تبليغاتX
:::No MoRe T3ArZzZ To CrY:::

:::No MoRe T3ArZzZ To CrY:::

I died in my dreams....got lost in the darkness

22. Swear With Devil

 

تابستان 86 - 16 شهریور -  ساعت 2 و سی دقیقه صبح

همه خواب بودن. من خواب نبودم. سوییچ رو از رو میز بر میدارم. از خونه میرم بیرون.دلم بلندی میخواد...یه کم دیگه یه قرار ملاقات دارم...نباید دیر کنم...همه خوابن..من نیستم.

دقایقی بعد – بام تهران :

با شیطان بالای اون دیوار سنگی ـ بلندی که همیشه تنهایی روش میشینم نشستیم و پاهامونو تاب میدیم ... اینجا بالاترین جای تهرانه...برج میلاد زیر پامونه! احساس میکنم میتونم به تمام این شهر لعنتی سلطنت کنم...

 شیطان کنارم نشسته...قیافش عین خودمه ... دقیقا مثل خودم ... انگار یه آرش دوقلو نشسته کنارم... میپرسم این تیپ جدیدته !؟ با سردی تمام میگه میخوام یه مدت این جوری بگردم...

 با شیطان از لبه دیوار سنگی که بالای بالای شهرـ  داریم به همه چی نگا میکنیم ... با نگاه های سنگین وخسته ... نگاهشو دوست دارم شبیه خودمه ... بی روح اما داغ و تنها ... یه چیزی برام عجیبه ... هیچ عجله ای نداره ... انگار اومده مرخصی ... انگار نگران نیست که اون پایین ۱۱ میلیون آدمه که میتونه خیلیاشونو یه شبه با تمام ادعا ها و معصومیتاشون با سر بکنه تو چاه گه! و تبدیلشون کنه از فزشته ای که فکر میکنن هستن به عجوزه ی زشت و پیر و بدکاره ای که واقعا هستن... شایدم دیگه از این داستان تکراری خسته شده...

 ساکت و آرومه ... مدت ها همین جوری نشستیم و داریم فکر میکنیم ... بلاخره حرف میزنه ... ازم میپرسه بلاخره میخوای بگی واسه چی منو امشب آوردی اینجا ... بهش میگم دلم خیلی گرفته ... میگه پسر  جون اشتباه گرفتی .. این جور موقع ها باید با خدا جونت حرف بزنی ... میگم نه! حداقل این بار نه! بهش میگم میخوام باهات هم قسم شم ! هیچ واکنشی نشون نمیده ... میگه من شریک نمیخوام... من همیشه تنها کار کردم ...من عاشق تنهاییم... میگم من نمیخوام مزاحمت بشم...

 کنجکاوی رو از بین حرفاش میخونم ... میپرسه حالا تو چی میخوای با هام هم قسم شی؟ بهش  میگم تو خریدن .. تو خریدن انسان ها ... پوز خند میزنه..میگه پس توام فهمیدی !؟ بهش میگم آره فهمیدم ... حتی حالا قیمتش رو هم میدونم ... با زیرکی تمام میپرسه دخترارو میخوای ؟! از اینکه فکرم رو خونده احساس خوبی دارم. سرم رو به علامت تایید نشون میدم ... میگم پسرا مال خودت ... با حالت عجیبی نگام میکنه و میگه پسرا خریدنی نیستن اونا رو باید به لجن کشید مثل خودت.میگم دخترام فرقی نمیکنن.. اونارم اول میخری بعدش ... میگه این دومی حداقل یه قیمتی داره...

 

سکوت میکنه...سکوت میکنم...

از جاش پا میشه ...پا میشم رو به روش وا میستم...چشاش تو مرکز چشام نگا میکنه...حدقه چشاش  حتی یه ذره هم نمیلرزه ... عاشق نگاهشم ... سرشو یه کم میاره پایین .. این یعنی قبوله ... دستم و دراز میکنم... با تردید باهام دست میده ... دستشو تو دستم نگه میدارم ... داغه داغه ... 

