تبليغاتX
:::No MoRe T3ArZzZ To CrY:::

:::No MoRe T3ArZzZ To CrY:::

I died in my dreams....got lost in the darkness

این نوشته ها تا روز ۱۱ بهمن آپ میشه...یعنی زیر همینا هی اضافه میشه...چرت و پرت همش..دردای درونی..آتشفشانی از حرفای نگفته... میدونم شخصی شده..اما جدا نمتونم دیگه ننویسم...

Warning: نوشته های زیر میتونه حال شما رو تو بهترین حالت بد کنه...پر از انرژی منفی و حرفایی که بوی مرگ و پایام میده...جدی میگم...صفحه رو ببندید برید...


۵شنبه --- ساعت ۲:۰۰ ظهر

یه ساعت و نیم دیگه امتحان پایان ترم دارم...۱۴۰ صفحه کتاب باید میخوندم و یه تحقیق باید ببرم...حتی یک صفحه هم نخوندم...حتی یه دونه...واسم مهم نیست..به شکل عجیبی در تاریکی و یه دور تکراری گیر افتادم...یه پریود زمانی طولانی...تو لبه مرز بودن و نبودن...جایی که اگه نیفتی طرف مرگ ترسی از افتادن گوشت بدنتو آب میکنه...دوست دارم کلاهک مغزم رو بردارم و همه محتویان متعفنش رو بریزم بیرون ... واسم مهم نیست واحدا پاس شن یا نه...واسم مهم نیست کسی دوسم داشته باشه یا نه..واسم مهم نیست کسی ازم متنفره یا نه..من احساستم رو یه جایی جا گذاشتم..من سنگ شدم...یه سنگ سیاه سخت..یه فیلم سینمایی جذاب هالیوودی...یه تابلوی جذاب رو دیوار موزه که بهش اسپری مخصوص زدن که موریانه نخورتش...دارم از شدت سرما میلرزم...این خونه لعنتی با بیرون هیچ فرقی نداره...انگار داره باد میاد..ههه..از ما گذشته..صبر کنید یه لحظه....

رفتم در و پنجره ها رو باز کردم..هوا اینجا منفی چند درجس...بلوزم رو از تنم در میارم..میخوام حس کنم سرما رو..میخوام خودم رو خط خطی کنم...میخوام حس کنم هنوز زندم...من چی میخوام از جون این زندگی هان...؟ نه این چی میخواد از جون من...؟دوست دارم از شدت سرما بلرزم...از آزار شدن خوشم میاد..میخوام درد بکشم... دوست دارم سینه پهلو کنم و تب کنم و هیشکی هم تو خونه نباشه..تا هزیون بگم...بین خواب و بیداری گیر کنم و با چراغ بغل تختم حرف بزنم!!! حتی نای اینکه خودمو پاشوره کنم نداشته باشم...میخوام تو تب بسوزم و تا خود صبح کابوس ببینم...تا یه جایی که با اورژانس ببرنم بیمارستان..من چمه؟؟؟ من کیم؟؟ اصلا چرا؟؟؟ چرا من این همه با خودم درگیرم...چرا نمیتونم همه چی رو به تخمم حساب کنم؟؟؟ چرا نمیشه درگیر این سیکل تکراری نشد...چرا هر کی میرسه (...) شعر تحویلم میده؟؟؟ در حالی که خودش عین سگ تو گل گیر کرده و به هیچ کدوم از چیزایی که میگه ایمان نداره؟؟؟ چرا همه گیر میدن به ضعف های من در حالی که من شخصیت یخ زده محکوم به نابودی ضعیف تیکه تیکشون رو میبینم که از من حالشون بد تره...فقط حالیشون نیست... گاااااون... گاووووو...متوجهی چی میگم؟؟؟... الان نیاز دارم به یه BMW z4 که روش یه سیستم 7 ملیونی نصب شده باشه!!! و همچنین اتوبان همت عصر یه روز تعطیل با ترافیک متعادل!!! دوست دارم queen بندازم تو ضبط و ولوم رو بزم رو ماکس و بزارم دنده یک و موتور رو 6000 تا پر کنم کلاج و ول کنم و تعویض دنده تو ماکس دور موتور ...بیفتم تو توبان به قصد مرگ...دقیقا به قصد مردن و تیکه تیکه شدن...به قصد ریسک کردن زندگیم...شیشه ها پایین باشن تا حس کنم جریان هوا رو و داد بزنه این لعنتی...

show must go on

و من لایی بکشم... و سر دور برگردون دستی ، معکوس و یه دونه از این زانتیا چسکی های کنترل نا محسوس بیفته دنبالم تا حالیش کنم منم یه دونه از اون احمقایی نیستم که میتونن بگیرنش و یه کار  کنم با مغز بره تو گارد ریل..من دیگه نمیتونم خودم رو زندانی کنم...روحم پرواز میخواد... بلند شدن..هیجان ... و خیلی باید شکار چی نامردی باشی که که کبوتر رو چند لحظه قبل از پریدنش بزنی!!! میخواد...هیجان رو لبه مرگ و زندگی راه رفتن..اما من به زنجیر عقایدم کشیده شدم..به زنجیر دو تا موجود فرشته صفت به اسم پدر و مادرم که میدونم نبودنم داغونشون میکنه..من به زنجیر بودن کشیذم خودم رو چون جرات شکستن وجدانم رو ندارم..از بچه کی همیشه عین گاو به همه راستو میگفتم و هر کی میرسید میگفت خره اینجا ایرانه..راستشو بگی کلات پس معرکس...حالیته ؟؟؟ و من عین احمق ها مقاومت میکردم...نه اینجا تک تومنی به خوب بودن نمیدن..من نمیتونم عوضی باشم..از یه طرفم میخوام عوضی باشم..و گیر کردم بین این حصار..سال هاست گیر کردم..میتونم دنیا رو به هم بریزم..شما ها چی از گذشته من میدونید؟؟ ههه داستان زندگیم مال روز آخر این بلاگه...مطمئنم که خیلی ها تعجب میکنن... خیلی جالبه هیچ دوستی از قبل از 17 سالگی ندارم..همه زندگی من قبل 17 سالگی گم شده..هیچ کس هیچی نمیدونه از این کابوس درد آو و عجیب من..من کیم...چرا من شبا کابوس نمیبینم و خودمو خیس نمیکنم؟؟؟ چرا منو نمیبرید روان پزشک هان؟؟؟ بابا حالیتونه؟؟؟ من ر  و  ا  ن  ی  ی  م!من خواب میخوام...بهم قرص بدید...یه چیزی که بشه بدون رویا توش خوابید..من قرص آبی رو انتخاب کردم چرا قرمزرو به خوردم دادی؟؟ هان؟؟

اینو چند روز پیش نوشتم...دیگه حوصله آپ های کلاسیک و تر تمیز رو مرتب رو ندارم..از این به بعد همه چی مینویسم..

-----------------------------------------------------

دیگه نمیتونم...دیگه نمیکشم... مگه من چند سالمه...۲۰ ....چقدر طول کشیده ..خسته نشدی از بس زدی خدا...از بچگیم مظلوم بودم...حتی گریه هم نمیکردم...هیچ وقت نق نمیزدم..هیچ وقت هیچی از هیشکی نمیخواستم..همیشه آروم میرفتم..آروم میومدم...

حالا من اینجام...بلوزمم در آوردم....بیا اینم شلاق...نه کمه...بیا سیم خارداد...بپیچ دور دستت ...منم ببیند به یه تیرک چوبی...دو قدم برو عقب...بدو به سمت من...ببر بالا...با تمام وجودت بکوب...میخوام درد بکشم...آره...ما کتک خورمون ملسه...به خودت قسم میخورم...صدام در نمیاد..مگه تو این سال ها صدام در اومده خدا؟؟؟ هان؟؟؟ هیچی نمیگی؟؟؟؟  بکوب...بزن...پاره کن...سلاخی کن...تیغ رو بزار  رو پوستم...نقاشی کن...خون...من خون میخوام...

 تیغ رو از رو میز بر میدارم..همیشه یه بستش رو میز هست.... نه خیلی ترسوام...ارش ازت متنفرم... سگ کثیف ترسو... جراتشو نداری نه؟؟؟ آره هم جراتشو ندارم هم بقیه چی... بابام...مادرم...mizty...وحید... احسان... اونا چی؟؟؟ صدام به صورت نا مفهوم شبیه به ناله از سینم میاد بیرون..مثل همیشه از وسط میشکنمش.... چی باید بنویسم... hate  اینو یه بار نشوتم...pain اینم یه بار نوشتمl... یه علامت سوال اینو که بار ها کشیدم... die... اینم نوشتم... این دفعه باشد وحشتناک تر از همیشه باشه...میزارمش رو بازوم...یه خط به چپ...یه خط به راست...یه خط بالا... با تمام زورم...عاشق خط خطی کردنم...از  شکنجه خوشم میاد...آره خوشم میاد...خون شروع میکنه به چکیدن... همین جا روی keyboard... ارز رو آرنجم میچکه پایین..همه  جا قرمز...بازم....

بازم

بازم

چپ...راست...بالا...مورب..دایره...میخوام بیشتر بیاد...

 یاد حرف تو میفتم لعنتی...وقتی میدونستی من چقدر عاشقتم.. برگشتی با خون سردی تمام گفتی..خوب تو روانی هستی.... تو مریضی آرش...2 سال که این صدا داره تو گوشم اکو میشه...اره من روانیم..من مریضم...من ک.س خلم... من عوضیم..من کثیفم...من لجنم... یه لاشه... یه جسد... یه ترسو ... یه  عوضی... من کثافتم... ارش با توام ...تو کثافتی.. تو عوضی هستی... به درد هیچی نمیخوری.. مظلومی... تو سری خوری... همه دوست دارن اما به جاش که برسه میزنن... خوردم... به خدا به هیچکس نزدم (غیر از یه بار) اما تا دلتون بخواد خوردم...  مگه من کیم... مگه بودنم یا نبودنم چه فرقی میکنه...مگه فرقی مکیکنه امروز مردن یا 40 سال بعد... میگه کی میاد به قبر من سر بزنه... میترسم..از دیوارای تاریکش... من حتی از خدا هم میترسم... همون قدر که از شیطان میترسم... آراشم کجاست... حمله های قلبی باز شروع شدن... بازم شبا بالشو گاز میگیرم و وقتی دمر خوابیدم پاهامو میکوبم رو تخت که جیغ نزنم... چه قدر خوبه که با مرگ دوست باشی... من جراتشو ندارم... اما خودش بلاخره میاد سراغم...

