تبليغاتX
:::No MoRe T3ArZzZ To CrY:::

:::No MoRe T3ArZzZ To CrY:::

I died in my dreams....got lost in the darkness

۱۱. ایمان بیاورید!

در کمال ناباوری به یه کشف جدید رسیدم!

دقت کردید اگه ترکیبی از دیوید کاپرفیلد و آنتونی رابینز  در ۲۰۰۰ سال پیش به دنیا میومدن.تعداد پیامبران اولوالعضم از ۵ تا به ۶ تا تغییر میکرد.به همین راحتی!!!

پ.ن. من نه کافرم نه ملحد و نه...خل.من فقط یه آدم با یه مغز پر سوالم.فقط حس میکنم هر روز صبح با یه مشت مترسک طرفم.تو خالی.بدون هیچ  جهتی.میچرن.میچرم.و شبها تو بسترم همه صحنه های منضجر(؟) کننده ای که دیدم  رو بالا میارم.خیلی وقته با کلاغا دست به یکی کردم.از مترسک بودن که بهتره!

پ.ن.۲ فعلا که با خدا تو راند دومیم.نمیدونم تهش چی میشه.فک کنید به این قسمت! چه تضمینی هست هان؟؟؟

-------------------------------------------------------------------------------

۱۲. > Officer Down ، Repaet Officer Down <

میبینم! با چشمان نیمه باز خودم ، چشمانی  که حتی دیگر از شگفت انگیز ترین اتفاقات هیجان زده نمیشود.با چشمان نیمه بازم حس میکنم ، فرو ریختن دیواره های مغزم را.باز هم زمانش فرا رسیده!

حس دفع شدن تک سلولی های مغزم که هرگز تک سلولی دیگری پیدا نشد تا بارورشان کند. بدم یخ کرده و من با چشمان نیمه باز حس میکنم دفع شدن تمام عقده هایم را و تمام ا.س.پ.ر.م ها و ت.خم.ک های مغزم را.و متلاشی شدن روحم را که تکه تکه بالا آورده ام.

اینجا فقط من و تنهایی هستیم. و  نوری از پنجره داخل نمی آید.شب محضی است است اثبات نمیخواهد.تنهایی من باید چند روز همبستری را کنار بگذاریم. شک ندارم که چون زنان "پ.ر.ی.و.د"  شده ام ... بار ها و بارها.و اینجا بر خلاف آنجا که قرص های خون ساز هست هیچ قرصی یافت نمیشود تا روح مرا باز بسازد.و ودیواره های فرو ریخته مغز من را باز گرداند. بحثی است عمیق دوست من.همه چیز نوید یک دوره ی طولانی را میدهد.

پ.ن. چیه؟ میخوای تو ای قضیه هم انحصار طلبی کنی!؟میتونم ..میشم ! همینیه که هست!

 -------------------------------------------------------------------------------

۱۳. سلاخ

باور کن وقتی وقتی در آن شب های سرد زمستان قلب کوچک و معصوم یه پسر بچه ی ۱۷ ساله را به تو تقدیم میکردم رویش ننوشته بود به شرط چاقو! تو هم هیچ جایت ننوشته بودند سلاخ!قیافه ات چون شیاطین بود و کسی نمیدانست گاهی بچه ها عاشق شیاطین میشوند. به تو گفته بودم چشم های همه را میخوانم.نگفته بودم؟ اما آن قدر آن ساتور بزرگت در جای جای قلبم فرو کردی تا مطمئن شوی قرمز است. واقعیست ، شیرین است! این بازی تو بود.عاشق بازی بودی نه؟

حال جز یک مشت گوشت مچاله شده هیچ از آن قلب معصوم نمانده.من حسرت لبهای تو را دیگر به گور نخواهم بود.ههه چقدر امحق بودم. حتی در ظاهر دوست من! وقتی خودت را لوس میکردی و میگفتی "من زیبا نیستم" و من از ته همان دل میگفتم که "نه! تو زیبایی فرشته ی من" باور کن چشم هایم نمیدید.من عاشق روحت بودم سلاخ من.روحم را کشتی و حالا که چشم های روحم کو ر شده وقتی به ظاهرت میرسم دلم را میزنی.حتی حالم از تماس دستانت به هم میخورد.دیشب تنها عکست را پاک کردم.همان عکس جشن تولدت را میگویم یادت هست؟ با آن چشم های غمگین! ۳ سال به قلاده کشیدن یک انسان تو را راضی کرد.خوشت میامد که کسی همیشه دنبالت باشد نه؟ اگر به من حق بخشش بدهند به تو میگویم که هرگز نخواهم بخشیدت.به خاطر آنچه کردی.

