تبليغاتX
:::No MoRe T3ArZzZ To CrY:::

:::No MoRe T3ArZzZ To CrY:::

I died in my dreams....got lost in the darkness

 

داستان زیررو خودم نوشتم ولی پیشنهاد میکنم نخونید....هیچ نتیجه اخلاقی نداره که هیچی کلی هم اعصابتون رو خورد میکنه...چه میدونم....اینو گفتم رسیدید تهش فحشم ندید...

 

 ************************************************************

 

 

 هوا داشت یواش یواش روشن میشد...اصلا این حالت رو دوست نداشت... از روشنایی متنفر بود... یه روز دیگه به تاریکی های روزای قبلی داشت می یومد...بوی تکرار داشت خفش میکرد... دیدن دوباره قیافه رئیسش که صبح به صبح مثل فرشته مرگ رو سرش ظاهر میشد و فقط ایراد میگرفت....ازش متنفر یود.. و جان که تو میز بغلش کار میکرد و 8 ساعت میخواست از هوای کثیف شهر تا گندگی شکم رئیس غر بزنه... و کاترینا که عین مرده ها پشت مانیتور مخفی مشد و و تنها کلمه ای که میشد ازش شنید خدا حافظ ته ساعت کار بود...

هنوز یک ساعت تا ساعتی که همیشه بیدار میشد مونده بود و این احساس خوبی بهش میداد ...وقت داشت یه ساعت دیگه تو رختخواب غلت بزنه و به همه چی فکر کنه...سعی کرد تو این هوای گرگ و میش یه کم به گذشتش فکر کنه..از اولی که یادش می اومد رو...میخواست جاهای خوب و بدش بیاد تو خاطرش...همه رو بیاره جلو چشاش...اما هر چی میگشت ..هر چی بیشتر پیش میرفت هیچ خاطره خوبی  براش نمونده بود....همش تاریکی و درد بود که مثل یه فیلم فرانسوی دهه 40 با صفحه قهوه ای از جلو چشاش میگذشت...تو خاطراتش همه جا یخ زده بود...همه چی تاریک و درد اور بود...و موسیقی متن فیلمش ضجه های یه دختر 5 ساله قبل اعدام بود...

