این نوشته ها تا روز ۱۱ بهمن آپ میشه...یعنی زیر همینا هی اضافه میشه...چرت و پرت همش..دردای درونی..آتشفشانی از حرفای نگفته... میدونم شخصی شده..اما جدا نمتونم دیگه ننویسم...
Warning: نوشته های زیر میتونه حال شما رو تو بهترین حالت بد کنه...پر از انرژی منفی و حرفایی که بوی مرگ و پایام میده...جدی میگم...صفحه رو ببندید برید...
۵شنبه --- ساعت ۲:۰۰ ظهر
یه ساعت و نیم دیگه امتحان پایان ترم دارم...۱۴۰ صفحه کتاب باید میخوندم و یه تحقیق باید ببرم...حتی یک صفحه هم نخوندم...حتی یه دونه...واسم مهم نیست..به شکل عجیبی در تاریکی و یه دور تکراری گیر افتادم...یه پریود زمانی طولانی...تو لبه مرز بودن و نبودن...جایی که اگه نیفتی طرف مرگ ترسی از افتادن گوشت بدنتو آب میکنه...دوست دارم کلاهک مغزم رو بردارم و همه محتویان متعفنش رو بریزم بیرون ... واسم مهم نیست واحدا پاس شن یا نه...واسم مهم نیست کسی دوسم داشته باشه یا نه..واسم مهم نیست کسی ازم متنفره یا نه..من احساستم رو یه جایی جا گذاشتم..من سنگ شدم...یه سنگ سیاه سخت..یه فیلم سینمایی جذاب هالیوودی...یه تابلوی جذاب رو دیوار موزه که بهش اسپری مخصوص زدن که موریانه نخورتش...دارم از شدت سرما میلرزم...این خونه لعنتی با بیرون هیچ فرقی نداره...انگار داره باد میاد..ههه..از ما گذشته..صبر کنید یه لحظه....
رفتم در و پنجره ها رو باز کردم..هوا اینجا منفی چند درجس...بلوزم رو از تنم در میارم..میخوام حس کنم سرما رو..میخوام خودم رو خط خطی کنم...میخوام حس کنم هنوز زندم...من چی میخوام از جون این زندگی هان...؟ نه این چی میخواد از جون من...؟دوست دارم از شدت سرما بلرزم...از آزار شدن خوشم میاد..میخوام درد بکشم... دوست دارم سینه پهلو کنم و تب کنم و هیشکی هم تو خونه نباشه..تا هزیون بگم...بین خواب و بیداری گیر کنم و با چراغ بغل تختم حرف بزنم!!! حتی نای اینکه خودمو پاشوره کنم نداشته باشم...میخوام تو تب بسوزم و تا خود صبح کابوس ببینم...تا یه جایی که با اورژانس ببرنم بیمارستان..من چمه؟؟؟ من کیم؟؟ اصلا چرا؟؟؟ چرا من این همه با خودم درگیرم...چرا نمیتونم همه چی رو به تخمم حساب کنم؟؟؟ چرا نمیشه درگیر این سیکل تکراری نشد...چرا هر کی میرسه (...) شعر تحویلم میده؟؟؟ در حالی که خودش عین سگ تو گل گیر کرده و به هیچ کدوم از چیزایی که میگه ایمان نداره؟؟؟ چرا همه گیر میدن به ضعف های من در حالی که من شخصیت یخ زده محکوم به نابودی ضعیف تیکه تیکشون رو میبینم که از من حالشون بد تره...فقط حالیشون نیست... گاااااون... گاووووو...متوجهی چی میگم؟؟؟... الان نیاز دارم به یه BMW z4 که روش یه سیستم 7 ملیونی نصب شده باشه!!! و همچنین اتوبان همت عصر یه روز تعطیل با ترافیک متعادل!!! دوست دارم queen بندازم تو ضبط و ولوم رو بزم رو ماکس و بزارم دنده یک و موتور رو 6000 تا پر کنم کلاج و ول کنم و تعویض دنده تو ماکس دور موتور ...بیفتم تو توبان به قصد مرگ...دقیقا به قصد مردن و تیکه تیکه شدن...به قصد ریسک کردن زندگیم...شیشه ها پایین باشن تا حس کنم جریان هوا رو و داد بزنه این لعنتی...