 تو به من لقب گرگ  دادی...دوسش دارم دوست من..خیلی دوسش دارم..همون قدری که تو اون جغدرو دوست داشتی....حالا یه دوست دارم که همیشه پیشمه... گرگ..من و خودم...جغد و تو هم گاهی هستید... باور کن...

میترسم بعد مرگ آرامشی نباشه... من دیگه نای را رفتن ندارم...بازم میکشم...کی برد قرمز قرمز شده...بوی خون...حتی اینم دیگه آرومم نمیکنه.. میخوام تتموم شه...من دیگه نمیکشم...7 ماه سعی کردم دیگه ننویسم خستم...37 تا پست نوشتم ولی هیچ کدوم رو نذاشتم...اما دارم میترکم...من فقط دارم ادای آدم قوی هارو در میارم...من ضعیفم...ضعف تو وجودم موج میزنه..من دیگه نای لبخند زدنم ندارم...

------------------------------------------------------------

دارم میرم دانشگاه ... واسه امتحان ترم!!! برگشتم بقیشو مینویسم..شایدم ننویسم..خستم...چیزی نمونده...


۵ شنبه --- ۵:۲۰ بعد از ظهر

برگشتم...دستام از شدت سرمای بیرون داره میسوزه..میخوامن بزنم زیر گریه..این قدر گریه کنم که هق هق کنم..من دلم گریه میخواد ...کسی نمیدونه چه جوری میشه از چشمای یه آدم خواست بباره... در رو نتونستم خودم باز کنم..دستام از شدت سرما منجمد شدن...با دندون درو باز کردم...هنوز بوت هام تو پامه...عطش نوستم داره دیوونم میکنه..چقدر فاصله دیوانگی و آدم عادی بودن کمه!

یکی به من بگه اعتماد یعنی چی؟؟؟ از کجا میشه به قسم های یکی ایمان آورد...اصلا از کجا معلوم من همینیم که میگم..خیانت چیه هان؟؟؟ کسی که تا ۱ ساعت قبل مال توئه میره با یکی دیگه میخوابه...چرا؟؟؟ چون پسره تونسته بوده از لحاظ جنسی تحریکش کنه!!! یا اینکه اون بیشتر از تو به فنتسی سکسیش نزدیک بوده!!!F*u*c*k ...منتفرم از همه این دنیا...این حسرت رو با خودم  به گور میبرم...یه آغوئش گرم...یه بغل داغ که فقط مال من باشه..که توش خیانت نباشه..سیاست واسه حفظش نباشه...خرج کردن و نکرن..رفتن اومدن...رقیب نباشه..قاتل خوب سراغ ندارین..میخوام پول بدم بهش بیاد بکشه!!

یاد خنجر...گریه ات...امون نمیده...

::: سر دو راهی موندم :::

بزن بکش دیگه... د_ بزن بکش... من نمیترسم...

دوست دارم صدای ولوم رو تا ته بدم بالا...اما ههه همسایه های گل تحدید کردن که اگه این دفعه صدای آهنگ های عجیب غریب من بیاد بالا شکایت میکنن..هه فردای اون روز رو دیوار نوشتم Die... هه زنگ زده بودن به والدینم!!! گفته بودن بچتون ما رو به مرگ تحدید کرده!!!..اخه (...) ها شما که (...) شکایت ندارید چرا چرت میگید...صدای ولوم الان رو ماکسه و اینا هیچ غلطی نمیتونن بکنن..هه از همشون متنفرم..گاهی از این شهر لعنتی هم متنفر میشم...


جمعه --- ساعت ۱ بامداد!

ضعف عجیبی دارم از دیروز ساعتد ۱۲ ظهر تا الان که ۱ نصفه شبه هیچی نخورم..میشه۱۷ ساعت!...دستام از شدت ضعف داره میلرزه..نمیدونم چمه..نای غذا درست کردن ندارم..نه بیشتر میل ندارم...خدا اینجا چه خبره؟؟؟ من گیر کردم رو یه الاکلنگ : آدم خوب بودن یا همون خوب بودن و از یه طرف اونی که باید بشم..با احساسم نمیتونم صادق باشم..من تمام سوالات فلسفی ، منطقی ، خدایی،  آخرتی و نظریه پردازی ها و موزیک هامو کنار گذاشتم..دیگه روحم نمیکشید...نیاز به یه تعطیلات دارم... برم شمال تنهایی ..تنها تنها..یه ویلا وسط جنگل که توش نه اینترنت باشه نه کامپیوتر...فقط یه شومینه...یه ضبط با باندای خیلی بزرگ و یه تخت خواب گرم و یه میز تو تراس ویلا که رو به جنگل باشه میخوام... که صبحا ساعت ۱۱ پاشم..اصلاح کنم..دوش بگیرم...صبحانه بخورم...واسه پیاده روی بزنم تو دل جنگل...برگردم خونه....صدای جیغ ضبط با تمام آهنگایی که دوس دارم... بعدش ناهار گرم پر چرب...بعدشم خواب و بیدار شدن و بارون اومدن و تا لب دریا رفتن و برگشتن و کنار شومینه نشستن و آهنگ شنیدن و واین خوردن و استراحت....بدون درد...بدون مرگ...بدون دغدغه..خدا تو میدونستی خیلی نامردی...هه آرزو های ماها رو که حتی خیلی کوچیکم هسن بهمون نمیدی...گاهی جدا ازت بدم میاد!!!

پوستم داره میسوزه...حمله عصبی...بازم..بازم..بازم... جدا از رو نمیری؟؟؟

 


 جمعه --- ساعت ۱۲ ظهر

 ساعت ۱۱ تازه از خواب پاشدم...دیشب کابوسای عجیبی میدیدم...خیلی عجیب...نمیدونم...بازم گم گشتگی..هههه تا الان شده ۴۸ ساعت گرسنگی محض... از شدت گشنگی حالت تهوع دارم...فردا امتحان گسسته دام...خیلی مزخرفه.. نیمدونم چی میشه... فاک اصلا حصله درس خوندن ندارم...بیشتر ترجیح میدم ..نیمدونم چی ترجیح میدم...

هه دستام دارن از هم باز میشن...بافتاشو میگم...فکر کنم مال کمبود ویتامینه!!! یه سر دکتر باید برم...پوست پوست شدن!!!

ههه فردا تولد توئه... هه تویی که هیچ وقت اینجا رو نخوندی...هیچ وقت...هه نگامم نکردی..مهم نیست...امسال مثل ۴ سال گذشته برات sms تبریک نمیزنم...هههه امثال متاهل شدم!!!! 

خیلی وقته دیگه نه میتونم راک گوش کنم نه متال مگه اینکه حالم خیلی بد بشه...دلم واسه پارسال تنگ شده..زنده بودم هنوز.. تو جریان بودم... دیگه حتی نای اینکه ماژیک و بردارم و رو دیوار نقاشی کنم ندارم..مانگا هم دیگه جواب نمیده... دلم چی میخواد؟؟ بزار فک کنم...

هیچی....دقیقا هیچی نیمخواد...

ساعت خوابم زیاد شده که نوید افسردگی شدید بهم میده!!!  میدونم...دارم حسش میکنم..دفعه اول نیست... اما نمیخوام درمانش کنم...میخوام فقط تنها باشم همین... بعد از ظهر 2 باره برمیگردم!


شنبه --- ۵:۳۲ عصر

بلاخره شکوندمش این اعتصاب غذای لعنتی رو بعد از ۷۶ ساعت..دیگه نتونستم...یه کم غذا خوردم...اما حالت تهوع گرفتم..نمیدونم...حس تنهایی عجیبی میکنم...به جرات میتونم بگم هیچ وقت در طول این همه زندگیم این همه حس نمیکردم تنهام..همه نقاب دارن..هر کی واسه یه چیزی میخوادت..احساس فاحشه بودن میکنم...اینکه مجانی خودتو در اختیار بقیه بزاری!!! پسری که فاحشس!!!!بلاگم از همیشه خلوت تر شده و این به من میگه حتی اینجا هم دیگه کسی نمونده...انگار دوران منم تموم شده... جدا نمیدونم چی میتونه آرومم کنه...نه الان آرومم...یعنی امروز از صبح آروم آرومم..مثل یه پسر خوب مرده...دقیقا مثل یه جسد خوب...۲ هفتس اصلاح نکرم صورتمو..مثل یه کپه موی پشمالو شدم..خیلی وقته آینه رو از اتاقم و از تو دستشویی برداشتم...نمیتونم تحمل کنم قیافمو ببینم...فقط وقتی یکی میاد وصلش میکنم سر جاش!!!همیشه از آینه متنفربودم...هنوزم مثل ۲ سال گذشته همیشه چراغای خونه خاموش خاموشه..من مثل جغد سال هاست دارم تو تاریکی زندگی میکنم..نور آزارم میده...از وقتی این آینه ها رو جمع کردم دیگه لازم نیست طفره برم واسه نگاه نکردن...چقدر خوبه که من همیشه تنهام..کاشکی میشد همین جا موند واسه همیشه..منو خودمو و کامپیوترم... دیگه هیچی نمیخوام...کجای دنیا این قانون هست ...که همش """یه طرفه""""...هه امروز صبح که بیدار شدم حس میکردم بار این خستگی لعنتی از همیشه بیشتره...حتی جسمم خسته بود... نمیدونم واسه فرارا کردن ازش چی کار میشه کرد..مثل یه کرم کثیف دارم تو خودم میلولم...این کار تهش میدونم چیه!!!

وقت رفتنه..سفر کردنه....خاطرات مرده منو زیر خاک کردنه...

وقت تنهایی من با خودمه...وقته تمرین حسرت بردنمه...

حالت تهوع دارم صفحه مانیتور رو خوب نمیبینم...چشام سیاهی میره...دستام میلرزه..میخوام برم بخوابم..شاید آخریش باشه..شب برمیگردم..هه من دارم واسه کی مینویسم؟؟؟ کسی اینجا رو نمیخونه..خیلی وقته که دیگه کسی اینجا رو نمیخونه...

باشه امشبم زنگ میزنم با همه دردام خفه میشم..تو بگو همه رو بریز این تو..من شدم یه کامیون پر از دردای خودم..یه کامیونم پر از دردای مردم...همه میگن و میرن...چرا هیشکی یه بار نمیپرسه آرش تو خوبی؟؟ چرا خدا..من چه گناهی کردم...چیه...خدای لعنتیییییییییی میشنوی؟؟ منم آدمم...آآآآآآ ددددددددد ممممممممممم....یکی بیاد گلوم منو با چاقو پاره کنه..این بغض پوسیده ۴ ساله رو بکشه بیرون...مهم نیست بمیرم..من آرامش میخوام...یه خواب آروم..تویه بغل گرم..من چقدر تنهام...


