تبليغاتX
:::No MoRe T3ArZzZ To CrY:::

:::No MoRe T3ArZzZ To CrY:::

I died in my dreams....got lost in the darkness

 

تازه از یه شهر دور(اون جایی که توش درس میخونم)رسیده بودم تهران...دو روز دیگه باید برمیگشتم...خدا    میدونه چقدر دلم واسه ایتجا تنگ شده بود....بعد از ظهر شد همه رفتن...مامان بابام هم رفتن بیرون...تنها شدم ...مثل همیشه...هوای سرد پاییزی کل خونه رو پر کرده بود...هوا گرگ میش بود...دلگیری و تنهایی تو فضا موج میزد...همه چراغارو خاموش کردم...میخوستم دلگیری فضا بیشتر شه ...میخواسم این کابوس لعنتی زودتر تموم شه...آهنگ hello )مال  evanescence)  رو توی ضبط گذاشتم...چقد  emy lee قشنگ میخونه....مییام گوشه حال رو زمین میشینم...زانو هام رو تو بغلم می گیرم و تو تنهایی خودم گم میشم...یک ساعت تمام به دیوار جلوم خیره میشم بدون اینکه به چیزی فکر کنم...تو یه خلا کشنده اسیرم...هوا همین جوری تاریک تر میشه...چراغای خونه هنوز خاموشن و emy lee هنوز داره میخونه و من و این تاریکی و تنهایی غرق میشم...

 

از خونه میزنم بیرون...به اولین تاکسی میگم تجریش و سوار میشم...هوا تاریک تاریک شده...هزار تا چراغ تو خیابون ها روشن...  از خودم میپرسم این جا دیگه کجاست؟ و یه غریبه تو گوشم شروع میکنه به حرف زدن...اینجا شهر دزدای بزرگ...فاحشه های تنها..ادما بیچاره و ثروتمندای لجن....این جا زادگاه من...شهر لعنت شده منه که هزاران چراغ هم نمیتونه تاریکیش رو در هم بشکنه....

 

میرسم تجریش و میرم سمت ولی عصر ...میخوام تا پل صدر پیاده برم...تو کل دنیا هیچ مسیری رو بیشتر از این یه تیکه دوست ندارم...درختای پر پشت که میتونی تو سایشون ساعت ها قدم زنی ...سایه هایی که تو رو از یه شهر جدا میکنن..هدفون های mp3 player رو میذارم تو گوشم و راه میفتم...دستام رو تو جیب کاپشنم میذارم...خودمو جمع میکنم..میخوام هیشکی منو نبینه...راه میفتم به سمت بی نهایت...و emy lee هنوز تو گوشم میخونه...یه پسر و دختر که دستاشون تو دست همدیگه بود از کنارم رد میشن...و من مثل همیشه از این که تنهام دلم میگیره...به خودم میگم من تنها راحت ترم....ولی روحم داد میزنه دروغ میگی..دروغگو  

.بلاخره به رستوران محبوبم میرسم...میرم پشت دنج ترین میز رستوران میشینم...یه کاغذ از جیبم در می یارم و شروع میکنم به نوشتن

 

"کاش میشد بعد مرگ به جای اون که منو تو اون پارچه سفید لعنتی بپیچید یه برج بلند چوبی درست کنید و پیکرم رو بر بالا ترین نقطه برج بگذارید....و در حالی که همه بی صدا  ایستادن با یه مشعل برج چوبی رو اتش بزنید....شعله های آتش به آسمون زبونه میکشه و روح من هرگز نخواهد مرد...من جاودانه شده ام...."

 

و صدای پیش خدمت که با حالت عجیبی منو نگاه میکنه منو به خودم می یاره...ازم میپرسه چی میل دارید؟

 

تو دلم بهش میگم برام نفرین بیار....یه نفرین دردناک....نفرینی که به خاطرش حتی از جهنم هم بیرونم بندازن...یه فرین ابدی....یه نفرین جاودانه....

 

+ نوشته شده در  2005/10/19ساعت 23:2  توسط Cursed Ghost  |