بارها گفتم غرورت را له کن نه؟ حال شاید شکنجه های دوزخ تو را یاری کند که آن غرور مسخره ات به ظاهر نه چندان زیبایت و محل زندگیت و شاید قابلیت های روحت را له کنی! نمیدانم که چه چیز تو مرا مسخ کرده بود.اما دیگر حسرتی نمانده! هه.همیشه کسانی خواهند بود که تو را بخواهند.اما ظاهرت تنها قوه جنسیشان را تحریک خواهد کرد.دیگر کسی چون من روحت را تکه تکه تا صبح دم نخواهد پرستید! و پس از ارضایشان تو دست مایه میشوی برای نفر بعدی.آری دوست من این یک دومینوی انسانیست! نیمتوانی ترکش کنی! و من فقط از تو متنفرم. خوشحالم که دیگر نیستی! مطمئنم که امسال آخرین باری بود که تولد نفرین شده ات را تبریک گفتم.آری دوست سلاخ من.زندگی میچرخد و میچرخد.همه چوب گناهانشان را خواهند خورد.بارها به تو گفته بودم که سلاخی قلب دیگران بزرگترین جرم است.نفرین من بدرقه راحت باد .تنفرم را با خود ببر و دیگر برنگرد.حتی خبر مرگت را هم که بیاورند از جایم جم نمیخورم.میتوانی امتحان کنی!!! 

پ.ن. هیچ وقت وقت نشد بهت بگم که پست "توبه کن فاحشه" رو واسه تو نوشتم!

پ.ن.۲ : از درد کشیدنت لذت نمیبرم.تنها خواستم بگویم که دیگر مردی.

پ.ن.۳ از این قضیه ۵ سال گذشته نمیدونم چرا یهو همین جوری دلم خواست بنویسم. یه ۲ سالی میشد کلا"  Delete ش کرده بودما!!! من قاطیم نه؟

-------------------------------------------------------------------------------

۱۴. فرشته ها را هدف بگیر!

 هیچ وقت به معصومیت بچه ها اعتقاد نداشتم.اونا فقط یه تخفیفی بهشون دادن.مثل وقتی با یه تیم ضعیف میخوای فوتبال بازی کنی. بهشون میگی از همین اول بازی ۵ - ۰ به نفع شما!!!

اون تخفیفم اینه که اونا رو صفر به صفر فرستادن تو این دنیا.تنها چیزی که هست اینه که اونام مثل همه انسانا محدود تو زمانن.وگرنه هیچ فرقی نمیکنه.زمان نشون مبده چه گهی خواهند شد.یه کشیش مذهبی یا یه قاتل ضنجیره ای یا یه فاحشه یا یه..! بهشون زمان بدین تا بفهمید با چی طرفید..

***این بچه ه ـ خیلی نازه نه؟گوگولیه نه؟دوس داری فشارش بدی و بغلش کنی ببریش پارک و براش بستنی بخری؟ میشه قبلش رو ادامه ی مطلب این زیر کلیک کنی؟ خواهش میکنم وگرنه ممکنه خودتو سرزنش کنی!

پ.ن. زمان....زمان...زمان...من متنفرم از این نظام هایی که هر روز کشف میکنم!

پ.ن.۲ روی ادامه مطلب کلیک کن

پ.ن.۳ به نظرت فکر نیمکنی خوندن این بلاگ بعضی از عقایدتو و چیزایی که بهشون ایمانم داری و عادت کردی رو تحدید میکنه؟ اینجا سمیه! از من گفتن بود. زندگی بدون دغدغه و سوال خیلی قشنگ تره. توصیه ها رو هم جدی بگیر!وگرنه بوووم.منفجر میشی مغزت میپاشه در و دیوار!