به خودش میاید... هوا کامل روشن شده...نور چشاشو میزنه...ساعت نشون میده 1 ساعت دیگه یعنی ساعت 8 باید سر کارش باشه... ولی اصلا حوصله اینکه از سر جاش بلند شه رو نداره...به خودش میگه یه عمره سر موقع رفتم سر کار..چی میشه یه روز به خودم استراحت بدم...حس عجیبی توی وجودش بود...حوصله هیشکی رو نداشت..این چیز جدیدی نبود اما نمیتونست وانمود کنه...نه دیگه نمیخواست وانمود کنه....مرور گذشتش گستاخش کرده بود..از دست همه شاکی بود...از خدا واسه این همه درد... از همه و همه...از دنیا و مردم عوضیش...خشم همه وجودشو پر میکرد...نفرت تو خونش پخش شده بود...یکی داشت تو گوشش داد میزد "ترسو تو نمیتونی ... نمیتونی .....ترسو...زود باش برو سر کارت دیر میشه ... رئیست داد میزنه سرت بازم باید سرتو بندازی پایین"...با صدای بلند داد زد "نه!" از جاش بلند شد..دیگه تحمل نداشت...دیگه به هیچی ایمان نداشت...میخواست همه چیو بشکنه....داغون داغون بود... سال ها بود داشت بهش فکر میکرد...به """"انتقام"""" انتقام از همه کسایی که آزارش میدادن... دیگه وقتش بود...دیگه نمیخواست بریزه تو خودش. رفت سمت حموم ....کاشی سوم از بالا رو با مهرت خاصی از جاش در اورد...مثل یه جای مخفی بود... از بین خاکریزه هایی که از دیوار بیرون میریخت یه جعبه در اورد...جعبه رو برداشت و اومد گذاشتش رو میز وسط سالن....3-4 ثانیه  به جعبه خیبره شد...میخواست آره اخر رو از خودش بگیره... جنگ عجیبی توی وجودش بود...در عرض 3 ثانیه هم خدا رو تو دلش کشت هم وجدانش.... نفرت داشت دیوونش میکرد... دیگه تردید نداشت...در جعبه رو باز کرد... اخرین باری که اینو دیده بود 8 سال پیش بود ... یه اسلحه با دسته نقره ای با یه خشاب خالی و یه جعبه کوچولو که خوب میدونست توش 7 تا گلوله بودو یه چاقوی نظامی با یه قلاف سبز رنگ که خیلی تیز بود...اینارو خیلی وقت پیش خریده بود...واسه حفاظت از خودش..اما حالا میخواست ازشون استفاده کنه... اسلحه رو از جاش در اورد... جعبه کوچولو رو برداشت و درشو باز کرد و گلوله هارو ریخت رو میز... خودش خوب میدونست میخواد چی کار کنیه 7 تا گلوله برای 7 نفر برای 7 نفری که تو زندگیش زجرش داده بود...ساعت 8 و ربع بود ...  لباساشو پوشید...اسلحه رو گذاشت توی جیب کتش و از خونه زد بیرون...و نمیدونست که دو باره برمیگرده یا نه...اما براش مهم نبود...چیز قشنگی اینجا نبود که بخواد ازشون خدافظی کنه... در رو بست و زد تو خیابون. اراده و نفرت تو چشاش  موج میزد...دوست داشت خون همه رو تو خودش بمکه... دوست داشت دندوناشو بزاره رو گردنه همه و فشار بده تا خونشون رو تو دهنش حس کنه...فقط صدای درد کشیدن بقیه میتونست ارومش کنه. ..به خودش  که اومد جلوی ساختمون 20 طبقه شرکتشون بود.با خودش گفت

 

بازی شروع شد

 

وارد سالن برزرگ وسط برج شد و رفت سمت اسانسورها...سالن نسبتا خلوت بود..همه کارمند ها سر کاراشون بودن.سوار اسانسورشد ...محل کارش تو طبقه 7 بود اما دکمه شماره 20 رو زد...اتاق رئیس تو طبقه 20 ام بود...دیگه تو طبقه 7 کاری واسه انجام نداشت. رسید طبقه 20 ام از اسانسور که پیاده شد از یه راهروی بلند گذشت و رسید به در بزگ اتاق رئیس...منشی تو اتاق میانی نبود و مستقیم در دفتر رو باز کرد و رفت تو... رئیس که پشت میزش لم داده بود با صدای عجیبش گفت ...هی من فکر نکنم با تو وقت ملاقات داشته باشم... هیچ حرفی نزد..میخواست از کارش لذت ببره..میخواست با تمام نفرت بکشتش...اروم رفت سمت میز رئیس ...رئیس از نگاهاش ترسیده بود..اینو از تو چشاش میدید...رئیس میخواست داد بزنه که بیان بندازنش بیرون که اسلحه رو از تو جیب کتش با کمال ارامش در اورد و به طرف رئیس نشونه رفت...چشمای گندش رو هدف گرفته بود...رئیس از ترس صداش تو گلوش خفه شد. و اون شروع به صحبت کرد:

این صدای مجازات که میشنوی.... چیه رئیس چرا خودتو خیس کردی...چرا مثل همیشه از چرت و پرتات بارم نمیکنی...چرا ترسیدی عوضی ... یه حرفی بزن...بهم التماس کن که نکشمت...زود باش ... وگرنه مغزت رو داغون میکنم ...

 رییس فقط خشکش زده بود...

.صداشو تا حد یه زمزمه پایین اورد...

اینجا یه دادگاه و من به خاطر کثافت بازی هات تو رو محکو میکنم...به خاطر همه زخم هایی که با تحقیر به روحم زدی...