show must go on
و من لایی بکشم... و سر دور برگردون دستی ، معکوس و یه دونه از این زانتیا چسکی های کنترل نا محسوس بیفته دنبالم تا حالیش کنم منم یه دونه از اون احمقایی نیستم که میتونن بگیرنش و یه کار کنم با مغز بره تو گارد ریل..من دیگه نمیتونم خودم رو زندانی کنم...روحم پرواز میخواد... بلند شدن..هیجان ... و خیلی باید شکار چی نامردی باشی که که کبوتر رو چند لحظه قبل از پریدنش بزنی!!! میخواد...هیجان رو لبه مرگ و زندگی راه رفتن..اما من به زنجیر عقایدم کشیده شدم..به زنجیر دو تا موجود فرشته صفت به اسم پدر و مادرم که میدونم نبودنم داغونشون میکنه..من به زنجیر بودن کشیذم خودم رو چون جرات شکستن وجدانم رو ندارم..از بچه کی همیشه عین گاو به همه راستو میگفتم و هر کی میرسید میگفت خره اینجا ایرانه..راستشو بگی کلات پس معرکس...حالیته ؟؟؟ و من عین احمق ها مقاومت میکردم...نه اینجا تک تومنی به خوب بودن نمیدن..من نمیتونم عوضی باشم..از یه طرفم میخوام عوضی باشم..و گیر کردم بین این حصار..سال هاست گیر کردم..میتونم دنیا رو به هم بریزم..شما ها چی از گذشته من میدونید؟؟ ههه داستان زندگیم مال روز آخر این بلاگه...مطمئنم که خیلی ها تعجب میکنن... خیلی جالبه هیچ دوستی از قبل از 17 سالگی ندارم..همه زندگی من قبل 17 سالگی گم شده..هیچ کس هیچی نمیدونه از این کابوس درد آو و عجیب من..من کیم...چرا من شبا کابوس نمیبینم و خودمو خیس نمیکنم؟؟؟ چرا منو نمیبرید روان پزشک هان؟؟؟ بابا حالیتونه؟؟؟ من ر و ا ن ی ی م!من خواب میخوام...بهم قرص بدید...یه چیزی که بشه بدون رویا توش خوابید..من قرص آبی رو انتخاب کردم چرا قرمزرو به خوردم دادی؟؟ هان؟؟
اینو چند روز پیش نوشتم...دیگه حوصله آپ های کلاسیک و تر تمیز رو مرتب رو ندارم..از این به بعد همه چی مینویسم..
-----------------------------------------------------
دیگه نمیتونم...دیگه نمیکشم... مگه من چند سالمه...۲۰ ....چقدر طول کشیده ..خسته نشدی از بس زدی خدا...از بچگیم مظلوم بودم...حتی گریه هم نمیکردم...هیچ وقت نق نمیزدم..هیچ وقت هیچی از هیشکی نمیخواستم..همیشه آروم میرفتم..آروم میومدم...
حالا من اینجام...بلوزمم در آوردم....بیا اینم شلاق...نه کمه...بیا سیم خارداد...بپیچ دور دستت ...منم ببیند به یه تیرک چوبی...دو قدم برو عقب...بدو به سمت من...ببر بالا...با تمام وجودت بکوب...میخوام درد بکشم...آره...ما کتک خورمون ملسه...به خودت قسم میخورم...صدام در نمیاد..مگه تو این سال ها صدام در اومده خدا؟؟؟ هان؟؟؟ هیچی نمیگی؟؟؟؟ بکوب...بزن...پاره کن...سلاخی کن...تیغ رو بزار رو پوستم...نقاشی کن...خون...من خون میخوام...
تیغ رو از رو میز بر میدارم..همیشه یه بستش رو میز هست.... نه خیلی ترسوام...ارش ازت متنفرم... سگ کثیف ترسو... جراتشو نداری نه؟؟؟ آره هم جراتشو ندارم هم بقیه چی... بابام...مادرم...mizty...وحید... احسان... اونا چی؟؟؟ صدام به صورت نا مفهوم شبیه به ناله از سینم میاد بیرون..مثل همیشه از وسط میشکنمش.... چی باید بنویسم... hate اینو یه بار نشوتم...pain اینم یه بار نوشتمl... یه علامت سوال اینو که بار ها کشیدم... die... اینم نوشتم... این دفعه باشد وحشتناک تر از همیشه باشه...میزارمش رو بازوم...یه خط به چپ...یه خط به راست...یه خط بالا... با تمام زورم...عاشق خط خطی کردنم...از شکنجه خوشم میاد...آره خوشم میاد...خون شروع میکنه به چکیدن... همین جا روی keyboard... ارز رو آرنجم میچکه پایین..همه جا قرمز...بازم....
بازم
بازم
چپ...راست...بالا...مورب..دایره...میخوام بیشتر بیاد...
