
بهمن 83
5شنبه یه عصر بارونی
ساعت 1:29 دقیقه نیمه شب
**********************************
ای پرستوهای خسته
سرزمین پاکی ام کو
این خیابونا غریبن
کوچه های خاکی ام کو
نه امانی...نه امیدی...نه به شب نور سپیدی...
نه سروری....نه سرودی...قصه بود هر چی شنیدیم....
>>> قصه بود هر چی شنیدیم <<<
یه شب سزد پاییزی...هوا دلگیره...میشه تو دلگیریش جون داد....بابا و مامان و برادرم همه رفتن شمال....بهشون گفتم درس دارم ...فردا صبح امتحان اندیشه سازان دارم....خیر سرم امسال قراره کنکور بدم...قسم خوردم که بمونم خونه درس میخونم ولی همون موقعی که داشتم قسم میخوردم داشتم به خاطر دروغم طلب بخشش میکردم....دیوارای خونه خفم میکنه....کتابایی که رو هم چیدم و هنوز لاشونو باز نکردم...و حرفای مشاور احمقم که امروز صبح کلی از آینده ترسوندم....دوست داشتم تو همون اتاق مشاوره خفش کنم...بی هدف از خونه میزنم بیرون...پیاده میرم سمت میدون مادر..بارون شروع میشه...تمام کاپشنم رو خیس میکنه...چشمام بی تفاوت از ویترینای هزار رنگ مغازه ها رد میشه....هیچ میلی به دیدنشون ندارم...خیلی دوست دارم برق بره و همه جا خاموش شه... خیلی دوست دارم اینجا هم یه دکمه MUTE داشت تا صدای همه رو قطع کنم...داشتم مثل همیشه تو بیهودگی خودم میخزیدم که چشمم افتاد به فروشگاه بوسینی...میخواستم از زیر باد سرد پاییزی که شلاق میزد شونه خالی کنم و زیر اون همه هالوژنهای زرد و ویترن های نقره ای گرم بشم...رفتم تو مغازه...خیلی شلوغ بود ...خیلی..هوای خفه توی مغازه داشت حالمو بد میکرد...مردم داخل مغازه چنان لباسارو به هم نشون میدادن و از انتخاباشون خوشحال میشدن که انگار مژده بهشت بهشون دادن!!! احساس میکردم بین یه مشت گاو و گوسفند دارم له میشم که سخترین سوال زندگیشون این بوده که ابی رو انتخاب کنم یا قرمز !!!داشتم بی تفاوت لباسارو نگا میکردم که یهو یه چیزی اون ور ویترین مغازه نظرم رو جلب کرد .... یه پسر کوچولوی 7-8 ساله که یه دستشو گذاشته بود رو شیشه های ویترین هزار رنگ مغازه و داشت به شکل عجیبی داخل مغازه رو نگا میکرد...حسرت تو چشاش موج میزد....یهو دیدم که صاحب مغازه هم که داشت به مشتری که خرید کرده بود و داشت بیرون میرفت لبخند میزد متوجه پسره شده..با عصبانیت از پشت میزش بلند شد و از مغازه رفت بیرون و شروع کرد بچه معصوم رو از اونجا دور کردن...پیاده رو هم مثل توی مغازه شلوغ بود اما انگار هیشکی بچه کوچولوی معصوم رو که داشت زیر دست یه عوضی له میشد رو نمیدید ....با فشار راهمو بین جمعیت باز کردم به 2-3 تفر تنه زدم...صدای بد و بیراهاشونو می شنیدم...عصبانی بودم...خیلی...با فشار درو باز کردم و رسیدم پشت صاحب مغازه که هنوز ذاشت سر بچه بد بخت داد میزد:
"گمشو ...پسره بی سر و پا ..این ورا پیدات شه میدمت دست 110"
از پشت زدم به شونش...برگشت نگام کرد...گفتم از این کوچیک تر پیدا نکردید؟؟؟ مرده هم که دید من 18-19 سالم بیشتر نیست گفت پسر خوب تو کاری که بهت ربط نداره فضولی نکن...سرمو انداختم پایین... گفتم صبر میکنم که خشم خدا جوابتو بده و بدش بی تفاوت از کنارش گذشتم و رفتم سمت پسره...صاحب مغازه داشت پشت سرم زر میزد...اما دیگه صداشو نمیشنیدم...بعد 3-4 ثانیه هم ونگ زدناش تموم شد و رفت تو همون مغازه خوشگلش و پشت همون میز لعنت شدش نشست....پسره به دیوار کنار مغازه تکیه داده بود و سرشو انداخته بود پایین...جلوش زانو زدم....صورتامون دقیقا جلوی هم بود...سرش هنوز پایین بود اما اشکای کوچولوش رو رو صورتش میدیدم...انگار یهو متوجه من شد و خودشو جمع کرد بهش گفتم چرا گریه میکنی....با صدای معصومانهای که از شدت گریه داشت هق هق میکرد گفت اخه اون اقاه دوام کرد....گفتم مردا که گریه نمیکنن... سرشو اورد بالا و گفت اما من که مرد نیستم...دستایش کثیف بود و سرد....زیر چشاش گود افتاده بود و صورتش از سرما سفید شده بود..یه بلوز سفید کثیف تنش بود....پرسیدم سردت نیست؟؟؟سرشو تکون داد...از سوال خودم پشیمون شدم...گفتم اینجا چیکار میکنی ... تنها اومدی؟؟؟به کیسه ای که 1-2 متر اون ور تر رو زمین بود اشاره کرد...یه سرنوشت تکراری ...یه درد ابدی...اونم یکی دیگه از هزار تا کودک اشغال جمع کن شهر لعنت شده من بود...گریش قطع شده بود اما هق هق خالیش هنوز تن ضعیف و لاغرشو تکون میداد ... گیج شده بودم....چی باید بهش میگفتم...چه جوری باید دردشو کم میکردم....از تو جیبم یه کم پول در اوردم و گذاشتم تو دستش با یه اقتدار مردونه گفت اما من گدا نیستم ... دردشو حس میکردم...بهش گفتم خدا رو دوست داری گفت اوهوم ... گفتم اینو خدا داده بود بدم بهت....با چشمایی که هنوز خیسن لبخند میزنه...میزنم رو شونشو و میگم دیگه گریه نکنا باشه؟...رومو بر میگردونمو ازش دور میشم....