 

حکم: اعدام ، حرف آخرتو بزن

 

رئیس که از بهت خارج شده بود میخواست حرف بزنه...اما دیگه دیر شده بود....جلو رفت و لوله اسلحه رو وسط پبشونی رئیس گذاشت و 1 ثانیه بعد مغز رئیس متلاشی شده بود...از دیوار پشت سرش خون میچکید پایین...روشو به سمت در برگردوند.بدون اینکه حتی ذره ای از اشتهاش واسه انتقام کم بشه..بدون اینکه بخواد توبه کنه...بدون ذره ای عذاب وجدان.

از اتاق رئیس اومد بیرون..خانم منشی جون و خوشگل رئیس رو دید که به خاطر شنیدن صدای عجیب داشت سمت دفتر رئیس میدویید.از وقتی که یادش بود حسرت اینو داشت که با منشی رئیس ازدواج کنه.اما منشی اونو جزو ادم حساب نمی کرد....قبل اینکه منشی در اتاق رئیس رو باز کنه دستشو گرفت...با زور برش گردوند سمت خودش...به زور بغلش کرد...منشی بیچاره داشت دست و پا میزد و جیغ میزد ولم کن...اما اب از سر اون گذشته بود...دیگه نمیخواست با حسرت بمیره...به زور صورتشو برگزدوند رو صورت خودش و لباش رو گذاشت رو لباتش و منشی بیچاره که انگار تسلیم قدرتش شده بود دیگه ی دست و پا نمیزد...اسلحه رو از جیبش در اورد...با خودش گفت من امروز اخر کارمه...دوست ندارم کسی باهاش ازدواج کنه...پس با خودم می برمش..در همون حالت اسلحه رو گذاشت زیر گلوی منشی و چشماشو بست و شلیک کرد.

احساس کرد خون زیادی وارد دهنش شده...لباشو جدا کرد و جسد کسی رو دید که یه عمر ارزوشو داشت... بالا رو نگاه کرد ... خون تمام سقف رو قرمز کرده بود...یه بار دیگه اسلحه رو گذاشت تو جیبش...اما هنوزم شهوت کشتن هاش نمیکرد... میدونست کارش تو این ساختمون 20 طبقه  تموم شده...از اسانسور اومد بیرون و از ساختمن زد بیرون...یه تاکسی گرفت....راننده ازش پرسید کجا میرید قربان؟ جواب داد "دبیرستان  سنتال"

و 45 دقیقه بعد جلوی در مدرسه بود..خوب میدونست نفر بعدی کیه.وارد دفتر شد.و از مردی که اونجا نشسته بود سراغ ادوارد معلم دوران دبیرستانش رو گرفت....8-9 سال پیش اون بزرگترین درد های زندگی رو رو شونه هاش گذاشته بود...درد تجاوز به یه پسر دبیرستانی... و حالا وقت انتقام بود...کلاسی رو که توش درس میداد رو بهش نشون دادن و رفت سراغش ...درب کلاس رو باز کرد و بلند گفت...سلام ادوارد...خیلی وقته ندیدمت..منو یادت می یاد همون شاگرد کوچولوی معصومی که.... ادوارد از ترس خشکش زده بود...نمبیدونست چه جوری پیداش شده اما این واسش نشونه خوبی نبود.بچه ها که میدونستند یه چیزی اینجا اشتباه شده صداشون در نمیاومد و دو مرد چشماشون تو هم گره خورده بود..نمیخواست جلو بچها این کارو بکنه....فقط صدا زد ادوارد لطفا بیا بیرون...یه کاری هست که باید تمومش کنیم... ادروارد که از ترس به خودش میپیچید میدونست اینجا اخر کارشه بدون هیچ مقاومتی از کلاس اومد بیرون..میدونست واسه چی اومده... سالها قبل بهش گفته بود که به خاطر کاراش ازش انتقام میگیره...دست ادوارد رو گرفت و بردش به یه انباری کوچولو که توش جارو ها و وسایل نظافت رو نگه میداشتن...درب رو بست و گفت واسه مرگ اماده ای؟...ادوارد هیجی نمیگفت..نمیخواست بیشتر عصبی شه....وقت زیادی نداشت....چسبوندش به دیوار و با زمزمه مانندی گفت

