تبليغاتX
:::No MoRe T3ArZzZ To CrY:::

:::No MoRe T3ArZzZ To CrY:::

I died in my dreams....got lost in the darkness

:::: BLACK LOVE ::::

 

 

ساعت 2:۰5 صبح

 

یه تخت خواب 2 نفره وسط یه سالن بزرگ و تاریک با پرده هایی که روش نقاشی های شبیه سقف های کلیسا های رونسانس به چشم میخورد، فرشته های عریان در باغ های بهشت…  پرده ها تا انتها کشیده شده بودند…برای ایجاد یک مانع! کف سالن با سنگ های مشکی یه دست سنگ فرش شده..غیر از تخت خواب بقیه سالن در تاریکی محو شده بود…

دو تا آباژور با پایه های بزرگ سنگی که نور ملایمی رو روی تخت پخش میکرد…

و صدای موزیک ملایمی که معلوم نبود از کدوم گوشه اتاق میومد... صدای پیانو که انگار نوازنده هیچ عجله ای برای نواختنش نداشته ....صدای هر نوت رو میشد با روح حس کرد... مثل یه سمفونی نفرین شده و یه صدای درام آروم و یه خواننده که جملاتی رو زمزمه میکرد...

 

 

تو ته چشاش نگاه کرد...حالا اون جلوش نشسته بود... چیز عجیبی میدید...مردمک چماش میلرزید...یه دریچه به عمق روحش...هرگز عشق رو تا سرا حد مرگ تجربه نکرده بود... صدای نفس هاش بیشتر شبیه ناله بود...شبیه التماس... دوست داشت باد بوزه... هنوز داشت انتهای چشمای دخترک رو نگاه میکرد... معصوم و پاک.... از خودش پرسید این کیه؟؟؟ صدای تپش قلبش بیشتر شبیه کوبش های هیستریک یه روانی روی طبل بود...سرمای دستاش آزارش میداد اما به جز دستاش تمام بدنش داغ بود...لرزش عجیبی در ارادش حس میکرد...واقعا دوسش داشت؟؟؟ اضطراب آمیخته به آرامش عجیبی تو وجودش بود...تمام تناقض ها رو داشت توی وجودش تجربه میکرد.در یک لحظه...

 

به دخترک که جلوش نشسته بود نگاه کرد...یه لباس خواب صورتی... ناخن ها بلند...خیلی بلند...مثل یه بچه شیر وحشی...لب هایی با یه پوشش صورتی براق... برق دیوانه کننده... و  پوست صافی که با خطی عجیب پوشیده بود ...هیچ کس نمیدونست اون نوشته ها چه معنی داشتن...شاید.....حالا دخترک با چشمای معصومش بهش زل زده بود و اون حس میکرد بی نیاز شده...از همه چیز ...از همه کس... دیگه نیازی نیست دستای کثیفی رو روی بدنش تحمل کنه....مثل دفعه اولی که خود ارضایی کرده بود....حس بی نیازی که ناقص بود اما بی نیازی بود...

 

لازم نبود مجبورش کنه که تسلیم شه...اونم مثل خودش تسلیم شده بود...مدت ها بود...بیشتر از یک ساعت بود که بدون اینکه چیزی بگن تو  چشماتی هم خیره شده بودن... نمیدونستن چرا...شاید هر کی منتظر بود تا اون یکی شروع کنه....جراتشو جمع کرد...پارچه لخت و نازک آبی رو از دور بدن عریانش باز کرد...  روی تخت روی دو زانوش بسمت دخترک رفت.. دخترک هم روی دو زانوش نشست...حالا رو در رو بودن...صدای نفس های نالان دخترک رو میشنید...چشم های نیمه بازش التماس میکرد...واسه تشنگی که دخترک  21 سال تحمل کرده بود...واسه تمام نداشته هاش...عقده هاش... واسه همه اون کسایی که بهشون نه گفته بود چون نمیخواست دست اون موجودات نفرت انگیز بدنشو لمس کنه..از چیزی که اونا بهش میگفتن لذت مننفر بود..میترسید...اما حالا جلوش کسی بود که دوست داشت تسلیمش بشه..دوست داشت لذت رو تجربه کنه...دوسشت داشت خودشو بهش بفروشه...به هر قیمتی ...حتی یه برده!!!جای تمام اون بار هایی که باید تجربه میکرد...چشمای دخترک به صورت عجیبی بهش التماس میکرد...نه یه چیزی فراتر از ترکیب عشق و شهوت...فراتر از جنون...تا سر حد مرگ...دستشو دراز کرد و دست دخترک رو گرفت...بدن دخترک لرزش عجیبی داشت...بازم اعماق روحش رو میدید...دخترک دستاشو به شکل عجیبی فشار میداد..میلرزید...چشمای دخترک خیس شده بود اشک هاش از صورتش سرازیر شد...دستشو برد و با نوک انگشتش اشکا رو پاک کرد ...نوک خیس انگشتاشو رو لب های دخترک گذاشت...برق عجیبی ته چشمای دخترک دیدکه یه جمله رو تکرار میکرد...