شنبه --- ساعت ۱۱:۴۹ شب

داشتم ویدئو From The Cradle To Enslave  مال Cradel رو نگاه میکردم... ویدئو عجیبیه..حس جنون تو من تازه میکنه...چند تا صحنش خیلی اذیتم کرد...جایی که دخترا داشتن با آرشه ای از جنس تیغ رو مچ دستشون ویولون میزدن...خون از رگاشون میریخت پایین...با دیدن این صحنه تکونهای هیستریک خورم و اونجاییی که  خود دنی داشت اون دست از زیر خاک بیرون تومده رو میبیوسد...چقدر سخته دفن کردن... تو عمرم تا حالا 1 بار بهشت زهرا رفتم..خیلی بچه بودم...یکی از دوستای بابام پسر 14 سالش که سال ها بر اثر فلج مغزی مریض بود مرد..اسمش رضا بود..هنوزم صحنه های جیغ های هیستریک مادرش..هنوزم خاک ریختن تو قبر..هنوزم داد زدن پدرش..هنوزم گل های پر پر رو زمین..هنوزم اون گودال وحشتناک تنم رو میلرزونه...همین الانم که دارم مینویسم حالم بد شد..سال هاست این صحنه ها تو ذهنم راه میره...  و من بعضی شبا خواب رضا رو میبینم...من اون موقع فقط 7 سالم بود..از اون موقع به بعد از قبرستون متنفر شدم..اما این دفعه که برم تهران میخوام یه سر برم اونجا.. شاید تنها... میخوام رو قبرا قدم بزنم...میخوام فکر کنم تو جایی که صف تو صف ادم خوابیده...دکتر... مهندس... قاتل... بچه ...کوچیک ...بزرگ ...معروف ...گمنام ...تصادفی..مرگ مغزی...سکته...سانحه...و  خدای من از هیچ کدومشون صدا در نمیاد؟..نمیتونم تحمل کنم ازم صدا در نیاد...از دفن شدن..از سکون..از داستان های بعد مرگ متنفرم...من از قبرستون متنفرم..من ...من ...من هیچی...من گیر کردم تو یه تله خرس..از این گنده هاش..یکی نیست منو نجات بده...

 هر وقت دنی میخونه میتونم نقاشی کنم..نقاشی های damage... ماژیک و برداشتم و رو دیوار حموم کشیدم..خیلی دوسش دارم...من نمیدونم چی میشه.. مرزای دنیاهام قاطی شده...زیاد نگران نباشید... هه.. خدا من دارم تو قانون غرق میشم.. تفکیک جز به جز برام راحت..تحلیل عجیبی داره..گیر کردن در حصار فرای بشر بودن..وقتی بتونی از دور ببینی.. علت و معلول..من شاید دارم پیدا میشم...

دوش چه خورده ای ای دل بگو..نهان مکن..

همچو کسان بی گناه روی به آسمان مکن...


یکشنبه ---  ساعت ۲:۵۹ ظهر

سلام به همتون..نمیدونم ...خیلی ها نگرانمم..اما من چیزیم نیست حداقل خودم این جوری فکر میکنم..نیمدونم..تنها کاری که خواستم بکنم اینه که ۱۰ روز از دنیای درونم رو بریزم بیرون..نه این حال من مال چند روز نیست..مال  ۲-۳ ساله ..میدونم باور نمیکنید اما در طول چند سال گذشته من هر هفته تقریبا از این حمله ها دارم..اما همش رو میریختم تو خودم...صدام در نمیاومد...همه میدیدن یه چیزیم هست ما نمیدونستن چیه...خودمم نمیدونم دقیقا واسه چیه...ببینید اون عوضی الان گورشو گم کرده...ماه هاست دیگه تو ذهنم نیست...به طور کامل کامل دلیت شده..دیگه داشتنش برام ارزو نیست..مثل یه گلدون اون گوشه گذاشتمش..من با امروزم مشکل دارم..من خیلی از دوستامو مهر ماه گذاشتم کنار..موبایلم هر روز ۱۵ بار به جرات زنگ میخورد..همه هی ارش ارش میکردن...این قدر جوابشون رو ندادم و پیچوندم که همه گذاشتمن رفتن..حالا من موندم و ۳-۴ تا دوست..اونایی که واقعا دوستمن..واقعا هم دوسشوم دارم..اما اتنگار نمیفهمن..اگه من حرف نمیزنم واسه اینه که ذاتا درون گرام...من کسی نه شادیمو میفهمه نه ناراحتیمو..مگر در مواقع خاص..نیمدونم...اما میشه این بازی محو شدن و نبودن و بس کنید... من نه کسی رو  حذف کردم..نه خواهم کرد..اگه خودتون دیگه منو دوست ندارید خوب بزارید برید..چرا میندازید تقصیر من..منظور من از تنهایی هم تنهایی ذاتیه..نه اینکه شما ها رو ندید بگیرم..افتاد..به خداد دیگه نا ندارم..اما التماس میکنم اینبازی مسخره محو شدن و اینا رو تموم کنید..من هستم..شمام هستید..پس دیگه چیزی نیست...

دیشب خواب وحشتناکی دیدم..تو حالت خیلی بدی دیدم..و فکر کنم ویدئو های کریدل هم تاثیر بدی گذاشتن..هنوزم دارم دچار تشنج روحی میشم...

 یه دشت تاریک بود..من داشتم وسطش راه میرفتم..انگار میدونستم دنبال چیم...یه چاقوی بزرگ تو سدتم بود...از خودم و اون همه نفرت میترسیدم...وسط اون دشت تاریک رسیدم به جایی که رو زمین داشت خون میرفت...صدای شلپ شلپ پام رو خون رو حس میکرم...حتی بوشم حس میکردم... بین ۲ تا مشعل بزرگ یه صلیب برعکس بزرگ گذاشته بودن... مسیح با اون تاج خارش داشت ناله میکرد..به من گفت کمکم کن...خدا نمیتونم دیگه بنویسم..من حالم بده..من چاقو رو بردم بالا...اوردم پایین رو پیکر مسیح..یه بار...دو بار...سه بار..عطش من سیری نداشت..اون بسته شده بود و فقط ناله میکرد..من داشتم همین جوری میزدم... خدای من..بسه...من حالت تهوع دارم...

 از خواب پریدم..داشتم میلرزیدم..به صورت عجیبی... از تاریکی میترسیدم..میترسیدم الان با اون پیکر خونی از تو کمد بیاد بیرون..هوای خونه سرد بود...از تخت پریدم پایین چراغ اتاق و روشن کردم و بعد دوییدم تو پذیرایی و چراغ اون جارم روشن کردم...داشتم میلرزیدم هنوز ساعت 3:30 بود...لحافم و برداشتم اومدم چسبیدم به شوفاژ هال... تا یه ساعت  ناله میکردم... حالت تهوع عجیبی داشتم...

خدایا من مقدسات رو در هم دریدم...

من مسیح رو تیکه تیکه کردم..

من شیطان شدم...

فردا مدار منطقی...۲۰۰ صفحه جزوه..ومن هنوز هیچی نخوندم..خدایا..من دارم کجا میرم؟؟؟


یکشنبه --- ۸:۱۹ شب

قصد کردم داستان های Miz+t رو نقاشی کنم..یعنی از روی فضای داستاناش خود داستان رو نقاشی کنم...هه اینا از اثرات مدار منطقی خوندنه!!! به نظر خودم باید با این آخریه شروع کنم..من زیاد نقاشییم خوب نیست..باید شروع کنم..صحنه های عالی توشه...بعد امتحانا شروع میکنم..شاید خودشم کمک کرد..نمیدونم...این داستان آخریش محشره..بخونیدش...

...Die bY my owN hand

پ.ن. :نه برای گذاشتن این داستان ازش اجازه گرفتم نه برای کشیدن نقاشیاش...خدا کنه ناراحت نشی...

پ.ن.۲: ورژن دوم این داستان رو اگه اجازه صادر بشه تا فردا من مینویسم...

پ.ن.۳: ساعت ۲ - ۳ شب برمیگردم تا بازم بنویسم...یه فصل کت و کلفت مونده هنوز از مدار..کلی حرف دارم واسه گفتم..هوا اینجا هنوز ابریه..تو خونه رو میگم!


دوشنبه --- ۲:۲۱ بامداد

من بیدارم هنوز...همین...

نه هیچ مشکلی نیست..من به سرمم نزده..فقط یکی دو تا مشکل اساسی هست که اگه حل شه من به اوج میرسم...باور کنید..اما این قدر مسخرس که نمیتونم بگم...پست فطرت رذل... همینی..خودشی..دیدی..دیدی گیرت انداختم...اره بابا با خودتم..مگه غیر من و من کس دیگه ای اینجا هست؟؟؟


دوشنبه --- ساعت ۱۲:۰۳ شب

اون اینجا رو میخونه..اون منو یادشه..اون همه این سال ها اینجا میومده...دستام داره میلرزه...همشو خونده..حتی اونجایی که بد و بیراه نوشتم...

و من وقتی صدای زنگ موبایلم منو که تو تاریکی به سقف خیره شده بودم به خودم آورد اون چیزی رو که به جای اسم دیدم...باورم نمیشد...

زنگ تلفن...بازم مثل همیشه..مثل قدیما هیچی نگفتی... بازم  همش شنیدی و نگفتی و رفتی...تو اونی که فکر میکنی نیستی...تو نیستی... زندگی خیلی گنده تر از اونیه که فکر میکنی..تموم تنم داره میلرزم هنوزم تنم خیسه...

حرف زدی..پرسیدی..اما بازم نگفتی..بازم دررفتی..هنوزم مغروری..هنوزم به قانونا ایمان نیاوردی...  تو هنوزم همونی... همونی ککه هیچ وقت حرف نمیزنه...

بهم چی گفتی..چی شنیدم... نیمدونم... اما مطمئن باش کاری که گفتی واسه 68 رو نخواهم کرد..مردمن تو تنهایی رو ترجیح میدم..من هنوزم نمیدونم تو چرا..شاید یه روز که مردم با چشمای گریون بیای سر قبر لعنتی من...اون موقع بگی...  گیجم.. واسه اولین باز=ر دارم گیج میزنم...بدنم تحلیل عجیبی رفته..نمیدونم من الان باید خوشحال باشم..نه به خدا این پایینی ها هیچ ربطی به تو نداره..نمیدونم.. گاهی این جوری میشه... هه ..من سگ جون تر از این حرفام...

-----------------------------

بوق...بوق...بوق... قطع کرد...