 

حکم: اعدام ، حرف آخرتو بزن

 

دستش رو برد طرف اسلحش اما نه...نمیخواست این یکی رو راحت بکشه..اسلحه رو گذاشت سر جاش و چاقوی سبزش رو در اورد....نوکشو کذاشت رو پیشونیش... واخرین جملش رو گفت:

 

درد بکش چون 9 ساله که دارم درد میکشم

 

چاقو رو رو صورتش فشار داد از بالا به پایین...با شهوت سیری ناپذیری دوست داشت همه صورتشو پاره کنه...چاقو بالا و پایین میرفت و دیگه چیزی از صورت ادوارد باقی نمونده بود....اما فریاد هم نمیکشید....یقش رو گرفت و چسبوندش به دیوار ...خون از صورت ادوارد روی دستاش میریخت و گرمش میکرد. استینش قرمز شده بود....میخواست صورتشو بخوره...دوست داشت گوشتشو بجو....چاقو رو گذاشت روسمت چپ  گردنش و با تما زورش تا سمت راست کشید...یقش رو ول کرد و جسد سلاخی شده ادوارد روی زمین ولو شد...

و این یکی هم مجازات شده بود.دست خونیشو تو دهنش برد و با تمام لذت خون کسی رو میخورد که ازش متنفر بود..این بهش ارامش میداد.

حالا فقط 2 نفر دیگه مونده بودن...از در پشت ساختمون مدرسه زد بیرون.بدون اینکه کسی ببیندش. بازم تاکسی گرفت.کجا میرید قربان؟...جواب داد:" خیابون ادموند شماره 95"...

15 دقیقه بعد دم درب یه خونه ویلایی بزرگ بود. خونه اولین عشق زندگیش.با ارامش تمام از پله ها بالا رفت.در رو زد. خیلی وقت بود این طرفا نیومده بود...اخرین باری که دیده بودتش 4 سال پیش بود که فهمیده بود دختره بهش خیانت کرده.درو باز کرد..خودش بود...انگار  تازه از خواب ببدار شده بود...وقتی نگاش به نگاه پسر افتاد گفت هی از دیدنت خوشحالم..اما اون اصلا خوشحال نبود فقط اومده بود که انتقام شکستش رو از اون بگیره....بهش دعوتش کرد تو...تو دلش به حال شکارش خندید که چه جوری داره به قتلگاه میره....دخترک رفت و رو مبل نشست...ازش دعوت کرد بیاد بشینه...اما اونهمون جا با یه حالت عجیب واستاده بود و داشت نگاهش میکرد....دخترک هم حس عجیبی داشت

اسلحش رو در اورد و سمت دختره نشونه رفت..دخترک جیغ خفه ای کشید و از رو مبل عقب عقب رفت و چسبید به دیوار...تمام خاطرات گذشتشون داشت از تو ذهنش میگذشت...همه چیز رو میدی... و حالا وقت این بود که به خاطر دردایی که کشیده بود ازش انتقام بگیره ....با یه صدای خشک گفت عزیزم طناب داری؟ دخترک که حاظر بود همه کار کنه اما نمیره با سر اشاره کرد اره...

نیم ساعت بعد دخترک رو با طناب به صورت صلیب به دیوار بسته بود

صدای له له زدن نفس هاش واسه از هم دریدن بیشتر شده بود. با یه پارچه دهنشو بسته بود تا صدای جیغش به جایی نرسه...اخه میدونست خیلی درد داره...

دوباره با همون صدای زمزمه مانندش شروع کرد...