یاد حرف تو میفتم لعنتی...وقتی میدونستی من چقدر عاشقتم.. برگشتی با خون سردی تمام گفتی..خوب تو روانی هستی.... تو مریضی آرش...2 سال که این صدا داره تو گوشم اکو میشه...اره من روانیم..من مریضم...من ک.س خلم... من عوضیم..من کثیفم...من لجنم... یه لاشه... یه جسد... یه ترسو ... یه عوضی... من کثافتم... ارش با توام ...تو کثافتی.. تو عوضی هستی... به درد هیچی نمیخوری.. مظلومی... تو سری خوری... همه دوست دارن اما به جاش که برسه میزنن... خوردم... به خدا به هیچکس نزدم (غیر از یه بار) اما تا دلتون بخواد خوردم... مگه من کیم... مگه بودنم یا نبودنم چه فرقی میکنه...مگه فرقی مکیکنه امروز مردن یا 40 سال بعد... میگه کی میاد به قبر من سر بزنه... میترسم..از دیوارای تاریکش... من حتی از خدا هم میترسم... همون قدر که از شیطان میترسم... آراشم کجاست... حمله های قلبی باز شروع شدن... بازم شبا بالشو گاز میگیرم و وقتی دمر خوابیدم پاهامو میکوبم رو تخت که جیغ نزنم... چه قدر خوبه که با مرگ دوست باشی... من جراتشو ندارم... اما خودش بلاخره میاد سراغم...
میترسم بعد مرگ آرامشی نباشه... من دیگه نای را رفتن ندارم...بازم میکشم...کی برد قرمز قرمز شده...بوی خون...حتی اینم دیگه آرومم نمیکنه.. میخوام تتموم شه...من دیگه نمیکشم...7 ماه سعی کردم دیگه ننویسم خستم...37 تا پست نوشتم ولی هیچ کدوم رو نذاشتم...اما دارم میترکم...من فقط دارم ادای آدم قوی هارو در میارم...من ضعیفم...ضعف تو وجودم موج میزنه..من دیگه نای لبخند زدنم ندارم...
------------------------------------------------------------
دارم میرم دانشگاه ... واسه امتحان ترم!!! برگشتم بقیشو مینویسم..شایدم ننویسم..خستم...چیزی نمونده...
۵ شنبه --- ۵:۲۰ بعد از ظهر
برگشتم...دستام از شدت سرمای بیرون داره میسوزه..میخوامن بزنم زیر گریه..این قدر گریه کنم که هق هق کنم..من دلم گریه میخواد ...کسی نمیدونه چه جوری میشه از چشمای یه آدم خواست بباره... در رو نتونستم خودم باز کنم..دستام از شدت سرما منجمد شدن...با دندون درو باز کردم...هنوز بوت هام تو پامه...عطش نوستم داره دیوونم میکنه..چقدر فاصله دیوانگی و آدم عادی بودن کمه!
یکی به من بگه اعتماد یعنی چی؟؟؟ از کجا میشه به قسم های یکی ایمان آورد...اصلا از کجا معلوم من همینیم که میگم..خیانت چیه هان؟؟؟ کسی که تا ۱ ساعت قبل مال توئه میره با یکی دیگه میخوابه...چرا؟؟؟ چون پسره تونسته بوده از لحاظ جنسی تحریکش کنه!!! یا اینکه اون بیشتر از تو به فنتسی سکسیش نزدیک بوده!!!F*u*c*k ...منتفرم از همه این دنیا...این حسرت رو با خودم به گور میبرم...یه آغوئش گرم...یه بغل داغ که فقط مال من باشه..که توش خیانت نباشه..سیاست واسه حفظش نباشه...خرج کردن و نکرن..رفتن اومدن...رقیب نباشه..قاتل خوب سراغ ندارین..میخوام پول بدم بهش بیاد بکشه!!
یاد خنجر...گریه ات...امون نمیده...
::: سر دو راهی موندم :::
بزن بکش دیگه... د_ بزن بکش... من نمیترسم...
دوست دارم صدای ولوم رو تا ته بدم بالا...اما ههه همسایه های گل تحدید کردن که اگه این دفعه صدای آهنگ های عجیب غریب من بیاد بالا شکایت میکنن..هه فردای اون روز رو دیوار نوشتم Die... هه زنگ زده بودن به والدینم!!! گفته بودن بچتون ما رو به مرگ تحدید کرده!!!..اخه (...) ها شما که (...) شکایت ندارید چرا چرت میگید...صدای ولوم الان رو ماکسه و اینا هیچ غلطی نمیتونن بکنن..هه از همشون متنفرم..گاهی از این شهر لعنتی هم متنفر میشم...
جمعه --- ساعت ۱ بامداد!