 به شدت دارم پاهامو تکون میدم... استرس ...فشار وحشتناکی دارم تحمل میکنم... حالت تهوم داره زیاد میشه... چشام داره سیاهی میره..داره سیاهی میره..میخوام بالا بیارم...خودمو میخوام برسونم دستشویی ..تو راه میخورم زمین...نفسم بالا تمیاد... میرسم دستشویی..بالا میارم...یه بار..دو بار...سه بار...چهار بار...معدم اومده تو دهنم... دارم میمرم از درد...  گریم در میاد..دیگه تحملش سخته...پشتم داره میسوزه..تو دستشویی واستادم.حس میکنم اگه کوچیکی ترین تکونی بخورم میخورم زمین... میام بیام بیرون از دستشویی...میخورم زمین!!!...حس میکنم روحم داره پرواز میکنه...چراغای نارنجی پشت آرک داره وجودمو تسخیر میکنه...صداش هنوز تو گوشمه... قلت میزنم... خودمو کشون کشون میکشم رو زمین..میرسم به حموم..دارم میخزم..عین یه حشره که واسه رهایی از تار عنکبوت دست و پا میزنه.. تنها کاری که میتونم بکنم اینه که شیرو بدم بالا..در همون حال خوابیده با لباس بیفتم زیرش..اب سرده..اما حس نیمکنم...داره میره...حس روان شدن بم دست میده..مثل خوابیدن زیر بارونه..بازم خاطرات..اون زیر میرم زیر خاطرات... نمیدونم چقدر طول کشید که توسنتم پا شم... حوله رو پیچیدم دور خودم..رو همون لباسا... با آخرین زورم تختم و هل میدم تا بچسبه به شوفاژ...میخوابم روش...لحاف و میکشم رو خودم...میچسبم به شوفاژ دارم میلرزم...

یه دفعه تو همین لرز حس میکنم قلبم درد گرفته..مشستم گره میشه...انگار زیر یه تخته سنگ گذاشتنم..درد امونمو میبره..انگار دارم تسلیم میشم..لحافو میزنم کنار..خودمو میرسونم به جای قرصم...نفسم بالا نمیاد...خر خر میکنم...نیست..چشام نیمبینه..ظرف قرصا ول میشه رو زمین..میدوم سمت کیف پولم...همیشه یه دونه باید اون تو باشه..میزارمش تو دهنم....این قدر دندونامو به هم فشار میدم که حس میکنم الانه که همشون خورد شه..نفسم بالا نمیاد...اکسیژن میخوام..دیگه نای حرکت ندارم...وسط اتاق ول میشم...دسته عزاداری داره از بیرون رد میشه..شیشه ها تکون میخوره....من زیر نور نارنجی آرک های سقف با لباس خیس با یه لرز وحشتناک..با یه درد عجیب دراز به دراز خوابیدم...کرخت..حتی توان نالیدنم ندارم..دسته داره میخونه..صدای طبل ها ..دارن ۳ ضرب تند منیزنن ..خدایا عاشق این صدام...یه نوای آشناس...با این همه درد میتونم حسش کنم...آره خوب یادم میاد...تو فیلمیه که خودم با موبایم از مراسم ختمت گرفتم...وقتی شونه هام داشت میشکست...وقتی از شدت هق هق موبایل تو دستم تکون میخورد..وقتی داشتم تو خودم جیغ میزدم...وقتی میخواستم بدوم بگم پرش نکنید...و اون آقاهاه داشت سر مزارت میخوند...و این قدر این فیلم رو شبا قبل خواب دیدم وبغض کردم که حفظ شدم...دسته عزاداری دارم ۳ ضرب تند میزنن... خیلی تند...صدای طبل ... و اون آفاه داره میخونه...حس عجیبیه...وسط این همه درد...حس میکنم دارم خالی میشم...آرامش عجیبی منو گرفته..مشتم باز شده..دارم فرا حسی شدن رو تجربه میکنم...دارم میپیچم...آرامش...دارم تو آرامش غرق میشم...دردام یادم رفته..دارم به نوا گوش میدم...

...یاد اون لحظه ای که میبرنم...به یاد غسل و کفنم... یاد فشار قبرم و فریاد زدنم...یاد عذاب و بدنم...یاد اون لحظه ای که ۲ تا ملک... سوال کنن..یاد ساکت شدنم...یاد اون شلاقایی که میزنن روی تنم..که بگو خدات کیه؟...قبلت کجاست؟...کتابت و اسم پیمبرتو بگو...کمکم کن که نمونه... جوابم توی گلو...

تو سوال اولی ...بگم علی.. دیگه هر چی که بگن... بگم حسین...

من قبلته...؟؟ حسین...   [کوبش طبل]

من کتابه...؟؟؟ حسین...   [کوبش طبل]

من امامه ...؟؟؟ حسین... [کوبش طبل]

من دینه...؟؟؟ حسین...    [کوبش طبل]

دینم...قبله ام...عشقم...روحم..نوحم..خونم...اول...

آخر...کعبه...مکه...زمزم...صفا...صفا...صفا...صفا...صفا...

من خوابم برد...همون جا...با بی حسی محض..وقتی بیدار شدم فقط همه چی ساکت بودم...از شدت سرما داشتم میلرزیدم.....چرا..حالا نشستم پشت این...میخوام گوشیمو خاموش کنم...میرم خونه یکی دیگه...از تنهایی میترسم..از مرگ میترسم..میدونم چقدر دیگه تحمل میارم زیر این حمله ها......2 تا استامینوفن خورم...2 تا ادالت کلد..2 تا آموکسی...به جای آرام بخش...تا یه مدت موبایلمو میزارم خونه...آفامم چک نمیکنم..میخوام تنها باشم..داره نزدیک تر میشه..دارم حسش میکنم..بیا..بیا..بیا...

من دیگه منتظر هیچ کسی نیستم که بیاد...

دل من از آسمون معجزه اصلا نمیخواد...

پ.ن.: درس پیر سازی ققنوس تو دبیرستان یادتونه...??? یه همچین حسی دارم... بازم مینویسم... فردا..فردا..فردا..

پ.ن.2: نمیخواد نگرانم باشید من حالم خوبه..نظر خواهی رو هم میبندم..ببخشید...


+ نوشته شده در  2007/1/18ساعت 18:45  توسط Cursed Ghost 

 

:::اعترافات مهلک یک روح نفرین شده:::

 

از طرف 5 تا از دوستای بلاگ نویس به این بازیه یلدا دعوت شدم... از همشون کمال تشکر رو دارم...گفتم بد نیست یه کمم چرت و پرت بنویسم از خودم ... که تا واسه این 30 روز آماده شم بلاگمم خالی  نمونه . . . خلاصه اینم از اعترافات ما...

 

۱.من قبل از این بلاگ یه بلاگ خیلی بزرگ توی پرشین بلاگ داشتم که اون زمان که بلاگای برتر رو معرفی میکرد یه بار تو بخش بلاگای شخصی اول شد...بازدید کننده هاش و تعداد نظراتش شاید ۳-۴ برابر اینجا بود.... اما خوب اینجا رو خیلی بیشتر از اونجا دوس دارم..هم خودشو ...هم این آرشی  که الان مینویسه...هم مخاطبامو... بعضی از شما ها اونو خوندید....هنوزم بقایاش هست.... جالبه که بعضی از دوستای صمیمی بلاگی الانم اونجا رو هم میخوندن...اما نمیدونن من همونم... حالا پیدا کنید پرتقال فروش را!

 

۲. 5 ساله که گریه نکردم... میدونم درک نمیکنید..اما اعتراف مهلکیه... من فکر کنم قلبم از سنگ شده...گاهی این قدر دوس دارم گریه کنم ...اما نمیاد و این بغض تبدیل به حالت تهوع میشه...من قاطیم کلا"...

 

۳. از 2 تا چیز خیلی بدم میاد 1. (...) مالی    2. (...) لیسی (ببخشید...واژگان معادل یافت نشد!) یعنی در حال مرگم باشم حاظر به انجام این دو عمل نیستم...

 

۴. اولین بار تو 12 سالگی عاشق شدم!...و اولین بار تو  4 سالگی هم با دختران همسایه دکتر بازی کردم و...(به دلایل امنیتی سانسور شد!!!)... که اگه راستشو بخوایید گرون تموم شد... فردا صبحش 4 تا مامان اومده بودن دم خونمون داشتن به مامانم میگفتن مواظب پسرتون باشید!!!... و من تا 3 ساعت زیر تختم قایم شده بودم!!! باور کنید برای دفعه اول رکورد بود!

 

۵. تا حالا تو عمرم نه کت شلوار پوشیدم...نه کفش مردونه... و دومی که هیچ ربطی به این مورد نداره (!)..اما تو عمرم تا حالا چایی هم نخوردم..متنفرم ازش!

 

۶. تا حالا تو عمرم دعوا نکردم مگر دو بار!  که در یکی دماغ شکوندم و 2 تا دندشو...یه پسره دراز بود و قدش 2 برابر من بود و  زور میگفت به همه (منم تریپ رابین هود گذاشتم!) و در دومی شوهر خاله عزیزم نزدیک به  یک ملیون پول داد دست یارو تا نره شکایت کنه!. غیرتم همچین یهو چسبید ته...این قدر بد بختو زده بودم که قیافش هیچی نمونده بود....فقط 4 تا دندونش شیکسته بود .... حساب بقیش با خودتون... ولی خیلی حال داد....کلا  کسی تا حالا عصبانیتم رو ندیده..همیشه آرومم...همیشه ساکتم..ولی وای به حال کسی که عصبانیم کنه...

 

۷. یه بار با پراید 172 تا رفتم...البته وقتی این کارو کردم که میخواستم بمیرم...البته بیشتر حس پرواز میده تا رانندگی...  (خالی بند قیافته..مگه من هم سن توام که خالی ببندم!!!) و یه بارم از دست این الگانس آبی ها در رفتم.البته فکر کنم یارو هنوز داره به مغزش فشار میاره که من چه جور تو ۱۰۰ متر با 110 تا سرعت 4 تا لاین تو همت عوض کردم و رفتم تو خروجی و ماشین لگن (اشاره به بنز الگانس!!!!)جناب پلیس خروجی رو رد کرد و رفت!!! خیلی حال داد...هر چند تا ساعت ها حس میکردم یه چیزی تو گلوم گیر کرده... (بگذریم!)

 

۸.یه بار با همکاری یکی از دوستان شرور با زدن یک قفل به سر در اصلی یکی از ساختمونهای دانشگاه آزاد تهران مرکز...نزدیک به 3 طبقه ساختمون (شاید 300-400 تا آدم) رو 4 ساعت زندانی کردیم...البته خودمونم رفتیم داخل !!! از حراستی ها هم هیچ کدوم نمیتونستن بیان بالا.... 4 ساعت طول کشید تا قفل رو ببرن...ما تقریبا اون بالا پارتی گرفتیم(!!!!!)...صحنه های غیر اخلاقی هم مشاهده شد!!!...جاتون خالی ...خیلی خوش گذشت...۳ تا از بچه های دانشگاه همین دوستم به خاطر عمل متهورانم ۲ تا پیتزا مهمونم کردن... خیلی خوش گذشت...