 بهش میگم قسم میخورم بخرم تمام موجوداتی رو که خریدنین و بعد به بهای ارزونی همه چیزشونو ازشون بگیرم و بعد مثل سگ های پست فطرت که مادرشون معلوم نیست تو سیاهیه روح متزلزل و مزمهلشون رها شون کنم تا تو لجن و کثافت خودشون غرق بشن ... و به چیزی که سزاوارشونه برسن ... جهنم تو همین دنیاس ... میگه و فکر نکنم لازم باشه بگم که طرف پاکان و خوب ها نمیری ... لبخد میزنم ..میگم قانوناتو خوب میشناسم... دستشو ول میکنم ... دستمو ول میکنه ...

خورشید داره طلوع میکنه..میدونم وقتی که برگردم و پشت سرم رو نگا کنم کیلومتر ها دور شده ...

شیشه های ماشین تا ته پایینن ...نسیم خنک صبحگاهی از شیشه های ماشین میان تو و تنم و مور مور میکنن... صدای گنگی که از توی بلند گو های ماشین بیرون میاد برام آشناس ...

 

 In this world of a million religions everyone prays the same way
"
Your praying is in vain, it'll all be over soon"
Father help me, save me a place by your side
"
There is no god, our creed is but for ourselves"

Not a hero unless you die 
Our species eat the wounded ones

Drunk with the blood of your victims
I do feel your pity-wanting pain
Lust for fame, a deadly game

"
Run away with your impeccable kin"
Good wombs hath borne bad sons

                                    ----------------------------------------------

23. ایدئالیسم ویران گر

 

چون وجود انسانی با مشخصات :

1- دکترای روانشناسی

2- دکترای فلسفه و منطق

3- دکترای جامعه شناسی

4- دکترای ادبیات

5- ... (نزدیک به 30 مورد دیگه هم هست!)

امکان نخواهد داشت تا ابر انسانی ساخته شود تا به دیدی ایدئالیستی از تمام مسائل در موجودی واحد برسیم تصمیم به خودکشی خواهم گرفت. خدا بودن یا هیچ بودن !

 

پ.ن 1 : خیلی جدی گفتم .

پ.ن 2 : ببین که نیستی  عدد ! نود بده ... ز صد گذر!

پ.ن.3 : حقیقت فقط تو سایه ی وحدت مشخص میشه ... کثرت فقط سرگیجه و تهوع میاره.

                                   ----------------------------------------------

24.  Million Miles Away

 

خدایا تو از رگ گردن به من نزدیک تری و من کیلومتر ها از من دور هستم.برای این است این همه فاصله میان من و تو! بیگانه ای خدای من ، با من بیگانه ای . با این من ... نه با آن من!

پ.ن 1 : یکی باید بگه آخر من و تو کجای کاریم ...

                                     ----------------------------------------------

25. No Tail … No Fly

 

خداوند به من دمی عطا کرده تا با آن مگس ها را برانم، اما کاش نه دمی وجود داشت و  نه مگسی.

                                     ( بنجامین – الاغ قلعه ی حیوانات – جرج اورول )

----------------------------------------------

26. زیرگذر

 

ابلیس مسلمان شد ... تا باد چنین بادا !

 

 پ.ن. : به آنچه که بعد از جمله بالا اتفاق میافتد شرایط بحران گفته میشود!

                                        ---------------------------------------------

27. Fade Away

 

کف اتاق پر از ورق های A3 و ورق های کاهیه! رو تمامشون طراحی شده.یه تخته شاسی به تخت تکیه داده شده.کلی مداد ریخته کنارش. میز نور که از دیشب روشن مونده یه گوشس.کنارش یه مبل راحتیه که روش کلی دامن و بلوز و شلوار ریخته. یه گیتار آکوستیک که یه سیمش پاره شده به شکل کجکی به مبل تکیه داده شده . دیوارای اطاق مخصوصا بالای میز طراحی پر از ورقایی که به شکل نامنظمی به دیوار چسبونده شدن! پر از طراحی های عجبیب. طرح ها ، انسان هایی رو در حالت های مختلف نشون میدمن. بینشون موجودات عجیب هم دیده میشه.یه ضبط با دو تا باند بزگ رو یه میز چسبیده به تخته. رو میز کلی cd بیرون قابهاشون به شکل نامنظمی ریخته شدن.یه چند تام cd رو زمین کنا تخته... دیوار های اتاق بنفش رنگ شدن... اینجا یه روز برفیه زمستونیه !

