::: تا آخر امتحانات مزخرف ترم یعنی تا 18 تیر احتمالا آپ نیمشه! :::
۱5. پرستشگاه نامقدس (قسمت اول)
با یه صدای عجیب وحشتناک که شبیه یه جیغ بلند بود چشماش با وحشت تمام باز شد..تند تند نفس میکشید.نگاهش نگران بود.مردمکاش تو چشمای نیمه باز وحشت زدش میلرزید! روی زمین نشسته بود.تا جایی که میشد خودشو تو گوشه دیوار جمع کرد.و زانو هاشو تو بغلش گرفت! تنها مهتابی اتاق که به نظر خراب میرسید به طرز وحشتناکی روشن و خاموش میشد! به شدت گیج بود. نمی دونست کجاست.زمینی که روش نشسته بود از یه سری موزائیک خیلی قدیی پوشیده شده بود و دیوار ها به رنگ سبز تیره بودن که بعضی جاهاش نم گرفته بود و ریخته بودن! و یه سری تخت چرخ دار مثل تخت های بیمارستان که روی هر کدوم یه پارچه سفید کشیده شده بودند به طرز منظمی در 2 طرف اتاق چیده شده بودند. یه گوشه دیوار هم یه دست شویی بزرگ فلزی زنگ زده بود که دیوارای اطرافش و شیر هاش پوشیده شده بود از جاهای دست و مایع قرمز رنگی که شره کرده بود و به شکل عجیبی شبیه خون بود! و درست روبروش یه سری دریچه مستطیل شکل بود .دریچه ها تماما" هم اندازه بودند و به طور منظمی کنار هم قرار گرفته بودند.تمام دریچه ها درهای فلزی داشتند که بر خلاف بقیه چیز های اتاق که به شدت قدیمی بودند برق خاصی میزندن . تمام دریچه ها به جز یه دونه بسته بودن.سعی کرد داخل دریچه باز رو ببینه اما به شدت تاریک بود و چیزی مشخص نبود. اون همه اینارو تو فلاش ها و روشن خاموش شدن های مهتابی میدید و تنها صدایی که شنیده میشد صدای چک چک آب از شیر خراب دستشویی بود. هوا به شدت سرد بود.خیلی سرد!
یه چیزی براش عجیب بود! هر طرف رو نگاه کرد نبود.چشمامش به طرز وحشتناکی با یه نا امیدی عجیب داشت جست و جو میکرد! باورش نمیشد.اون اتاق نه در داشت نه پنجره! خیلی ترسیده بود.دندوناش از شدت سرما به هم میخورد.شاید یه در مخفی باشه.باید پا میشد و میگشت! اما به شدت میترسید. انگار مغزش تجزیه شده بود! نمی توست به جز ترس چیزی رو حس کنه. نیمتونست همه اینارو بزاره کنار هم و بفهمه که الان کجاست! حتی یادش نمی اومد اسمش چیه! صدای طپش قلبش رو میشنید ... سریع و با وحشت خاصی میزد.یه چیز تو مغزش مثل رعد و برق حس کرد! اون تو یه جایی شبیه سرد خونه بود!
نکاهش رو دریچه های فلزی قفل شد! اون تو یه سرد خونه بدون هیچ دری زندانی شده بود.پاهاش به طرز عجیبی سست بودن.با کمک دیوار از جاش پا شد.چماش از وحشت لرزید! جیغ وحشتناکش تو اتاق پیچید.روی تمام تخت ها پر بود از جسد هایی که روشون با پارچه های سفید پوشیده شده بود!چسبید به دیوار. از صدای جیغ خودش ترسید و بازم جیغ زد.دوباره نشست روی زمین زانو هاشو محکم بغل کرد! احساس کرد هر لحظه ممکنه از حال بره و به شدت میلرزید.اما این بار از شدت وحشت.
ساعت ها میگذشت...شایدم چند روز.مهتابی اتاق همچنان روشن و خاموش میشد و فلاش های متناوبش چشماشو به قدری آزار داده بود که دچار کوری موقت شده بود.اون هنوز روی زمین نشسته بود.همه چیز همون جوری بود.به شدت نیاز به غذا داشت.اما هنوز ترسش بر احساسش گرسنگیش غلبه مبکرد.تو یه حالت بیرمق بین خواب و بیدار بود که اون صدا اومد.صدای عجیبی بود.آره صدای ناقوس کلیسا بود.آره اون صدای ناقوس کلیسا بود که با صدای یه آژیر عجیب تو هم قاطی شدن.و یواش یواش بلند تر میشد!
ادامه دارد....