پ.ن. بی ربط: ما دیشب یکی رو پیدا کردیم که مث خودمون چت میکرد.تایپ کردنش قر و قاطی و حرفاش با مغز در حال ریزش ما یه مو بیشتر فاصله نداشت.ما انگار که به خر تی تاب بدی!!! ذوق مرگ شدیم! خیلی حال داد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2007/5/9ساعت 8:57  توسط Cursed Ghost  | 

 ۷.برزخ

 

 داخلی – روز – کلیسا

 

عروس و داماد در راهروی وسط کلیسا به سمت محراب خیلی آهسته راه میروند در حالی که لبخند بزرگی روی لب هایشان نقش بسته....پدر مقدس در محراب با لبخند همیشگی انتظار آنها را میکشد... دو دختر خردسال با لباس های سفیدشان که دو بال هم پشت آنها هست پشت سر عروس و داماد حرکت میکنند و از داخل سبدی که در دست دارند گل های پر پر شده را به هوا می پاشند ... کلیسا تا صندلی آخر از مهمانانی که بهترین لباس هایشان را پوشیده اند پر شده...مهمانان درجه اول در ردیف اول نزدیک محراب نشته اند ... پدر و مادر عروس و داماد از خوشحالی در پوست خود نمیگنجند .. بعضی از زنهای مهمان هم که یاد لحضه ی عروسی خود افتاده اند با چشمهایی که از اشک پر شده بازوی همسران خود را بغل کرده اند ...

 

عروس و داماد با همان لبخند های بزرگ به محراب میرسند... پدر مقدس و ساقدوش ها منتظر هستند... پدر مقدس شروع به خواندن میکند...هر دو به حرف صورت مهربان پدر مقدس خیره شده اند...سوال بزرگ پرسیده میشود...

 

آیا هر دو حاضر هستید یک عمر را در کنار هم با صداقت و مهربانی زندگی کنید و تا لحظه مرگ با هم باشید؟؟؟

 

جواب هر دو یکیست!

 

از امروز...تا لحظه مرگ...با صداقت...برای همیشه...

 

ساقدوش اول حلقه را به دست عروس میدهد..عروس حلقه را در دست همسر خود میکند ... ساقدوش دوم حلقه را به دست داماد میدهد...داماد حلقه را در دست همسر خود میکند...

و پدر مقدس با لحنی که سرشار از آرامش و خوشحالیست زمزمه میکند...

 

...اکنون من شما دو نفر را زن و شوهر اعلام میکنم...

 

لب های عروس و داماد بر روی هم مینشیند...عمیق..با فشار مضاعف...همه چیز تمام شده...باور کنید همه چیز تمام شده... هر دو از خوشحالی در پوست خود نمیگنجند...باور کنید هر دو...تاکید میکنم...هر دوشون...باور نمیکنید؟؟؟

 

 

داخلی – روز - یک سالن بزرگ و با شکوه

 

یک سالن بزرگ و با شکوه...تمام مهمانان بعد از مراسم عقد در کلیسا  زوج جوان را سوار  ماشین عروس کردند و خود نیز سوار ماشین های خود شدند تا خود را به این سالن بزرگ و باشکوه برای مراسم جشنی بزرگ برسانند... یک سالن بی نظیر...با سقف بلند...یک گوشه میزی بزرگ قرار دارد که کیک چند طبقه ی سفید عروسی روی آن قرار گرفته...یک میز بار گوشه سالن قرار دارد...در وسط همه مشغول رقص و پایکوبی هستند ... و گروه موسیقی بر روی یک سکو تقریبا درکنار کیک قرار گرفته اند .. مادری بچه خود را بغل کرده و با او میرقصد...پیرمرد و پیرزنی به یاد روز های جوانی با هم و دخترک جوانی با پسرک جوان دیگر...عروس و داماد هم گوشه ای مشغول پایکوبی هستند... همه چیز نوید یک جشن عالی را میدهد...

 

همه گیلاسهای شامپاین خود را بالا بیاورید و به سلامتی این زوج جوان بنوشید...

 

اهم...اهم...اما صبر کنید.....با شمام احمقا صبر کنید... این جا یه چیزی مشکل داره.... این عروسی یه ایراد کوچولو داره...نه نه اون قدر بزرگ نیست که بخواید خودتون رو از اون گیلاس شامپاین محروم کنید...آره رفقا...این عروسی فقط یه اشکال کوچولو داره...اونم اینه عروس خانوم ما ها قبل ازدواج بکارتشو از دست داده! بله دقیقا منظورم اینه که عروس خانم معصوم سفید و خوشگل ما معمولا برای تفریح با دوست پسراششون س..ک..س میکردن! هی تو داماد عزیز، رنگت نپره رفیق ...یکی آب قند بیاره! هویی عروس خانوم تو هم با اون چشای وق زدت این جوری منو نگا نکن. به هر حال باید میدونستن!

