
>> یه خدا بود و دیگه هیشکی نبود <<
از:پسرکی تنها و غمگین
به:پیامبری بزرگ و فراموش شده
تاریخ:5/9/83
********************************************
سلام به پیامبر بزرگ من
نمیدونم از کجا شروع کنم اخه میدونی تا حالا واسه یه پیامبر که فرشتگان براش وحی میاوردن و عزیز ترین کس خدا بوده نامه ننوشتم....چرا میدونم از کجا شروع کنم....وقتی بچه بودم خیلی دوستت داشتم...روزهای تولدت صبح زود با یه باور پاک کودکانه از خواب مبپریدم و میدوییدم جلوی پنجره و به اسمون نگاه میکردم...از خودم بیشتر دوستت داشتم...ارزو داشتم چهرت رو تو اسمونببینم...همیشه دوست داشتم قیافتو ببینم...اخه میدونی من اون روزا خیلی بچه بودم...خیلی پاک...
اون روزها گذشت و تو و اسمت از یاد من رفتن....برای سالها....شیطان به درب دلم کوبید و منم درب رو باز کردم و با لبخند دعوتش کردم بیاد تو....حالا باید امپراطوری عظیمش رو توی قلبم ببینی...من بنده شیطان شدم...بگو ای پیامبر مهربان من مگر تو همانی نیستی که روی زمین کنار دوستانت(شاید هم به ظاهر دوستان) روی زمین مینشستی تا از کسی بالاتر نباشی...تا با بقیه فرق نکنی....حال چه شده که ان قدر بالا رفتی...اینجا روی زمین بعد اوردن اسمت به تو درود میفرستند...ان قدر بالا میبرنت که دیگه نبینتت و بعد افسانه هایی از تو واسه هم تعریف میکنن ... این یعنی فاصله ....مردم جرئت ندارند تو را به اسم کوچیک صدا بزنن اما من امروز میخوام قالب بشکنم ...میخوام پیامبر مهربانم رو به اسم کوچک صدا بزنم...آری محمد اینجا روی زمین تو را فراموش کرده اند...تنها نام تو رو میپرستند...تو پیامبر فراموش شده قرن ما هستی...محمد امشب میخواهم از تو دعوت کنم که به اتاق تاریک من بیایی...در این نیمه شب سرد...لحظهای جایگاه پیامبران رو که جایی کنار خداست رها کن...همه را تنها بگذار و اینجا بیا(به خدا بگو زود برمیگردی اخه ممکنه دلش برات تنگ شه...خودت که میدونی چه قدر دوست داره)...محمد امشب میخواهم روی زمین سرد اتاقم بنشینی...به یاد روزهای قدیم...چند وقت است که روی زمین نشستی؟ایا تا به حال پیامبری را به اتاق تاریکت دعوت کردی؟ حال تو رو در روی من نشستی...بی صدا با ابهتی که تنها مخصوص پیامبران است...و مهربانی در چشم هایت موج میزند....حتی گناهانم را نیز نادیده میگیری! در چشمهام میخونی که چه قدر سوال ازت دارم... بگو محمد...سال هاست که میخواهم بپپرسم...بهم بگو اصل دین تو چه بود...باید به من بگویی محمد که حقیقت این جهان چیه....بگو چند تا از حرفایبی که از تو شنیدم مال تو بوده....بهم یاد بده پرستش رو...بگو راه کدوم وریه...من گم شدم محمد...تو تاریکی و پستی خودم....
میدونستی تو رو زمین فراموش شدی؟؟؟مردم فرزندانت رو از تو بیشتر دوست دارن...باید بیای و استدلالاشون رو ببینی...یه بار میبرم نشونت میدم...اونها به امید"شفاعت" فرزندانت رو میپرستند...مسخره نیست محمد...اونها چی در مورد شما فکر میکنند....اونها حتی این جملت رو نخوندن که "من نیز مانند شما بشری هستم!" خدا رو این قدر از خودشون دور کردن که واسط میخوان...دلسرد کنندس نه؟؟؟ راستی وقتی اینارو میبینی دلت نمیگیره؟؟؟
تو از اول محمد به دنیا اومده بودی...مگه میتونستی کس دیگه ای هم بشی؟؟؟....راستی پیامبری کار سختیه؟؟؟میدونم چه قدر اذیت شدی....ولی خوب هر چی باشه تو پیامبر بودی...تازه خدا هم هواتو داشت ولی میفهمم درد نفهمیدن مردم رو....وقتی بهشون میگی و نمیفهمن...شاید تو هم یک چاه داشتی که تو اون گریه میکردی...کاش میدونستم اون چاه کجاست...شایدم خدا فرشته بزرگ رو میفرستاد تا به حرفات گوش بده
راستی تو خدا را دیده ای نه؟؟؟ بهم بگو خدا چه شکلیسیه؟؟؟ مهربونه نه؟ خشمگین چی؟ تا حالا از من چیزی بهت گفته؟!
اخه میدونی من روزی که توی بیمارستان به دنیا اومدم بهم گفتن من به دین تو به دنیا امدم...من تنها مسلمان زاده بودم اما هیچ وقت مسلمان نشده ام...بگو محمد من...مگر تو اولین بشری نبودی که این جمله خدا را شنیدی که "اکثر انها نمیفهمند" بله پیامبر عزیزم من نیز جزو همان اکثریت بوده ام....درد اوره محمد...مگه روح خنجر خوردم رو نمیبینی....اینها جا خنجرهای تاریکیه!خوش به حالت که تا حالا از این خنجر ها نخوردی...
