته بود الان زیر زمینه و اون بالا هم صدای موزیک نمیزارکسی چیزی بشنوه... رو به دوست دوران کودکیش .کرد و گفت ...خواهش میکنم منو ببخش..من اون زمان نمیخواستم اذیتت کنم..من فقط یه پسر بچه بودم..خواهش میکنم ولم کن بزار برم...

اما این قربانی هم مثل قبلی ها جای فراری نداشت... له له زدنش واسه این یکی بیشتر از بقیه بود...اگه قرار بود این اخریش باشه باید خوب درد کشیدنش رو حس می کرد.... نزدیکش شد...خیلی دوست داشت گازش بگیره و تیکه تیکش کنه.... اندی با چشمای بازش به صورت شیطانیش چشم دوخته بود....فکر میکرد این یه شوخیه یا واقعا این همون دوست کوچولوشه.... یه لحظه یاد روزایی که بهش زور میگفت افتاد...خواست دوباره امتحان کنه تا شاید نجات پیدا کنه...بهش گفت چیه دوست کوچولو...مثل اینکه خیلی برات سخت بود که کتکت میزدم نه...یادته مجبورت کردم کل خیابون رو جلوی همه 2 دور بدویی نه؟ یادته چه جوری اسکاتا دختر همسایه رو ازت فراری دادم...تو یه عمر داری برا اینا میسوزی نه؟...هنوزم ترسویی هنوزم ضعیفی...هنوزم....

چشماشو بست ...همینو میخواست...میخواست اندی نفرت رو تو وجودش بالا بره ... میخواست با تمام وجود بزندش...میخواست هر چی قدرت و تکنیک یاد گرفته بود سرش خالی کنه...دندوناشو به هم فشار داد...چشماشو باز کرد...اما اندی باورش نمشید.... هیچ رحمی تو چشاش نمی دید...این دفعه با تمام وجود داد زد

 

حکم: اعدام ، حرف آخرتو بزن

 

بلند تر از دفعات قبل و بدون یه ذره تاخیر با تو لگد که با تمام وجودش به دستای اندی که بشته شده بود زد و جفت دستاشو به شکل وحشتناکی شکست....صدای داد های زجر اور اندی ارومش میکرد...میخواست بشینه نودرد کشیدنش رو ببینه....صندلی رو از گوشه  زیر زمین کشید و اورد گذاشت جلوی اندی و نشست روش و با ارامش عجیبی به جیغ های اندی گوش میکرد....هیچ رحمی تو چشاش نبود...10دقیقه تموم داشت به فریاد های کمک اندی گوش میکرد...10 دقیقه در مقابل یه عمر چیز زیادی نبود... پا شد....دیگه تحمل نداشت...این قدر درد کشیدن واسه اندی کم بود....داد زد کمته اندی نه؟؟؟

با تموم وجودش با 2 تا لگد محکم جفت زانوهای اندی رو شکست...خون رو زمین سرازیر بود.... و حالا اندی که دیگه نمیتونست از درد رو پاهاش واسته از 2 تا دست شکستش اویزون بود...داشت جیغ میزد....تو بد جایی گیر کرده بود... 3 دقیقه تموم تماشاش کرد و اندی از شدت درد بیهوش شد...نزدیکش شد.... به صورت خیس عرقش نگاه کرد..باید کارو تموم میکرد....دستاشو  2 طرف صورتش گذاشت و با یه چرخش وحشتناک گردن اندی رو شکست....

کارش تموم شده بود....از پله ها رفت بالا....از شدت ضعف نمیتونست رو پاهاش وایسته...رسید طبقه بالا و رفت طرف ضبظ و کمش کرد...رو کاناپه وسط  هال ولو شد..انگار تمتام چیزایی که از صبح انکارشون میکرد با هم اومده بودن سراغش....میلرزید....دوست داشت بخنده گریه کنه....داد بزنه....جنون توش موج میزد...میدونست باید چی کار کنه...

اسلحه رو از تو جیبش کتش که از تو زیر زمین با خودش اورده بود وئ هنوز تو دستش بود در اورد....

وقت خداحافظی بود...رفت سمت حموم....تو اینه به خودش نگاه کرد به 2 ثانیه نکشید که بالا اورد....خون بالا اورده بود....میدونست....

به قیافه کثیف خودش نگاه کرد..به همه کارایی که از صبح کرده بود...

صورت تمام کسایی که از صبح کشته بود ....صداشون رو میشنید که صداش میکردند...واسه جهنم دعوت شده بود...نمیخواست طلب بخشش کنه....

اسلحه و گذاشنت رو شقیقش....

و شروع کرد به حرف زدن با کسی که تو اینه نگاهش میکرد....

من وجدان تو هستم...خدایی که از درونت با تو حرف میبزنه لعنتی...تویی که یه عمر ضجر کشیدی ..تویی که یه عمر خوب بودی...تویی که یک عمر به همه کمک کردی...تویی که یک عمر خدا رو پرستیدی....

و یه روز صبح که از خواب پا شدی نخواستی  ضجر بکشی ...خواستی انقام بگیری..خواستی بکشی....شکنجه کنی.... تیکه تیکه کنی....زدی و کشتی و پاره کردی...و به باد دادی همه خوبی هات و پرستش هات رو...حالا ماموران شکنجه جهنم صدات میکنن...و تو اینجا به عدالت پروردگارت شک میکنی که چه جوری از یه عمر خوب بودن تو صرف نظر میکنه...دیگه به اون هم ایمان نداری...حالا تو تنهایی...اینجا...در دادگاه من...و من تو رو محاکمه میکمنم...قبل اینکه محاکمت کنن...

تو چشماش زل زد...میخواست گریه کنه...با بغضی که تو گلوش بود ادامه داد

و من تو رو محکوم به مرگ میکنم...

 

حکم: اعدام ، حرف آخرتو بزن

 

و تو چشمای خودش گم شد... با تمام وجودش درد رو حس کرد و ماشه رو فشار داد...

و قبل اینکه قطره اشکش به زمین برسه مرده بود....

و صدای لشکر جانیان جهنمی که برای بردنش اومده بودند....

 

*************************************************************

دارم پا تو محدوده قرمز میزارم... فقط خدا میدونه که واسه شکستن این تکرار تو وجودم حاظرم چه کارهایی بکنم...فکر کنم منم باید یه سر تیمارستان ببرن...

خیلی دوست دارم این روزا یه چیزی بشه که بتونم یه کم عصبانی شم...خیلی دوست دارم این روزا مثلا کمیتم کنن و از دانشگاه بندازنم بیرون تا ببینن که سلاخی یه جسد یعنی چی...

 

پ.ن.1 بعد 3-4 سال اراجیف نوشتن و وبلاگ نویسی و اینا فکر میکنم ایمن قدر رو چرت و پرتایی که مینویسم کنترل داشته باشم که نخوام حرفامو یا داستانمو غیر مستقیم بگم....داستان بالا اصلا داستان زندگی من نبود...لطفا پشت سرمم حرف در نیارید...مطمئن باشید اگه یه روز بخوام داستان زندگیم رو بنویسم توتیتر مینوسم داستان زندگی من نه...

داستامن بالا نمادی از پیچیدگی هایی که این روزا داره روحم رو میخوره... شایدم چرت و پرتایی از ذهن مریض و در حال جون کندن من.!!!

 

پ.ن.2 قالب این بلاگ رو به صورت dark anime درست کردم...از این سبک انیمیشن که سبکای مختلفی داره خیلی خوشم میاد...البته silent grave yard  هنوزم هست... نوشته هایی که حالم توشون خیلی بد باشه از همون قالب قبلیه استفاده میکنم!

 

پ.ن.3  حال کردید تو این نظر سنجی این بغل هم شرکت کنید.همین طور موزیکایی هم که میزارم دانلود کنید...حال کردید بگید بازم بزارم... هر کسی هم که یه بار تو بلاگم نظر داده لینکشو گذاشتم...یه چند تا هم مونده که در اولین فرصت میزارم....از همه کسایی که نظر گذاشتم و من  گوسفند(بلا نسبت گوسفند!) جواب ندادم تو اولین فرصت مییام و مینظرم...لیست همه رو رو کاغذ نوشتم...خلاصه واسه تاخیرام ببخشید منو.... یه کم قاطیم ...میدونید که؟!!!!

+ نوشته شده در  2006/6/12ساعت 23:12  توسط Cursed Ghost  | 

     

 

 زود آپ میشه!!!              

 

 

+ نوشته شده در  2006/5/24ساعت 23:57  توسط Cursed Ghost  | 

 به نظرتون دلیل ما برای بودن تو این دنیا چیه؟خدا چرا انسان رو خلق کرده؟ اگه دلیلی نداره و زندگیتون پوچه چرا تمومش نمیکنید؟ و اگه دلیل داره (چه از دید مذهبی چه از دید فلسفی و منطقی و چه نگاه یه فرد عادی ) یه کم در موردش توضح بدید.
+ نوشته شده در  2006/5/24ساعت 22:1  توسط Cursed Ghost  | 

هنوز گیجم...الانکه دارم مینویسم دستام هنوز میلرزه...خدایا بگو چرا؟؟؟این ماجرا دیشب اتفاق افتاد و من هنوز نمیدونم چرا.... 


برای ... رفته بودم یکی از شهر های دور

 

ساعت 11 شب- دفتر شرکت سیر و سفر

 

من : سلام ، خسته نباشید.یه بلیط تهران میخواستم

رسیپشن : آرژانتین یا آزادی؟

من : آرژانتین لطفا.

رسیپشن : آقای ؟

من : ....

رسیپشن : بفرمایید ماشین تو گاراژ.اسکانیا آبی رنگ. ساعت 11 و ربع حرکت میکنه.

من : خیلی لطف کردید.

کولمو برمیدارم میندازم رو دوشم....وسایل زیادی ندارم.میرم سمت گاراژ.

 

ساعت 11:5 – داخل گاراژ

 

میرم سمت اسکانیای آبی رنگ. بلیطم رو گرفتم تو دستم. میرسم دم ماشین.از 2 تا مردی که دم در ماشین واستادین و به نظر میان راننده و کمک راننده باشن میپرسم اقا 11 و ربع ارژانتین همین ماشینه. یارو با حالت عجیبی نگام میکرد.انگار تو فکر بود.گفت نه پسرم اون ماشین ابی عقبی.

 

میرم سمت ماشین عقبی.جالبه یه man آبی رنگ... میگم عجب اطلاعات دقیقی... از راننده که داره پیاده میشه میپرسم اقا 11 و ربع آرژانتین همینه.میگه اره برو بالا. راننده یه جورایی گیج میزد. میرم بالا.هیشکی هنوز سوار نشده. بلیطم رو نیگا میکنم...یهو جا می خورم. صندلی شماره 3...یاد حرفای بابام میافتم. میافتم که همیشه با خود خواهی میگفت"هیچ وقت صندلی جلو نشین.همیشه عقب بشین که اگه خدایی نکرده اتفاقی هم بیفته چیزیت نشه" خود خواهیش اذیتم میکرد...اما درک میکردم.اخه من بچه بابامم. هنوز شک دارم که برم بلیطم رو عوض کنم یا نه...ولی اصلا حسش نیست. به جهنم فوقش میمیرم دیگه...کی به کیه...این همه ادم میمیرن یکیشم من! تازه کلی باید خوشحال هم باشم!!!

خودم از حماقت خودم ی خندم میگیره.

بلاخره ساعت 11:30 ماشین راه میفته!

چند تا sms  زدم و ساعت 1 خوابم برد.

 

ساعت 3:10 صبح – اتوبان زنجان قزوین

 

با ترمز وحشتناک راننده از جام پرت میشم جلو و از خواب میپرم. قلبم تند تند میزنه... راننده داشت زیرلب با شاگردش حرف میزد. زیر لب داشت میگفت "خدا رحم کنه...خدا رحم کنه!!!"

من که بغل پنجره نشستم بیرون رو نیگاه میکنم. راننده داره اروم اروم میرونه...مه تموم جاده رو گرفته....

چشم چشم رو نمیبینه...جلو رو نیگا میکنم.میبینم اتیش روشن کردن وسط جاده...حتما تصادفی چیزی شده...حالا فهمیدم که ترمز راننده واسه چی بوده...ماشین آروم از بغل اتیش رد میشه...خدای من باورم نمیشه....تمام سطح جاده رو مرغ گرفته...حتما کامیون حمل مرغ تصادف کرده...هر چی جلو تر میریم تعداد مرغا بیشتر میشه...  مرغا روی سطح جاده هستن همه جا و وقتی با مه غلیط جاده مخلوط میدن همش شبیه یه کابوس میشد... یهو نگام افتاد به جلو...خدای من یه اتوبوس زده بود به یه کامیون حمل مرغ...اتوبوس تا پشت چرخای جلوش  جمع شده بود...هیچش از جلو بندی اتوبئوس نمونده بود....تمام جلوی اتوبوس رو خون گرفته بود...یهو راننده با حالت وحخشتناکی گفت "الله اکبر....خدایا  رحم کن" ...نگام به رنگ اتوبوس میفته ...ابی...

