تبليغاتX
:::No MoRe T3ArZzZ To CrY:::

:::No MoRe T3ArZzZ To CrY:::

I died in my dreams....got lost in the darkness

خدایا چه قدر مگه من تحمل دارم...تو یه هفته دو بار....درب و داغونم...از تحملم خارج...اولیش 5 شنبه....دومیش 1 شنبه....روحم رو داری شکنجه میدی خدا میدونی؟؟؟....دارم درد میکشم..روحم تیکه تیکه شده....ازم توقع زیادی داری.....از پا افتادم...بسم نیست؟؟؟....با اون تبر لعنتی افتادی به جونم....

 

من به فکر خستگی های پر پرنده هام....تو بزن.........تبر بزن

من به فکر غربت مسافرام..........آخرین ضربه رو محکم تر بزن

 

....کاش میدونستید داستان چیه... نه میخوام با خودم جاودانش کنم....بعضی چیزا رو به هیشکی نباید گفت....اره میخوام فقط واسه خودم باشه کاش هم کلاسام اینجا رو نمی خوندن تا راحت خودم رو خالی کنم....اره اگه مجبور نبودم فردا صبح تو صورتاشون نگا کنم مینوشتم.......به زودی در اینجا رو تخته میکنم....نه تخته نمیکنم ولی یه blog جدید میسازم....ناشناس و تنها مثل قدیما مینویسم...ادرسشم به هیچکدوم از کسایی که منو میشناسن نمیدم....به هیچ کدومتون...می خوام روحم رو رها کنم...خیلی وقت تو قفسه...

    

       هم غصه بخون با من تو این قفس بی مرز

لعنت به چراغ سرخ

لعنت به چراغ سبز

 

.اگه خوشحالید هیچ وقت اینجا سر نزنید...این جا فقط واسه روزای تنهایی...روزایی که تاریکی تو قلبتون موج میزنه....واسم از امید و آرزو ننویسید...واسه یه دوست تو وبلاگش نوشتم طلوع یه دروغ بزرگه...مثل بچه ای که تو بستر مرگ دراز کشیده...یه فرشته اون گوشه منتظره که ببرتش و مرتب به ساعتش نگا میکنه!...مادر با چشمای خیسش به بچه نگا میکنه و میگه کوچولوی من هیچی نیس زود خوب میشی و میریم خونه....ولی خودش میدونه که دروغ میگه(همون وعده خورشید)...و بچه میپرسه پس چرا گریه میکنی مامان...و هیچ وقت منتظر نمیمونه که جوابشو بگیره...و یه ضجه که حتی دل فرشته هرو هم به لرزه در می یاره...

از امید حرف میزنن...از ارزوهای مهال...از سرزمین روییایی رویاها ...از یه دریاچه وسط این کویر لعنت...ولی وقتی صبح قیافهاشون رو میبینی میفهمی چه خبره...اره تو چشای ادما میشه همه چیز رو دید...راه فراری نیست....روح های سلاخی شده....ولی امیدوار به نور...اره شما ها با حقیقت بجنگید...من غرق شدن تو این تاریکی رو ترجیح میدم...کی می دونه حق با کیه....مبارزان راه روشنایی یا تسلیم شدگان تاریکی...هیچی تو این دنیا قشنگ نیست....بشر خلق شده تا شکنجه بشه....pain is all u find.

هی! دور و برتون رو نگا کنید اینجا جهنمه... تازه بعد بیرون اومدن از این جهنم باید واسه کارامون جواب پس بدیم!!!...خدا داره با ما چی کار میکنه؟؟؟؟؟... خیلی وقته با هم قهریم...خیلی وقته(ولی هنوزم دوسش دارم)

 

تناقض های فلسفی از اول راهنمایی دارن روحم رو از تو میخورن...اره اولین روزای این تناقض رو خوب یادمه....به جای یه پسر 14ساله شاد همیشه یه آرش تنها وسط حیاط سرد مدرسه میدیدی که داره فکر میکنه یا تنها تو یه میز نشته و داره شکلای عجیب و فلشای در هم میکشه...اسمم رو گذاشته بودن آرشمیدس.ولی چه خوب ...اون روزایی که بزرگترین مشکل دوستام گیر اوردن taken بود من داشتم با احساسم صادق میشدم....تاریک بود ولی خیلی قشنگ... خیلی

اره یه روز مینویسم که تو چه بهشتی بزرگ شدم...مینویسم که قشنگترین دوران کودکی رو داشتم...مینویسم که چه قدر خوب بود...من یه بار قبل مردن بهشت رو تجربه کردم...بعدا خیلی درد اور ولی ارزششو داره...

 

Tommarow will take us away …far from home...

no one will ever know our name...

But in a world far away we may meet again….