 

نه نه اشتباه نکنید ... این عروسی از لحاظ تکنیکی هیچ مشکلی نداره ... هیچ مشکلی ... همه چیز مرتبه ... کشیش هم دعا های مربوطه رو درست خونده....هی بچه ها ...لطفا به زدن موسیقی ادامه بدید ... گیلاسای شمامپاینتون رو بیارید بالا.... ادامه میدیم...کجای این جشن بزرگ بودیم؟؟؟

 

 

پ.ن. : دخترای عزیزی که اعتقاد دارن این مردان که کثیفن و ... میتونن جای مرد و زن رو تو داستان بالا عوض کنن! باور کنید اصلا ناراحت نمیشم.

 

پ.ن. ۲: دیگه به هیچ کس اعتماد ندارم.به هیچ کس.حتی به خود خودم!این یعنی یه عمر تو برزخ زندگی میکنی...یه عمر! FUCKING RULES...

 

.................................................................................

 

۸. :)))))))

 

کلاس سوم دبیرستان بودم سر کلاس بینش بحث زیاد میشد.یه بار یه سوال از معلم بینش کردم!

 

سر کلاس بودم بحث بهشت و جهنم و اینا بود گفتم آقا ما مردا میگیم کار بد نمیکنیم میریم اون دنیا کلی حوری و پری بهشتی هست و خلاصه ما حااااال میکنیم.اما زنا و دخترا چی؟ اونا به چه امیدی کار بد نکنن! این اقا معلم جوونه ما با ته ریشاش ور رفت و  بد جوری منو نگا کرد.گفت آرش جان تو احادیث ذکر شده که فرشته های مرد قوی هیکلی هم هستن که مخصوص زنان و دختران و زنان بهشتی هر وقت ارده کنن اونا حاظر میشن تا... من خودم همچین یهو خورد تو حالم... خود استادم از اینی که می گفت احساس خوبی نداشت.

 

یهو یکی از اون پشت کلاس با صدای آروم ولی جوری که همه بشنون گفت استاد یعنی مادر شمارم؟؟؟

 

بعدش این استاده چنان دادی سر پسره زد که یادم نمیره. احتمالا یه لحظه رفت تو فکرو مادرشو با یه فرشته بالدار دید.

 

میدونی خدا.من حس میکنم یه جای کار میلنگه.حالم داره از داستانت به هم میخوره. تولد.. زندگی .. مرگ ... قیامت ... برزخ ... دوزخ ... بهشت ... به نظر من این سناریوت خسته کنندس ...

من اگه بمیرم این خدا چنان "ک و ن ی" از من پاره کنه تا درس عبرتی باشم واسه همتون!

 

.................................................................................

 

9. ساکنین بهشت...

 

 دخترک وقتی جوان بود علاقه خاصی به بغل کردن دوست پسرهاش داشت.گاهیم دوست داشت لمسشون کنه.ببوستشون و بدنشو عریان کنه و با هم لذت ببرن.اون تو جوونی به خاطر احساسست داغش همه چیشو از دست داد ...هر چند با زیرکی تمام بعد ها به کمک یه دکتر همه چی رو درست کرد. درست مثل یک سیب دست نخورده تو بالاترین  نقطه درخت! دخترک یه گناه کار بود و گناهکاران مجازات میشن! اما شاید نه این بار!

 

روز ها و هفته ها گذشت و روزی دخترک با مردی ازدواج کرد.با تمام صداقتش در مورد گذشته اش به همسرش دروغ گفت !! و زندگی شروع شد.(البته مشخص نکردن که مرده هم دروغ گفته یا نه ولی احتمالش خیلی زیاده.اما خوب به نظر من تو نتیجه زیاد فرقی نمیکنه!)

 

دخترک بعد چند سالی مادر شد.بچه هایی به دنیا آورد...زیبا و معصوم و از آنجایی که همه میدانند "بهشت زیر پای مادران است" دخترک جزء بهشتیان شد.

 

گذشت و دخترک در پیری مرد و جسدش را طبق قوانین مذهبی به خاک سپردند.