ازم نمیپرسی چه جوری جرئت کردم به اتاقم دعوتت کنم....راستی روح بزرگت اصلا تو این اتاق کوچولوجا میشه؟؟؟نکنه داری اذیت میشی؟
میبینی محمد چه قدر ضعیف شدم...نمی بینی چه قدر نیاز به نوازش دارم....بغلم کن....خسته ام پیامبرم....میخواهم لحظهای من را در اغوش بکشی....شاید اونجا تو اعماقت بتونم به لحظهی بدون درد و نگرانی برسم...چه قدر گرم است...کاش همیشه اینجا میماندی...اشک هامو پاک منمیکنی؟؟؟نه بذار بیاد...روح تو که خیس نمیشه ...دلت برایم میسوزد نه؟
حالا بذار برات از دینت بگم محمد....فکر میکنی اسلام رو این زمین اوردی....نه پیامبر من...تا حالا فکر کردی اگه پاتو رو این زمین نمیذاشتی چی میشد....بذار من بهت بگم محمد...هیچی عوض نمیشد محمد عزیز هیچ چیز...مگه مردم رو نمیبینی...اینا مسلمونن...مگه این حرف خودت نیست که روزگاری بر امت من میرسه که جز نام از دین من چیزی بر جای نخواهد ماند...نگاه کن محمد...امروز اون روز فرا رسیده...فکر میکنی امت تو با گوساله پرستان زمان دوستت موسی فرق میکنند؟؟؟ به پروردگار سوگند که نه..بشر هرگز ایمان نخواهد اورد...برخیز محمد بر لاشه پوسیده و گندیده ی بشریت ضربتی بزن...مردگان رو زنده کن...بشر بازم به معجزه نیاز داره...شاید تکون خورد شاید چیزی تغییر کرد...لبخند تلخت رو نمیتونم درک کنم...حتما چیزی هست که تو میدونی و من نمیدونم...چه قدر عظیمی تو...
میدونی اگه یه روز این نامه رو هر کدوم از اونایی که میشناسن نشون بدن چی میگن...پیش خودشون میگن اینم از همون "...............". اینجا حقیقت پرستان پست شمارده میشوند...اخه بدیش اینه اونام حق دارن...اینجا دهمه چیز با هم قاطی شده...حقیقت معلوم نیست....از علی بپرس برات تعریف میکنه!!! زاهدان ظاهر نما....دین داران واقعی همه در هم زیست میکنند.اینجا چشم ها را دوخته اند و به دهان ها مهر زده اند...حالا به ارثیه ات برای بشریت نگاه کن....ببین بر سر دینت چی آوردن ...دلت نمیگیره محمد....میبینی؟؟؟ غافلگیر شدی نه ؟؟؟ فکر میکردی اینجا همه مثل سلمانن؟؟؟ نه پیامبر عزیزم....اونها سالهاست که از این کره پست خاکی دل بریدن و رفتن... بشر داره تو پستی غرق میشه...تکاملی در کار نیست...مگه نمیبینی که دارن همو تیکه تیکه میکنند....مسلمون ها رو نمی بینی که به جون هم افتادن و همدیگرو تیکه تیکه میکنن...نمیبینی حقیقت رو ثانیه به ثانیه سر میبرن....اسلام امپریالسم رو نمیبینی؟؟؟خدا نمیخواد عذاب بفرسته ؟؟؟بسه به خدا....شایدم قیامت نزدیکه....ببیینم خدا تاریخشو بهت نگفته؟؟؟اخه تو نور چشمیش هستی...
خسته ات کردم نه؟؟؟برو محمد ....برو پیامبر بزرگ من....برو پیامبر فراموش شده من....دلم برایت تنگ میشود....ایا تو واقعا امشب مهمون اتاق سرد و تاریک من بودی یا می داشتم با خیالات خودم حرف میزدم؟؟؟ حتی فکرشم قشنگه...محمد برگرد همون بالا....خدا اون بالا منتظرته....این پایین هیچ چیز قشنگی نیست که بخوای به خاطرش بمونی.....بشریت و دینت رو فراموش کن....بشر محکوم که درد بکشه...کسی هم نیست که نگرانش باشی....دلم برایت تنگ میشود پیامبر بزرگم...سلام مرا به همه برسان...و اگر خدا را دیدی بگو که هنوز دستش دارم...لبخند پدرانه ات را فراموش نمیکنم...برای همیشه ان را پیش خودم جاودانه کرده ام...
برو محمد ولی بازگرد...
صدای بال فرشتگان را پشت درب اتاقم میشنوی؟؟؟ امده انت که تا عرش همراهیت کنن...
برو محمد....فراموشم نکن....
و تنها جمله ات را فراموش نمی کنم...
خدا حافظ پیامبر بزرگ من...
خدا حافظ محمد...
خداوند نگهدارت باشد
**********************************************
پ.ن. قسمت بالا تیکه ای از کتابیست به نام "نامه ای به پیامبر فراموش شده" که خودم پارسال نوشتمش...ولی هیشکی حاضر نشد چاپش کنه..تازه کلی هم بد و بیراه شنیدم...اصل کتاب ۴۴ صفحست و اینا بهترین قسمتاش بود که انتخاب کردم...از این همه نظرات پر لطفتونم ممنون...واسه دفعه بعد یک نمایشنامه نوشتم به نام "رانده شده" که بعد این پست میذارم...خوش باشید امتحاناتونم مثل من گند نزنید...
I know you tried
To be who you couldn't be
You tried to see inside of me
And now i'm leaving you
I don't want to go
Away from you
Please try to understand
Take my hand
Be free of all the pain