راننده اتوبوس رو کنار ماشین تصادف کرده  نگه میداره...از ماشین میپره پایین...هنوز نه پلیس رسیده   نه اورژانس...چند تا ماشین شخصی فقط نگه داشتن و دارن کمک میکنن مردم پیاده شن... و یهو نگاهم به گوشه جاده بغل جاده میفته....5 تا جسد روی زمین که رو همشون پارچه سفید انداختن... یخ میکنم...

سریع من و 3-4 تا از مسافرا از ماشین پیاده شدیم بریم واسه کمک...

یهو نگام به راننده اتوبوس خودمون افتاد...داشت میزد تو سرش و گریه میکرد...کمک راننده داشت  ارومش میکرد....ازشون میگذرم میرم اون سمت جاده...همه رو پیاده کردن....5-6 تا مجروح هست... نمیدونم چی کار باید بکنم.. یکی از ماشین شخصیا داد مزنه 2 تاشون تو ماشین من جا میشن...

میبینم اینجا نمیتونم کمک کنم... نگام به اتیش میفته که داره خاموش میشه...دوییدمیه کم چوب و اینا از بغل جاده پیدا کردم ریختم تو آتیش...برمیگردم سمت اتوبوش خودمون... بلاخره امبولانسا میرسن...

با کمک مردم مجروحارو میذارن تو ماشینا تا راهی شن...برمیگردم تو ماشین...راننده هنوز داره بیرون ماشین  گریه میکنه...کمک راننده میاد تو ماشین... بغل دستیم ازش می پرسه چرا راننده گریه میکنه؟

جوابی که شنیدم رو سال ها یادم نمیره."این ماشینه که تصادف کرده ماشین 11 . ربع تهران  بود ..با ما راه افتاده بود" یخ میکنم.... گیج گیجم

مییرسه راننده هم مرده؟ میگه اره ...راننده اون ماشین از بچه های سیر و سفر بود که 8 سال تو جاده میرفت و میاومد...از دوستای صمیمی  رانندس...

نمیدونم کجام...انگار با پتک کوبیدن تو صورتم...به جسدایی که هنوز بغل جاده مه گرفته افتادن نگام میافته ولی سریع روم روبرمیگردونم...میدونم  زیر یکی از اون پارچه سفیدا کی خوابیده...همون راننده ای که 3-4 ساعت پیش با مهربونی بهم گفت " نه پسرم اون ماشین ابی عقبی."

 

ساعت 7 صبح

دیگه خوابم نبرد....چیزی نمونده تا برسیم...کمک راننده نشته پشت فرمون...راننده اون بغل نشسته... مسافرا اکثرشون مثل من با نگاه های خیره به بیرون زل زدن....تا 2 ساعت دیگه میرسیم...نگاه های راننده اون اتوبوس یه لحظه از ذهنم بیرون نمیره...سرم رو میزارم رو شیشه...شاید یه کم  خوابم ببره...

 

ساعت 9 صبح

کمک راننده صدام میکنه...

کمک راننده: پاشو مومن...رسیدیم...

نور چشامو میزنه... تقریبا همه پیاده شدن و دارن ساکاشون رو تحویل میگیرن..از پنجره بیرون رو نیگا  میکنم...نمیدونم...انگار همه چی اینجا جدیده....هر چی دقت میکنم هیچ نشونه ای نه از آرژانتن میبینم نه از بیهقی...از کمک راننده میپرسم اقا ما الان کجاییم.

کمک راننده با حالت احمقانه ای میگه..."گرفتی مارو....ازادی دیگه...چیه غریبی نمیشناسی؟؟؟"

کولم از رو شونم میافته پایین...

دیگه هیچی نمیشنوم...

نفسم بالا نمیاد...

و واسه اینکه همه شکام از بین بره میپرسم اقا اون ماشینی که دیشب تو جاده تصدف کرده بود 11 و ربع  ارژانتین بود؟؟؟ ...کمک راننده میگه اره...

حالم بد میشه...میخوام بیفتم ولی خودم رو نگه میدارم...میشینم رو یه سکو..

بلیطم رو از جیبم در میارم و میخونم...

 

11:15 -  مقصد : پایانه آژانتین

 

یه لرزش عجیب همه وجودم رو میگیره...

 

من دیشب ماشین رو اشتباه سوار شدم

 

و میدونم...میدونم که اگه تو اون ماشین بودم دیشب روم یه پارچه سفید میانداختن...چون دیشب از کمک راننده شنیدم که مسافرای ردیف اول همه در دم کشته شدن..بازم ه بلیطم نیگا میکنم...

 

صندلی شماره 3

 

حالت تهوع دارم...زمین دور سرم میچرخه...

یه اژانس گرفتم ...نای راه رفتن ندارم...و همش از خودم میپرسم....چرا...چرا..چرا...

راننده اتوبوس ارژانتین..راننده اتوبوس ازادی... مسئول کنترل بلیط...

هیچ کدوم نباید بلیط منو میدیدن...تا من زنده بمونم...

حالا ثانیه به ثانیه تصویر اون جسد های کف جاده تو اول صبح مهی تو ذهنم میاد و یه دست از خارج میاد و پارچه سفید رو کنار میزنه و من  صورت خودم رو میبینم...

خدایا یکی منو از این کابوس نجات بده...

 

و تو دوست نا مهربون من....این همه راه رو اومدم تا تیکه تیکه شم و تو 1000 تا شرط بذار...

 

 

"نمیتونم...نمیتونم...نمیتونم...:(....:(...:("

 

 I died in my dreams

 Reaching out for your hand

 My fatal desire

دیگه عادت کردم...حسرت یه تیکه از من شده....ولی میخوام از وجودم بندازمش  بیرون...میدونم سخت  نیست....دیگه واسه هیچی بهت التماس نمیکنم...شاید راه من و تو باید از هم جدا شه...میدونی ... دیگه تحمل ندارم...

 Maybe I,  maybe you

 Can make a change to the world

 We're reaching out for a soul

 That's kind of lost in the dark

 

Maybe I, maybe you 

 Can find the key to the stars

 To catch the spirit of hope

 To save one hopeless heart

 

 You look up to the sky

 With all those questions in mind

 All you need is to hear

 The voice of your heart

 In a world full of pain

 Someone's calling your name

 Why don't we make if true

 Maybe I, maybe you

 

 الان آرزو میکنم کاشکی این اشتباه رو نمیکردم...شاید یه کم وجدانت درد میگرفت....شاید...

+ نوشته شده در  2006/5/4ساعت 8:33  توسط Cursed Ghost  | 

تا پس فردا آپ میکنم....به جهنم ....حالا انگار خیلی مهمه....واسه اپم پیغامم میذارم...

از این دیر آپ کردن خودم حالم به هم میخوره...این قدر اعصابم خورد میشد که حتی به بلاگم سر هم نمیزدم...

روزای جالب و سختی بود...

واسه اینکه این مدت به بلاگ هیچ کدومتون نظر ندادم خودم رو سرزنش میکنم و از خودم بدم میاد ولی بلاگای همه رو میخوندم فقط فکرم کار نمیکرد چیزی بنویسم...

واسه ایم مدت یا ببخشید منو یا بذاریدم سینه دیوار و اعدامم کنید! در هر دو صورت بهم لطف میکنید...

خوش بگذره دوستان....اینجا اخرین جزیره منه که هنوز تسلیم نشده...تو اینجا میخوام تا تهش مبارزه کنم...

+ نوشته شده در  2006/4/29ساعت 20:52  توسط Cursed Ghost  | 

>!!!>این مطلب برای افراد زیر 18 سال توصیه نمیشه...اگه اعتقاد مذهبی سفت و سخت دارید هم لطفا نخونیدش...اگه طرفدار فمینیسم هم هستید که نه تنها نخونید بلکه لطف کنید صفحه رو هم ببندید...

 

 

 

دیدمش.....تکراری بود...مثل همیشه...یه دختر 21-20 ساله...خوش تیپ...ارایش ملیح!...کنار خیابون واستاده بود...معلوم بود واسه چی اون کنار واستاده....اومده بود پول دربیاره...اینم از اون دسته بود که واسه پول اضافه و صفا فاحشه شده بود یا از فرط بدبختی...از پایین شهر اومده بود یا از بچه های همین دور و بر بود...قیافش به بد بختا نمیخود...اومده بود همه چیزشو بفروشه....سرم رو انداختم پایین...مثل همیشه دلم به حالش سوخت.....ولی نه انگار یه چیزی عوض شده بود...مثل همیشه دلم واسه این فاحشه های کوچولو نمیسوخت...نمیدونستم چرا...یه لحظه احساس گناه کردم....یه حس عجیب داشتم...نمیدونم....همین جوری احساس خشم تو وجودم بالا رفت...احساس کردم اصلا دلم واسه اون دختره کنار خیابون نمیسوزه...یه جورایی حالم رو به هم میزد...اعصابم رو خورد میکرد..چم شده بود؟...زدم تو سرم و گفتم خره چته؟!...برگشتم که ببینم هنوز اونجاست یا رفته....هنوز واستاده بود....از این ور خیابون راهم رو کج کردم برم طرفش...خودمم نمیدونستم چرا...حسم میگفت برو منم بی چون و چرا گفتم باشه!...خیابون خیلی پهن بود و ماشین ها با سرعت وحشتناکی رد میشدن....تا وسط خیابون دوییدم....یهو نگاش افتاد تو نگام...مستقیم تو چشام نگاه کرد...منم با پر رویی تمام زل زدم تو چشاش....چشاش سرد و بی روح بود اما یه چیز عجیبی توش بود....یه چیزی که نمیتونستم بفهمم چیه....ماشینا با سرعت از عقب و جلوم رد میشدن...اما من از همون وسط خیابون زل زده بودم تو چشاش.....چشای بی حالت من گره خورده بود تو چشاش.....عصبانی بودم...نمیدونم چرا.....داشت حالم رو به هم میزد....بلاخره کم اورد و نگاهش از رو من برداشت...من همون جا وسط خیابون میخ کوب شده بودم...ماشین ها با سرعت رد میشدن و فش های قشنگ بارم میکردن.ولی من تو یه خلا گیر کرده بودم...تنفر...ترحم...سر دو راهی گیر کرده بودم... دوباره نگاهش رو برگردوند سمت وسط خیابون...دوباره چشم تو چشم...با حالت عجیبی نگام کرد...انگار عادت نداشت  کسی این جوری نگاش کنه...ولی نه...من یه چیز دیگه می دیدم....یه جور دوست داشتن؟...نه...میتونستم ببینم که حالت عجیب چشمام واسش جالبه...ته نگاش یه چیزی بود که نمیتونستم بفهمم...چشاش غمگین بود...یه نیاز...اره یه نیاز اون تو موج میزد...هوای نسبتا خنک خیابون...هوای ابری...بوی نم بارونی که قرار بود بزنه همه چیز رو عجیب تر کرده بود...من تو چی گیر کرده بودم؟؟؟این حس نیاز رو بیشتر حس کردم...اره خودش بود...سرد بود اما ...

باید برمیگشتم..من اون ور خیابون کاری نداشتم...روم رو برگردوندم...نمیدونم چرا اما برگشتم...شاید میخواستم یه بار دیگه ببینم و مطمئن شم...برگشتم...هنوز داشت منو نگا میکرد...3 تا پسر هم اون جلو سوار 206 و پرشیا داشتن خودشون رو جر میدادن...اره دعوا سر تصاحب یه فاحشه...با چشمام به ماشین ها نگا کردم...با نگام متوجه ماشین ها شد...سرشو انداخت پایین ...نگاشو از من برگردوند و رفت سمت 206 ...پسره رو دیدم که خنده کریه و شیطان واری زد...حالم به هم خورد..در 206 رو باز کرد...واسه اخرین بار نگام کرد... من هنوز اون نیاز رو میدیدم...

در 206 بسته شد...لاستیکاش با صدا رو سطح خیابون کشیده شد...من هنوز از اون وسط همه چیز رو میدیدم...پرشیا که متوجه من شده بود از اون ور داد زد...گفت کوچولو تا حالا از اینا ندیده بودی؟ و گاز لگنشو گرفت و رفت...حتی برنگشتم نگاش کنم...خیلی دوست داشتم این قدر جرئت داشت تا وا میستاد تا ببینه چه جوری صورتشو میجویدم...کوشاشو تف میکردم بیرون...