 

... دخترک به خاطر مادر بودن به بهشت رفت ...

 

ببین خدا جون به من هیچ ربطی نداره.نمیخوامم تو کارت دخالت کنم.اصلاهر کاری دوس داری بکن (من نمیگفتمم همین کارو میکردی البته!) ولی من فقط خواستم یه هشدار آماری بهت بدم!!!!!

بهشت تو روزی از مادرانی پر خواهد شد که در جوانی از شدت لذت رو تخت دوست پسراشون جیغ های هیستریک میکشیدند!!!

 

پ.ن. : دیگه هیچ چیزی برام مقدس نیست.به این میگن زوال ایمان در زوال یه روح کثیف.روح خودمو میگم. کثیف شده..خیلی کثیف.نه تو جایی نیفتاده.تو همین اتاق ...بدون تماس با هیچ جایی کثیف شده.کثیفی و چرک از داخل ترشح میشه و بیرن رو کثیف میکنه... سخت میگذره...سخت!

 

پ.ن.2: فک کنم این تنها باریه که خانوما در مورد حقوق زنان صداشون در نیاد! میدونی چرا.چون دوست پسر اون دختره که تو جوونی با هم ... بعد مردن به خاطر تمام گناهاش بازخواست شد! میدونی چرا ؟؟؟ چون مردها نمیتونن مادر بشن!

 

.......................................................................................

 

۱۰. غربت بیابون

 

[بر اساس داستانی واقعی البته با کلی دستکاری] 

  

پدر وقتی صبح یه روز بارونی با پالتوی بلندش رسید اداره.مثل همیشه صورتتش اصلاح کرده بود و مرتب با خیالی آسوده نشست پشت میزش. به تمام همکاراش با لبخند سلام کرد و رفت و از روی میزش روزنامه ی امروز صبح همشهری رو برداشت. و شروع به ورق زدن کرد .ساعت هنوز ۱۰ دقیقه به ۸ بود و تا شروع ساعت کاری وقت مونده بود.شروع به ورق زدن روزنامه کرد.رسید به صفحه ی حوادث.

 

همه چیزی پیدا میشد:

 

 نوجوانی که پدرش را با چاقو سلاخی کرده.دستگیریه مردی ۳۳ ساله با ۲ کیلوگرم مواد.قاچاق انسان در سیستان.و دستگیری دو شبکه فساد در تهران.

 

پدر رو به همکاران کرد و با لحنی جدی شروع به صحبت در مورد اعتیاد جوانان کرد.جمله ای عجیب گفت پدر! "به نظر من اگه همه این معتادا رو میذاشتن سینه کش دیوار و تیر بارونشون میکردن به زودی دیگه هیچ معتادی تو ایران نمیموند"

 

روزهای بارونی گذشت.

 

یه روز صبح که داشتم میرفتم دانشگاه ساعت نزدیکای ۷ صبح بود که به ترافیک بدی خوردم.میگفتن جلوتر تو میدون میخوان اعدام کنن.از تاکسی پیاده شدم تا هم اعدام رو ببینم هم زودتر بگذرم از ترافیک.جمعیت زیادی بود.خیلی زیاد.

 

من درست وسط میدون پدر رو دیدم.با صورتی که اصلاح کرده نبود.به هم ریخته و داغون. و سینا رو دیدم.پسر ۲۳ ساله ی پدر رو که طناب دار دور گردنش حلقه شده  بود و زار میزد. و پدر رو دیدم که به پای مامور دادگاه افتاده بود و التماس میکرد.دست سرهنگ و گرفته بود و میبوسید.پدر داشت التماس میکرد تا سینا رو که به خاطر حمل یک و نیم کیلو مواد دستگیر شده بود به دار نکشند.راس ساعت ۷ حکم اجرا شد.

 

از اون روز به بعد دیگه پدر رو ندیدم.میگن دیوانه شده.

 

میدونی رفیق.گاهی خدا فقط به خاطر یه جمله فقط به خاطر یه جمله کوتاه یه جوری مجازاتت میکنه که سال ها ضجر میکشی و به خودت میگی کاشکی مغرور نبودم.کاشکی نمیگفتم.میدونی تو قانونای خدا مجازات ها معادل نیستن.گاهی به خاطر یه جمله زندگیت به جهنم میره.گاهی به خاطر قتل تبرئه میشی.اینجا خر تو خر ترین سیستمیه که ممکنه با وجد یه خدای گنده و کلی قانون وجود داشته باشه.نه! ایران رو نمیگم.کل دنیا منظورم بود.