داستان زیر رو تو 3-4 قسمت کامل میکنم.
----------------------------------------------------------
16. من شکایت دارم عالیجنابان ... شکایت!
بیا عزیزم.برات یه سبد بزرگ سیب قرمز آوردم.همشو خوب شستم.خوشمزن بخور.
تعارف میکنی؟ بخور دیگه....
هی با توام.بخور...
ببین داری کفریم میکنیا. د_ بخور دیگه...
هوی حیوون بخور...
حمال مگه با تو نیستم؟
مگه تو نبودی که سیب میخواستی؟ د_ بخور دیگه!
آخه حروم زاده تو که سیب نیمخوای و دوس نداری می مردی تو اون بهشت لعنتی هم جلو شیکم صاب مردتو میگرفتی.عوضی حتما باید این همه آدمو به فااااااااااک بدی.
بخور! جدی میگم. وگرنه میکشمت!
دادگاه عدل الهی کدوم گوریه؟ من شکایت دارم. من از آدم و حوا شکایت دارم.
هر چی بلا داره سرمون میاد سر حروم زادگی اون دو تاست.به فااااک دارم میرم.
هوی خدا کجایی؟ من دارم هواااااااااااااااار میزنم.من شاکیم! من از دست اولین مخلوقاتت شاکیم!
آره! همش سر اون دو تاست.باید پیداشون کرد و ترتیبشون رو داد!
اونا بودن که جای من قول دادن که بار امانت الهی رو میکشن نه من!
اونا بودن که فرشته ها بهشون تعظیم کردن نه من!
اونا بودن که سیب خوردن نه من!
اونا بودن که تو و شیطان سرشون کل کلتون شد نه من !
باور کن پدر مادر من یه گهی خوردن که من الان اینجام! من حتی سیب هم نخواستم...
پ.ن.1 :هی خدا !منو برگردون همون جایی که بودم.اینو جدی گفتم و گرنه پس فردا از دست خودتم به یه قبرستونی شکایت میکنم!
پ.ن.2 : هوی شیطان حروم زاده که اون گوشه نشستی داری حال میکنی و پوزخند میزنی.گم شو از جلو چشام یا میگیرمت و یه جوری بهت تجاوز جنسسی میکنم که بری فردا با ننه بابات بیای.افتاد؟ هریییییییییییییییییییییییییییی!
----------------------------------------------------------
17. All Star های صورتی من!
اپیزود اول!
کسی All star های صورتی منو ندیده؟ همه چیز از یه صبح بهاری شروع شد که نگاه من به زمین حیاط دانشگاه خیره شده بود و یه جفت All star صورتی خوشگل نو از جلوم رد شدن! برقشون کافی بود تا دوباره عاشق شم! اینقدر سریع اتفاق افتاد که حتی یادم نیومد که قسم خورده بودم که دیگه عاشق نشم!
اپیزود دوم!
کسی All star های صورتی منو ندیده؟ بیچاره صاحابشون! فکر میکنه من عاشق خودشم.نمیدونه من فقط دیونه ی کفشاش شدم! هی مرتب منو از پشت اون عینک گنده ی Fashion ش نگا میکنه! و من به جای توجه به اون چشمای هیزش و حتی اون هیکل نازش فقط سعی میکنم با All Star های صورتیم eye 2 eye برم!
اپیزود سوم!
کسی All star های صورتی منو ندیده؟ روزهاست که دیگه ازشون خبری نیست! حس بدی دارم نسبت به این قضیه! میدونی؟ شبا کابوسشونو میبینم که صاحبشون یه روز صبح از زور حسودیش قبل اینکه بیاد دانشگاه میذارتشون گوشه ی خیابونو و صورتی های ناز من می افتن تو یه گونی بزرگ زشت.این کابوس شب ها خوابو ازم گرفته! من بدون All Star هام دیوونه میشم...
اپیزود چهارم!
کسی All star های صورتی منو ندیده؟ ما با هم واسه نیمه های دیشب قرار داشتیم تا رو تخت من تا صبح عشق بازی کنیم.اما نیومد! شاید ترسیده بود (؟) از تولد بچه هایی با پاهای صورتی و موهایی از جنس بند کفش!
اپیزود پنجم!
کسی All star های صورتی منو ندیده؟ میگن عاشق شده.میگن منو ول کرده رفته.میگن عاشق یه Boot بزرگ خوشگل سیاه شده! حالا من موندمو تمام روزهایی که به یاد All Star هام زیر بارون قدم میزدم. نامرد! حالا دیگه تو روزای بارونی به یاد یکی دیگه پر از آب میشی هان؟؟؟ خوبه حالا منم برم سراغ دختره؟
اپیزود ششم!