اینجا دادگاهه و من تو رو به خاطر خیانت محکوم میکنم...به خاطر 4 سالی که عذابم دادی...به خاطر صداقتم که با خیانت جواب دادی...حالا میخوام درد بکشی

 

حکم: اعدام ، حرف آخرتو بزن

 

دخترک که داشت تقلا میکرد با اشکاش داشت التماس میکرد.ولی خیلی دیر شده بود...4 سال اون با اشک التماس کرده بود حالا نوبت اون بود....میخواست تمام درداشو سر ش خالی کنه...اسلحه رو از جیبش در اورد...چشمای دخترک از وحشت باز باز بود....اسلحه رو رو دست چپ دختر گذاشت...این همومن دستی بوده که تو دست عشقت میرفت نه؟ و ماشه روو فشار داد...دخترک از درد جیغای خففه میزد ...داشت ضجه میزد واین ارومش میکرد..اما هنوز اول کار بود.رفت سرا دست راستش.و اون رو هم با یه تیر متلاشی کرد...دخترک داشت زار میزد..اما واسش مهم نبود....میخواست کار رو تموم کنه.اسلحه رو گذاشت رو رو شیکمش... میخواست تمومش کنه...اما نه این جوری سریع و راحت مردن مجازات کمی بود....چاقوشو از جیب کتش در اورد هنوز قرمز قرمز بود...لباس دخترک رو کنار زد...چاقو رو گذاشت بالای شکمش.... تو چشای دخترک از وحشت داشت فریاد میزد..التماس میکرد ... اشک میریخت ...یک دقیقه تمام تو چشاش خیره شد..هنوزم دوسش داشت...ولی باید مجازاتش میکرد...نفرت عجیبی امیخته با عشق تو وجودش موج میزد.و...

عزیزم دوست دارم ولی دیگه واسه التماس خیلی دیره...یه عمر التماس کردن و نشنیدی...حالا التماس کن ، من نشنوم...

جهنم خوش بگذره

اینو گفت و با تمام نیروش چاقو رو کرد تو شکم دخترک....دوست داشت درد بکشه...بالا و پایینش میکرد تا درد بکشه...اما حتی اینم ارومش نمیکرد....با تمام نیروش چاقو رو فشار داد پایین ...کل شکم دخترک پاره شد و همه محتویایتش با صدای شلپ عجیبی ریخت کف اتاق....داغی خون رو رو دستاش حس کرد....و از لذت داشت میمیرد...دخترک با چشمای خیره نگاهش میکرد..........مرده بود...........عشقش رو کشته بود....پارچه ای رو که رو صورتش بسته بود رو باز کرد...اروم اروم صورت خیسشو ناز کرد....یه بوس کوچولو از گونش کرد و اروم دم گوشش گفت...

 

اروم بخوابی عزیزم...

 

دستاشو از خون پاک کرد...رفت سراغ یخچال ..اما حاش از همه چی به هم میخورد... از خونه زد بیرون.. قبل بستن در برگشت یه بار دیگه جسد از شکل افتاده دخترک با اعضای اویزون در حالتی که به صورت صیب به دیوار میخ شده بود رو دید...لرزید...دوست داشت گریه کنه...اما میدونست هنوز یکی دیگه مونده...درب رو بست...خستگی رو تو وجودش حس میکرد...

بازم یه تاکسی گرفت... سواز تاکسی شد ...کجا مکیرید اقا؟ "جهنم"!!! اما من جهنم نمیرم قربان..." پس برو خیابون جان استریپ"

فقط 10 دقیقه فاصله طی شد واون خودش رو اول خیابونی دید که هنوز عین قدیم ها اروم و بی سر و صدا بود... خیابونی که تمام بچگی هاش رو توش سر کرده بود.... دوچرخه سواری هاش...دختر همسایه که زیر چیمی نگاهش میکرد...مادرش که هر روز ظهر از تو تراس خونه واسه نهار صداش میزد وبرگشتن پدرش با ماشین هر شب...دوستای کوچولوش که همیشه آزارش میدادن. از گنده هایی که ازشون کتک میخورد....و بازی های دسته جمعی که هیچ وقت توش اونو راه نمیدادن...چون کوچولو و ضعیف بود...اما حالا خیلی از اون سال ها میگذشت. اون دیگه کوچولو و ضعیف نبود....5 سال تموم  ورزش رزمی کار کرده بود و حالا دوست داشت همه اونایی که میزدنش رو ادب کنه....بخصوص اندی رو که خیلی ازارش داده بود...میدونست کجا باید پیداش کنه.اخرین باری که اندی رو دیده بود 16ساله بود. و حالا سال ها از اون روزها میگذشت اما هنوز نفرت ازار هایی که تو دوراهن کودکی از دست اون دیده بود رهاش نمیکرد.