ضعف عجیبی دارم از دیروز ساعتد ۱۲ ظهر تا الان که ۱ نصفه شبه هیچی نخورم..میشه۱۷ ساعت!...دستام از شدت ضعف داره میلرزه..نمیدونم چمه..نای غذا درست کردن ندارم..نه بیشتر میل ندارم...خدا اینجا چه خبره؟؟؟ من گیر کردم رو یه الاکلنگ : آدم خوب بودن یا همون خوب بودن و از یه طرف اونی که باید بشم..با احساسم نمیتونم صادق باشم..من تمام سوالات فلسفی ، منطقی ، خدایی، آخرتی و نظریه پردازی ها و موزیک هامو کنار گذاشتم..دیگه روحم نمیکشید...نیاز به یه تعطیلات دارم... برم شمال تنهایی ..تنها تنها..یه ویلا وسط جنگل که توش نه اینترنت باشه نه کامپیوتر...فقط یه شومینه...یه ضبط با باندای خیلی بزرگ و یه تخت خواب گرم و یه میز تو تراس ویلا که رو به جنگل باشه میخوام... که صبحا ساعت ۱۱ پاشم..اصلاح کنم..دوش بگیرم...صبحانه بخورم...واسه پیاده روی بزنم تو دل جنگل...برگردم خونه....صدای جیغ ضبط با تمام آهنگایی که دوس دارم... بعدش ناهار گرم پر چرب...بعدشم خواب و بیدار شدن و بارون اومدن و تا لب دریا رفتن و برگشتن و کنار شومینه نشستن و آهنگ شنیدن و واین خوردن و استراحت....بدون درد...بدون مرگ...بدون دغدغه..خدا تو میدونستی خیلی نامردی...هه آرزو های ماها رو که حتی خیلی کوچیکم هسن بهمون نمیدی...گاهی جدا ازت بدم میاد!!!
پوستم داره میسوزه...حمله عصبی...بازم..بازم..بازم... جدا از رو نمیری؟؟؟
جمعه --- ساعت ۱۲ ظهر
ساعت ۱۱ تازه از خواب پاشدم...دیشب کابوسای عجیبی میدیدم...خیلی عجیب...نمیدونم...بازم گم گشتگی..هههه تا الان شده ۴۸ ساعت گرسنگی محض... از شدت گشنگی حالت تهوع دارم...فردا امتحان گسسته دام...خیلی مزخرفه.. نیمدونم چی میشه... فاک اصلا حصله درس خوندن ندارم...بیشتر ترجیح میدم ..نیمدونم چی ترجیح میدم...
هه دستام دارن از هم باز میشن...بافتاشو میگم...فکر کنم مال کمبود ویتامینه!!! یه سر دکتر باید برم...پوست پوست شدن!!!
ههه فردا تولد توئه... هه تویی که هیچ وقت اینجا رو نخوندی...هیچ وقت...هه نگامم نکردی..مهم نیست...امسال مثل ۴ سال گذشته برات sms تبریک نمیزنم...هههه امثال متاهل شدم!!!!
خیلی وقته دیگه نه میتونم راک گوش کنم نه متال مگه اینکه حالم خیلی بد بشه...دلم واسه پارسال تنگ شده..زنده بودم هنوز.. تو جریان بودم... دیگه حتی نای اینکه ماژیک و بردارم و رو دیوار نقاشی کنم ندارم..مانگا هم دیگه جواب نمیده... دلم چی میخواد؟؟ بزار فک کنم...
هیچی....دقیقا هیچی نیمخواد...
ساعت خوابم زیاد شده که نوید افسردگی شدید بهم میده!!! میدونم...دارم حسش میکنم..دفعه اول نیست... اما نمیخوام درمانش کنم...میخوام فقط تنها باشم همین... بعد از ظهر 2 باره برمیگردم!
شنبه --- ۵:۳۲ عصر
بلاخره شکوندمش این اعتصاب غذای لعنتی رو بعد از ۷۶ ساعت..دیگه نتونستم...یه کم غذا خوردم...اما حالت تهوع گرفتم..نمیدونم...حس تنهایی عجیبی میکنم...به جرات میتونم بگم هیچ وقت در طول این همه زندگیم این همه حس نمیکردم تنهام..همه نقاب دارن..هر کی واسه یه چیزی میخوادت..احساس فاحشه بودن میکنم...اینکه مجانی خودتو در اختیار بقیه بزاری!!! پسری که فاحشس!!!!بلاگم از همیشه خلوت تر شده و این به من میگه حتی اینجا هم دیگه کسی نمونده...انگار دوران منم تموم شده... جدا نمیدونم چی میتونه آرومم کنه...نه الان آرومم...یعنی امروز از صبح آروم آرومم..مثل یه پسر خوب مرده...دقیقا مثل یه جسد خوب...۲ هفتس اصلاح نکرم صورتمو..مثل یه کپه موی پشمالو شدم..خیلی وقته آینه رو از اتاقم و از تو دستشویی برداشتم...نمیتونم تحمل کنم قیافمو ببینم...فقط وقتی یکی میاد وصلش میکنم سر جاش!!!همیشه از آینه متنفربودم...هنوزم مثل ۲ سال گذشته همیشه چراغای خونه خاموش خاموشه..من مثل جغد سال هاست دارم تو تاریکی زندگی میکنم..نور آزارم میده...از وقتی این آینه ها رو جمع کردم دیگه لازم نیست طفره برم واسه نگاه نکردن...چقدر خوبه که من همیشه تنهام..کاشکی میشد همین جا موند واسه همیشه..منو خودمو و کامپیوترم... دیگه هیچی نمیخوام...کجای دنیا این قانون هست ...که همش """یه طرفه""""...هه امروز صبح که بیدار شدم حس میکردم بار این خستگی لعنتی از همیشه بیشتره...حتی جسمم خسته بود... نمیدونم واسه فرارا کردن ازش چی کار میشه کرد..مثل یه کرم کثیف دارم تو خودم میلولم...این کار تهش میدونم چیه!!!