 

.پارسال که واسه کنکور درس میخوندم چه قدر با خودم درگیر بودم...چه قدر ورق پر کردم....ساعت ها استدلالام رو رو کاغذ مینوشتم...خدا هست یا نه؟زنده باشم یا بمیرم...هدف از اومدن چیه...گیج گیج بودم...نمیفهمیدم کجام...به هیچی اعتماد نداشتم...به هیچی... چه قدر نوشتم...دست نویسایی که پر از شکلای زشت و درد کشیدنه...کلی خط خوردگی...یاداشتامو که جمع کردم شد 190 صفحه!...میخوام تایپشون کنم و نگه شون دارم...ولی هیچ وقت نمیدم کسی بخوندشون...هیچ وقت...نمیخوام دردایی که سر موندن سر دو راهی کشیدم رو کسه دیگه بکشه...نمی خوام اینهمه زحمتامو راحت بدم دست کسی...خیلی واسم گرون تموم شد...دوست ندارم زندگی کسی واسش جهنم شه...واسه فهمیدن باید درد کشید...من با خدا جنگیدم....۵ ماه...رو در رو...بدون ترس از نابودی..هیچ وقت این کارو نکنید...هیچ وقت(((حالا انگار همه کشته مرده نوشته های مزخرف منن...i just fucked up...(shit))

 

post های قبلی وبلاگم درستشون کردم و واسه بعضی هاشم عکس گذاشتم حوصله داشتید سر بزنید...

 

سر کلاس pascal  وقتی استاد از این نرم افزرا...از خدایان oracle ..از sql و asp.net از قراردادای 250 ملیونی حرف میزد حالم اصل خوب نبود...حالت تهوع داشتم.....با یه حالت عجیبی از سینا پرسیدم...من واقعا it  رو دوست دارم!!!؟؟؟....کاشکی میرفتم عمران...حداقل این قدراسترس عقب موندن نداشت... ...میدونم چاره ای ندارم...ما باید یاد بگیریم سایت طراحی کنیم...من گروهم رو ادامه میدم با تمام عشق و انرژی....با کمک بهترین گروه دنیا ولی نمیخام این تو غرقشم...میخوام نفس بکشم....این جو الان خفه کنندس...تا حالا نفس کشیدین؟؟؟

 

سر کلاس عرفان به سامان گفتم بیا با بچه ها جلسه بحث ازاد بذاریم...کامپوتر و ای تی داره خفم میکنه...خستم...اره خیلی دوست دارم بشینیم دور هم از همه جا حرف بزنیم....از خدا...هستی...عشق...تنهایی از همه چیز جز این تکنولوژی خفه کننده...به تخته کلاس خیره میشم و با خودم میگم چی میشد الان دکتر شریعتی جای استادمون واستاده بود...واسمون از حقیقت میگفت اره دکتر لازمت دارم...کاش ممیبودی و میدیدی که سایه به سایه دنبالت می یومدم.....از تو میپرسیدم خدا چرا مارو به وجود اورده....خیلی دلم تنگ دکتر خیلی....از خودم میپرسم تو 100 سال گذشته غیر از تو مرد دیگه ای هم پا به این دنیا گذاشته...یاد یه تیکه از کتابت میفتم....اونجایی که حماسه قربانی کردن اسماعیل رو نوشته بودی...اره دکتر منم 4-5 روز پیش یه اسماعیل رو قربانی کردم...ولی اینجا خبری از گوسفند اسمانی نبود...خیلی سخت بود دکتر...خیلی...

 

بگذار تا شیطنت عشق چشمان تو را به عریانی خویش بگشاید...هر چند انجا هیچ جز درد و رنج نخواهی یافت.اما کوری را به خاطر ارامش تحمل نکن...

 

 

چه قدر چیز هست تو زندگیم که کسی نمیدونه(میدونم این واسه همه صادقه ) ...احساس برتری میکنم...چه خوب که هرگز کسی نمیتونه بشناستم...چه خوب که قیافم سادس ولی درونم پیچیده...چه خوب که تو این طویله بزرگ غرق نشدم...زیر دست و پا له نشدم...چه خوب که دارم میجنگم...چه خوب که تکرار نمیشم....یاد یه ایه مقدس مییفتم

 

   "آیا آنان که میدانند با آنها که نمیدانند برابرند؟؟؟"

 

امروز به قیافم تو اینه نگاه کردم...خیلی وقت بود ته چشامو نگا نکرده بودم...چه قدر خسته بود...چه قدر تنها....تنها تر از همیشه....کاشکی برمیگشتم به گذشته....چه قدر خوب میشد...تو که میدونی چرا...آهنگ 3 doors down اینجا داره غوغا میکنه....

 

 

میگن وقتی قاصدک رو پشت گل سواره خوشبختی می یاره...کاش بودی و میدیدی

کاش....

کاش....

کاش....

 

دیگه نمیذارم تو زندگیم کسی بهم بگه" بیخیال...ولش کن" ...بعضی کلمه ها واسه ادم گرون تموم میشه...خیلی گرون...

 

They say
That i must learn to kill before i can feel safe
But I
I rather kill myself then turn into there slave
Sometimes
I feel that I should go and play with the thunder
Somehow
I just don't wanne stay and wait for a wonder

I been watching
I been waiting
In the shadows all my time
I been searching
I been living
For tomorrows all my life

 

                         برای کشتن زمان ثانیه در مسابقه

Now the soings are over ... its time to leave…its time to die  

+ نوشته شده در  2005/12/20ساعت 22:24  توسط Cursed Ghost  |