 

اعصابم خورد بود...حوصله پیاده روی نداشتم...سوار تاکسی شدم...غرق تو فکربودم...که بعد اون صحنه ای که من دیدم چی میشه و به اون 2 تا چی  می گذره ؟! اون نیاز لعنتی چی بود...اصلا به من چه...یکی توم داد زد...کوچولو خفه میشی یا خفت کنم...

 

توی دل دختر غوغای بر قرار بود ... یه چیز دلشو می پیچوند تو همدیگه...از حس نیاز داشت دیونه میشد...حاظر بود همه چیزشو بده تا فقط یه لحظه این حس لعنتی رو داشته باشه...

دختر نیاز تو چشاش موج میزد..از شهوت...از سکس متنفر بود...از این که فاحشه بود...حتی مثل همیشه فکر پول اخر کار هم نمیتونست ارومش کنه...نگاه های اون پسره لعنتی بد جوری به همش ریخته بود...حاظر بود همه چیزشو بده...تا طرفش یه لحظه...شاید فقط یه دقیقه دوسش داشته باشه...با اغوش گرم بغلش کنه....اروم ببوستش و بگه نگران نباش کوچولو...به چشای پسره که کنارش خوابیده بود...فقط یه چیز توشون دید...شهوتی که موج میزد...اما چشای دختر داشت محبت گدایی میکرد...واسه یه دقیقه محبت حاظر بود بمیره اما پسره هیچ وقت اینو ندید...شهوت کورش کرده بود...واسه همیشه...و دختر بد بخت درد کشید...تا همیشه...تا ابد...

لباسایی که در اورده شد...

سرمای نفس هایی که میسوزوند...

ناله های شهوت انگیز تهوع اور...

پرستشگاه  گرگان...

شعله هایی که حس نشدند...

خنده مستانه شیطان که همه چیز رو تموم کرد...

لباس هایی که پوشیده میشد...

شهوتی که سرد شده بود...

اما نیازی که هیچ وقت سرد نمیشد...

نفرین ابدی...جهنم نیاز...

  

 

آره کوچولوی فاحشه واسه تو مینویسم...میدونم صدای فریادم ازارت میده...کوشات در میکنه نه؟ روحت چی؟چه بلایی سرش اومده؟؟؟ خودت ازارش دادی کوچولو...خودت فاحشه شدی....ضجه های شهوت انگیز خودت کرت کرد...اولاش بهت خوش میگذشت نه؟...چشمای بی روحت کورت کرد...و حالا تو تو شکنجه گاه منی...صلیب و شلاق و گیوتین در کار نیست...رحم تو وجودم مرده...میخوام با کلماتم سلاخیت کنم:

 

من تو رو تو تاریکی دیدم...

صورتت در سایه روشن یک نیمه شب  گرم تابستانی....

در حالی که نیم رخ صورتت در میان سایه ها محو شده...

و چشمانم که از شدت شهوت برق میزند...

و تو با ان زیبایی حیرت انگیزت سعی میکنی تا مرا خیره کنی...

تو سعی میکنی تا مرا مسحور کنی...صدای طلسم هات رو میشنوم...

و انگاه که باد های سرد شمالی میوزند...

من بوی عطر مست کننده ت رو حس میکنم....من مست مست میشم...

و انگاه که شبنم های یخ زده به حرکت میافتند...

من لب های گرمت را بر روی گردنم حس میکنم...

نه کوچولوی عوضی من...من نمیخوام زندگیم رو با تو تقسیم کنم...

ا نه خدای من نه....حداقل با تو نه...

I want your sweets and things we used to do

نه کوچولوی بیچاره من....تو نمیتونی به عشق من دست پیدا کنی...

نه من عاشقت نمیشم...

هرگز...

پس بذار و برو یا بمون و تنها دختر شهوت انگیز خواب های من باش...

نه کوچولوی من...

تو زندگی من هیچ اتاق خالی واسه تو نمونده...تو تو قلب کثیف و عوضی من هیچ جایی نداری...

برو...گمشو....اینجا واسه تو هیچی ندارم...

As you know, your flesh is what I want

من صدای لالایی خوندنت رو میشنوم....

خدای من اون ملودی بی نظیری رو که میخونی...چیه کوچولو میخوای منو بخوابونی...

اما نه...من هرگز نمیخوابم...

من تمام اون کلماتی رو که با صدای عجیبت تو گوشم زمزمه میکردی رو به یاد می یارم...

تو هنوز هم سعی میکنی منو با زیبایی مسحور کنندت جادو کنی...

تو داری سعی میکنی منو تسلیم کنی...

تو منو با عشق بغل میکن...تا عاشقت بشم؟؟؟

کور خوندی کوچولو...مگه نمیدونی مردا همشون عوضین...

تو رویا هام صورتت رو میبینم...
پوست نرمت که از زیر سر انگشتام میگذره...

لمست میکنم کوچولو...

من مزه لب های تسخیر شدت رو مچشم ...

اما بازم حاظر نیستم زندگیم رو با تو تقسیم کنم...نه کوچولو...با تو نه...!!!

I want your sweets and things we used to do

تمام وقتی رو که با من گذروندی ...

هیچ چیز نبود جز یه رویا...

و این اون چیزیه که تو میبینی:

تو نتخاب شدی...تا ما زیر خورشید هم بستر باشیم...

و این همه اون کاریه که من میتونم باهات بکنم...

اما نه کوچولو...

تو نمیتونی به عشق من دست پیدا کنی...

پس گورتو گم کن...برو...زودتر...یا فقط دختر شهوت انگیز خوابهای من باش...

نه...نه...هرگز....در قلبم هیچ جای خالی برای یک فاحشه ندارم...

و حالا تو میخواهی همه اون ساعت هایی رو که با تو بودم (بی هیچ دوست داشتنی) فراموش کنی...

تو از ته دل ارزو میکنی همه چیز رو فراموش کنی...اما اون چیزی که ارزو میکنی...

اونی که از ته قلبت میخوایی...

بیشترین چیزیه که برای همیشه اذیتت میکنه....

یه شکنجه ابدی...

نه کوچولو...من سنگدل و عوضیم..تو ازم نمیتونی از من بخوای که دوست داشته باشم...

فقط از اینجا برو...

تو قلبم واسه یه فاحشه جا ندارم...

As you know, your flesh is what I want

ادامه بده کوچولو...بازم خودتو بفروش

بازم محبت گدایی کن...

تا مرگ سراغت بیاد...تا جسدت رو بذارن تو قبر...

اما با ضجه هات عذابم نده...گریه هات روحم رو شکنجه میده...

فقط برو...

برو و توبه کن...

توبه کن فاحشه من...توبه کن....

قبل اینکه تیکه تیکه شی...

توبه کن  لعنتی....

توبه کن....

 

توبه کن فاحشه...

 

 

توبه کن...

 

 

پ.ن. لطفا عین نماینده های حقوق بشر بحث رو به این نکشید که فاحشه ها فقیرن و ندارن و باید خرج بدن واینا.و...یه کم چشماتون رو باز کنید ببینید چی میخواستم بگم.

 

پ.ن.2: این اخرین پستم تو این سال بود...یه سال تاریک...دردناک...خسته کننده...چیا گذشت بهم...مرورشم برام سخته...تو یادته نه؟؟؟ خدای من...چه قدر عجیب بود... سال بعدی هم داره میاد...نه حوصله 7 سین دارم...نه هیچ ارزوی خوبی....چرا یه ارزو دارم...فقط یه دونه..شاید یه روزی گفتم....یه کم نور...یه کم..گرما...خودمم نمیدونم چی میشه... عید بهتون خوش گذره...واسم دعا کنید تا پنجه های گرم ایمان یه بار دیگه تو رگ هام فرو بره....دردناک...تا انتها...

 

 

ژ.ن.3: دیروز یه دست بند خریدم ... اما واسم بیشتر از یه دست بنده...یه چیزی که منو از همه جدا میکنه...یه چیزی که هر دفه میفتم فقط منو یاد یه چیز میندازه...روح نفرین شده خودم...نفرینی که همیشه با منه...خدایا چه قدر این دستبند قهوه ای رو دوست دارم...یه دست بند برای ابدیت...

 

 پ.ن.4:شعر قسمت اخر ترجمه شعر repent whore از باند    CHILDREN OF BODOMاینو گفتم که اون دنیا الکسی عزیز خر مارو نچسبه که چرا شعر منو گذاشتی تو بلاگت...اونم بدون اسم من...

 

واخرین ارزوی این سال...

 

روز ها و شب هاتون غرق در تاریکی و حقیقت باد

 

 

 

+ نوشته شده در  2006/3/17ساعت 2:17  توسط Cursed Ghost  | 

 

Somebody please tell me that I'm dreaming
It's not so easy to stop from screaming
But words escape me when I try to speak

 

دلم گرفته بود....خیلی بیشتر از همیشه....مثل بچه های 10 ساله بغض گلو مو فشار میداد...یه بغض کهنه و قدیمی... یه بغض که روح زخم خوردمو به صلیب کشیده بود...خسته شده بودم از بس بهش گفته بودم برو... ولی این دفه انگار قصد نداشت بره....منم خسته تر از اون بودم....خیلی خسته....هیچ کدوممون حرفی نمیزد...خسته تر از اون بودم که بخوام حتی توی خونه را برم...رفتم سمت اینه....خودمو نگا کردم...یه قیافه عجیب داشت منو نگا میکرد...یکی که خیلی با من فرق داشت...تو چشاش نگا کردم...خسته بود...تنها تر از همیشه...تنها اونم وقتی که نباید تنها باشم....از اون تو روحشم دیدم....وحشتناک بود....رنگم سفید شده بود....عین مرده ها....تو 48 ساعت گذشته یه وعده غذا خورده بودم....ضعف رو تو اندامم حس میکردم...دستم هنوز میلرزید....یاد یه درد قدیمی افتادم....از جلوی اینه اومدم کنار....چشام سیاهی میرفت...هوای خونه سرد بود....پتو رو از رو تخت برداشتمو به زحمت خودمو رسوندم به کاناپه و خودمو اتنداختم روش...پتورو کشیدم رو خودم...بدنمو جمع کردم....هنوز داشتم میلرزیدم...

هوا داشت روشن میشد؟؟؟ ...سکوت 3 شب داشت تو کوشم داد میزد...داشتم خفه میشدم....چرا از هیچی صدا در نمی اومد...من مثل همیشه تنها بودم...همه عین مردهای دسته جمعی خوابیده بودن...یه لحظه حس کردم تو یه قبر زندانی شدم...حالت تهوع به حالتام اضافه شد....توان حرکت نداشتم....حالم بد بود...3 ساعت دیگه باید میشستم سر کلاس ریاضی 2 و فیزیک....فقط 4 ساعت تا شروع یک سری شکنجه تکراری...یه سری استاد شکل جسد...یه سری قبر کن عوضی....یه سری  بچه های ترسناک... با چه توانی فردا میخواستم برم سر کلاس؟؟؟ تازه جلسه اول بود! ولی مهم نیست...این اولین شکنجه نیست...عادت دارم...میترسم...از خودم میترسم که یه روز پا شم....عصبانی شم...طغیان کنم....همرو بفرستم ته زمین...

و امشب باز تکرار شد....همون درد قدیمی... همون درد کهنه ...همونی که پاییز امسالم رو به fuck  داده بود....خواستن و نگفتم...خواستن و پس زدن... همون ولش کن....دوباره...دوباره...دوباره...تا کی؟؟؟ چیزی به ته خط نمونده...از خودم می پرسم من بازی رو باختم....به خدا منم ادمم.......تمام بدنم رو میلرزونه ...خستم از خودم...شاید من احمقم....بلد نیستم چه جوری بپرسم...کی منو به این قصر لعنت شده راه میدن...حتی صداقت هم نمیتونه کاری بکنه... چی کار باید بکنم که بهم حرف بزنن... چیزی به مرگم نمونده... فاصله...اگه نبود چی میشد؟؟؟...خستم....در رو باز کن....ازمایش بسه....من دروغ نگفتم...خیانت نکردم...ماسک نزدم...خودم بودم....چرا نمیگی....چرا....یعنی این قدر نفهمم؟.؟.؟

چشامو میبندم شاید خواب بیاد سراغم...بازم همون صدای چند شب پیشو میشنوم....هموم موقع که داشتم از شهر گناهان میاومدم اینجا که درس میخونم...وقتی رو صندلی  ته نشسته بودم.....صدای بالهاشون رو میشنیدم...لشکر شیاطین که واسه بدرقم اومده بودم....واسه روح نفرین شده خود شیطان اسکورت فرستاده بود!....سکون من و حرکت ماشین...و صدای بالهای لشکر تاریکی که زمزمه های نفرین شدشون سرنوشتم رو مرور میکرد....با ترس بیرون پنجره رو نگا کردم....سیاهی مطلق....نور چراغای جاده تند تند از روم رد میشد ... احساس عجیبی دارم....صدای نفرین ها هنوز ادامه دارن....بی اختیار یاد داستان زندگیم میافتم....یاد درهاش....هر چی میگردم نور پیدا نمیکنم...هوا این ته گرم شده....آب میخوام اما....دل و رودم چبیده به هم.....مرگ دردناک.....دارم از اون شهر لعنتی دور میشم....برای اولین بار دوست ندارم برم....سکون میخوام... از رفتن...از دوری...متنفرم...حالا که باید تو اوج باشم چرا پایینم....و خاطراتی که تو ذهنم غوغا میکنه....اون شب سرد زمستون..">>>>>.تنهای تنها<<<<<<<"...یاد اهنگ Richard marx یاد بارون وسط ظهر....یاد اسمون ابری.... یاد یه جیغ از خوشحالی...و من تو اوج بودم....ولی یاد سقوط هم بودم...