وقت رفتنه..سفر کردنه....خاطرات مرده منو زیر خاک کردنه...
وقت تنهایی من با خودمه...وقته تمرین حسرت بردنمه...
حالت تهوع دارم صفحه مانیتور رو خوب نمیبینم...چشام سیاهی میره...دستام میلرزه..میخوام برم بخوابم..شاید آخریش باشه..شب برمیگردم..هه من دارم واسه کی مینویسم؟؟؟ کسی اینجا رو نمیخونه..خیلی وقته که دیگه کسی اینجا رو نمیخونه...
باشه امشبم زنگ میزنم با همه دردام خفه میشم..تو بگو همه رو بریز این تو..من شدم یه کامیون پر از دردای خودم..یه کامیونم پر از دردای مردم...همه میگن و میرن...چرا هیشکی یه بار نمیپرسه آرش تو خوبی؟؟ چرا خدا..من چه گناهی کردم...چیه...خدای لعنتیییییییییی میشنوی؟؟ منم آدمم...آآآآآآ ددددددددد ممممممممممم....یکی بیاد گلوم منو با چاقو پاره کنه..این بغض پوسیده ۴ ساله رو بکشه بیرون...مهم نیست بمیرم..من آرامش میخوام...یه خواب آروم..تویه بغل گرم..من چقدر تنهام...
شنبه --- ساعت ۱۱:۴۹ شب
داشتم ویدئو From The Cradle To Enslave مال Cradel رو نگاه میکردم... ویدئو عجیبیه..حس جنون تو من تازه میکنه...چند تا صحنش خیلی اذیتم کرد...جایی که دخترا داشتن با آرشه ای از جنس تیغ رو مچ دستشون ویولون میزدن...خون از رگاشون میریخت پایین...با دیدن این صحنه تکونهای هیستریک خورم و اونجاییی که خود دنی داشت اون دست از زیر خاک بیرون تومده رو میبیوسد...چقدر سخته دفن کردن... تو عمرم تا حالا 1 بار بهشت زهرا رفتم..خیلی بچه بودم...یکی از دوستای بابام پسر 14 سالش که سال ها بر اثر فلج مغزی مریض بود مرد..اسمش رضا بود..هنوزم صحنه های جیغ های هیستریک مادرش..هنوزم خاک ریختن تو قبر..هنوزم داد زدن پدرش..هنوزم گل های پر پر رو زمین..هنوزم اون گودال وحشتناک تنم رو میلرزونه...همین الانم که دارم مینویسم حالم بد شد..سال هاست این صحنه ها تو ذهنم راه میره... و من بعضی شبا خواب رضا رو میبینم...من اون موقع فقط 7 سالم بود..از اون موقع به بعد از قبرستون متنفر شدم..اما این دفعه که برم تهران میخوام یه سر برم اونجا.. شاید تنها... میخوام رو قبرا قدم بزنم...میخوام فکر کنم تو جایی که صف تو صف ادم خوابیده...دکتر... مهندس... قاتل... بچه ...کوچیک ...بزرگ ...معروف ...گمنام ...تصادفی..مرگ مغزی...سکته...سانحه...و خدای من از هیچ کدومشون صدا در نمیاد؟..نمیتونم تحمل کنم ازم صدا در نیاد...از دفن شدن..از سکون..از داستان های بعد مرگ متنفرم...من از قبرستون متنفرم..من ...من ...من هیچی...من گیر کردم تو یه تله خرس..از این گنده هاش..یکی نیست منو نجات بده...
هر وقت دنی میخونه میتونم نقاشی کنم..نقاشی های damage... ماژیک و برداشتم و رو دیوار حموم کشیدم..خیلی دوسش دارم...من نمیدونم چی میشه.. مرزای دنیاهام قاطی شده...زیاد نگران نباشید... هه.. خدا من دارم تو قانون غرق میشم.. تفکیک جز به جز برام راحت..تحلیل عجیبی داره..گیر کردن در حصار فرای بشر بودن..وقتی بتونی از دور ببینی.. علت و معلول..من شاید دارم پیدا میشم...