حالت تهوع عجیبی داشتم...باز از جلوی بوسینی رد شدم واستادم و مغازه رو نگا کردم ... دیگه هالوژنای توی مغازه برق نمیزد...دیگه ویتریناش قشنگ نبود...از خدا پرسیدم اشکای بچه ی معصومی که با حسرت به گرمای مغازهای زل زده که مردم توش قشنگترین لباسارو میخرن تا خوش تیپ بشن در حالی که یه فرشته کوچلو تو هوای سرد شام نداره بخوره و از درد نداشتن گریه میکنه این قدر گناه بزرگی نیست که بخواد ههمونو بفرسته ته جهنم؟ ... خدایا نفرین بر مایی که اشک رو چشم معصوم ترین موجودات عالم می یاریم...نفرین به ما که پولمون رو به جه جیزایی خرج میکنیم...نفرین به مایی که داشته هامون رو به رخ ندار ترین ها میکشیم .... نفرین به مایی که از تمیزی شیشه مغازمون هم نمیتونیم بگذریم ... نفرین به مایی که از راحتیمون نمیتونیم بگذریم...خدایا هممون رو لعنت کن که اگه به جایی غیر جهنم بریم قسم میخورم که عادل نیستی....از مردم توی مغازه متنفر میشم...و از خودم که تا نیم ساعت پیش پیششون بودم بیشتر...راه بزگشتی ندارم..من یه گناه نابخشودنی انجام دادم...لعنت به هممون...راه میفتم سمت خونه...هنوز حالت تهوع دارم...از جلوی بوف که کلی هم شلوغه و صندلی های نقره ایش برق میزنه رد میشم ... مردم توی رستوران بی خیال پشت میزا نشستن... یه سری دختر و پسر با تیپای روز واسه هم ناز میکنن و شر و ور تحویل هم میدن....یه میز اون طرف تر یه پدر خوش تیپ تو دهن پسر 6-7 سالش تیکه پیزا میزاره...یاد چهره رنگ پریده معصومش مییفتم...تا حالا پیتزا خورده؟؟؟تا حال بابا ش این قدر پول داشته که همشون رو با هم ببره رستوران....بوی غذا های رستوران حالت تهوم رو بیشتر میکنه میخوام سر همشون داد بزنم عوضیا میدونید امشب تو این شهر لعنت شده جند نفر گشنه میخوابن....چند تا پدر از خجالت اینکه نون ندارن تو سفره زنو بچه بذارن ازخجالت اینکه پول ندارن واسه بچه 7 سالشون لباس گرم و نو بخرناز این که نمیتونن مثل بقیه پدرا پیتزا دهن بچشون بذارن صورتشون رو زیر لحاف قایم میکنم...خودمو میذارم جای یکی از این پدرا...چه شونه های عظیمی میخواد که همچین درد خرد کننده ای رو به دوش بکشه....میدونید چند تا بچه با حسرت یه غذای گرم از جلوی این رستوران رد میشن.....لعنت به همتون....لعنت....