 

 

۹.تو بمب گذاری حرم امام رضا (سال ها قبل اگه یادتون بیاد) من تو حرم بودم...اون بار تنها باری بود که من مشهد رفتم... من یه گوشه نشسته بودم...فاصلم از ضریح خیلی بود...و درست لحظه انفجار بمب من تو سالن بودم...ولی از اونجایی که شانس من همیشه تخمیه روحمون به دیار باقی نشتافت...فکر کنم دبستان بودم اون موقع... خون ... غبار... هنوزم گاهی کابوسشو میبینم... بدن های تیکه تیکه...  جیغ... جیغ ... جیغ...

 

۱۰.ههه...بازی یلدا 5 تا بود نه؟؟؟ به من چه...زورم زیاده ۱۰ تا نوشتم..حرفی هست؟؟؟ نفر بعدی لطفا!

 

*** از "misty" و "آپاچی معروف خودمون" (اگه دوس داره بازم اعتراف کنه) و "آ.و.ی.ز.و.ن" و "همه چیز و هیچ چیز" و "برون کا" و "دسپینا" و "خورشید" و "بغض مبهم" دعوت میکنم اگه دوس دارن ادامه بدن این بازی رو. (هر چند فکر میکنم به زورده این بازی خززززز خواهد شد!)

 

به زودی 30 روز شروع میشه... خودمم نمیدونم کی...اما جالب خواهد بود.... ۳۰ روز پر از استدلالت و حرف های جدید... کارای جدید...ببخشید که دیر شد...

 

پ.ن. ممنون از Miz+T که یادم داد شمردن رو D: ...خداییش خیلی سوتی بودی..خوب شدید ندیدید!!! tanx

+ نوشته شده در  2007/1/11ساعت 18:45  توسط Cursed Ghost  | 

داستان زیررو خودم نوشتم ولی پیشنهاد میکنم نخونید....هیچ نتیجه اخلاقی نداره که هیچی کلی هم اعصابتون رو خورد میکنه...چه میدونم....اینو گفتم رسیدید تهش فحشم ندید...

 

 ************************************************************

 

 

 هوا داشت یواش یواش روشن میشد...اصلا این حالت رو دوست نداشت... از روشنایی متنفر بود... یه روز دیگه به تاریکی های روزای قبلی داشت می یومد...بوی تکرار داشت خفش میکرد... دیدن دوباره قیافه رئیسش که صبح به صبح مثل فرشته مرگ رو سرش ظاهر میشد و فقط ایراد میگرفت....ازش متنفر یود.. و جان که تو میز بغلش کار میکرد و 8 ساعت میخواست از هوای کثیف شهر تا گندگی شکم رئیس غر بزنه... و کاترینا که عین مرده ها پشت مانیتور مخفی مشد و و تنها کلمه ای که میشد ازش شنید خدا حافظ ته ساعت کار بود...

هنوز یک ساعت تا ساعتی که همیشه بیدار میشد مونده بود و این احساس خوبی بهش میداد ...وقت داشت یه ساعت دیگه تو رختخواب غلت بزنه و به همه چی فکر کنه...سعی کرد تو این هوای گرگ و میش یه کم به گذشتش فکر کنه..از اولی که یادش می اومد رو...میخواست جاهای خوب و بدش بیاد تو خاطرش...همه رو بیاره جلو چشاش...اما هر چی میگشت ..هر چی بیشتر پیش میرفت هیچ خاطره خوبی  براش نمونده بود....همش تاریکی و درد بود که مثل یه فیلم فرانسوی دهه 40 با صفحه قهوه ای از جلو چشاش میگذشت...تو خاطراتش همه جا یخ زده بود...همه چی تاریک و درد اور بود...و موسیقی متن فیلمش ضجه های یه دختر 5 ساله قبل اعدام بود...

به خودش میاید... هوا کامل روشن شده...نور چشاشو میزنه...ساعت نشون میده 1 ساعت دیگه یعنی ساعت 8 باید سر کارش باشه... ولی اصلا حوصله اینکه از سر جاش بلند شه رو نداره...به خودش میگه یه عمره سر موقع رفتم سر کار..چی میشه یه روز به خودم استراحت بدم...حس عجیبی توی وجودش بود...حوصله هیشکی رو نداشت..این چیز جدیدی نبود اما نمیتونست وانمود کنه...نه دیگه نمیخواست وانمود کنه....مرور گذشتش گستاخش کرده بود..از دست همه شاکی بود...از خدا واسه این همه درد... از همه و همه...از دنیا و مردم عوضیش...خشم همه وجودشو پر میکرد...نفرت تو خونش پخش شده بود...یکی داشت تو گوشش داد میزد "ترسو تو نمیتونی ... نمیتونی .....ترسو...زود باش برو سر کارت دیر میشه ... رئیست داد میزنه سرت بازم باید سرتو بندازی پایین"...با صدای بلند داد زد "نه!" از جاش بلند شد..دیگه تحمل نداشت...دیگه به هیچی ایمان نداشت...میخواست همه چیو بشکنه....داغون داغون بود... سال ها بود داشت بهش فکر میکرد...به """"انتقام"""" انتقام از همه کسایی که آزارش میدادن... دیگه وقتش بود...دیگه نمیخواست بریزه تو خودش. رفت سمت حموم ....کاشی سوم از بالا رو با مهرت خاصی از جاش در اورد...مثل یه جای مخفی بود... از بین خاکریزه هایی که از دیوار بیرون میریخت یه جعبه در اورد...جعبه رو برداشت و اومد گذاشتش رو میز وسط سالن....3-4 ثانیه  به جعبه خیبره شد...میخواست آره اخر رو از خودش بگیره... جنگ عجیبی توی وجودش بود...در عرض 3 ثانیه هم خدا رو تو دلش کشت هم وجدانش.... نفرت داشت دیوونش میکرد... دیگه تردید نداشت...در جعبه رو باز کرد... اخرین باری که اینو دیده بود 8 سال پیش بود ... یه اسلحه با دسته نقره ای با یه خشاب خالی و یه جعبه کوچولو که خوب میدونست توش 7 تا گلوله بودو یه چاقوی نظامی با یه قلاف سبز رنگ که خیلی تیز بود...اینارو خیلی وقت پیش خریده بود...واسه حفاظت از خودش..اما حالا میخواست ازشون استفاده کنه... اسلحه رو از جاش در اورد... جعبه کوچولو رو برداشت و درشو باز کرد و گلوله هارو ریخت رو میز... خودش خوب میدونست میخواد چی کار کنیه 7 تا گلوله برای 7 نفر برای 7 نفری که تو زندگیش زجرش داده بود...ساعت 8 و ربع بود ...  لباساشو پوشید...اسلحه رو گذاشت توی جیب کتش و از خونه زد بیرون...و نمیدونست که دو باره برمیگرده یا نه...اما براش مهم نبود...چیز قشنگی اینجا نبود که بخواد ازشون خدافظی کنه... در رو بست و زد تو خیابون. اراده و نفرت تو چشاش  موج میزد...دوست داشت خون همه رو تو خودش بمکه... دوست داشت دندوناشو بزاره رو گردنه همه و فشار بده تا خونشون رو تو دهنش حس کنه...فقط صدای درد کشیدن بقیه میتونست ارومش کنه. ..به خودش  که اومد جلوی ساختمون 20 طبقه شرکتشون بود.با خودش گفت

 

بازی شروع شد

 

وارد سالن برزرگ وسط برج شد و رفت سمت اسانسورها...سالن نسبتا خلوت بود..همه کارمند ها سر کاراشون بودن.سوار اسانسورشد ...محل کارش تو طبقه 7 بود اما دکمه شماره 20 رو زد...اتاق رئیس تو طبقه 20 ام بود...دیگه تو طبقه 7 کاری واسه انجام نداشت. رسید طبقه 20 ام از اسانسور که پیاده شد از یه راهروی بلند گذشت و رسید به در بزگ اتاق رئیس...منشی تو اتاق میانی نبود و مستقیم در دفتر رو باز کرد و رفت تو... رئیس که پشت میزش لم داده بود با صدای عجیبش گفت ...هی من فکر نکنم با تو وقت ملاقات داشته باشم... هیچ حرفی نزد..میخواست از کارش لذت ببره..میخواست با تمام نفرت بکشتش...اروم رفت سمت میز رئیس ...رئیس از نگاهاش ترسیده بود..اینو از تو چشاش میدید...رئیس میخواست داد بزنه که بیان بندازنش بیرون که اسلحه رو از تو جیب کتش با کمال ارامش در اورد و به طرف رئیس نشونه رفت...چشمای گندش رو هدف گرفته بود...رئیس از ترس صداش تو گلوش خفه شد. و اون شروع به صحبت کرد:

این صدای مجازات که میشنوی.... چیه رئیس چرا خودتو خیس کردی...چرا مثل همیشه از چرت و پرتات بارم نمیکنی...چرا ترسیدی عوضی ... یه حرفی بزن...بهم التماس کن که نکشمت...زود باش ... وگرنه مغزت رو داغون میکنم ...

 رییس فقط خشکش زده بود...

.صداشو تا حد یه زمزمه پایین اورد...

اینجا یه دادگاه و من به خاطر کثافت بازی هات تو رو محکو میکنم...به خاطر همه زخم هایی که با تحقیر به روحم زدی...

 

حکم: اعدام ، حرف آخرتو بزن

 

رئیس که از بهت خارج شده بود میخواست حرف بزنه...اما دیگه دیر شده بود....جلو رفت و لوله اسلحه رو وسط پبشونی رئیس گذاشت و 1 ثانیه بعد مغز رئیس متلاشی شده بود...از دیوار پشت سرش خون میچکید پایین...روشو به سمت در برگردوند.بدون اینکه حتی ذره ای از اشتهاش واسه انتقام کم بشه..بدون اینکه بخواد توبه کنه...بدون ذره ای عذاب وجدان.

از اتاق رئیس اومد بیرون..خانم منشی جون و خوشگل رئیس رو دید که به خاطر شنیدن صدای عجیب داشت سمت دفتر رئیس میدویید.از وقتی که یادش بود حسرت اینو داشت که با منشی رئیس ازدواج کنه.اما منشی اونو جزو ادم حساب نمی کرد....قبل اینکه منشی در اتاق رئیس رو باز کنه دستشو گرفت...با زور برش گردوند سمت خودش...به زور بغلش کرد...منشی بیچاره داشت دست و پا میزد و جیغ میزد ولم کن...اما اب از سر اون گذشته بود...دیگه نمیخواست با حسرت بمیره...به زور صورتشو برگزدوند رو صورت خودش و لباش رو گذاشت رو لباتش و منشی بیچاره که انگار تسلیم قدرتش شده بود دیگه ی دست و پا نمیزد...اسلحه رو از جیبش در اورد...با خودش گفت من امروز اخر کارمه...دوست ندارم کسی باهاش ازدواج کنه...پس با خودم می برمش..در همون حالت اسلحه رو گذاشت زیر گلوی منشی و چشماشو بست و شلیک کرد.