دوش چه خورده ای ای دل بگو..نهان مکن..
همچو کسان بی گناه روی به آسمان مکن...
یکشنبه --- ساعت ۲:۵۹ ظهر
سلام به همتون..نمیدونم ...خیلی ها نگرانمم..اما من چیزیم نیست حداقل خودم این جوری فکر میکنم..نیمدونم..تنها کاری که خواستم بکنم اینه که ۱۰ روز از دنیای درونم رو بریزم بیرون..نه این حال من مال چند روز نیست..مال ۲-۳ ساله ..میدونم باور نمیکنید اما در طول چند سال گذشته من هر هفته تقریبا از این حمله ها دارم..اما همش رو میریختم تو خودم...صدام در نمیاومد...همه میدیدن یه چیزیم هست ما نمیدونستن چیه...خودمم نمیدونم دقیقا واسه چیه...ببینید اون عوضی الان گورشو گم کرده...ماه هاست دیگه تو ذهنم نیست...به طور کامل کامل دلیت شده..دیگه داشتنش برام ارزو نیست..مثل یه گلدون اون گوشه گذاشتمش..من با امروزم مشکل دارم..من خیلی از دوستامو مهر ماه گذاشتم کنار..موبایلم هر روز ۱۵ بار به جرات زنگ میخورد..همه هی ارش ارش میکردن...این قدر جوابشون رو ندادم و پیچوندم که همه گذاشتمن رفتن..حالا من موندم و ۳-۴ تا دوست..اونایی که واقعا دوستمن..واقعا هم دوسشوم دارم..اما اتنگار نمیفهمن..اگه من حرف نمیزنم واسه اینه که ذاتا درون گرام...من کسی نه شادیمو میفهمه نه ناراحتیمو..مگر در مواقع خاص..نیمدونم...اما میشه این بازی محو شدن و نبودن و بس کنید... من نه کسی رو حذف کردم..نه خواهم کرد..اگه خودتون دیگه منو دوست ندارید خوب بزارید برید..چرا میندازید تقصیر من..منظور من از تنهایی هم تنهایی ذاتیه..نه اینکه شما ها رو ندید بگیرم..افتاد..به خداد دیگه نا ندارم..اما التماس میکنم اینبازی مسخره محو شدن و اینا رو تموم کنید..من هستم..شمام هستید..پس دیگه چیزی نیست...
دیشب خواب وحشتناکی دیدم..تو حالت خیلی بدی دیدم..و فکر کنم ویدئو های کریدل هم تاثیر بدی گذاشتن..هنوزم دارم دچار تشنج روحی میشم...
یه دشت تاریک بود..من داشتم وسطش راه میرفتم..انگار میدونستم دنبال چیم...یه چاقوی بزرگ تو سدتم بود...از خودم و اون همه نفرت میترسیدم...وسط اون دشت تاریک رسیدم به جایی که رو زمین داشت خون میرفت...صدای شلپ شلپ پام رو خون رو حس میکرم...حتی بوشم حس میکردم... بین ۲ تا مشعل بزرگ یه صلیب برعکس بزرگ گذاشته بودن... مسیح با اون تاج خارش داشت ناله میکرد..به من گفت کمکم کن...خدا نمیتونم دیگه بنویسم..من حالم بده..من چاقو رو بردم بالا...اوردم پایین رو پیکر مسیح..یه بار...دو بار...سه بار..عطش من سیری نداشت..اون بسته شده بود و فقط ناله میکرد..من داشتم همین جوری میزدم... خدای من..بسه...من حالت تهوع دارم...
از خواب پریدم..داشتم میلرزیدم..به صورت عجیبی... از تاریکی میترسیدم..میترسیدم الان با اون پیکر خونی از تو کمد بیاد بیرون..هوای خونه سرد بود...از تخت پریدم پایین چراغ اتاق و روشن کردم و بعد دوییدم تو پذیرایی و چراغ اون جارم روشن کردم...داشتم میلرزیدم هنوز ساعت 3:30 بود...لحافم و برداشتم اومدم چسبیدم به شوفاژ هال... تا یه ساعت ناله میکردم... حالت تهوع عجیبی داشتم...
خدایا من مقدسات رو در هم دریدم...
من مسیح رو تیکه تیکه کردم..
من شیطان شدم...