قیافه بچه گونه اندی هنوز تو ذهنش بود....خوب میدونست کجا ابید پیداش کنه....به سمت خونش راه افتاد ...درب رو زد ویه پسربا قد 190 سانتی جلوش ظاهر شد....با یه خنده شیطاانی نگاش کرد ...خودش بود...همون اندی کوچولوی عوضی... بات همون صدای احمقانش گفت میتونم کمکت کنم...گفت هی اندی منو یادت نمیاد؟ دوست دوران کودکیت....همون پسر کوچولو که کلی کتکش میزدی...اومدم یه کم ادبت کنم......اندی که تازه یادش اومده بود لبخندی زود و گفت هی پسر این همه سال کجا بودی دلم برات تنگ شده بود....

با گفتن هاین جمله دوست داشت تکه تیکش کنه....با یه حالت شیطانی گفت دعوتم نمیکنی تو؟

با هم رفتن تو...اندی داشت میرفت تو درب رو پشت سرش بست و بعدش از پشت چنان با مشت به پشت سرش کوبید که اندی بیچاره از هوش رفت پرت شد روزی زمین... لبخندی شیطانی زد...این اخریش باید حسابی دردمیکشید. وقتی اندی چشماتشو باز کرد احساس کرد همه چی تاریک تر شده...خواست دستاشو تکون بده اما متوجه شد به تیرک هایی بسته شده...اندی تو زیر زمین خونشون بود و از طبقه بالا صدای اهنگ با صدای بلند شندیه میشد...و یه نفر رو دید که از پله ها اروم و با ارامش میاید طرفش.... اندی بهش گفت این مسخره بازی ها چیه..منو باز کن...لبخند شیطانیش به اندی نشون میداد اتفاق های بدی میخواد اتفاق بیفته. دهن این یکی رو نبسته بود..میخواست صدای داد و فریاداشو بشنوه......کتش رو از تنش در اورد و شروع به استین بالا زدن کرد...با دقت خاصی این کارو میکرد..

اندی با دادو فریاد طلب کمک میکرد اما انگار یادش رفته بود الان زیر زمینه و اون بالا هم صدای موزیک نمیزارکسی چیزی بشنوه... رو به دوست دوران کودکیش .کرد و گفت ...خواهش میکنم منو ببخش..من اون زمان نمیخواستم اذیتت کنم..من فقط یه پسر بچه بودم..خواهش میکنم ولم کن بزار برم...

اما این قربانی هم مثل قبلی ها جای فراری نداشت... له له زدنش واسه این یکی بیشتر از بقیه بود...اگه قرار بود این اخریش باشه باید خوب درد کشیدنش رو حس می کرد.... نزدیکش شد...خیلی دوست داشت گازش بگیره و تیکه تیکش کنه.... اندی با چشمای بازش به صورت شیطانیش چشم دوخته بود....فکر میکرد این یه شوخیه یا واقعا این همون دوست کوچولوشه.... یه لحظه یاد روزایی که بهش زور میگفت افتاد...خواست دوباره امتحان کنه تا شاید نجات پیدا کنه...بهش گفت چیه دوست کوچولو...مثل اینکه خیلی برات سخت بود که کتکت میزدم نه...یادته مجبورت کردم کل خیابون رو جلوی همه 2 دور بدویی نه؟ یادته چه جوری اسکاتا دختر همسایه رو ازت فراری دادم...تو یه عمر داری برا اینا میسوزی نه؟...هنوزم ترسویی هنوزم ضعیفی...هنوزم....