ساعت حدود  12 ظهر بود که آتنا باموهای ژولیده رو تختش غلطی خورد.موهاش به شکل نا مرتبی روی بالشش پهن شده بود.هیچ علاقه ای نداشت از تختش بیاد پایین! سعی کرد موبایلشو بین تخت پیدا کنه. زیر بالش بود. ساعت دقیقا یازده و چهل و هشت دقیقه بود! هیچ sms ی و هیچ Miss Call ی ! حدس میزد بیرون برف میاد. پرده های زرشکی و ضخیم اتاق نمیذاشت نوری داخل بیاد!

حاظر بود نصف زندگیشو بده اما مجبور نشه تخت گرمشو ول کنه. اما ساعت یک و نیم تو  دانشکده ژوژمان طراحی داشت! از خونه تا برسه دانشکده یه یه ساعتی طول میکشید.

به زور لحاف و از رو خودش کنار زد.هوای نیمه سرد اتاق تنشو مور مور میکرد! کش سرشو از رو میز کنار تخت برداشت و موهاشو پشت سرش بست.حاظر نبود حتی یه لحظه با سکوت تو اتاقش تنها باشه.دستشو دراز کرد و دکمه ی play ضبط و فشار داد.سکوت کیلومتر ها دور شد...

پاشد و رفت سمت میز آرایشش ! برس رو از رو میز برداشت و خودشو تو اینه نگاه کرد...

                                              xxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxx

3 ماه بعد – آسایشگاه روانی گلهای یاس

مادر آتنا با دکتر تو  راهروی آسایشگاه ، پشت در اتاق آتنا صحبت میکنه.

دکتر: اون هنوز هیچ حرفی نزده.چشمامش بسیار گیج به نظر میرسه.ساعت ها از وقتشو طراحی میکنه.شکل های عجیبی از یه دختر رو میکشه که تو یه جایی گم شده یا ترسیده. یا یه گوشه میشینه و به دیوار خیره میشه. آهنگ گوش میده.خیلی سعی کردیم باهاش ارتباط برقرار کنیم. حتی ازش خواستم برام بنویسه. اما اون هیچ واکنشی نشون نمیده. روزی یه وعده غذا میخوره و این وضع سلامتی جسمانی شو خطرناک میکنه.

مادر آتنا با صورت خیس برمیگرده تا به سمت در خروجی انتهای راهرو بره.شونه هاش از گریه میلرزه.. .هنوز چند قدم دور نشده بود...

دکتر: راستی خانم ، دیروز وقتی وسایل اتاقشو که براش فرستاده بودید خواستیم بچینیم تو اتاقش وقتی خواستیم آینشو بزاریم تو اتاقش به شکل وحشتناکی جیغ میکشید. بعدم به صرفش حمله کرد و آینه رو شکست. و تا موقعی که پرستار همه تیکه های شکسته آینه رو از اتاقش بیرون نبرده بود یه کوشه اتاقش نشسته بود و جیغ میزد. شما نمیدونید این چه معنی میتونه داشته باشه؟

مادر آتنا سرشو تکون میده . با شدت بیشتری گریه میکنه . پشتشو به دکتر میکنه و به سمت در خروجی انتهای راهرو میره...

                                          xxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxx

دیشب آتنا با قرص هایی که از اتاق سرپرستار آسایشگاه دزدیده بود خودکشی کرد .پیکر نحیفشو تو یه صبح برفی زمستونی درست یک سال بعد از روزی که داستان ما شروع شد روی تخت فلزی آسایشگاه پیدا کردند در حالی که آینه نسبتا کوچکی رو با تمام وجود بغل کرده بود.

هیچ کس نفهمید که در اون روز برفی زمستونی نحس وقتی آتنا میخواست موهاشو تو آینه شونه کنه وقتی تو آینه نگاه کرد هیچ چیزی ندیده بود. آینه هیچ تصویری از اون نشون نداده بود.آینه تمام آتنا رو نادیده گرفته بود ... اون مدت ها پیش مرده بود.تو همون روزی برفی...

پ.ن. : حرف آخر و نمیگم ، تا نگی خوابت پریده...