 

+ نوشته شده در  2007/5/7ساعت 15:58  توسط Cursed Ghost  | 

۱. انسان موجود ناشناخته (قسمت اول)

در این بخش قصد دارم از دیدگاه یه انسان عادی(خیلی معمولی) بدون هیچ دیدگاه و جهت  گیری فکری فلسفی اجتماعی سیاسی و ... موجودیت انسان رو روی این کره خاکی از جهات مختلف بررسی کنم.

 از شماره بعدی مینویسم این قسمتو! الان نصفه شبه خوابم میاد!

.........................................................................................

۲. ستاره دار (*****)

بچه که بود وقتی مبصر کلاس اسمشو مینوشت پای تخته تو لیست خوبها.لباشو رو هم فشار میداد.محکم دست به سینه میشست تا مبصر کلاس جلوی اسمش ستاره بزنه! و خوب یادشه که وقتی خانوم معلم با کیف گندش میومد سر کلاس به اونایی که تو لیست خوبا بودن به خاطر ستاره هاشون مثبت میداد...اون تو اون روزای روشن کلی ستاره گرفته بود...کلی...

بزرگ که شد رفت دانشگاه.میخواست فریاد بزنه آزادی! این بارم جلو اسمش ستاره زدن.ستاره های گنده.ستاره هایی که با آهن داغ رو تنش نشسته بود.نمیدونست که وقتی بزرگ بشه به خاطر ستاره هاش تمام اون روزای روشن رو ازش میگیرن.حتی دیگه به مدرسه هم راش نمیدن.

و حالا اون شبا از بین میله های سلول ستاره هارو میشماره. و با هر شمارش...

پ.ن.: به احترام دانشجویان ستاره دار دانشگاه ا.م.ی.ر  ک.ب.ی.ر.

.........................................................................................

۳.امنیت اجتماعی یا ...؟؟؟

پسر: عزیزم میری بیبرون مراقب باش .این روزا همرو میگیرن

دختر: آره :( خیلی اوضاع بیریخت شده.من دیگه جرات نمیکنم با هم بریم بیرون! بگیرنمون بابام میکشتم!!!

پسر: خب من یه فکری دارم!

دختر: چی هس این فکرت؟

پسر: خب از این به بعد بیا خونه ما. اونجا که دیگه کسی کاریمون نداره!

دختر: بابا نمیشه! زشته! من روم نمیشه.

پسر: عزیزم ما که با هم این حرفارو نداریم.مگه به خودت شک داری؟

دختر: نه عزیزم! من به تو از چشامم بیشتر اعتماد دارم.

و پسر چشماش از شادی برق میزنه. از این پیروزی بزرگ! و پیش خودش میگه دست این برو بچه های نیرو انتظامی درد نکنه. عجب طرح توپیه این امنیت اجتماعی!

چند روز بعد دختری از جمع دختران این سرزمین کم میشه...

و این داستان همچنان ادامه داره!!!

.........................................................................................

۴. مغز تخمی!

باید یه تابلوی "لطفا در این مکان به اعصاب مردم نرینید" روی روحم نصب کنم! مردم این روزا پر رو شدن.بهشون رو بدی حتی اسم مادربزرگتم ممکنه بپرسن! حروم زاده های پست فطرت... روزگار بدی شده...

.........................................................................................

۵. موسی و فرعون!

نگارش داستان به سبک خودمه! قصدم بی احترامی به مذهب یا سبک کردن متن رو ندارم.میخوام دقیق برات روشن شه قضیه!

یه شب فرعون و موسی کل کلشون میشه (یعنی کل میندازن با هم)! میگن هر کی فردا صبح بتونه رود نیل رو از حرکت نگه داره اون حرفش راسته!

آقا خلاصه صبح میشه و موسی با یه نیشخند میاد وامیسته لب رود.یه  بادی میندازه تو غبغبش که یعنی فرعون جان شما ریدی برادر!!! خلاصه دستاشو میبره بالا توکل میکنه به خدا میگه "ای رود نیل واستا!" یه چند لحظه میگذره میبینه نه مثل اینکه خبری نشد! این بار محکم تر و با توکل بیشتر میگه "ای رود نیل واستا جون مادرت!" میبینه نه مثل اینکه خبری نیست.فکر میکنه چی شده؟ میگه ای خداااااا من پیامبرتم...جون من آبرومونو نبر.اما ۱۰۰۰ بار نصف میکنه خودشو از وسط میبینه نخیر.انگار نه انگار! خلاصه ضایع میشه میره وا میسته یه گوشه!