چشماشو بست ...همینو میخواست...میخواست اندی نفرت رو تو وجودش بالا بره ... میخواست با تمام وجود بزندش...میخواست هر چی قدرت و تکنیک یاد گرفته بود سرش خالی کنه...دندوناشو به هم فشار داد...چشماشو باز کرد...اما اندی باورش نمشید.... هیچ رحمی تو چشاش نمی دید...این دفعه با تمام وجود داد زد

 

حکم: اعدام ، حرف آخرتو بزن

 

بلند تر از دفعات قبل و بدون یه ذره تاخیر با تو لگد که با تمام وجودش به دستای اندی که بشته شده بود زد و جفت دستاشو به شکل وحشتناکی شکست....صدای داد های زجر اور اندی ارومش میکرد...میخواست بشینه نودرد کشیدنش رو ببینه....صندلی رو از گوشه  زیر زمین کشید و اورد گذاشت جلوی اندی و نشست روش و با ارامش عجیبی به جیغ های اندی گوش میکرد....هیچ رحمی تو چشاش نبود...10دقیقه تموم داشت به فریاد های کمک اندی گوش میکرد...10 دقیقه در مقابل یه عمر چیز زیادی نبود... پا شد....دیگه تحمل نداشت...این قدر درد کشیدن واسه اندی کم بود....داد زد کمته اندی نه؟؟؟

با تموم وجودش با 2 تا لگد محکم جفت زانوهای اندی رو شکست...خون رو زمین سرازیر بود.... و حالا اندی که دیگه نمیتونست از درد رو پاهاش واسته از 2 تا دست شکستش اویزون بود...داشت جیغ میزد....تو بد جایی گیر کرده بود... 3 دقیقه تموم تماشاش کرد و اندی از شدت درد بیهوش شد...نزدیکش شد.... به صورت خیس عرقش نگاه کرد..باید کارو تموم میکرد....دستاشو  2 طرف صورتش گذاشت و با یه چرخش وحشتناک گردن اندی رو شکست....

کارش تموم شده بود....از پله ها رفت بالا....از شدت ضعف نمیتونست رو پاهاش وایسته...رسید طبقه بالا و رفت طرف ضبظ و کمش کرد...رو کاناپه وسط  هال ولو شد..انگار تمتام چیزایی که از صبح انکارشون میکرد با هم اومده بودن سراغش....میلرزید....دوست داشت بخنده گریه کنه....داد بزنه....جنون توش موج میزد...میدونست باید چی کار کنه...

اسلحه رو از تو جیبش کتش که از تو زیر زمین با خودش اورده بود وئ هنوز تو دستش بود در اورد....

وقت خداحافظی بود...رفت سمت حموم....تو اینه به خودش نگاه کرد به 2 ثانیه نکشید که بالا اورد....خون بالا اورده بود....میدونست....

به قیافه کثیف خودش نگاه کرد..به همه کارایی که از صبح کرده بود...

صورت تمام کسایی که از صبح کشته بود ....صداشون رو میشنید که صداش میکردند...واسه جهنم دعوت شده بود...نمیخواست طلب بخشش کنه....

اسلحه و گذاشنت رو شقیقش....

و شروع کرد به حرف زدن با کسی که تو اینه نگاهش میکرد....

من وجدان تو هستم...خدایی که از درونت با تو حرف میبزنه لعنتی...تویی که یه عمر ضجر کشیدی ..تویی که یه عمر خوب بودی...تویی که یک عمر به همه کمک کردی...تویی که یک عمر خدا رو پرستیدی....