و هزار تا سوال که نمیذارن تا صبح بخوابم....و فردا من یه پایان رو باد ببینم....

چشامو باز میکنم....تو یه خلسه و خلاء جالب فرو رفتم....تو یه کرختی محض.....به دور و بر اتاق نگا میکنم...منتظر یه شنل پوش سیاه هستم....با یه داس وحشتناک تو دستش...اما لعنتی نیست...کثافت عوضی معلوم نیست کدوم گوری رفته...می خوام تا صبح منتظرش بشینم...شاید مجبور نباشم درسای اون عوضیارو گوش کنم ...کاشکی یه بار به آرزوم میرسیدم...بغض هنوز گلو مو فشار میده....میخوام گریه کنم...عین بچه های 10 ساله....دیگه توان مقابله ندارم...این قدر از همه خورم...این قدر صداقت داشتم و ندیدم...این قدر زدن و سکوت کرم که دیگه نمیتونم ادامه بدم....میخوام تسلیم شم...میخوای بردت باشم؟؟؟...کاش یکی بود یه کم مهربون بود...من nymphitamin  میخوام...من فقط نوازش میخوام....قبل مرگ....قبل نفرین اخر....قبل جهنم...

من دیگه هیچی نمیخوام...

فقط گرمای یه اغوش...

 


Bared on your tomb
I'm a prayer for your loneliness
And would you ever soon
Come above unto me?

 

Six feet deep is the incision
In my heart, that barless prison
Discolours all with tunnel vision
Sunsetter
Nymphetamine
Sick and weak from my condition
This lust, this vampyric addiction
To her alone in full submission
None better

Nymphetamine

Nymphetamine

Nymphetamine

Nymphetamine

 

 

Would your dark nails of faith
Be pushed through my veins?

 

 

  >> CRADLE OF FILTH <<

 

+ نوشته شده در  2006/2/21ساعت 3:57  توسط Cursed Ghost  | 

سلام دستای خوبم...

اول باید واسه نظراتون و...تشکر کنم...زیادی بهم لطف دارین...هر چند به خاطر مطلب قبلیم کلی از دوستامو از دست دادم...قبل اینکه مطلبو بذارم میدونستم ولی خوب....بگذریم...ولی من خیلی پستتر از اونیم که فکر میکنید...

میخواستم نظرتون رو در مورد قالب جدیدم بدونم!!! سر درست کردنش مورد عنایت واقع شدم...فکر نمیکردم این قدر سخت و مذخرف باشه..در کل 115-16 ساعت وقت برد(نتیجه اخلاقی:خواستید قالب خودتونو داشته باشید یه ۵۰۰۰ تا ۱۰۰۰۰ پول بدید بیرون واستون درست کنن!!!) ولی با این حال میخوام یکی دوتا قالب دیگه هم درست کنم...ادم نمیشم دیگه!راه بدی واسه درامد زایی نیست!

یه چند تا قسمت به وبلاگ در پیتم اضافه شده که گفتم یه توضیح در موردش توضیح بدم

>far far away< که همون نوشته های قبلیمه

>handz of god<که فعلا هیچی نمیتونم در موردش بگم...به زودی اعلام میکنم...در ضمن از همین الان بگم که سر این کلی دشمن پیدا خواهم کرد.

>lyrics< در این قسمت از این به بعد lyrics های باند ها و خواننده ای رو که دوست دارم) ترجیحا rock  و metal) می ذارم به اضافه نامشون و نام اهنگ و اگه جا بشه ترجمشون....

>>solo  تو این قسمت هم هر 2-3 هفته یه بار یه اهنگ  از اهنگایی که دوست دارم (بازم ترجیحا ROCK و ( METAL رو واسه download میذارم البته سعی میکنم کیفیت هاشو می یارم پایین تا سریع دانلود شه!چون اهنگا رورو سرور خودم آپ میکنم لینکاشم مطمئن هستش..ولی گفتما کیفیتاشو مییارم پایین...به نظر من صرفا شنیدن خود موسیقی مهمه!(اینو نگم چی میخوام بگم…(

 

>free< که در مورد مطالب ازاد بحثای روز و... مینویسم...اگه بتونم واسش نظر خواهی بذارم میتونیم توش بحث را بندازیم...جالب میشه...

 

لوگوهاتونم به زودی میذارم...دنبال کدهای چرخشی میگردم میگردم...یکی دو تا مشکل کوچولو هم با قالب دارم که به زودی رفع میکنم....اگه به نظرتونم مذخرف شده بگید.

 

به زودی اگه بتونم خودمو جمع کنم پست جدید آپ میکنم...

پ.ن. وبلاگ موسیقی خودم به نام >>>>> IMMORTAL FANTASY  <<<<<< تا 3-4  هفته دیگه آماده میشه...فعلا در حال نمودن خودم برای طراحی قالبش هستم!) خوشحال میشم به اونجا هم سر بزنید...البته من نه ادعا دارم که از موسیقی چیزی میفهمم و نه واقعا میفهمم ولی...(دلیلش شخصیه(

بازم واسه همه چی از همه ممنون...گورم و گم کنم....شب مذخرفی داشته باشید...

 

       Cursed Ghost            

+ نوشته شده در  2006/2/5ساعت 20:9  توسط Cursed Ghost  | 

 

>> یه خدا بود و دیگه هیشکی نبود <<

 

از:پسرکی تنها و غمگین

به:پیامبری بزرگ و فراموش شده

تاریخ:5/9/83

 

                   ********************************************

 

سلام به پیامبر بزرگ من

 

نمیدونم از کجا شروع کنم اخه میدونی تا حالا واسه یه پیامبر که فرشتگان براش وحی میاوردن و عزیز ترین کس خدا بوده نامه ننوشتم....چرا میدونم از کجا شروع کنم....وقتی بچه بودم خیلی دوستت داشتم...روزهای تولدت صبح زود با یه باور پاک کودکانه از خواب مبپریدم و میدوییدم جلوی پنجره و به اسمون نگاه میکردم...از خودم بیشتر دوستت داشتم...ارزو داشتم چهرت رو تو اسمونببینم...همیشه دوست داشتم قیافتو ببینم...اخه میدونی من اون روزا خیلی بچه بودم...خیلی پاک...

اون روزها گذشت و تو و اسمت از یاد من رفتن....برای سالها....شیطان به درب دلم کوبید و منم درب رو باز کردم و با لبخند دعوتش کردم بیاد تو....حالا باید امپراطوری عظیمش رو توی قلبم ببینی...من بنده شیطان شدم...بگو ای پیامبر مهربان من مگر تو همانی نیستی که روی زمین کنار دوستانت(شاید هم به ظاهر دوستان) روی زمین مینشستی تا از کسی بالاتر نباشی...تا با بقیه فرق نکنی....حال چه شده که ان قدر بالا رفتی...اینجا روی زمین بعد اوردن اسمت به تو درود میفرستند...ان قدر بالا میبرنت که دیگه نبینتت و بعد افسانه هایی از تو واسه هم تعریف میکنن ... این یعنی فاصله ....مردم جرئت ندارند تو را به اسم کوچیک صدا بزنن اما من امروز میخوام قالب بشکنم ...میخوام پیامبر مهربانم رو به اسم کوچک صدا بزنم...آری محمد اینجا روی زمین تو را فراموش کرده اند...تنها نام تو رو میپرستند...تو پیامبر فراموش شده قرن ما هستی...محمد امشب میخواهم از تو دعوت کنم که به اتاق تاریک من بیایی...در این نیمه شب سرد...لحظهای جایگاه پیامبران رو که جایی کنار خداست رها کن...همه را تنها بگذار و اینجا بیا(به خدا بگو زود برمیگردی اخه ممکنه دلش برات تنگ شه...خودت که میدونی چه قدر دوست داره)...محمد امشب میخواهم روی زمین سرد اتاقم بنشینی...به یاد روزهای قدیم...چند وقت است که روی زمین نشستی؟ایا تا به حال پیامبری را به اتاق تاریکت دعوت کردی؟ حال تو رو در روی من نشستی...بی صدا با ابهتی که تنها مخصوص پیامبران است...و مهربانی در چشم هایت موج میزند....حتی گناهانم را نیز نادیده میگیری! در چشمهام میخونی که چه قدر سوال ازت دارم... بگو محمد...سال هاست که میخواهم بپپرسم...بهم بگو اصل دین تو چه بود...باید به من بگویی محمد که حقیقت این جهان چیه....بگو چند تا از حرفایبی که از تو شنیدم مال تو بوده....بهم یاد بده پرستش رو...بگو راه کدوم وریه...من گم شدم محمد...تو تاریکی و پستی خودم....

میدونستی تو رو زمین فراموش شدی؟؟؟مردم فرزندانت رو از تو بیشتر دوست دارن...باید بیای و استدلالاشون رو ببینی...یه بار میبرم نشونت میدم...اونها به امید"شفاعت" فرزندانت رو میپرستند...مسخره نیست محمد...اونها چی در مورد شما فکر میکنند....اونها حتی این جملت رو نخوندن که "من نیز مانند شما بشری هستم!" خدا رو این قدر از خودشون دور کردن که واسط میخوان...دلسرد کنندس نه؟؟؟ راستی وقتی اینارو میبینی دلت نمیگیره؟؟؟

 

تو از اول محمد به دنیا اومده بودی...مگه میتونستی کس دیگه ای هم بشی؟؟؟....راستی پیامبری کار سختیه؟؟؟میدونم چه قدر اذیت شدی....ولی خوب هر چی باشه تو پیامبر بودی...تازه خدا هم هواتو داشت ولی میفهمم درد نفهمیدن مردم رو....وقتی بهشون میگی و نمیفهمن...شاید تو هم یک چاه داشتی که تو اون گریه میکردی...کاش میدونستم اون چاه کجاست...شایدم خدا فرشته بزرگ رو میفرستاد تا به حرفات گوش بده

راستی تو خدا را دیده ای نه؟؟؟ بهم بگو خدا چه شکلیسیه؟؟؟ مهربونه نه؟ خشمگین چی؟ تا حالا از من چیزی بهت گفته؟!

اخه میدونی من روزی که توی بیمارستان به دنیا اومدم بهم گفتن من به دین تو به دنیا امدم...من تنها مسلمان زاده بودم اما هیچ وقت مسلمان نشده ام...بگو محمد من...مگر تو اولین بشری نبودی که این جمله خدا را شنیدی که "اکثر انها نمیفهمند" بله پیامبر عزیزم من نیز جزو همان اکثریت بوده ام....درد اوره محمد...مگه روح خنجر خوردم رو نمیبینی....اینها جا خنجرهای  تاریکیه!خوش به حالت که تا حالا از این خنجر ها نخوردی...