فردا مدار منطقی...۲۰۰ صفحه جزوه..ومن هنوز هیچی نخوندم..خدایا..من دارم کجا میرم؟؟؟
یکشنبه --- ۸:۱۹ شب
قصد کردم داستان های Miz+t رو نقاشی کنم..یعنی از روی فضای داستاناش خود داستان رو نقاشی کنم...هه اینا از اثرات مدار منطقی خوندنه!!! به نظر خودم باید با این آخریه شروع کنم..من زیاد نقاشییم خوب نیست..باید شروع کنم..صحنه های عالی توشه...بعد امتحانا شروع میکنم..شاید خودشم کمک کرد..نمیدونم...این داستان آخریش محشره..بخونیدش...
پ.ن. :نه برای گذاشتن این داستان ازش اجازه گرفتم نه برای کشیدن نقاشیاش...خدا کنه ناراحت نشی...
پ.ن.۲: ورژن دوم این داستان رو اگه اجازه صادر بشه تا فردا من مینویسم...
پ.ن.۳: ساعت ۲ - ۳ شب برمیگردم تا بازم بنویسم...یه فصل کت و کلفت مونده هنوز از مدار..کلی حرف دارم واسه گفتم..هوا اینجا هنوز ابریه..تو خونه رو میگم!
دوشنبه --- ۲:۲۱ بامداد
من بیدارم هنوز...همین...
نه هیچ مشکلی نیست..من به سرمم نزده..فقط یکی دو تا مشکل اساسی هست که اگه حل شه من به اوج میرسم...باور کنید..اما این قدر مسخرس که نمیتونم بگم...پست فطرت رذل... همینی..خودشی..دیدی..دیدی گیرت انداختم...اره بابا با خودتم..مگه غیر من و من کس دیگه ای اینجا هست؟؟؟
دوشنبه --- ساعت ۱۲:۰۳ شب
اون اینجا رو میخونه..اون منو یادشه..اون همه این سال ها اینجا میومده...دستام داره میلرزه...همشو خونده..حتی اونجایی که بد و بیراه نوشتم...
و من وقتی صدای زنگ موبایلم منو که تو تاریکی به سقف خیره شده بودم به خودم آورد اون چیزی رو که به جای اسم دیدم...باورم نمیشد...
زنگ تلفن...بازم مثل همیشه..مثل قدیما هیچی نگفتی... بازم همش شنیدی و نگفتی و رفتی...تو اونی که فکر میکنی نیستی...تو نیستی... زندگی خیلی گنده تر از اونیه که فکر میکنی..تموم تنم داره میلرزم هنوزم تنم خیسه...
حرف زدی..پرسیدی..اما بازم نگفتی..بازم دررفتی..هنوزم مغروری..هنوزم به قانونا ایمان نیاوردی... تو هنوزم همونی... همونی ککه هیچ وقت حرف نمیزنه...
بهم چی گفتی..چی شنیدم... نیمدونم... اما مطمئن باش کاری که گفتی واسه 68 رو نخواهم کرد..مردمن تو تنهایی رو ترجیح میدم..من هنوزم نمیدونم تو چرا..شاید یه روز که مردم با چشمای گریون بیای سر قبر لعنتی من...اون موقع بگی... گیجم.. واسه اولین باز=ر دارم گیج میزنم...بدنم تحلیل عجیبی رفته..نمیدونم من الان باید خوشحال باشم..نه به خدا این پایینی ها هیچ ربطی به تو نداره..نمیدونم.. گاهی این جوری میشه... هه ..من سگ جون تر از این حرفام...
-----------------------------
بوق...بوق...بوق... قطع کرد...
به شدت دارم پاهامو تکون میدم... استرس ...فشار وحشتناکی دارم تحمل میکنم... حالت تهوم داره زیاد میشه... چشام داره سیاهی میره..داره سیاهی میره..میخوام بالا بیارم...خودمو میخوام برسونم دستشویی ..تو راه میخورم زمین...نفسم بالا تمیاد... میرسم دستشویی..بالا میارم...یه بار..دو بار...سه بار...چهار بار...معدم اومده تو دهنم... دارم میمرم از درد... گریم در میاد..دیگه تحملش سخته...پشتم داره میسوزه..تو دستشویی واستادم.حس میکنم اگه کوچیکی ترین تکونی بخورم میخورم زمین... میام بیام بیرون از دستشویی...میخورم زمین!!!...حس میکنم روحم داره پرواز میکنه...چراغای نارنجی پشت آرک داره وجودمو تسخیر میکنه...صداش هنوز تو گوشمه... قلت میزنم... خودمو کشون کشون میکشم رو زمین..میرسم به حموم..دارم میخزم..عین یه حشره که واسه رهایی از تار عنکبوت دست و پا میزنه.. تنها کاری که میتونم بکنم اینه که شیرو بدم بالا..در همون حال خوابیده با لباس بیفتم زیرش..اب سرده..اما حس نیمکنم...داره میره...حس روان شدن بم دست میده..مثل خوابیدن زیر بارونه..بازم خاطرات..اون زیر میرم زیر خاطرات... نمیدونم چقدر طول کشید که توسنتم پا شم... حوله رو پیچیدم دور خودم..رو همون لباسا... با آخرین زورم تختم و هل میدم تا بچسبه به شوفاژ...میخوابم روش...لحاف و میکشم رو خودم...میچسبم به شوفاژ دارم میلرزم...