ساعت 9 شده...دارم اروم و پیاده میرم سمت خونه...انگتار قلبمو دارن فشار میدن...اون ور خیابون یه صحنه تکراری میبینم....یه دختر با ارایش زننده منتظر واستاده کنار خیابون...میدونم منتظر چیه...تو پیاده رو وامیستم...از این ور خیابون زل میزنم تو چشاش...از فاصله 15 متری نگاهمو حس میکنه.....تو چشمای سردش هیج احساسی نمیشه پیدا کرد...اومده تا خودشو بفروشه...قلبم درد میگنه...دستمو میکنم تو جیبم...هنوز یه کم پول دارم....میزنه به سرم...میخوام برم جلو هر چی دارم بذارم تو دستاش و بهش بگم خودشو نفروشه....بهش بگم که به خاطر این پول لعنت شده خودشو دست هر کسی نده....تو همین فکرام که یه مزدا ترمز میکنه....دستای من هنوز دور پولام مونده..اما اون رفته....پولی که میتونست امشب انسانیت یه بشر رو بخره موند تو دست من..که باهاش چی کار کنم...که لباس بخرم؟؟که زهر مار کوفت کنم؟؟؟جه قدر این پول لعنت شدس ... کاپشنم رو از تنم در می یارم..میخوام خودمو اذیت کنم....میخوام سرمایی که هزلران نفر از هم جنسام حس میکنن منم حس کنم....از سرما دارم میلرزم...ولی حقمه....
میرسم خونه...میام تو....هیچ چراغی رو روشن نمیکنم...به اندازه کافی چراغ روشن دیدم ...کاپشنم رو میندام رو تخت و میخزم زیر میز تحریرم تا خودم رو به شوفاژ برسونم ... بدنم هنوز از سرما میلرزه ...تو تاریکی اتاق غرق میشم...سکوت بد جوری ازارم میده ... احساس گناه میکنم...درد نداری ازارم میده..میخوام همه چیز رو ول کنم و برم...همه چیزم رو بفروشم و بدم به اونایی که ندارن و بد خودم با یه خورجین کوچیک شهر به شهر بگردم ... میدونم که یه رویا ست ... با خودم قرار میذارم که یادم نره که چه قدر گشنه و تنها و درد کشیده تو این شهر هستن ... و دلم از این میگیره که حقیقت رو میدونم..میدومن که شاید هفته دیگه ایم موقع خودم با دوستام توی رستوران غذای گرم میخوریم...لعنت به من....اروم زیر لب با خودم میخونم....
کجای این زمین خدایا...جای موندنه...
از این سر دنیا تا اون سر...غربت منه...
یاد امتحان اندیشه سازان فردا می افتم....کنار شوفاژ گرم چشمام یواش یواش داره گرم خواب میشه ...خوب میدونم که قرار نیست فردا سر جلسه برم...خوب میدونم که فردا ساعت 10 از خواب بیدار میشم و به اون احمقایی که با هزار تا ارزو رفتن سر جلسه پوز خند میزنم...به اونایی که نفهمیدن کجا اومدن و برای چی اومدن و به امید یه سراب دارن تو اب دست و پا میزنن که غرق نشن...یهو یاد مامانم میافتم...یاد سفرشاش قبل رفتن که با چه نگرانی بهم میگفت درس بخونم...که از امیدش گفت که منو یکی از دانشجو های امیر کبیر ببینه!!!!!
مادر منو ببخش...میدونم که چه قدر برام زحمت کشیدی...میدونم که تو سرما دستمو گرفتی تا گرم شه...میدونم هزاران بار برام بهترین غذا هارو درست کردی..من روزایی زو که مریض بودم و بالا سرم نشستی تا تبم پایین بیادو یادم نمیره... و حالا همه امیدت به اینه که نتیجه همه زحمتاتو ببینی...مامان بهم نگا کن....من چی شدم؟؟؟من به قولم وفا نکردم. ... مادر ازم نخواه که مثل بقیه باشم...ازم نخواه که وسط این طویله گم شم...بذار به روش خودم زندگی کنم....گوشیای MP3 PLAYER ام رو میذارم تو گوشم....اهنگ MAMA SAID متالیکارو که پوریا تازه بهم داده رو میارم...دوست دارم باهاش داد بزنم. بلند.. ولی ... باهاش اروم اروم میخونم....هنوز چسبیدم به شوفاژ ...خواب همه وجودم رو گرفته و من با اخرین توانم گوش میکنم به صدایی که تو گوشم فریاد میزنه:
Mama now I'm coming home
I'm not all you wished of me
But a mother's love for her son
Unspoken, Help me be
I took your love for granted
And all the things you said to me
I need your arms to welcome me
But a cold stone's all I see
Let my heart go
Mama let me heart go
You never let me heart go
So let this heart be still
میشنوی مادر....نذار غرق بشم....بازم داد میزنم...هزار باره دیگه هم میخونم...من اون چیزی که میخواستی نشدم ... اما به پسر کوچولوت افتخار کن..من بزرگ شدم...بذار به راه خودم برم...بذار اون جور که میخوام نفس بکشم...بذار عاشق بشم...بذار تنها راه برم...بذار کثیفی ها رو حس کنم...بذار درد بکشم...من باید دنیا رو بشناسم...من غرق نشدم مادر....میشنوی مادر...من هنوز زندم....اما اون چیزی که میخوای نشدم...کاشکی صدای فریادمو میشنیدی...
Let my heart go
Mama let me heart go
You never let me heart go
So let this heart be still
*********************************************************
I'm not all you wished of me
But a mother's love for her son