 

ازم نمیپرسی چه جوری جرئت کردم به اتاقم دعوتت کنم....راستی روح بزرگت اصلا تو این اتاق کوچولوجا میشه؟؟؟نکنه داری اذیت میشی؟

 

میبینی محمد چه قدر ضعیف شدم...نمی بینی چه قدر نیاز به نوازش دارم....بغلم کن....خسته ام پیامبرم....میخواهم لحظهای من را در اغوش بکشی....شاید اونجا تو اعماقت بتونم به لحظهی بدون درد و نگرانی برسم...چه قدر گرم است...کاش همیشه اینجا میماندی...اشک هامو پاک منمیکنی؟؟؟نه بذار بیاد...روح تو که خیس نمیشه ...دلت برایم میسوزد نه؟

 

حالا بذار برات از دینت بگم محمد....فکر میکنی اسلام رو این زمین اوردی....نه پیامبر من...تا حالا فکر کردی اگه پاتو رو این زمین نمیذاشتی چی میشد....بذار من بهت بگم محمد...هیچی عوض نمیشد محمد عزیز هیچ چیز...مگه مردم رو نمیبینی...اینا مسلمونن...مگه این حرف خودت نیست که روزگاری بر امت من میرسه که جز نام از دین من چیزی بر جای نخواهد ماند...نگاه کن محمد...امروز اون روز فرا رسیده...فکر میکنی امت تو با گوساله پرستان زمان دوستت موسی فرق میکنند؟؟؟ به پروردگار سوگند که نه..بشر هرگز ایمان نخواهد اورد...برخیز محمد بر لاشه پوسیده و گندیده ی بشریت ضربتی بزن...مردگان رو زنده کن...بشر بازم به معجزه نیاز داره...شاید تکون خورد شاید چیزی تغییر کرد...لبخند تلخت رو نمیتونم درک کنم...حتما چیزی هست که تو میدونی و من نمیدونم...چه قدر عظیمی تو...

 

میدونی اگه یه روز این نامه رو هر کدوم از اونایی که  میشناسن نشون بدن چی میگن...پیش خودشون میگن اینم از همون "...............". اینجا حقیقت  پرستان  پست شمارده میشوند...اخه بدیش اینه اونام حق دارن...اینجا دهمه چیز با هم قاطی شده...حقیقت معلوم نیست....از علی بپرس برات تعریف میکنه!!! زاهدان ظاهر نما....دین داران واقعی همه در هم زیست میکنند.اینجا چشم ها را دوخته اند و به دهان ها مهر زده اند...حالا به ارثیه ات برای بشریت نگاه کن....ببین بر سر دینت چی آوردن ...دلت نمیگیره محمد....میبینی؟؟؟ غافلگیر شدی نه ؟؟؟ فکر میکردی اینجا همه مثل سلمانن؟؟؟ نه پیامبر عزیزم....اونها سالهاست که از این کره پست خاکی دل بریدن و رفتن... بشر داره تو پستی غرق میشه...تکاملی در کار نیست...مگه نمیبینی که دارن همو تیکه تیکه میکنند....مسلمون ها رو نمی بینی که به جون هم افتادن و همدیگرو تیکه تیکه میکنن...نمیبینی حقیقت رو ثانیه به ثانیه سر میبرن....اسلام امپریالسم رو نمیبینی؟؟؟خدا نمیخواد عذاب بفرسته ؟؟؟بسه به خدا....شایدم قیامت نزدیکه....ببیینم خدا تاریخشو بهت نگفته؟؟؟اخه تو نور چشمیش هستی...

 

خسته ات کردم نه؟؟؟برو محمد ....برو پیامبر بزرگ من....برو پیامبر فراموش شده من....دلم برایت تنگ میشود....ایا تو واقعا امشب مهمون اتاق سرد و تاریک من بودی یا می داشتم با خیالات خودم حرف میزدم؟؟؟ حتی فکرشم قشنگه...محمد برگرد همون بالا....خدا اون بالا منتظرته....این پایین هیچ چیز قشنگی نیست که بخوای به خاطرش بمونی.....بشریت و دینت رو فراموش کن....بشر محکوم که درد بکشه...کسی هم نیست که نگرانش باشی....دلم برایت تنگ میشود پیامبر بزرگم...سلام مرا به همه برسان...و اگر خدا را دیدی بگو که هنوز دستش دارم...لبخند پدرانه ات را فراموش نمیکنم...برای همیشه ان را پیش خودم جاودانه کرده ام...

برو محمد ولی بازگرد...

صدای بال فرشتگان را پشت درب اتاقم میشنوی؟؟؟ امده انت که تا عرش همراهیت کنن...

برو محمد....فراموشم نکن....

و تنها جمله ات را فراموش نمی کنم...

خدا حافظ پیامبر بزرگ من...

خدا حافظ محمد...

 

خداوند نگهدارت باشد

 

                **********************************************

 

پ.ن. قسمت بالا تیکه ای از کتابیست به نام "نامه ای به پیامبر فراموش شده" که خودم پارسال نوشتمش...ولی هیشکی حاضر نشد چاپش کنه..تازه کلی هم بد و بیراه شنیدم...اصل کتاب ۴۴ صفحست و اینا بهترین قسمتاش بود که انتخاب کردم...از این همه نظرات پر لطفتونم ممنون...واسه دفعه بعد یک نمایشنامه نوشتم به نام "رانده شده" که بعد این پست میذارم...خوش باشید امتحاناتونم مثل من گند نزنید...

 

I know you tried
To be who you couldn't be
You tried to see inside of me
And now i'm leaving you
I don't want to go
Away from you
Please try to understand
Take my hand
Be free of all the pain

         
                                             

 

 

 

+ نوشته شده در  2006/1/22ساعت 15:34  توسط Cursed Ghost  | 

 

بهمن 83

5شنبه یه عصر بارونی

ساعت 1:29 دقیقه نیمه شب

 

                           **********************************

ای پرستوهای خسته

سرزمین پاکی ام کو

این خیابونا غریبن

کوچه های خاکی ام کو

نه امانی...نه امیدی...نه به شب نور سپیدی...

نه سروری....نه سرودی...قصه بود هر چی شنیدیم....

 

                                 >>> قصه بود هر چی شنیدیم <<<

 

یه شب سزد پاییزی...هوا دلگیره...میشه تو دلگیریش جون داد....بابا و مامان و برادرم همه رفتن شمال....بهشون گفتم درس دارم ...فردا صبح امتحان اندیشه سازان دارم....خیر سرم امسال قراره کنکور بدم...قسم خوردم که بمونم خونه درس میخونم ولی همون موقعی که داشتم قسم میخوردم داشتم به خاطر دروغم طلب بخشش میکردم....دیوارای خونه خفم میکنه....کتابایی که رو هم چیدم و هنوز لاشونو باز نکردم...و حرفای مشاور احمقم که امروز صبح کلی از آینده ترسوندم....دوست داشتم تو همون اتاق مشاوره خفش کنم...بی هدف از خونه میزنم بیرون...پیاده میرم سمت میدون مادر..بارون شروع میشه...تمام کاپشنم رو خیس میکنه...چشمام بی تفاوت از ویترینای هزار رنگ مغازه ها رد میشه....هیچ میلی به دیدنشون ندارم...خیلی دوست دارم برق بره و همه جا خاموش شه... خیلی دوست دارم اینجا هم یه دکمه MUTE داشت تا صدای همه رو قطع کنم...داشتم مثل همیشه تو بیهودگی خودم میخزیدم که چشمم افتاد به فروشگاه بوسینی...میخواستم از زیر باد سرد پاییزی که شلاق میزد شونه خالی کنم و زیر اون همه هالوژنهای زرد و ویترن های نقره ای گرم بشم...رفتم تو مغازه...خیلی شلوغ بود ...خیلی..هوای خفه توی مغازه داشت حالمو بد میکرد...مردم داخل مغازه چنان لباسارو به هم نشون میدادن و از انتخاباشون خوشحال میشدن که انگار مژده بهشت بهشون دادن!!! احساس میکردم بین یه مشت گاو و گوسفند دارم له میشم که سخترین سوال زندگیشون این بوده که ابی رو انتخاب کنم یا قرمز !!!داشتم بی تفاوت لباسارو نگا میکردم که یهو یه چیزی اون ور ویترین مغازه نظرم رو جلب کرد .... یه پسر کوچولوی 7-8 ساله که یه  دستشو گذاشته بود رو شیشه های ویترین هزار رنگ مغازه و داشت به شکل عجیبی داخل مغازه رو نگا میکرد...حسرت تو چشاش موج میزد....یهو دیدم که صاحب مغازه هم که داشت به مشتری که خرید کرده بود و داشت بیرون میرفت لبخند میزد متوجه پسره شده..با عصبانیت از پشت میزش  بلند شد و از مغازه رفت بیرون و شروع کرد بچه معصوم رو از اونجا دور کردن...پیاده رو هم مثل توی مغازه شلوغ بود اما انگار هیشکی بچه کوچولوی معصوم رو که داشت زیر دست یه عوضی له میشد رو نمیدید ....با فشار راهمو بین جمعیت باز کردم به 2-3 تفر تنه زدم...صدای بد و بیراهاشونو می شنیدم...عصبانی بودم...خیلی...با فشار درو باز کردم و رسیدم پشت صاحب مغازه که هنوز ذاشت سر بچه بد بخت داد میزد:

 

"گمشو ...پسره بی سر و پا ..این ورا پیدات شه میدمت دست 110"

 

از پشت زدم به شونش...برگشت نگام کرد...گفتم از این کوچیک تر پیدا نکردید؟؟؟ مرده هم که دید من 18-19 سالم بیشتر نیست گفت پسر خوب تو کاری که بهت ربط نداره فضولی نکن...سرمو انداختم پایین... گفتم صبر میکنم که خشم خدا جوابتو بده و بدش بی تفاوت از کنارش گذشتم و رفتم سمت پسره...صاحب مغازه داشت پشت سرم زر میزد...اما دیگه صداشو نمیشنیدم...بعد 3-4 ثانیه هم ونگ زدناش تموم شد و رفت تو همون مغازه خوشگلش و پشت همون میز لعنت شدش نشست....پسره به دیوار کنار مغازه تکیه داده بود و سرشو انداخته بود پایین...جلوش زانو زدم....صورتامون  دقیقا جلوی هم بود...سرش هنوز پایین بود اما اشکای کوچولوش رو رو صورتش میدیدم...انگار یهو متوجه من شد و خودشو جمع کرد بهش گفتم چرا گریه میکنی....با صدای معصومانهای که از شدت گریه داشت هق هق میکرد گفت اخه اون اقاه دوام کرد....گفتم مردا که گریه نمیکنن... سرشو اورد بالا و گفت اما من که مرد نیستم...دستایش کثیف بود و سرد....زیر چشاش گود افتاده بود و صورتش از سرما سفید شده بود..یه بلوز سفید کثیف تنش بود....پرسیدم سردت نیست؟؟؟سرشو تکون داد...از سوال خودم پشیمون شدم...گفتم اینجا چیکار میکنی ... تنها اومدی؟؟؟به کیسه ای که 1-2 متر اون ور تر رو زمین بود اشاره کرد...یه سرنوشت تکراری ...یه درد ابدی...اونم یکی دیگه از هزار تا کودک اشغال جمع کن شهر لعنت شده من بود...گریش قطع شده بود اما هق هق خالیش هنوز تن ضعیف و لاغرشو تکون میداد ... گیج شده بودم....چی باید بهش میگفتم...چه جوری باید دردشو کم میکردم....از تو جیبم یه کم پول در اوردم و گذاشتم تو دستش با یه اقتدار مردونه گفت اما من گدا نیستم ... دردشو حس میکردم...بهش گفتم خدا رو دوست داری گفت اوهوم ... گفتم اینو خدا داده بود بدم بهت....با چشمایی که هنوز خیسن لبخند میزنه...میزنم رو شونشو و میگم دیگه گریه نکنا باشه؟...رومو بر میگردونمو ازش دور میشم....

 

حالت تهوع عجیبی داشتم...باز از جلوی بوسینی رد شدم واستادم و مغازه رو نگا کردم ... دیگه هالوژنای توی مغازه برق نمیزد...دیگه ویتریناش قشنگ نبود...از خدا پرسیدم اشکای بچه ی معصومی که با حسرت به گرمای مغازهای زل زده که مردم توش قشنگترین لباسارو میخرن تا خوش تیپ بشن در حالی که یه فرشته کوچلو تو هوای سرد شام نداره بخوره و از درد نداشتن گریه میکنه این قدر گناه بزرگی نیست که بخواد ههمونو بفرسته ته جهنم؟ ... خدایا نفرین بر مایی که اشک رو چشم معصوم ترین موجودات عالم می یاریم...نفرین به ما که پولمون رو به جه جیزایی خرج میکنیم...نفرین به مایی که داشته هامون رو به رخ ندار ترین ها میکشیم .... نفرین به مایی که از تمیزی شیشه مغازمون هم نمیتونیم بگذریم ... نفرین به مایی که از راحتیمون  نمیتونیم بگذریم...خدایا هممون رو  لعنت کن که اگه به جایی غیر جهنم بریم قسم میخورم که عادل نیستی....از مردم توی مغازه متنفر میشم...و از خودم که تا نیم ساعت پیش پیششون بودم بیشتر...راه بزگشتی ندارم..من یه گناه نابخشودنی انجام دادم...لعنت به هممون...راه میفتم سمت خونه...هنوز حالت تهوع دارم...از جلوی بوف که کلی هم شلوغه و صندلی های نقره ایش برق میزنه رد میشم ... مردم توی رستوران بی خیال پشت میزا نشستن... یه سری دختر و پسر با تیپای روز واسه هم ناز میکنن و شر و ور تحویل هم میدن....یه میز اون طرف تر یه پدر خوش تیپ تو دهن پسر 6-7 سالش تیکه پیزا میزاره...یاد چهره رنگ پریده معصومش  مییفتم...تا حالا پیتزا خورده؟؟؟تا حال بابا ش این قدر پول  داشته که همشون رو با هم ببره رستوران....بوی غذا های رستوران حالت تهوم رو بیشتر میکنه میخوام سر همشون داد بزنم عوضیا میدونید امشب تو این شهر لعنت شده جند نفر گشنه میخوابن....چند تا پدر از خجالت اینکه نون ندارن تو سفره زنو بچه بذارن ازخجالت اینکه پول ندارن واسه بچه 7 سالشون لباس گرم و نو بخرناز این که نمیتونن مثل بقیه پدرا پیتزا دهن بچشون بذارن  صورتشون رو زیر لحاف قایم میکنم...خودمو میذارم جای یکی از این پدرا...چه شونه های عظیمی میخواد که همچین درد خرد کننده ای رو به دوش بکشه....میدونید چند تا بچه با حسرت یه غذای گرم از جلوی این رستوران رد میشن.....لعنت به همتون....لعنت....