احساس کرد خون زیادی وارد دهنش شده...لباشو جدا کرد و جسد کسی رو دید که یه عمر ارزوشو داشت... بالا رو نگاه کرد ... خون تمام سقف رو قرمز کرده بود...یه بار دیگه اسلحه رو گذاشت تو جیبش...اما هنوزم شهوت کشتن هاش نمیکرد... میدونست کارش تو این ساختمون 20 طبقه  تموم شده...از اسانسور اومد بیرون و از ساختمن زد بیرون...یه تاکسی گرفت....راننده ازش پرسید کجا میرید قربان؟ جواب داد "دبیرستان  سنتال"

و 45 دقیقه بعد جلوی در مدرسه بود..خوب میدونست نفر بعدی کیه.وارد دفتر شد.و از مردی که اونجا نشسته بود سراغ ادوارد معلم دوران دبیرستانش رو گرفت....8-9 سال پیش اون بزرگترین درد های زندگی رو رو شونه هاش گذاشته بود...درد تجاوز به یه پسر دبیرستانی... و حالا وقت انتقام بود...کلاسی رو که توش درس میداد رو بهش نشون دادن و رفت سراغش ...درب کلاس رو باز کرد و بلند گفت...سلام ادوارد...خیلی وقته ندیدمت..منو یادت می یاد همون شاگرد کوچولوی معصومی که.... ادوارد از ترس خشکش زده بود...نمبیدونست چه جوری پیداش شده اما این واسش نشونه خوبی نبود.بچه ها که میدونستند یه چیزی اینجا اشتباه شده صداشون در نمیاومد و دو مرد چشماشون تو هم گره خورده بود..نمیخواست جلو بچها این کارو بکنه....فقط صدا زد ادوارد لطفا بیا بیرون...یه کاری هست که باید تمومش کنیم... ادروارد که از ترس به خودش میپیچید میدونست اینجا اخر کارشه بدون هیچ مقاومتی از کلاس اومد بیرون..میدونست واسه چی اومده... سالها قبل بهش گفته بود که به خاطر کاراش ازش انتقام میگیره...دست ادوارد رو گرفت و بردش به یه انباری کوچولو که توش جارو ها و وسایل نظافت رو نگه میداشتن...درب رو بست و گفت واسه مرگ اماده ای؟...ادوارد هیجی نمیگفت..نمیخواست بیشتر عصبی شه....وقت زیادی نداشت....چسبوندش به دیوار و با زمزمه مانندی گفت

 

حکم: اعدام ، حرف آخرتو بزن

 

دستش رو برد طرف اسلحش اما نه...نمیخواست این یکی رو راحت بکشه..اسلحه رو گذاشت سر جاش و چاقوی سبزش رو در اورد....نوکشو کذاشت رو پیشونیش... واخرین جملش رو گفت:

 

درد بکش چون 9 ساله که دارم درد میکشم

 

چاقو رو رو صورتش فشار داد از بالا به پایین...با شهوت سیری ناپذیری دوست داشت همه صورتشو پاره کنه...چاقو بالا و پایین میرفت و دیگه چیزی از صورت ادوارد باقی نمونده بود....اما فریاد هم نمیکشید....یقش رو گرفت و چسبوندش به دیوار ...خون از صورت ادوارد روی دستاش میریخت و گرمش میکرد. استینش قرمز شده بود....میخواست صورتشو بخوره...دوست داشت گوشتشو بجو....چاقو رو گذاشت روسمت چپ  گردنش و با تما زورش تا سمت راست کشید...یقش رو ول کرد و جسد سلاخی شده ادوارد روی زمین ولو شد...

و این یکی هم مجازات شده بود.دست خونیشو تو دهنش برد و با تمام لذت خون کسی رو میخورد که ازش متنفر بود..این بهش ارامش میداد.

حالا فقط 2 نفر دیگه مونده بودن...از در پشت ساختمون مدرسه زد بیرون.بدون اینکه کسی ببیندش. بازم تاکسی گرفت.کجا میرید قربان؟...جواب داد:" خیابون ادموند شماره 95"...

15 دقیقه بعد دم درب یه خونه ویلایی بزرگ بود. خونه اولین عشق زندگیش.با ارامش تمام از پله ها بالا رفت.در رو زد. خیلی وقت بود این طرفا نیومده بود...اخرین باری که دیده بودتش 4 سال پیش بود که فهمیده بود دختره بهش خیانت کرده.درو باز کرد..خودش بود...انگار  تازه از خواب ببدار شده بود...وقتی نگاش به نگاه پسر افتاد گفت هی از دیدنت خوشحالم..اما اون اصلا خوشحال نبود فقط اومده بود که انتقام شکستش رو از اون بگیره....بهش دعوتش کرد تو...تو دلش به حال شکارش خندید که چه جوری داره به قتلگاه میره....دخترک رفت و رو مبل نشست...ازش دعوت کرد بیاد بشینه...اما اونهمون جا با یه حالت عجیب واستاده بود و داشت نگاهش میکرد....دخترک هم حس عجیبی داشت

اسلحش رو در اورد و سمت دختره نشونه رفت..دخترک جیغ خفه ای کشید و از رو مبل عقب عقب رفت و چسبید به دیوار...تمام خاطرات گذشتشون داشت از تو ذهنش میگذشت...همه چیز رو میدی... و حالا وقت این بود که به خاطر دردایی که کشیده بود ازش انتقام بگیره ....با یه صدای خشک گفت عزیزم طناب داری؟ دخترک که حاظر بود همه کار کنه اما نمیره با سر اشاره کرد اره...

نیم ساعت بعد دخترک رو با طناب به صورت صلیب به دیوار بسته بود

صدای له له زدن نفس هاش واسه از هم دریدن بیشتر شده بود. با یه پارچه دهنشو بسته بود تا صدای جیغش به جایی نرسه...اخه میدونست خیلی درد داره...

دوباره با همون صدای زمزمه مانندش شروع کرد...

اینجا دادگاهه و من تو رو به خاطر خیانت محکوم میکنم...به خاطر 4 سالی که عذابم دادی...به خاطر صداقتم که با خیانت جواب دادی...حالا میخوام درد بکشی

 

حکم: اعدام ، حرف آخرتو بزن

 

دخترک که داشت تقلا میکرد با اشکاش داشت التماس میکرد.ولی خیلی دیر شده بود...4 سال اون با اشک التماس کرده بود حالا نوبت اون بود....میخواست تمام درداشو سر ش خالی کنه...اسلحه رو از جیبش در اورد...چشمای دخترک از وحشت باز باز بود....اسلحه رو رو دست چپ دختر گذاشت...این همومن دستی بوده که تو دست عشقت میرفت نه؟ و ماشه روو فشار داد...دخترک از درد جیغای خففه میزد ...داشت ضجه میزد واین ارومش میکرد..اما هنوز اول کار بود.رفت سرا دست راستش.و اون رو هم با یه تیر متلاشی کرد...دخترک داشت زار میزد..اما واسش مهم نبود....میخواست کار رو تموم کنه.اسلحه رو گذاشت رو رو شیکمش... میخواست تمومش کنه...اما نه این جوری سریع و راحت مردن مجازات کمی بود....چاقوشو از جیب کتش در اورد هنوز قرمز قرمز بود...لباس دخترک رو کنار زد...چاقو رو گذاشت بالای شکمش.... تو چشای دخترک از وحشت داشت فریاد میزد..التماس میکرد ... اشک میریخت ...یک دقیقه تمام تو چشاش خیره شد..هنوزم دوسش داشت...ولی باید مجازاتش میکرد...نفرت عجیبی امیخته با عشق تو وجودش موج میزد.و...

عزیزم دوست دارم ولی دیگه واسه التماس خیلی دیره...یه عمر التماس کردن و نشنیدی...حالا التماس کن ، من نشنوم...

جهنم خوش بگذره

اینو گفت و با تمام نیروش چاقو رو کرد تو شکم دخترک....دوست داشت درد بکشه...بالا و پایینش میکرد تا درد بکشه...اما حتی اینم ارومش نمیکرد....با تمام نیروش چاقو رو فشار داد پایین ...کل شکم دخترک پاره شد و همه محتویایتش با صدای شلپ عجیبی ریخت کف اتاق....داغی خون رو رو دستاش حس کرد....و از لذت داشت میمیرد...دخترک با چشمای خیره نگاهش میکرد..........مرده بود...........عشقش رو کشته بود....پارچه ای رو که رو صورتش بسته بود رو باز کرد...اروم اروم صورت خیسشو ناز کرد....یه بوس کوچولو از گونش کرد و اروم دم گوشش گفت...

 

اروم بخوابی عزیزم...

 

دستاشو از خون پاک کرد...رفت سراغ یخچال ..اما حاش از همه چی به هم میخورد... از خونه زد بیرون.. قبل بستن در برگشت یه بار دیگه جسد از شکل افتاده دخترک با اعضای اویزون در حالتی که به صورت صیب به دیوار میخ شده بود رو دید...لرزید...دوست داشت گریه کنه...اما میدونست هنوز یکی دیگه مونده...درب رو بست...خستگی رو تو وجودش حس میکرد...

بازم یه تاکسی گرفت... سواز تاکسی شد ...کجا مکیرید اقا؟ "جهنم"!!! اما من جهنم نمیرم قربان..." پس برو خیابون جان استریپ"

فقط 10 دقیقه فاصله طی شد واون خودش رو اول خیابونی دید که هنوز عین قدیم ها اروم و بی سر و صدا بود... خیابونی که تمام بچگی هاش رو توش سر کرده بود.... دوچرخه سواری هاش...دختر همسایه که زیر چیمی نگاهش میکرد...مادرش که هر روز ظهر از تو تراس خونه واسه نهار صداش میزد وبرگشتن پدرش با ماشین هر شب...دوستای کوچولوش که همیشه آزارش میدادن. از گنده هایی که ازشون کتک میخورد....و بازی های دسته جمعی که هیچ وقت توش اونو راه نمیدادن...چون کوچولو و ضعیف بود...اما حالا خیلی از اون سال ها میگذشت. اون دیگه کوچولو و ضعیف نبود....5 سال تموم  ورزش رزمی کار کرده بود و حالا دوست داشت همه اونایی که میزدنش رو ادب کنه....بخصوص اندی رو که خیلی ازارش داده بود...میدونست کجا باید پیداش کنه.اخرین باری که اندی رو دیده بود 16ساله بود. و حالا سال ها از اون روزها میگذشت اما هنوز نفرت ازار هایی که تو دوراهن کودکی از دست اون دیده بود رهاش نمیکرد.