                                         ----------------------------------------------

28. Toy SoldierZ

 

آن بالا علف های صف در صف موج میزنند...

دخترک لاغر است. بالای تپه نشسته . آن پایین نزدیک ته دره لودر ها کار میکنند... صدایشان می آید ... همه چیز واضح و مشخص است!  روی زمین نشسته و زانوهایش را بغل کرده ... نگاهش سنگینی تمام کوه ها را حمل میکند ... آستین های راه راه دارد ... ناخن هایی با لاک سیاه  ... یک جفت کفش ALL STAR مشکی به اضافه یه جفت هدفون که روی کردنش آویزان شده و هیچ صدایی از آن بیرون نمی آید ... از آن بالا بیل های مکانیکی که زمین را میکندند خوب معلوم اند ...

بیل های مکانیکی بی هوا میکندند. انگار آهن سرد فراموش کرده  که اینجا برج نیمخواهند بسازند ... آهن سرد بی رحم و بی روح است ...  انگار که یادشان رفته  تن پدر ظریف است ... حتی اگر خاک شده باشد ...

دخترک از آن بالا لدر ها را میدید که میکندند ... با خود فکر میکند. تن پدر رات چه قدر بی رحمانه در هم میدرند ... نکند دردش بیاید ... دوست دارد فریاد بزند که هوی حرام زادگان... اما خفه میشود...مثل تمام بغض هایی که این سال ها خفه شده ... خاک شده است پدر ... خاکِ خاک...

دقایقی بعد حاج امیر را میشد دید که از تپه بالا میامد... از بچه های واحد جستجوست ... پدر را در آن سال های دور خوب میشناخت ... دخترک هنوز روی زمین نشسته و زانوهایش را بغل کرده . حاج منصور یک گردنبند فلزی  به دختر میدهد ... تنها چیزی که از پدر باقی مانده ... دخترک بی هیچ حرفی گردنبند را میگیرد و دور گردنش میاندازد ... انگار هدیه تولد است ... دیگر تنها نیست ... پدر را یافته ... حالا دیگر میتواند تمام شب ، پدر را در آغوش بگیرد... چقدر دور بوده پدر ... اندازه ی تمام ای 22 سال حرف دارد برای پدر ...میخواهد پدر را به تمام دوست ها نشان دهد ... به هر کس ه پدر را رفته میپنداشته...

از جا بلند میشود ... نگاهش سبک تر شده ... به سمت دشت میرود ...  چند قدم اول را آهسته برمیدارم... اما انگار نمی تواند بر شیطنت درونش که میخواهد بدود چیره شود ... میخواهد مزه دویدن با پدر را بچشد. شروع به دویدن میکند... انگار یادش رفته پدر که حالا دیگر پیر شده و رمق دویدن ندارد...شاید اصلا دویدن یادش رفته ...

این پاین هنوز علف های صف در صف موج میزنند...

                                   ----------------------------------------------

29. Iranian Man existential Philosophy

 

دوست دختر قبلیه من واسه من رفته

با یه غریبه تو خونه کار بد کرده !

ولی اصلا ،  اصلا مشکلی نیست !

چون که اصلا اون دختر خوشگلی نیست !!!+!

 

پ.ن.1 : به عنوان توجه کنید!!!

پ.ن.2 :آنچه خواندید قسمتی از یک شعر PR میباشد ( که به طور اتفاقی برای اولین بار در تاکسی شنیده شد!) که به عقیده بنده کامل ترین جمله روان شناسی – جامعه شناسی موجود برای شناخت ابعاد نهان موجودیت مرد ایرانی میباشد !

پ.ن.3 : این حتی میتونه موضوع پایان نامه دکترا هم باشه!

                                      ----------------------------------------------

30.  تواتر اجباری

 

- سلام بو

+ سلام باکتری

- چه جای خوبیه !

+ ...

این روزها مکالمات من و تو همین شکلی شده !

 

پ.ن.1 : خدافظ باکتری!

پ.ن.2 : مارال که برام تو پست قبلی نظر گذاشته بودی اگه میشه یه آدرس میل از خودت بهم بده!

 

+ نوشته شده در  2008/2/11ساعت 1:1  توسط Cursed Ghost  |