ساعت 9 شده...دارم اروم و پیاده میرم سمت خونه...انگتار قلبمو دارن فشار میدن...اون ور خیابون یه صحنه تکراری میبینم....یه دختر با ارایش زننده منتظر واستاده کنار خیابون...میدونم منتظر چیه...تو پیاده رو وامیستم...از این ور خیابون زل میزنم تو چشاش...از فاصله 15 متری نگاهمو حس میکنه.....تو چشمای سردش هیج احساسی نمیشه پیدا کرد...اومده تا خودشو بفروشه...قلبم درد میگنه...دستمو میکنم تو جیبم...هنوز یه کم پول دارم....میزنه به سرم...میخوام برم جلو هر چی دارم بذارم تو دستاش و بهش بگم خودشو نفروشه....بهش بگم که به خاطر این پول لعنت شده خودشو دست هر کسی نده....تو همین فکرام که یه مزدا ترمز میکنه....دستای من هنوز دور پولام مونده..اما اون رفته....پولی که میتونست امشب انسانیت یه بشر رو بخره موند تو دست من..که باهاش چی کار کنم...که لباس بخرم؟؟که زهر مار کوفت کنم؟؟؟جه قدر این پول لعنت شدس ... کاپشنم رو از تنم در می یارم..میخوام خودمو اذیت کنم....میخوام سرمایی که هزلران نفر از هم جنسام حس میکنن منم حس کنم....از سرما دارم میلرزم...ولی حقمه....

 

میرسم خونه...میام تو....هیچ چراغی رو روشن نمیکنم...به اندازه کافی چراغ روشن دیدم ...کاپشنم رو میندام رو تخت و میخزم زیر میز تحریرم تا خودم رو به شوفاژ برسونم ... بدنم هنوز از سرما میلرزه ...تو تاریکی اتاق غرق میشم...سکوت بد جوری ازارم میده ... احساس گناه میکنم...درد نداری ازارم میده..میخوام همه چیز رو ول کنم و برم...همه چیزم رو بفروشم و بدم به اونایی که ندارن و بد خودم با یه خورجین کوچیک شهر به شهر بگردم ... میدونم که یه رویا ست ... با خودم قرار میذارم که یادم نره که چه قدر گشنه و تنها و درد کشیده تو این شهر هستن ... و دلم از این میگیره که حقیقت رو میدونم..میدومن که شاید هفته دیگه ایم موقع خودم با دوستام توی رستوران غذای گرم میخوریم...لعنت به من....اروم زیر لب با خودم میخونم....

 

کجای این زمین خدایا...جای موندنه...

از این سر دنیا تا اون سر...غربت منه...

 

یاد امتحان اندیشه سازان فردا می افتم....کنار شوفاژ گرم چشمام یواش یواش داره گرم خواب میشه ...خوب میدونم که قرار نیست فردا سر جلسه برم...خوب میدونم که فردا ساعت 10 از خواب بیدار میشم و به اون احمقایی که با هزار تا ارزو رفتن سر جلسه پوز خند میزنم...به اونایی که نفهمیدن کجا اومدن و برای چی اومدن و به امید یه سراب دارن تو اب دست و پا میزنن که غرق نشن...یهو یاد مامانم میافتم...یاد سفرشاش قبل رفتن که با چه نگرانی بهم میگفت درس بخونم...که از امیدش گفت که منو یکی از دانشجو های امیر کبیر ببینه!!!!!

مادر منو ببخش...میدونم که چه قدر برام زحمت کشیدی...میدونم که تو سرما دستمو گرفتی تا گرم شه...میدونم هزاران بار برام بهترین غذا هارو درست کردی..من روزایی زو که مریض بودم و بالا سرم نشستی تا تبم پایین بیادو یادم نمیره... و حالا همه امیدت به اینه که نتیجه همه زحمتاتو ببینی...مامان بهم نگا کن....من چی شدم؟؟؟من به قولم وفا نکردم. ... مادر ازم نخواه که مثل بقیه باشم...ازم نخواه که وسط این طویله گم شم...بذار به روش خودم زندگی کنم....گوشیای MP3 PLAYER ام رو میذارم تو گوشم....اهنگ MAMA SAID متالیکارو که پوریا تازه بهم داده رو میارم...دوست دارم باهاش داد بزنم. بلند.. ولی ... باهاش اروم اروم میخونم....هنوز چسبیدم به شوفاژ ...خواب همه وجودم رو گرفته و من با اخرین توانم گوش میکنم به صدایی که تو گوشم فریاد میزنه:

Mama now I'm coming home
I'm not all you wished of me
But a mother's love for her son
Unspoken, Help me be
I took your love for granted
And all the things you said to me
I need your arms to welcome me
But a cold stone's all I see

Let my heart go
Mama let me heart go
You never let me heart go
So let this heart be still

میشنوی مادر....نذار غرق بشم....بازم داد میزنم...هزار باره دیگه هم میخونم...من اون چیزی که میخواستی نشدم ... اما به پسر کوچولوت افتخار کن..من بزرگ شدم...بذار به راه خودم برم...بذار اون جور که میخوام نفس بکشم...بذار عاشق بشم...بذار تنها راه برم...بذار کثیفی ها رو حس کنم...بذار درد بکشم...من باید دنیا رو بشناسم...من غرق نشدم مادر....میشنوی مادر...من هنوز زندم....اما اون چیزی که میخوای نشدم...کاشکی صدای فریادمو میشنیدی...

Let my heart go
Mama let me heart go
You never let me heart go
So let this heart be still

 *********************************************************

و حالا یه سال از اون روزای تاریک میگذره..من دانشجو شدم...ولی هیچ چیزی روشن تر نشده.....بازم یه شب سرد زمستونی دیگه...بازم یه فاحشه که خودشو میفروشه...بازم یه بچه که شب گشنه میخوابه  ... بازم یه پسری که فردا سر کلاس نمیره...بازم کنار شوفاژ دراز میکشم...بازم یاد مادرم میافتم و دوباره احساس شرم میکنم....بازم با خودم میخونم....تا روزی که بمیرم

Mama now I'm coming home
I'm not all you wished of me
But a mother's love for her son
Unspoken, Help me be

              

.:: Mama let me heart go ::.

 

+ نوشته شده در  2006/1/4ساعت 23:49  توسط Cursed Ghost  | 

خدایا چه قدر مگه من تحمل دارم...تو یه هفته دو بار....درب و داغونم...از تحملم خارج...اولیش 5 شنبه....دومیش 1 شنبه....روحم رو داری شکنجه میدی خدا میدونی؟؟؟....دارم درد میکشم..روحم تیکه تیکه شده....ازم توقع زیادی داری.....از پا افتادم...بسم نیست؟؟؟....با اون تبر لعنتی افتادی به جونم....

 

من به فکر خستگی های پر پرنده هام....تو بزن.........تبر بزن

من به فکر غربت مسافرام..........آخرین ضربه رو محکم تر بزن

 

....کاش میدونستید داستان چیه... نه میخوام با خودم جاودانش کنم....بعضی چیزا رو به هیشکی نباید گفت....اره میخوام فقط واسه خودم باشه کاش هم کلاسام اینجا رو نمی خوندن تا راحت خودم رو خالی کنم....اره اگه مجبور نبودم فردا صبح تو صورتاشون نگا کنم مینوشتم.......به زودی در اینجا رو تخته میکنم....نه تخته نمیکنم ولی یه blog جدید میسازم....ناشناس و تنها مثل قدیما مینویسم...ادرسشم به هیچکدوم از کسایی که منو میشناسن نمیدم....به هیچ کدومتون...می خوام روحم رو رها کنم...خیلی وقت تو قفسه...

    

       هم غصه بخون با من تو این قفس بی مرز

لعنت به چراغ سرخ

لعنت به چراغ سبز

 

.اگه خوشحالید هیچ وقت اینجا سر نزنید...این جا فقط واسه روزای تنهایی...روزایی که تاریکی تو قلبتون موج میزنه....واسم از امید و آرزو ننویسید...واسه یه دوست تو وبلاگش نوشتم طلوع یه دروغ بزرگه...مثل بچه ای که تو بستر مرگ دراز کشیده...یه فرشته اون گوشه منتظره که ببرتش و مرتب به ساعتش نگا میکنه!...مادر با چشمای خیسش به بچه نگا میکنه و میگه کوچولوی من هیچی نیس زود خوب میشی و میریم خونه....ولی خودش میدونه که دروغ میگه(همون وعده خورشید)...و بچه میپرسه پس چرا گریه میکنی مامان...و هیچ وقت منتظر نمیمونه که جوابشو بگیره...و یه ضجه که حتی دل فرشته هرو هم به لرزه در می یاره...

از امید حرف میزنن...از ارزوهای مهال...از سرزمین روییایی رویاها ...از یه دریاچه وسط این کویر لعنت...ولی وقتی صبح قیافهاشون رو میبینی میفهمی چه خبره...اره تو چشای ادما میشه همه چیز رو دید...راه فراری نیست....روح های سلاخی شده....ولی امیدوار به نور...اره شما ها با حقیقت بجنگید...من غرق شدن تو این تاریکی رو ترجیح میدم...کی می دونه حق با کیه....مبارزان راه روشنایی یا تسلیم شدگان تاریکی...هیچی تو این دنیا قشنگ نیست....بشر خلق شده تا شکنجه بشه....pain is all u find.

هی! دور و برتون رو نگا کنید اینجا جهنمه... تازه بعد بیرون اومدن از این جهنم باید واسه کارامون جواب پس بدیم!!!...خدا داره با ما چی کار میکنه؟؟؟؟؟... خیلی وقته با هم قهریم...خیلی وقته(ولی هنوزم دوسش دارم)

 

تناقض های فلسفی از اول راهنمایی دارن روحم رو از تو میخورن...اره اولین روزای این تناقض رو خوب یادمه....به جای یه پسر 14ساله شاد همیشه یه آرش تنها وسط حیاط سرد مدرسه میدیدی که داره فکر میکنه یا تنها تو یه میز نشته و داره شکلای عجیب و فلشای در هم میکشه...اسمم رو گذاشته بودن آرشمیدس.ولی چه خوب ...اون روزایی که بزرگترین مشکل دوستام گیر اوردن taken بود من داشتم با احساسم صادق میشدم....تاریک بود ولی خیلی قشنگ... خیلی

اره یه روز مینویسم که تو چه بهشتی بزرگ شدم...مینویسم که قشنگترین دوران کودکی رو داشتم...مینویسم که چه قدر خوب بود...من یه بار قبل مردن بهشت رو تجربه کردم...بعدا خیلی درد اور ولی ارزششو داره...

 

Tommarow will take us away …far from home...

no one will ever know our name...

But in a world far away we may meet again….