قیافه بچه گونه اندی هنوز تو ذهنش بود....خوب میدونست کجا ابید پیداش کنه....به سمت خونش راه افتاد ...درب رو زد ویه پسربا قد 190 سانتی جلوش ظاهر شد....با یه خنده شیطاانی نگاش کرد ...خودش بود...همون اندی کوچولوی عوضی... بات همون صدای احمقانش گفت میتونم کمکت کنم...گفت هی اندی منو یادت نمیاد؟ دوست دوران کودکیت....همون پسر کوچولو که کلی کتکش میزدی...اومدم یه کم ادبت کنم......اندی که تازه یادش اومده بود لبخندی زود و گفت هی پسر این همه سال کجا بودی دلم برات تنگ شده بود....

با گفتن هاین جمله دوست داشت تکه تیکش کنه....با یه حالت شیطانی گفت دعوتم نمیکنی تو؟

با هم رفتن تو...اندی داشت میرفت تو درب رو پشت سرش بست و بعدش از پشت چنان با مشت به پشت سرش کوبید که اندی بیچاره از هوش رفت پرت شد روزی زمین... لبخندی شیطانی زد...این اخریش باید حسابی دردمیکشید. وقتی اندی چشماتشو باز کرد احساس کرد همه چی تاریک تر شده...خواست دستاشو تکون بده اما متوجه شد به تیرک هایی بسته شده...اندی تو زیر زمین خونشون بود و از طبقه بالا صدای اهنگ با صدای بلند شندیه میشد...و یه نفر رو دید که از پله ها اروم و با ارامش میاید طرفش.... اندی بهش گفت این مسخره بازی ها چیه..منو باز کن...لبخند شیطانیش به اندی نشون میداد اتفاق های بدی میخواد اتفاق بیفته. دهن این یکی رو نبسته بود..میخواست صدای داد و فریاداشو بشنوه......کتش رو از تنش در اورد و شروع به استین بالا زدن کرد...با دقت خاصی این کارو میکرد..

اندی با دادو فریاد طلب کمک میکرد اما انگار یادش رفته بود الان زیر زمینه و اون بالا هم صدای موزیک نمیزارکسی چیزی بشنوه... رو به دوست دوران کودکیش .کرد و گفت ...خواهش میکنم منو ببخش..من اون زمان نمیخواستم اذیتت کنم..من فقط یه پسر بچه بودم..خواهش میکنم ولم کن بزار برم...

اما این قربانی هم مثل قبلی ها جای فراری نداشت... له له زدنش واسه این یکی بیشتر از بقیه بود...اگه قرار بود این اخریش باشه باید خوب درد کشیدنش رو حس می کرد.... نزدیکش شد...خیلی دوست داشت گازش بگیره و تیکه تیکش کنه.... اندی با چشمای بازش به صورت شیطانیش چشم دوخته بود....فکر میکرد این یه شوخیه یا واقعا این همون دوست کوچولوشه.... یه لحظه یاد روزایی که بهش زور میگفت افتاد...خواست دوباره امتحان کنه تا شاید نجات پیدا کنه...بهش گفت چیه دوست کوچولو...مثل اینکه خیلی برات سخت بود که کتکت میزدم نه...یادته مجبورت کردم کل خیابون رو جلوی همه 2 دور بدویی نه؟ یادته چه جوری اسکاتا دختر همسایه رو ازت فراری دادم...تو یه عمر داری برا اینا میسوزی نه؟...هنوزم ترسویی هنوزم ضعیفی...هنوزم....

چشماشو بست ...همینو میخواست...میخواست اندی نفرت رو تو وجودش بالا بره ... میخواست با تمام وجود بزندش...میخواست هر چی قدرت و تکنیک یاد گرفته بود سرش خالی کنه...دندوناشو به هم فشار داد...چشماشو باز کرد...اما اندی باورش نمشید.... هیچ رحمی تو چشاش نمی دید...این دفعه با تمام وجود داد زد

 

حکم: اعدام ، حرف آخرتو بزن

 

بلند تر از دفعات قبل و بدون یه ذره تاخیر با تو لگد که با تمام وجودش به دستای اندی که بشته شده بود زد و جفت دستاشو به شکل وحشتناکی شکست....صدای داد های زجر اور اندی ارومش میکرد...میخواست بشینه نودرد کشیدنش رو ببینه....صندلی رو از گوشه  زیر زمین کشید و اورد گذاشت جلوی اندی و نشست روش و با ارامش عجیبی به جیغ های اندی گوش میکرد....هیچ رحمی تو چشاش نبود...10دقیقه تموم داشت به فریاد های کمک اندی گوش میکرد...10 دقیقه در مقابل یه عمر چیز زیادی نبود... پا شد....دیگه تحمل نداشت...این قدر درد کشیدن واسه اندی کم بود....داد زد کمته اندی نه؟؟؟

با تموم وجودش با 2 تا لگد محکم جفت زانوهای اندی رو شکست...خون رو زمین سرازیر بود.... و حالا اندی که دیگه نمیتونست از درد رو پاهاش واسته از 2 تا دست شکستش اویزون بود...داشت جیغ میزد....تو بد جایی گیر کرده بود... 3 دقیقه تموم تماشاش کرد و اندی از شدت درد بیهوش شد...نزدیکش شد.... به صورت خیس عرقش نگاه کرد..باید کارو تموم میکرد....دستاشو  2 طرف صورتش گذاشت و با یه چرخش وحشتناک گردن اندی رو شکست....

کارش تموم شده بود....از پله ها رفت بالا....از شدت ضعف نمیتونست رو پاهاش وایسته...رسید طبقه بالا و رفت طرف ضبظ و کمش کرد...رو کاناپه وسط  هال ولو شد..انگار تمتام چیزایی که از صبح انکارشون میکرد با هم اومده بودن سراغش....میلرزید....دوست داشت بخنده گریه کنه....داد بزنه....جنون توش موج میزد...میدونست باید چی کار کنه...

اسلحه رو از تو جیبش کتش که از تو زیر زمین با خودش اورده بود وئ هنوز تو دستش بود در اورد....

وقت خداحافظی بود...رفت سمت حموم....تو اینه به خودش نگاه کرد به 2 ثانیه نکشید که بالا اورد....خون بالا اورده بود....میدونست....

به قیافه کثیف خودش نگاه کرد..به همه کارایی که از صبح کرده بود...

صورت تمام کسایی که از صبح کشته بود ....صداشون رو میشنید که صداش میکردند...واسه جهنم دعوت شده بود...نمیخواست طلب بخشش کنه....

اسلحه و گذاشنت رو شقیقش....

و شروع کرد به حرف زدن با کسی که تو اینه نگاهش میکرد....

من وجدان تو هستم...خدایی که از درونت با تو حرف میبزنه لعنتی...تویی که یه عمر ضجر کشیدی ..تویی که یه عمر خوب بودی...تویی که یک عمر به همه کمک کردی...تویی که یک عمر خدا رو پرستیدی....

و یه روز صبح که از خواب پا شدی نخواستی  ضجر بکشی ...خواستی انقام بگیری..خواستی بکشی....شکنجه کنی.... تیکه تیکه کنی....زدی و کشتی و پاره کردی...و به باد دادی همه خوبی هات و پرستش هات رو...حالا ماموران شکنجه جهنم صدات میکنن...و تو اینجا به عدالت پروردگارت شک میکنی که چه جوری از یه عمر خوب بودن تو صرف نظر میکنه...دیگه به اون هم ایمان نداری...حالا تو تنهایی...اینجا...در دادگاه من...و من تو رو محاکمه میکمنم...قبل اینکه محاکمت کنن...

تو چشماش زل زد...میخواست گریه کنه...با بغضی که تو گلوش بود ادامه داد

و من تو رو محکوم به مرگ میکنم...

 

حکم: اعدام ، حرف آخرتو بزن

 

و تو چشمای خودش گم شد... با تمام وجودش درد رو حس کرد و ماشه رو فشار داد...

و قبل اینکه قطره اشکش به زمین برسه مرده بود....

و صدای لشکر جانیان جهنمی که برای بردنش اومده بودند....

 

*************************************************************

دارم پا تو محدوده قرمز میزارم... فقط خدا میدونه که واسه شکستن این تکرار تو وجودم حاظرم چه کارهایی بکنم...فکر کنم منم باید یه سر تیمارستان ببرن...

خیلی دوست دارم این روزا یه چیزی بشه که بتونم یه کم عصبانی شم...خیلی دوست دارم این روزا مثلا کمیتم کنن و از دانشگاه بندازنم بیرون تا ببینن که سلاخی یه جسد یعنی چی...

 

پ.ن.1 بعد 3-4 سال اراجیف نوشتن و وبلاگ نویسی و اینا فکر میکنم ایمن قدر رو چرت و پرتایی که مینویسم کنترل داشته باشم که نخوام حرفامو یا داستانمو غیر مستقیم بگم....داستان بالا اصلا داستان زندگی من نبود...لطفا پشت سرمم حرف در نیارید...مطمئن باشید اگه یه روز بخوام داستان زندگیم رو بنویسم توتیتر مینوسم داستان زندگی من نه...

داستامن بالا نمادی از پیچیدگی هایی که این روزا داره روحم رو میخوره... شایدم چرت و پرتایی از ذهن مریض و در حال جون کندن من.!!!

 

پ.ن.2 قالب این بلاگ رو به صورت dark anime درست کردم...از این سبک انیمیشن که سبکای مختلفی داره خیلی خوشم میاد...البته silent grave yard  هنوزم هست... نوشته هایی که حالم توشون خیلی بد باشه از همون قالب قبلیه استفاده میکنم!

 

پ.ن.3  حال کردید تو این نظر سنجی این بغل هم شرکت کنید.همین طور موزیکایی هم که میزارم دانلود کنید...حال کردید بگید بازم بزارم... هر کسی هم که یه بار تو بلاگم نظر داده لینکشو گذاشتم...یه چند تا هم مونده که در اولین فرصت میزارم....از همه کسایی که نظر گذاشتم و من  گوسفند(بلا نسبت گوسفند!) جواب ندادم تو اولین فرصت مییام و مینظرم...لیست همه رو رو کاغذ نوشتم...خلاصه واسه تاخیرام ببخشید منو.... یه کم قاطیم ...میدونید که؟!!!!