 

                                      تو شکست میخوری

 

..ته دلش سرمای عجیبی حس کرد...مثل وقتی که از یه جای بلند میپرید پایین...دیگه نتونست تحمل کنه!...دستاشو با سرعت دور کمر دخترک حلقه کرد...کشید سمت خودش ...چسبوندش به خودش...میخواست حس کنه که واقعیه...به طور وحشیانه ای لباسشو از پشت درید....اونم دست کمی از دخترک نداشت...سال ها تشنگی....

صورتشو نزدیک صورت دخترک آورد...این دفعه دخترک بود که سرو از پشت گرفت و فشار داد سمت خودش.لبهاشون با گرمای عجیبی تو هم فرو رفت ... اما این شروع کار بود...

 

                               و تماس بدن های عریانشون ...

                             و التماس های شهوت انگیزشون ...

                                 و نوازش سر انگشتاشون...

                                    و جیغ های ارگزمیک ...

                   ولی هیچ چیزی از اون منبع بی پایان کم نمیشد...

                                   جنون محض و بی پایان...

                                    تشنگی سیری ناپذیر...

                                        فراتر از شهوت...

                            عشق بدون مرز!!! بی نیازی محض

                          ::: به موجودی که اسمش مرد بود :::

 


 

ساعت 4:20 صبح

 

همون سالن ، هوا کمی روشن تر شده...

 

دخترک تو بغلش خوابش برده...به شکل عجیبی تو آغوش هم جا شدن... انگار یکی شدن...خسته و سبک...بدون نیاز...بدون حسرت....بدون کابوس....بدون درد...

از میز کنار تخت خیلی اروم یه چیزی برداشت...نیمخواست دخترک رو بیدار کنه... حداقل این جوری نه! دست دخترک رو گرفت و  شروع به نوازش موهاش کرد...دخترک خیلی معصومانه چشماشو باز کرد...نگاهش بازم دعوتش میکرد اما ...

 

اروم تو گوش دخترک گفت "وقتشه"....اما هیچ تغییری تو چشمای دخترک پیدا نشد....و اون اینو حس کرد..باز رو به روی هم دو زانو نشستن...بیرون پنجره برف میومد...دونه های درشت...

 

مشتشو باز کرد...و دخترک تیغ رو تو دستش دید...تو چشمای هردوشون اشک حلقه زد...دخترک تیغ رو از دستش گرفت و از وسط شکوند...شد 2 تا...یکی شو بهش پس داد...نمیدونست جراتشو داره یا نه...اما باید این کارو میکرد...اونا گناه کار بودن...هر دوتاشون مچ دستشونو به اون یکی دادن...و با اون یکی دستشون تیغ رو روی مچ دستی که تو دستشون بود گذاشتن...اشک هاشون پایین میریخت...میلرزیدن و بازم خیره...هیچ کدون نمیتونست اون یکی رو ببره..دخترک چشماشو بست...میدونست شاید این جوری بتونه این کارو بکنه...واسه آخرین بار دخترک معصوم رو با چشمای بسته نگاش کرد....مرگ...اونم چشماشو بست....و چند ثانیه بعد سوزش عجیبی رو تو مچ دستش حس کرد...اونم دستشو حرکت داد و برید....عمیق و کوتاه...

چشماشو باز کرد... باورش نمیشد دست عشقشو بریده بود...

خون تمام تخت رو گرفته بود....دخترک گریه میکرد...خون از دست جفتشون فوران میکرد...دیگه جایی برای بازگشت نبود...شاید فقط 2 دقیقه وقت داشت... جلو رفت سعی کرد لکه های خونو از روی صورت دخترک پاک کنه اما با دستای خونیش بیشتر قرمزش کرد...چهره دخترک خیلی بی حال به نظر میرسید...تحملش براش مشکل بود..خودشم داشت بی حس میشد...اروم بغلش کرد و روی تخت درازش کرد ار پهلو بغلش کرد دستاشو گرفت داشت سرد تر و سرد تر میشد...سرشو سر دخترک برگردوند...دخترک بهش لبخند زد...همه جا قرمز بود....وچشای معصومش خواهش میکرد...برای آخرین بار...واسه اخرین بار لب هاشو رو لباش گذاشت اما این  دفعه برای همیشه...و هیچ کس نفهمید  که کدومشون نفس آخرو کشیدن؟

 

 

و فردا صبح جسد دو دختر را به یک گور کن سپردند تا در تاریک ترین نقطه جنگل به خاک سپرده شوند...در چاله ای عمیق...در گوری نا معلوم...تا شعله های جهنم زمین را ر خود غرق نکند...تا مایه آبرو ریززی خانواده  ها نباشند...و هیچ کس ندید آن فرشته با بال های سیاه را که نیمه شب بر سر قبر آن دو حاظر شد... تا  بال های سیاه خود را به دو دخترک ببخشد...

 

 

پ.ن.۱ : ورژن بعدی این داستان رو میتونید در بلاگ پسر مشرقی در  "اینجا" بخونید.

پ.ن.۲ : چرا اینجا هیشکی نمیفهمه عشق بدون مرز یعنی چی؟؟؟ خستم...از این همه مرز...

+ نوشته شده در  2006/11/1ساعت 8:34  توسط Cursed Ghost  |