 

.پارسال که واسه کنکور درس میخوندم چه قدر با خودم درگیر بودم...چه قدر ورق پر کردم....ساعت ها استدلالام رو رو کاغذ مینوشتم...خدا هست یا نه؟زنده باشم یا بمیرم...هدف از اومدن چیه...گیج گیج بودم...نمیفهمیدم کجام...به هیچی اعتماد نداشتم...به هیچی... چه قدر نوشتم...دست نویسایی که پر از شکلای زشت و درد کشیدنه...کلی خط خوردگی...یاداشتامو که جمع کردم شد 190 صفحه!...میخوام تایپشون کنم و نگه شون دارم...ولی هیچ وقت نمیدم کسی بخوندشون...هیچ وقت...نمیخوام دردایی که سر موندن سر دو راهی کشیدم رو کسه دیگه بکشه...نمی خوام اینهمه زحمتامو راحت بدم دست کسی...خیلی واسم گرون تموم شد...دوست ندارم زندگی کسی واسش جهنم شه...واسه فهمیدن باید درد کشید...من با خدا جنگیدم....۵ ماه...رو در رو...بدون ترس از نابودی..هیچ وقت این کارو نکنید...هیچ وقت(((حالا انگار همه کشته مرده نوشته های مزخرف منن...i just fucked up...(shit))

 

post های قبلی وبلاگم درستشون کردم و واسه بعضی هاشم عکس گذاشتم حوصله داشتید سر بزنید...

 

سر کلاس pascal  وقتی استاد از این نرم افزرا...از خدایان oracle ..از sql و asp.net از قراردادای 250 ملیونی حرف میزد حالم اصل خوب نبود...حالت تهوع داشتم.....با یه حالت عجیبی از سینا پرسیدم...من واقعا it  رو دوست دارم!!!؟؟؟....کاشکی میرفتم عمران...حداقل این قدراسترس عقب موندن نداشت... ...میدونم چاره ای ندارم...ما باید یاد بگیریم سایت طراحی کنیم...من گروهم رو ادامه میدم با تمام عشق و انرژی....با کمک بهترین گروه دنیا ولی نمیخام این تو غرقشم...میخوام نفس بکشم....این جو الان خفه کنندس...تا حالا نفس کشیدین؟؟؟

 

سر کلاس عرفان به سامان گفتم بیا با بچه ها جلسه بحث ازاد بذاریم...کامپوتر و ای تی داره خفم میکنه...خستم...اره خیلی دوست دارم بشینیم دور هم از همه جا حرف بزنیم....از خدا...هستی...عشق...تنهایی از همه چیز جز این تکنولوژی خفه کننده...به تخته کلاس خیره میشم و با خودم میگم چی میشد الان دکتر شریعتی جای استادمون واستاده بود...واسمون از حقیقت میگفت اره دکتر لازمت دارم...کاش ممیبودی و میدیدی که سایه به سایه دنبالت می یومدم.....از تو میپرسیدم خدا چرا مارو به وجود اورده....خیلی دلم تنگ دکتر خیلی....از خودم میپرسم تو 100 سال گذشته غیر از تو مرد دیگه ای هم پا به این دنیا گذاشته...یاد یه تیکه از کتابت میفتم....اونجایی که حماسه قربانی کردن اسماعیل رو نوشته بودی...اره دکتر منم 4-5 روز پیش یه اسماعیل رو قربانی کردم...ولی اینجا خبری از گوسفند اسمانی نبود...خیلی سخت بود دکتر...خیلی...

 

بگذار تا شیطنت عشق چشمان تو را به عریانی خویش بگشاید...هر چند انجا هیچ جز درد و رنج نخواهی یافت.اما کوری را به خاطر ارامش تحمل نکن...

 

 

چه قدر چیز هست تو زندگیم که کسی نمیدونه(میدونم این واسه همه صادقه ) ...احساس برتری میکنم...چه خوب که هرگز کسی نمیتونه بشناستم...چه خوب که قیافم سادس ولی درونم پیچیده...چه خوب که تو این طویله بزرگ غرق نشدم...زیر دست و پا له نشدم...چه خوب که دارم میجنگم...چه خوب که تکرار نمیشم....یاد یه ایه مقدس مییفتم

 

   "آیا آنان که میدانند با آنها که نمیدانند برابرند؟؟؟"

 

امروز به قیافم تو اینه نگاه کردم...خیلی وقت بود ته چشامو نگا نکرده بودم...چه قدر خسته بود...چه قدر تنها....تنها تر از همیشه....کاشکی برمیگشتم به گذشته....چه قدر خوب میشد...تو که میدونی چرا...آهنگ 3 doors down اینجا داره غوغا میکنه....

 

 

میگن وقتی قاصدک رو پشت گل سواره خوشبختی می یاره...کاش بودی و میدیدی

کاش....

کاش....

کاش....

 

دیگه نمیذارم تو زندگیم کسی بهم بگه" بیخیال...ولش کن" ...بعضی کلمه ها واسه ادم گرون تموم میشه...خیلی گرون...

 

They say
That i must learn to kill before i can feel safe
But I
I rather kill myself then turn into there slave
Sometimes
I feel that I should go and play with the thunder
Somehow
I just don't wanne stay and wait for a wonder

I been watching
I been waiting
In the shadows all my time
I been searching
I been living
For tomorrows all my life

 

                         برای کشتن زمان ثانیه در مسابقه

Now the soings are over ... its time to leave…its time to die  

+ نوشته شده در  2005/12/20ساعت 22:24  توسط Cursed Ghost  | 

این up یه کم طو لانی شد اگه دوست دارید صفحه رو save کنید و سر فرصت بخونید...فقط نظر یادتون نره.....plzzzzzzzzz

 

میدونید اگه قرار بود سرنوشتم رو خودم مینوشتم چه جوری مینوشتم؟؟؟یه بیزینسمن موفق که بزرگترین سود سال نصیبش میشد؟؟؟یه دانشمند که سال ها به اسسمش افتخار میکردن؟.؟.؟یه مبلغ مذهبی که خیلی ها رو ارشاد میکرد؟.؟.؟یه IT man  موفق ؟.؟.؟نه نه اگه سرنوشتم دست خودم بود اینجوری مینوشتمش:

          *.......*........*........*.........*........*.......*........*......*......*

 

در نیمه شب یه شب گرم تابستانی از شکم یه مادر در یه روستا در رم به دنیا می اومد.مادرش قبل از به دنیا اومدنش  فوت کرده بود.پدرش تو مزرعه کوچولویی در کنار خونموشون که سقفش از پوشال درست شده بود و دیواراش از چوب کار میکرد...پدری که یه کشاورز  ساده بود ولی بهش یاد میداد رم رو مثل خدایان بپرسته... وجب به وجب... نفس به نفس.و او بزرگ میشد.در حالی که در بیشه های اطراف دهکده بازی میکرد.ساعت ها می نشست  و غروب خورشید رو از روی سبزه زار مشرف به دهکده نگاه میکردم.و او بزرگتر میشد.سوار بر اسب سفیدش تو دشت های بی نهایت اطراف دهکده میتاخت. بدون خستگی در حالی که باد تو گوشهاش زوزه میکشید.و او یاد میگرفت که هر روز بیشتر به اون سرزمین عشق بورزه.

تو یه زمستون سرد پدرش از دنیا رفت... در حالی که در آخرین جملش وصیت کرد" که تا پای جان در راه آزادی بجنگ تو باید مبارز راه آزادی باشی "... و او با ارثیه کم  پدرش یه شمشیر خرید.و شروع به تمرین کرد هر روز از طلوع خورشید تا هنگام که پشت کوهها دهکده غرق میشد او ضربه میزد... پدرش از او خواسته بود که در راه آزادی بجنگد...او باید قدرتمند میشد...مبارزان راه آزادی هرگز شکست نمی خوردند و او نیز میخواست جاودانه شود....

 

سالها گذشت او  بزرگترین سردار سپاه رم شد....بزرگترین جنگجوی تاریخ رم...و  با دختر یک کشاورز ساده ازدواج کرد و انها در کنار هم و تنها فرزند پسرشان خوشبخت ترین فرزندان خدایان بودند...او فاتح تمام جنگ های رم بود... در راه آزادی ---------- میجنگید ...صد ها هزار تفر از دشمنان رم به دستور او به زیر خاک رفتند....شمشیر او صدها قلب را از هم دریده بود...و خونی که شمشیرش را پوشانده بود هرگز خشک نمیشد....رم بزرگتر میشد...و او در این بینهایت مطلق غرق میشد...نبرد هایی به رهبری او پی در پی به پیروزی تبدیل میشدند...مردم روم به بزرگترین سردار سپاهشان عشق میورزیدند...او  فرمانده صد ها هزار سرباز بودم که در راهش جان میدادند....

 

تا آن هنگام که نبرد بزرگ فرا رسید ... هنگام خداحافظی همسرش را در عاقوش میکشد...و پسر کوچکش را نیز همین طور ...احساس عجیبی انداممش را فرا میگیرد... آیا هرگز باز نخواهد گشت....

 

کشتی های روم به سمت دشمنان به راه میافتند ...3000 کشتی و 600000 سرباز و او در جلو ترین کشتی...بر قلب شب می تاخت..در میان سیاهی های شب طوفانی  پیش میرفت...سیاهی ها را میشکافت ...ستارگان نیمه شب راهنمای انها بودند....و هنوز صدای آخرین خداحافظی خود را میشنید... او همچنان در آرزوی مرگ در میدان جنگ سربازان را فرماندهی میکرد... انها پسران خدایان بودند...خدایانی که بر اوج اسمان ها فرمان روایی می کنند...و نفرین جادوگران که دریا را طوفانی کرده اند نیز او را  تسلیم نخواهد کرد...

 

و لشکر روم به میدان نبرد میرسد....در یکسو دشمنان آزادی ایستاده اند...و در سوی دیگر سربازان روم از سر تا سر دنیا...600000 سرباز با مشت های گره کرده در حالی که ایمانشان را از دست داده اند مشت هایی که از ترس میلرزد...سکوت مرگ باری بر میدان نبرد حاکم است....بادی که در میدان میوزد مانند پیک مرگ در گوش ها مینالد.. و آسمانی که سربی که بالای سر سپاهیان افراشته شده و صدای رعد و برقی که مانند پتک خدایان زمین را به لرزه در آورده است....سربازان صف در صف منتظرند تا سخنان آخرین سلحشور را پیش از جنگ بشنوند....و ناگهان سواری از دور مانند باد نزدیک میشود...آری خود اوست که آمده و به راستی که چه به هنگام...سپاهیان  در حالی که مشت های گره کرده خود را بر روی قلب خود قرار میدهند و با دست شمشیر های خود را در اسمان بالا می اورند ...باد در میان شمشیر ها میوزد...و آخرین جنگجو به لشکر خود مینگرد...انها برای او میجنگند نه امپراطور و این به او قدرت میدهد...و اکنون سخن آخر فرا رسیده است ....هزارن سرباز صف در صف منتظرند تا پیش از مرگ....پیش از تکه تکه شدن ... پیش از فرمان حمله سخنان او را بشنوند...و صدای او میدان نبرد را به لرزه در می اورد:

 

امروز ما یک بار دیگر در کنار هم می جنگیم...در حالی که سوگند خود را از یادنبردیم...(صدای تندر های پی در پی در میدان جنگ میپیچد...) ما مبارزان راه آزادی هستیم... امروز در میدان نبرد تعدادی از ما کشته میشوند و تعدادی را نیز با دستان خود به اعماق گورستان میفرستیم...شمشیر های سربی و سرد خود را در اعماق قلب دشمنان فرو کنید زیرا ما وارثان زمین هستیم ...

 

قلب سپاهیان از شنیدن صدای او به طپش می افتد...مشت های گره کرده دیگر نمی لرزند...و صدای او که بار دیگر در میدان نبرد میپیچد...

 

تعداد زیادی در مقابل ما ایستاده اند اما انها هرگز موفق نخواهند شدو ما بار دگر باز گشتیم تا شمشیر های خود را در خون دشمنانمان غرق کنیم....ما گرز های خدایان هستیم که بر سر دشمنان کوبیده خواهیم شد...

 

سربازان در میان ترس و وحشت ایستاده اند....با شمشیر هایی در دست هایی که میلرزد...

او وفادارترین سرباز خود را فرا می خواند و در گوش او آرام صحبت میکند..."به خانواده ام بگو که چگونه کشته شدم و گردن بندی طلایی را از گردن خود در می اورد و به دست وفادارترین سرباز سپاهش میدهد.:" این را به پسرم بده... این نشان آزادی روم است او بعد من سردار سپاه خواهد بود....برو و خبر مرا برسان..."و وفادارترین سردار سوار بر اسبی تند رو بر خلاف میدان جنگ میتازد...

 

و او بر سر سپاهیانش نعره میزند...زندگی دروغی بیش نیست.سپاهیان و اسب هایتان را جمع کنید...وقت نبرد فرا رسیده است...

 

و انگاه اخرین جنگجو شمشیر خود رو با سمت اسمان میبره...در حالی که بر پشت اسب سفیدش بر پهنه میدان جنگ میتازد...آیا هرگز کسی چنین تاختن سریعی را دیده بود؟؟؟

 

وآخرین سلحشور به قلب سپاه باز می گردد...نعره او با تندر های اسمان در هم می پیچد...