کسی All star های صورتی منو ندیده. از آخرین باری که دیدمشون یه 1 ماهی میگذره! میخوام روشون بالا بیارم! خیلی جدی گفتم. دیگه تقریبا حالم از All Star به هم میخوره. به قول سامان All Star خزززه!
اپیزود هفتم!
کسی All star های صورتی منو ندیده؟ بالایی دروغ محض بود! من هنوزم بدون اون 2 تا میمیرم! اما اونا منو جزو آدم حساب نمیکنن! آخرین بار وقتی دیدمشون که داشتن تو جاده ای که به قبرستون انتهای جاده میرسه قدم میزدن! شب تاریک و سردی بود... قیافه هاشون خیلی به هم ریخته بود.بنداشونم باز بود.فک کنم از خونه فرار کرده بودن.شایدم خود کشی کرده بود و من فقط روح All star هامو دیدم.با تمام وجودم داد زدم و سعی کردم بهشون برسم اما...اونا یا نشنیدن یا مثل همیشه نشنیده گرفتن!در هر حال خیلی زود تو تاریکی نیمه شب محو شدن!
اپیزود آخر !
کسی All star های صورتی منو ندیده .اگه دیدینشون بهشون بگین.... (و نویسنده در اینجا جان به جان آفرین تسلیم کرد.باشد که در بهشت برین با All Star های صورتی محشور شود. آمین! )
پ.ن. : Can I Make It any More Obvious ?
----------------------------------------------------------
18. مکاشفات پنهانی!
خدا : همانا ما انسان را در سختی آفریدیم.
من : لطف کردی!
جمعیت از شدت وجد و احساسات : تکبیر!
----------------------------------------------------------
19. LOVE CHECK FOR BOYZ (SOME THING LIKE BABY CHECK!)
::: فقط نر ها بخوانند! :::
میدونی دوست من؟ این روزا آدم به درونی ترین احساسات خودشم نمیتونه اعتماد کنه! تو دوس دخترتو دوست داری؟ هه شایدم به جای دوس دختر بهش میگی داااااف! حالا بیخیال اینو ! حالا واقعا دوسش داری؟ مطمئنی؟ مطمئنی که تمام دوست دارم هایی که بهش میگی و قربون صدقه هایی که میری و هدیه های گرون قیمتی که برای تولدش و ولنتاین میخری و تا صبح که میشینی و باهاش چرت و پرت میگی و تمام روزهایی که باهاش قرار میزاری و میبریش کافی شاپ و مهمونش میکنی و یا قول ازدواجی که بهش میدی یا شب با ماشینت تا دم خونشون میرسونیش و تمام sms هایی که بهش میزنی و تمام پار.تی هایی که با هم میرید به یکی از 3 تا دلیل زیر نیست؟
1. دوست دخترت خیلی خوشگله و تو با داشتنش جلو همه دوستات کم نیماری و حال همشونو میگیری!
2. یا اینکه در کمال ناباوری تمام کار های بالا رو واسه س.ک.س های آخرهفتتون یا س.ک.س هایی که به مناسبت های خاص انجام میشه (از جمله س.ک.س تولد ، س.ک.س ولنتاین و ..) انجام نمیدی؟
3. یا فقط به دلیل کمبود محبتی که داری نیست که همه اینارو انجام میدی تا فقط برگرده بهت بگه جدا دوست دارم عزیزم!!! یا با داشتنت آرامش دارم!!! یا تو بهترین دوست پسری هستی که داشتم!؟؟؟
میخوام یه تستی بگم که بفهمی از کدوم دسته ای! میدونی چه جوری میتونی حقیقت رو بفهمی؟
کافیه درست لحظه بعد از ارضا شدنت تو جشن هایی که رو تختت برگزار میکنی (!) ، درست لحظه بعد از اینکه ارضا شدی و تمام شهوتت با یه داد خالی شد بازم یه نگاه به عشق پروانه ایت بکنی! اگه وجودش اونجا بغل دستت رو تخت آزارت میده! اگه مجبوری بهش بگی زودتر پاشه خوشو جمع و جور کنه چون الانه که مامانت اینا بیان در صورتی که میدونی مامانت اینا مسافرتن و تا دو روز دیگه نمیان! اگه احساس نفرت از خودت داری! اگه دوست داری تنها باشی! اگه حتی نمیتونی یه دوست دارم بهش بگی.اگه به نظرت خیلی موجود زشت و منضجر کننده ایه!از از وجودش بدت میاد و پیش خودت میگی زودتر باید بپیچونمش چون یه کیس خدا پیدا کردم سینه هاش از این قشنگتره! اگه دوست داری زودتر شرشو کم کنه! اگه ادا در آوردناش و خودشو لوس کردناش آزارت میده و به نظرت این موجود یه کوودن_ احمقه.اگه حتی اون قیافه ای که تا 10 دقیقه قبل برات مثل فرشته ها بود حالا واست عادی و تکراری شده! اگه به زور بهش لبخند میزنی.اگه دیگه از ناز کردنش لذت نمیبری! اگه میخوای بلافاصله زنگ بزنی بچه ها و بگی موفق شدی!