یه دفعه تو همین لرز حس میکنم قلبم درد گرفته..مشستم گره میشه...انگار زیر یه تخته سنگ گذاشتنم..درد امونمو میبره..انگار دارم تسلیم میشم..لحافو میزنم کنار..خودمو میرسونم به جای قرصم...نفسم بالا نمیاد...خر خر میکنم...نیست..چشام نیمبینه..ظرف قرصا ول میشه رو زمین..میدوم سمت کیف پولم...همیشه یه دونه باید اون تو باشه..میزارمش تو دهنم....این قدر دندونامو به هم فشار میدم که حس میکنم الانه که همشون خورد شه..نفسم بالا نمیاد...اکسیژن میخوام..دیگه نای حرکت ندارم...وسط اتاق ول میشم...دسته عزاداری داره از بیرون رد میشه..شیشه ها تکون میخوره....من زیر نور نارنجی آرک های سقف با لباس خیس با یه لرز وحشتناک..با یه درد عجیب دراز به دراز خوابیدم...کرخت..حتی توان نالیدنم ندارم..دسته داره میخونه..صدای طبل ها ..دارن ۳ ضرب تند منیزنن ..خدایا عاشق این صدام...یه نوای آشناس...با این همه درد میتونم حسش کنم...آره خوب یادم میاد...تو فیلمیه که خودم با موبایم از مراسم ختمت گرفتم...وقتی شونه هام داشت میشکست...وقتی از شدت هق هق موبایل تو دستم تکون میخورد..وقتی داشتم تو خودم جیغ میزدم...وقتی میخواستم بدوم بگم پرش نکنید...و اون آقاهاه داشت سر مزارت میخوند...و این قدر این فیلم رو شبا قبل خواب دیدم وبغض کردم که حفظ شدم...دسته عزاداری دارم ۳ ضرب تند میزنن... خیلی تند...صدای طبل ... و اون آفاه داره میخونه...حس عجیبیه...وسط این همه درد...حس میکنم دارم خالی میشم...آرامش عجیبی منو گرفته..مشتم باز شده..دارم فرا حسی شدن رو تجربه میکنم...دارم میپیچم...آرامش...دارم تو آرامش غرق میشم...دردام یادم رفته..دارم به نوا گوش میدم...
...یاد اون لحظه ای که میبرنم...به یاد غسل و کفنم... یاد فشار قبرم و فریاد زدنم...یاد عذاب و بدنم...یاد اون لحظه ای که ۲ تا ملک... سوال کنن..یاد ساکت شدنم...یاد اون شلاقایی که میزنن روی تنم..که بگو خدات کیه؟...قبلت کجاست؟...کتابت و اسم پیمبرتو بگو...کمکم کن که نمونه... جوابم توی گلو...
تو سوال اولی ...بگم علی.. دیگه هر چی که بگن... بگم حسین...
من قبلته...؟؟ حسین... [کوبش طبل]
من کتابه...؟؟؟ حسین... [کوبش طبل]
من امامه ...؟؟؟ حسین... [کوبش طبل]
من دینه...؟؟؟ حسین... [کوبش طبل]
دینم...قبله ام...عشقم...روحم..نوحم..خونم...اول...
آخر...کعبه...مکه...زمزم...صفا...صفا...صفا...صفا...صفا...
من خوابم برد...همون جا...با بی حسی محض..وقتی بیدار شدم فقط همه چی ساکت بودم...از شدت سرما داشتم میلرزیدم.....چرا..حالا نشستم پشت این...میخوام گوشیمو خاموش کنم...میرم خونه یکی دیگه...از تنهایی میترسم..از مرگ میترسم..میدونم چقدر دیگه تحمل میارم زیر این حمله ها......2 تا استامینوفن خورم...2 تا ادالت کلد..2 تا آموکسی...به جای آرام بخش...تا یه مدت موبایلمو میزارم خونه...آفامم چک نمیکنم..میخوام تنها باشم..داره نزدیک تر میشه..دارم حسش میکنم..بیا..بیا..بیا...
من دیگه منتظر هیچ کسی نیستم که بیاد...
دل من از آسمون معجزه اصلا نمیخواد...
پ.ن.: درس پیر سازی ققنوس تو دبیرستان یادتونه...??? یه همچین حسی دارم... بازم مینویسم... فردا..فردا..فردا..
پ.ن.2: نمیخواد نگرانم باشید من حالم خوبه..نظر خواهی رو هم میبندم..ببخشید...