آقا نوبت فرعون میشه! میاد لب رود وامیسته میگه ای رود نیل واستا! رود نیل آب در حال حرکتش در جا وامیسته.آقا موسی رو میگی چشاش از حدقه میزنه بیرون میگه ای خدا مرامتو عشقه!!! اینه رسمش.ما میگیم وانمیسته این مرتیکه فرعون میگه وامیسته...

از جانب خدا پیام میاد که ای موسی .دیشب بعد اینکه تو اون قرار رو با فرعون گذاشتی شب رفتی خونه و بدون اینکه از ما یه خواهش تمنایی کنی یا حتی شک به دلت را بدی که نکنه فردا خدا هوامونو نداشته باشه گرفتی همین جوری عین ... خوابیدی! اما این فرعون تا صبح به من التماس کرد که ای خدا من که میدونم تو هستی.مرگ مکن فردا مارو ضایع نکن!

و چنین شد آنچه باید میشد!

پ.ن. با تشکر از دکتر شکرالهی فر!

پ.ن.۲ : نتیجه اخلاقی: موسی هم که باشی گشاد بازی در بیاری خدا حالتو میگیره! افتاد رفیق؟

 .........................................................................................

۶.شنگول منگول ۲۰۰۷ !!!

یه روزی وسط جنگ یه مامان بزی که شوهرش مرده بود با ۳ تا بچش که ۳ تا دختر گوگولی مگولی بودن زندگی میکرد و از این برنامه ها...

مامان بزی به بچه ها میگه من دارم میرم بیرون علف بیارم براتون (عین سگ داره دروغ میگه!). شمام گرگی روباهی چیزی اومد نزاترید بیاد تو ا...میگیره میخورتتون!

مامان بزی میره و بعد یه کم سر و کله گرگه پیداش میشه! نه در میزنه نه زنگ! چون گرگه فیلم مارمولکو دیده میدونه واسه رفتن توی یه خونه راه های مختلفی هست.از دیوار میره بالا.میره تو خونه اما نه یه لحظه صبر کنید.الان سال ۲۰۰۷ ـ آقا گرگه شکمش گشنه نیست! چون ظهر خونشون گوشت صادراتی خورده.به جاش میگیره به ۳ تا بچه بزیا تجاوز میکنه و از خونه میزنه بیرون!

میاد خونه میبینه ای بابا زنش که نیست.تحقیق میکنه میفهمه بله.خانوم گرگه با آقا شیره ریختن رو هم! چاقو ور میداره میره قصر شیر.جفتشونو تیکه پاره میکنه و چون جفتشون محدور الدم هستند دادگاه جنگل تبرئه اش میکنه!

و اما خانوم بزی که واسه تن فروشی به شهر رفته بود (چون احتیاجات نسل امروز بزها دیگه با علف و اینا حل نمیشه ! مسکن و کلاس شنا و مدرسه غیر انتفاعی و ..) برمیگرده. میاید میبینه به ۳ تا دخترش گرگه تجاوز کرده.شبانه شیر گاز خونه رو باز میزاره و طی یه خود کشی دسته جمعی خودش و بچه هاشو میکشه !

پ.ن. به راستی زشت شده همه چیزایی که دوسشون داشتیم!

دلم داره میترکه.اما تمام تصمیم من خفه کردنه این نالیدن هامه.باید این قدر قوی شه که همشو بریزه تو خودم!

+ نوشته شده در  2007/5/1ساعت 16:52  توسط Cursed Ghost  | 

شیطان چیه؟ کیه؟ شما در موردش چی فکر میکنید؟ چه تصویری ازش دارید؟ تا حالا دیدینش؟ تا حالا حسش کردید؟ باهاش جنگیدید؟ فقط نظر شخصیتون باشه (لطفا دیدگاه خودتون ، نه دیدگاه مذهب و ...)
+ نوشته شده در  2007/5/1ساعت 16:50  توسط Cursed Ghost  |