باید بگم در تمامی موارد بالا تو فقط یه حیون پستی که ش.ه.و.ت.ش این قدر دور احساسش پیچیده بوده که احساسشو دست آویز کرده و مجبورش کرده تا همه اون کارا رو بکنه و اون همه دروغ بگه تا خودشو ا.ر.ض.ا کنه و تو یه دروغ گویی و تو اون آدم رو اصلا دوست نداری . شایدم یه ش.ه.و.ت پرست محضی!
عشق واقعی بلافاصله بعد از ار.ض.ا شدن میاد دوست من! این حقیقته! """ح...ق...ی...ق...ت"""
پ.ن. 1 : ما پسرا موجودات به ظاهر قوی اما از داخل ضعیف و احساساتی و گاهی کثیف و در عین حال بسیار خر میباشم.
پ.ن.2 : در موارد بالا دختر ها هم نقش اساسی دارن و در پست بودن دست کمی از پسرا ندارن .اما از اونجایی که من هر دفعه در اینم موارد در مورد دخترا حرف زدم به صورت روحی بهم تجاوز شده به دلیل درد زیاد این قضیه این دفعه خفه میشم! باشد که رستگار شوم! خودتون نتیجه گیری بکنید لطفا!
پ.ن.3 : من در موردآدم های کثیف و عشق های کثیف صحبت میکنم.میدونم که بین شماها خیلی انسان های مقدسی هم هست.میدونم که خیلی هاتون به خاطر پاکی هاتون قابل پرستیدنید.من حرفام جنبه کلی نداره.من کثیف شدم بچه ها.تو یه لجن زار غرق شدم و همه چی رو از دید کثیف خودم میبینم.اگه شماها این جوری نیستید.اگه شماها هنوز انسانید.از کنار این نوشته هام رد شید! و هرگز وارد دنیاهای کثیفی که ازشون یاد میکنم نشید.من مغرور نیستم .من حکم صادر نیمکنم.من فقط می خوام بعضی چیزارو که فراموش میکنیم یادمون بیاد همین! من فقط دارم مغز کثیفم رو بالا میارم! همین!
پ.ن.4 :واسه نوشتن این پست خیلی بهم فشار اومد.قلبم درد میکنه.میدونم که باور نمیکنید!
20. جناب شکسپیر _؟_!_
نه خیر جناب شکسپیر عزیز من
این روزا این بودن و نبودن نیست که مسئلست :
این روزا این کر.دن یا نکر.دن که مسئلست! (شایدم شدن یا نشدن!) *
این روزا اینکه پوچ گرایی تسلیمت کنه یا جلوی مذهب زانو بزنی مسئلست!
این روزا اینکه اینکه چه جوری میشه مرز انسان پست مدرن رو با یک انسان سورئال تشخیص داد مسئلست!
این روزا اینکه بپرستی یا نپرستی مسئلست !
این روزا اینکه واسه فهمیدن و درک کردن چه قدر حاضری بها بپردازی مسئلست!
این روزا اینکه چرا همه دارن به رومئو و ژولیت تو که عین واقعیته به چشم داستان های تخیلی ژول ورن نگاه میکنن مسئلست! (آیا عشق مرده؟)
این روزا اینکه بشر داره به سمت تعالی میره یا به قعر چاه تاریکی های شوم مسئلست !
این روزا اینکه خدای گم شده رو باید بین خطوط نهیلیسم نیچه پیدا کرد یا بین سطور کتاب مقدس یا حتی نظریه های روانشناسیه فروید که همه چی رو میچسبونه در کووون تربیت بچگیت یا استدلالت فلسفی شوپنهاور مسئلست!
افتاد دوست روز های تنهایی من!؟ تو هم دفعه بعد برو عمتو مسخره کن!
پ.ن. : Now Life Devalued Day By Day !!!
پ.ن. 2 : یه شکسپیر مونده بود که ...
* : به قول یه دوست زندگی 2 تا حالت داره : یا میکنی یا میشی!