 

                    >>>ای سربازان من بروید و با افتخار بمیرید<<<

 

و سربازانی بی رحم که به سوی دشمن حمله میکنند...خون هایی که بر روی زمین میریزد...جسد هایی که سلاخی میشوند...جنگجویانی که از درد فریاد میزنند...

 

شب فرا رسیده...رم نبرد را برده اما در لشکرگاه خبری از شادی نیست...آخرین سلحشور رم را تنها گذاشته ... جسدش را بر روی طلی از هیزم قرار داده اند....اتش تنش را فرا گرفته..شعله ها به اسمان زبانه میکشد...روح او در میان شعله ها جاودانه شده است...و سربازانی که با چشمان خیس به فرمانده خود می نگرند...فرمانده ای که اکنون در تالار بهشت سکنی گزیده... اخرین سلحشور ... اخرین فرمانده...اخرین جنگجو....

                      

                *.........*........*........*........*........*........*.........*

 

پرده رو از روی پنجره های اتاقم کنار میزنم...خدایا این دیوارای سنگی خفم میکنن...کی می دونه...می خوام دیواراو بشکنم....می خوام خلاف جهت برم..

میخوام بمیرم... تو آخرین نبرد....و صدای فریادی تو گوشام می پیچه...صدایی که فریاد میزنه:"سربازان من بروید و با افتخار بمیرید..."

+ نوشته شده در  2005/11/8ساعت 19:49  توسط Cursed Ghost  | 

 

تازه از یه شهر دور(اون جایی که توش درس میخونم)رسیده بودم تهران...دو روز دیگه باید برمیگشتم...خدا    میدونه چقدر دلم واسه ایتجا تنگ شده بود....بعد از ظهر شد همه رفتن...مامان بابام هم رفتن بیرون...تنها شدم ...مثل همیشه...هوای سرد پاییزی کل خونه رو پر کرده بود...هوا گرگ میش بود...دلگیری و تنهایی تو فضا موج میزد...همه چراغارو خاموش کردم...میخوستم دلگیری فضا بیشتر شه ...میخواسم این کابوس لعنتی زودتر تموم شه...آهنگ hello )مال  evanescence)  رو توی ضبط گذاشتم...چقد  emy lee قشنگ میخونه....مییام گوشه حال رو زمین میشینم...زانو هام رو تو بغلم می گیرم و تو تنهایی خودم گم میشم...یک ساعت تمام به دیوار جلوم خیره میشم بدون اینکه به چیزی فکر کنم...تو یه خلا کشنده اسیرم...هوا همین جوری تاریک تر میشه...چراغای خونه هنوز خاموشن و emy lee هنوز داره میخونه و من و این تاریکی و تنهایی غرق میشم...

 

از خونه میزنم بیرون...به اولین تاکسی میگم تجریش و سوار میشم...هوا تاریک تاریک شده...هزار تا چراغ تو خیابون ها روشن...  از خودم میپرسم این جا دیگه کجاست؟ و یه غریبه تو گوشم شروع میکنه به حرف زدن...اینجا شهر دزدای بزرگ...فاحشه های تنها..ادما بیچاره و ثروتمندای لجن....این جا زادگاه من...شهر لعنت شده منه که هزاران چراغ هم نمیتونه تاریکیش رو در هم بشکنه....

 

میرسم تجریش و میرم سمت ولی عصر ...میخوام تا پل صدر پیاده برم...تو کل دنیا هیچ مسیری رو بیشتر از این یه تیکه دوست ندارم...درختای پر پشت که میتونی تو سایشون ساعت ها قدم زنی ...سایه هایی که تو رو از یه شهر جدا میکنن..هدفون های mp3 player رو میذارم تو گوشم و راه میفتم...دستام رو تو جیب کاپشنم میذارم...خودمو جمع میکنم..میخوام هیشکی منو نبینه...راه میفتم به سمت بی نهایت...و emy lee هنوز تو گوشم میخونه...یه پسر و دختر که دستاشون تو دست همدیگه بود از کنارم رد میشن...و من مثل همیشه از این که تنهام دلم میگیره...به خودم میگم من تنها راحت ترم....ولی روحم داد میزنه دروغ میگی..دروغگو  

.بلاخره به رستوران محبوبم میرسم...میرم پشت دنج ترین میز رستوران میشینم...یه کاغذ از جیبم در می یارم و شروع میکنم به نوشتن

 

"کاش میشد بعد مرگ به جای اون که منو تو اون پارچه سفید لعنتی بپیچید یه برج بلند چوبی درست کنید و پیکرم رو بر بالا ترین نقطه برج بگذارید....و در حالی که همه بی صدا  ایستادن با یه مشعل برج چوبی رو اتش بزنید....شعله های آتش به آسمون زبونه میکشه و روح من هرگز نخواهد مرد...من جاودانه شده ام...."

 

و صدای پیش خدمت که با حالت عجیبی منو نگاه میکنه منو به خودم می یاره...ازم میپرسه چی میل دارید؟

 

تو دلم بهش میگم برام نفرین بیار....یه نفرین دردناک....نفرینی که به خاطرش حتی از جهنم هم بیرونم بندازن...یه فرین ابدی....یه نفرین جاودانه....

 

+ نوشته شده در  2005/10/19ساعت 23:2  توسط Cursed Ghost  | 

هوا سرده ... سوز سردی داره ... هوا گرفتست ... ابرها تو تاريکيه شب يه جور خاصی شدن ... جز يکی دوتا معتاد و يه خانواده کسی تو پارک نيست ... گهگاهی چند نفر از تو پارک رد ميشن ... من تو زمين بازی نشته ام روی تاب و آروم تاب می خورم ... حالا که پاهام آويزونه سنگينيه رمپ ها بيشتر خودشونو نشون ميدن ... دستامو از آرنج دور زنجير تاب حلقه کرده ام و کردمشون تو جيبم تا يخ نکنن ... يه دخترو پسر جون اومدن کنار من سوار تاب شدن ... با هم کل انداختن کی بالاتر ميره ... پسره بالاتر ميرفت ... و من همچنان آروم آروم تاب می خورم و واکمن گوش ميدم ... آهنگ "تا شش بشمر و بمير" ( count to six and die ) ... صدای چرخش خشاب يه اسلحه ی رولور ... می چرخه و می چرخه ... آمادست برای شروع بازی مرگ ... سريع همه چی تموم ميشه ... چشماشو باز نگه داشته ...لوله ی  فلزی سرد در دهانش ... که لب های يک دختر کوچک که ترسيده دورش حلقه زده ... فرشته ای داره که منتظره تا ببرتش ... نمی خواد طلب بخشش کنه ... ايمانشو کامل از دست داده ... می چرخه ... شانس يک به شش ... يک ... دو ... سه... صدای کشيده شدن ضامن ...چهار ... پنج ...شش... صدای قرار گرفتن لوله ی اسلحه ميان دندان ها ... ماشه کشيده ميشه ... تق ! هنوز زندست ... اين نبود ... دوباره و دوباره و دوباره و دوباره ... تق .. تق ... تق ... تق ... هيچ کدوم نبودن ... ششميش و اخرين ... حالا ديگه ميدونه که گلوله کدومه ... ايندفه ديگه گلوله ی سربی وارد دهانش ميشه و تموم ... صدای کشيدن ضامن ... ميذارتش توی دهانش و بنگ ... بازی مرگ تموم شد ... Game over ...
اون دختر پسره هنوز دارن تاب می خورن اون بالا بالاها ... معتادا هنوز اونجان ... اون خانواده هه هم همون جای قبلی ان ... ومن ... من هنوز آروم آروم تاب می خورم و با خودم ميشمرم ... يک ... دو ... سه ... چهار ... پنج ... خلاص

+ نوشته شده در  2005/9/16ساعت 16:2  توسط Cursed Ghost  | 

هنوز یه ماه نشده....باورم نمیشه....چقدر دیر میگذره...اتاقم مثل دیوونه خونه شده...رو میزم این قدر کتاب و cd ورق و اشغال ریخته که حوصله ندارم تمیزش کنم...این استادام با این تکلیفای مذخرفشون...ارث باباشون رو از ادم میخوان....چرا راحتم نمیذارن...هر روز باید اون حیاط برحوت دانشگاه که عین جهنم سرد میمونه تحمل کنم....تازه دارن حراستم میزنن ....اخه از جون نون چی میخواین؟ 2 تا دوربین حیاطم که آمارت رو ثانیه به ثانیه گذارش میدن....چهره های سردی که از زور بیکاری رو صندلی های حیاط ولو شدن ...تو حماقت غوطه ورن و احساس میکنن شادن....و از همه بدتر اینه که تو جواب سلامشون باید لبخند بزنی اونم وقتی که روحت داره از درد ذجه میزنه....میخوای از درد به خودت بپیچی ولی این روزا هیشکی حوصله داد و فریاد نداره...

 

چه قدر خستم...خسته و تنها....نمیدونم چرا همه چیز و ول نمیکنم...هم کلاسیام کسایی هستن که میخوان پیشرفت کنن...شب و روز خودشون رو به در و دیوار میزنن cd  کتاب مجله....اه چقدر از این کلمات متنفرم....خدایا دوستام دارن پیشرفت میکنن ولی به چه بهای گزافی....ثانیه هاشون تلف میکنن....یکی نیست به خودم اینارو بگه.......

 

کاشکی این قدر ترسو نبودم...کاشکی همه چیز میذاشتم و میرفتم...میرفتم یه شهر دور....یه جایی که آسمونش همیشه ابری باشه....همیشه بارون بیاد.... یه جایی که همیشه پاییز باشه...یه خونه کوچولو واسه خودم میگرفتم...تو یه رستوران کار میگرفتم....و شبا که میومدم خونه تنهای تنها جلوی تلوزیون دراز میکشیدم...قشنگ ترین کتابای دنیا رو میخوندم...نقاشی میکشیدم و  واسه تنهایی هام ساز میزدم.....تنها میموندم تا اخر عمر....تو سکوت مرگ به سراغم مییومد و یه بعد از ظهر ابری و سرد پایزی تو همون سکوت و ارامش جون می دادم....ولی عوضش هیشکی نبود بهم بگه هی پسر طراحی سایت یاد گرفت؟؟؟دوستات دارن سایت میترکونن!!! تکلیف های بهلولی رو نوشتی؟ بیچاره کل کلاس حلش کردن..تو جا موندی.....نمره ٌْآخر ترمت چند شد؟...12 ...خیلی خری بابا...

                       

  i hate this shit fucking world 

 

کاشکی این قدر ترسو نبودم....کاشکی....

و باز همون شعر قدیمی میاد تو ذهنم......

 

راهی نمونده نازنین

باید به دریا بزنیم

باید از این وختک بد

یه پل به رویا بزنیم

 

 

فردا صبح دوباره باید برم دانشگاه....باز همون حیاط لعنتی ....باز همون جسدهای بی روح....باز همون استادای بی رحم....و روح من همچنان درد میکشه....تا بینهایت...تا جهنم....

 

 

+ نوشته شده در  2005/9/16ساعت 15:56  توسط Cursed Ghost  | 

از این بالا نگاه کردم زمین منو صدا می زد

یکی می گفت بپر پایین

یکی تو قلبم جا می زد

+ نوشته شده در  2005/9/16ساعت 15:36  توسط Cursed Ghost  | 

من هنوز نفس ميکشم ... هنوز راه ميرم ... هنوز ميتونم ببينم ... بشنوم ... دل مرده ام رو با خودم هر جا که ميرم به دوش ميکشم ... مرگ تدريجی روحم رو که ذره ذره تاريک و تاريک تر ميشه رو جلوی چشمام ميبينم ... ديگه جرقه ی سلولهای مغزم نمی تونن فاصله ی بين سطرهای خاليه کاغذ رو پر کن ... ديگه اشکی توی چشمم نمونده که سر قبر آرزوهای مرده ام بريزم ... ديگه برام کبريتی نمونده که باهاش برگهای خشک غمم رو به آتيش بکشم و با گرمای شعله اش دلمو گرم کنم ... مدتهاست که منتظر پايان اين کابوس و بيدار شدن از اين خواب لعنتيم ... کابوسی که سالهاست دارم ميبينم ... رويايی که بيدار شدن ازش به قيمت زندگی تموم ميشه ... من هنوز راه ميرم ... ميبينم ... ميشنوم ... نفس ميکشم ... ولی زنده نيستم ... خيلی وقته مرده ام ... خيلی وقته ...

 

+ نوشته شده در  2005/9/7ساعت 19:18  توسط Cursed Ghost  |