و یه روز صبح که از خواب پا شدی نخواستی  ضجر بکشی ...خواستی انقام بگیری..خواستی بکشی....شکنجه کنی.... تیکه تیکه کنی....زدی و کشتی و پاره کردی...و به باد دادی همه خوبی هات و پرستش هات رو...حالا ماموران شکنجه جهنم صدات میکنن...و تو اینجا به عدالت پروردگارت شک میکنی که چه جوری از یه عمر خوب بودن تو صرف نظر میکنه...دیگه به اون هم ایمان نداری...حالا تو تنهایی...اینجا...در دادگاه من...و من تو رو محاکمه میکمنم...قبل اینکه محاکمت کنن...

تو چشماش زل زد...میخواست گریه کنه...با بغضی که تو گلوش بود ادامه داد

و من تو رو محکوم به مرگ میکنم...

 

حکم: اعدام ، حرف آخرتو بزن

 

و تو چشمای خودش گم شد... با تمام وجودش درد رو حس کرد و ماشه رو فشار داد...

و قبل اینکه قطره اشکش به زمین برسه مرده بود....

و صدای لشکر جانیان جهنمی که برای بردنش اومده بودند....

 

*************************************************************

دارم پا تو محدوده قرمز میزارم... فقط خدا میدونه که واسه شکستن این تکرار تو وجودم حاظرم چه کارهایی بکنم...فکر کنم منم باید یه سر تیمارستان ببرن...

خیلی دوست دارم این روزا یه چیزی بشه که بتونم یه کم عصبانی شم...خیلی دوست دارم این روزا مثلا کمیتم کنن و از دانشگاه بندازنم بیرون تا ببینن که سلاخی یه جسد یعنی چی...

 

پ.ن.1 بعد 3-4 سال اراجیف نوشتن و وبلاگ نویسی و اینا فکر میکنم ایمن قدر رو چرت و پرتایی که مینویسم کنترل داشته باشم که نخوام حرفامو یا داستانمو غیر مستقیم بگم....داستان بالا اصلا داستان زندگی من نبود...لطفا پشت سرمم حرف در نیارید...مطمئن باشید اگه یه روز بخوام داستان زندگیم رو بنویسم توتیتر مینوسم داستان زندگی من نه...

داستامن بالا نمادی از پیچیدگی هایی که این روزا داره روحم رو میخوره... شایدم چرت و پرتایی از ذهن مریض و در حال جون کندن من.!!!

 

پ.ن.2 قالب این بلاگ رو به صورت dark anime درست کردم...از این سبک انیمیشن که سبکای مختلفی داره خیلی خوشم میاد...البته silent grave yard  هنوزم هست... نوشته هایی که حالم توشون خیلی بد باشه از همون قالب قبلیه استفاده میکنم!

 

پ.ن.3  حال کردید تو این نظر سنجی این بغل هم شرکت کنید.همین طور موزیکایی هم که میزارم دانلود کنید...حال کردید بگید بازم بزارم... هر کسی هم که یه بار تو بلاگم نظر داده لینکشو گذاشتم...یه چند تا هم مونده که در اولین فرصت میزارم....از همه کسایی که نظر گذاشتم و من  گوسفند(بلا نسبت گوسفند!) جواب ندادم تو اولین فرصت مییام و مینظرم...لیست همه رو رو کاغذ نوشتم...خلاصه واسه تاخیرام ببخشید منو.... یه کم قاطیم ...میدونید که؟!!!!

+ نوشته شده در  2006/6/12ساعت 23:12  توسط Cursed Ghost  | 

     

 

 زود آپ میشه!!!              

 

 

+ نوشته شده در  2006/5/24ساعت 23:57  توسط Cursed Ghost  | 

 به نظرتون دلیل ما برای بودن تو این دنیا چیه؟خدا چرا انسان رو خلق کرده؟ اگه دلیلی نداره و زندگیتون پوچه چرا تمومش نمیکنید؟ و اگه دلیل داره (چه از دید مذهبی چه از دید فلسفی و منطقی و چه نگاه یه فرد عادی ) یه کم در موردش توضح بدید.
+ نوشته شده در  2006/5/24ساعت 22:1  توسط Cursed Ghost  |