یاداشت کوتاه :
شکسپیر عزیز!
بعد از رفتنت از این دنیا اوضاع جهان خیلی تخمممی شده! میدونی؟گاهی به اون جهانی که تو توش زندگی میکردی و به هملت و پارادوکس های درونیش و به لرد کانتر بوری و به مکبث و جایی که وجدانش به جنون میکشدش و به لرد آونتاس و اون ریچارد شومت (و حتی به رومئو و ژولیت) ، به همشون حسودیم میشه! به همه اون انسان هایی که انسان بودن! یه همه وجدان هایی که وجدان بون ! و حتی به همه خیانت هایی که خیانت بودن! به همشون حسودیم میشه! خستگی اینجا موج میزنه دوست من. واست 2- 3 تا از آثار کافکا و نیچه و حتی کامو رو با پست سفارشی لندن میفرستم تا دستت بیاد اوضاع از چه قراره!
با احترامات فراوان
:::دوست تو - روح نفرین شده:::
21. روح بازنشسته
خونه بازم پر شده از درد های شبانه:
و تیغ های آغشته به خون که همه جا ریخته.زیر تخت ، توی تراس ، روی مبل ، و خود آزاری های شبانه به صورت منظم (شاید هر 8 ساعت یه بار!) و شبایی که با جیغ های بلک متال خوابم میبره.و تعداد وعده های غذایی که از 3 وعده به یه دونه یا هیچی کم شده! و ماژیکی که از کمد بازم بیرون اومده تا با هم بعد از ظهر ها رو روی دیوار های حموم نقاشی کنیم! و آهنگ های METAL که به سبد موسیقی من برگشته.و ظرف هایی که ۲ هفتس شسته نشده.و یه کپه لباس که یه ماه رو میز اتو ـ و اتو نشده.و کاکتوسام که الان 15 روزه بیرونن و نیوردمشون تو )در طی ۲ سال گذشته این سابقه نداشته!) حتی الان روزهاست که دیگه نازشون نمی کنم.و شبایی که نمیتونم بدون بغل کرن مامولک قرمزم بخوابم !_؟_ و بوی تعفن مغزم که همه جا روگرفته.و بعد از ظهر های ابری و بارونی که میشینم رو مبل راحتی که گذاشتم جلو پنجره تراس و از قبل غروب تا موقعی که هوا تاریک شهFLOYD PINK گوش میدم و به منظره جلوم که یه دیوار یه دست پهن پوشیده شده از آجر های 3 سانته خیره میشم و ساعت ها تو رویاهام بالا و پایین میرم و گذشتن کشتی ها رو با دودشون تو افق نگاه میکنم.توهم محض! و امتحان طراحی الگوریتم که حتی یه خطم نخوندم و همه بستن گذاشتنش کنار! و حالت تهوع های اشنای صبح ها ساعت 7 بعد از یک ساعت هد زدن با CHILDREN و CRADEL و DIMMU و مهمتر از همه شبهایی که تا صبح با خوندن مقاله هایی در باب اوناع موسیقی ، سبک های هنر ، مقدمات فلسفه و حتی کتاب های مقدسی که از بالا اومده و مقاله های PRINT شده ی حاصل وبگردی های روزانه و کتاب هایی که به ترتیب خونده میشه و دست نوشته های سراسیمه من از نتیجه هام در مورد هستی و جامعه شناختی و تعامل انسان با جامعه و مذهب که تند تند مینویسم تا حتی یه کلمش جا نیفته و دعواهام با خدا سر جمله هایی که تو کتابش نوشته میگذره.مغز من داره زیاد درگیر میشه. گاهی پس میزنه!
همه اینا نوید یه حس رهایی میده!
حالا من موندم و پیاده روی های ساعت ۲ شب و احتمال های تجاوزی که دوسشون دارم!
من باور دارم که همه اینا نوید یه اتفاق بزرگ رو میدن! من دارم تمرین میکنم.اما هیچی...خوابیده! نیمدونم شاید یه جهش بزرگ فکری.شایدم یه تونل برای انتقال!
پ.ن : ههه فک کنم باید اسمم رو از روح نفرین شده به روح بازنشسته تغییر بدم.روحم واسه ادامه داره پیر میشه... هی آرشی.داری پیر میشی پسر!
پ.ن.2 : این روزا این سنگین ترین جمله ایه که شنیدم!OPEN YOUR HEART… I`M COMMING HOME میشه یه لطفی کنی یه HEY GOD هم اولش اضافه کنی؟!!!
پ.ن.3 : من یه بلوف بزرگم!