 

پ.ن.: پست اصلی این مطلب تو بلاگم همراه نظراتشو میتونید " اینجا " بخونید. اینم ظاهرا" فیل+تر شده! اینجا هم گذاشتمش که بشه خوندش!

+ نوشته شده در  2006/12/28ساعت 23:31  توسط Cursed Ghost 

 

:::: BLACK LOVE ::::

 

 

ساعت 2:۰5 صبح

 

یه تخت خواب 2 نفره وسط یه سالن بزرگ و تاریک با پرده هایی که روش نقاشی های شبیه سقف های کلیسا های رونسانس به چشم میخورد، فرشته های عریان در باغ های بهشت…  پرده ها تا انتها کشیده شده بودند…برای ایجاد یک مانع! کف سالن با سنگ های مشکی یه دست سنگ فرش شده..غیر از تخت خواب بقیه سالن در تاریکی محو شده بود…

دو تا آباژور با پایه های بزرگ سنگی که نور ملایمی رو روی تخت پخش میکرد…

و صدای موزیک ملایمی که معلوم نبود از کدوم گوشه اتاق میومد... صدای پیانو که انگار نوازنده هیچ عجله ای برای نواختنش نداشته ....صدای هر نوت رو میشد با روح حس کرد... مثل یه سمفونی نفرین شده و یه صدای درام آروم و یه خواننده که جملاتی رو زمزمه میکرد...

 

 

تو ته چشاش نگاه کرد...حالا اون جلوش نشسته بود... چیز عجیبی میدید...مردمک چماش میلرزید...یه دریچه به عمق روحش...هرگز عشق رو تا سرا حد مرگ تجربه نکرده بود... صدای نفس هاش بیشتر شبیه ناله بود...شبیه التماس... دوست داشت باد بوزه... هنوز داشت انتهای چشمای دخترک رو نگاه میکرد... معصوم و پاک.... از خودش پرسید این کیه؟؟؟ صدای تپش قلبش بیشتر شبیه کوبش های هیستریک یه روانی روی طبل بود...سرمای دستاش آزارش میداد اما به جز دستاش تمام بدنش داغ بود...لرزش عجیبی در ارادش حس میکرد...واقعا دوسش داشت؟؟؟ اضطراب آمیخته به آرامش عجیبی تو وجودش بود...تمام تناقض ها رو داشت توی وجودش تجربه میکرد.در یک لحظه...

 

به دخترک که جلوش نشسته بود نگاه کرد...یه لباس خواب صورتی... ناخن ها بلند...خیلی بلند...مثل یه بچه شیر وحشی...لب هایی با یه پوشش صورتی براق... برق دیوانه کننده... و  پوست صافی که با خطی عجیب پوشیده بود ...هیچ کس نمیدونست اون نوشته ها چه معنی داشتن...شاید.....حالا دخترک با چشمای معصومش بهش زل زده بود و اون حس میکرد بی نیاز شده...از همه چیز ...از همه کس... دیگه نیازی نیست دستای کثیفی رو روی بدنش تحمل کنه....مثل دفعه اولی که خود ارضایی کرده بود....حس بی نیازی که ناقص بود اما بی نیازی بود...

 

لازم نبود مجبورش کنه که تسلیم شه...اونم مثل خودش تسلیم شده بود...مدت ها بود...بیشتر از یک ساعت بود که بدون اینکه چیزی بگن تو  چشماتی هم خیره شده بودن... نمیدونستن چرا...شاید هر کی منتظر بود تا اون یکی شروع کنه....جراتشو جمع کرد...پارچه لخت و نازک آبی رو از دور بدن عریانش باز کرد...  روی تخت روی دو زانوش بسمت دخترک رفت.. دخترک هم روی دو زانوش نشست...حالا رو در رو بودن...صدای نفس های نالان دخترک رو میشنید...چشم های نیمه بازش التماس میکرد...واسه تشنگی که دخترک  21 سال تحمل کرده بود...واسه تمام نداشته هاش...عقده هاش... واسه همه اون کسایی که بهشون نه گفته بود چون نمیخواست دست اون موجودات نفرت انگیز بدنشو لمس کنه..از چیزی که اونا بهش میگفتن لذت مننفر بود..میترسید...اما حالا جلوش کسی بود که دوست داشت تسلیمش بشه..دوست داشت لذت رو تجربه کنه...دوسشت داشت خودشو بهش بفروشه...به هر قیمتی ...حتی یه برده!!!جای تمام اون بار هایی که باید تجربه میکرد...چشمای دخترک به صورت عجیبی بهش التماس میکرد...نه یه چیزی فراتر از ترکیب عشق و شهوت...فراتر از جنون...تا سر حد مرگ...دستشو دراز کرد و دست دخترک رو گرفت...بدن دخترک لرزش عجیبی داشت...بازم اعماق روحش رو میدید...دخترک دستاشو به شکل عجیبی فشار میداد..میلرزید...چشمای دخترک خیس شده بود اشک هاش از صورتش سرازیر شد...دستشو برد و با نوک انگشتش اشکا رو پاک کرد ...نوک خیس انگشتاشو رو لب های دخترک گذاشت...برق عجیبی ته چشمای دخترک دیدکه یه جمله رو تکرار میکرد...

 

                                      تو شکست میخوری

 

..ته دلش سرمای عجیبی حس کرد...مثل وقتی که از یه جای بلند میپرید پایین...دیگه نتونست تحمل کنه!...دستاشو با سرعت دور کمر دخترک حلقه کرد...کشید سمت خودش ...چسبوندش به خودش...میخواست حس کنه که واقعیه...به طور وحشیانه ای لباسشو از پشت درید....اونم دست کمی از دخترک نداشت...سال ها تشنگی....

صورتشو نزدیک صورت دخترک آورد...این دفعه دخترک بود که سرو از پشت گرفت و فشار داد سمت خودش.لبهاشون با گرمای عجیبی تو هم فرو رفت ... اما این شروع کار بود...

 

                               و تماس بدن های عریانشون ...

                             و التماس های شهوت انگیزشون ...

                                 و نوازش سر انگشتاشون...

                                    و جیغ های ارگزمیک ...

                   ولی هیچ چیزی از اون منبع بی پایان کم نمیشد...

                                   جنون محض و بی پایان...

                                    تشنگی سیری ناپذیر...

                                        فراتر از شهوت...

                            عشق بدون مرز!!! بی نیازی محض

                          ::: به موجودی که اسمش مرد بود :::

 


 

ساعت 4:20 صبح

 

همون سالن ، هوا کمی روشن تر شده...

 

دخترک تو بغلش خوابش برده...به شکل عجیبی تو آغوش هم جا شدن... انگار یکی شدن...خسته و سبک...بدون نیاز...بدون حسرت....بدون کابوس....بدون درد...

از میز کنار تخت خیلی اروم یه چیزی برداشت...نیمخواست دخترک رو بیدار کنه... حداقل این جوری نه! دست دخترک رو گرفت و  شروع به نوازش موهاش کرد...دخترک خیلی معصومانه چشماشو باز کرد...نگاهش بازم دعوتش میکرد اما ...

 

اروم تو گوش دخترک گفت "وقتشه"....اما هیچ تغییری تو چشمای دخترک پیدا نشد....و اون اینو حس کرد..باز رو به روی هم دو زانو نشستن...بیرون پنجره برف میومد...دونه های درشت...

 

مشتشو باز کرد...و دخترک تیغ رو تو دستش دید...تو چشمای هردوشون اشک حلقه زد...دخترک تیغ رو از دستش گرفت و از وسط شکوند...شد 2 تا...یکی شو بهش پس داد...نمیدونست جراتشو داره یا نه...اما باید این کارو میکرد...اونا گناه کار بودن...هر دوتاشون مچ دستشونو به اون یکی دادن...و با اون یکی دستشون تیغ رو روی مچ دستی که تو دستشون بود گذاشتن...اشک هاشون پایین میریخت...میلرزیدن و بازم خیره...هیچ کدون نمیتونست اون یکی رو ببره..دخترک چشماشو بست...میدونست شاید این جوری بتونه این کارو بکنه...واسه آخرین بار دخترک معصوم رو با چشمای بسته نگاش کرد....مرگ...اونم چشماشو بست....و چند ثانیه بعد سوزش عجیبی رو تو مچ دستش حس کرد...اونم دستشو حرکت داد و برید....عمیق و کوتاه...

چشماشو باز کرد... باورش نمیشد دست عشقشو بریده بود...

خون تمام تخت رو گرفته بود....دخترک گریه میکرد...خون از دست جفتشون فوران میکرد...دیگه جایی برای بازگشت نبود...شاید فقط 2 دقیقه وقت داشت... جلو رفت سعی کرد لکه های خونو از روی صورت دخترک پاک کنه اما با دستای خونیش بیشتر قرمزش کرد...چهره دخترک خیلی بی حال به نظر میرسید...تحملش براش مشکل بود..خودشم داشت بی حس میشد...اروم بغلش کرد و روی تخت درازش کرد ار پهلو بغلش کرد دستاشو گرفت داشت سرد تر و سرد تر میشد...سرشو سر دخترک برگردوند...دخترک بهش لبخند زد...همه جا قرمز بود....وچشای معصومش خواهش میکرد...برای آخرین بار...واسه اخرین بار لب هاشو رو لباش گذاشت اما این  دفعه برای همیشه...و هیچ کس نفهمید  که کدومشون نفس آخرو کشیدن؟

 

 

و فردا صبح جسد دو دختر را به یک گور کن سپردند تا در تاریک ترین نقطه جنگل به خاک سپرده شوند...در چاله ای عمیق...در گوری نا معلوم...تا شعله های جهنم زمین را ر خود غرق نکند...تا مایه آبرو ریززی خانواده  ها نباشند...و هیچ کس ندید آن فرشته با بال های سیاه را که نیمه شب بر سر قبر آن دو حاظر شد... تا  بال های سیاه خود را به دو دخترک ببخشد...

 

پ.ن.: پست الصی این مطلب تو بلاگم " اینجا " هستش (همراه نظراتش). ظاهرا به خاطر عکسش فیل+تر شده.اینجا هم گذاشتمشم که بشه خوندش.

+ نوشته شده در  2006/12/28ساعت 23:28  توسط Cursed Ghost  | 

ممکنه از نظر منطقی ثابت کنید خدا قدرت محضه؟؟؟.چه دلیل منطقی وجود داره که خدا فقط یه دونس...و از کجا معلومه که خدا قدرت محضه ... مثلا اگه خدا قدرت محضه آیا میتونه یکی مثل خودش رو به وجود بیاره و اگه آره پس بحث وحدانیت رو چه جوری توجیه میکنید؟

+ نوشته شده در  2006/12/28ساعت 1:49  توسط Cursed Ghost  |