تبليغاتX
:::No MoRe T3ArZzZ To CrY:::

:::No MoRe T3ArZzZ To CrY:::

I died in my dreams....got lost in the darkness

هوا سرده ... سوز سردی داره ... هوا گرفتست ... ابرها تو تاريکيه شب يه جور خاصی شدن ... جز يکی دوتا معتاد و يه خانواده کسی تو پارک نيست ... گهگاهی چند نفر از تو پارک رد ميشن ... من تو زمين بازی نشته ام روی تاب و آروم تاب می خورم ... حالا که پاهام آويزونه سنگينيه رمپ ها بيشتر خودشونو نشون ميدن ... دستامو از آرنج دور زنجير تاب حلقه کرده ام و کردمشون تو جيبم تا يخ نکنن ... يه دخترو پسر جون اومدن کنار من سوار تاب شدن ... با هم کل انداختن کی بالاتر ميره ... پسره بالاتر ميرفت ... و من همچنان آروم آروم تاب می خورم و واکمن گوش ميدم ... آهنگ "تا شش بشمر و بمير" ( count to six and die ) ... صدای چرخش خشاب يه اسلحه ی رولور ... می چرخه و می چرخه ... آمادست برای شروع بازی مرگ ... سريع همه چی تموم ميشه ... چشماشو باز نگه داشته ...لوله ی  فلزی سرد در دهانش ... که لب های يک دختر کوچک که ترسيده دورش حلقه زده ... فرشته ای داره که منتظره تا ببرتش ... نمی خواد طلب بخشش کنه ... ايمانشو کامل از دست داده ... می چرخه ... شانس يک به شش ... يک ... دو ... سه... صدای کشيده شدن ضامن ...چهار ... پنج ...شش... صدای قرار گرفتن لوله ی اسلحه ميان دندان ها ... ماشه کشيده ميشه ... تق ! هنوز زندست ... اين نبود ... دوباره و دوباره و دوباره و دوباره ... تق .. تق ... تق ... تق ... هيچ کدوم نبودن ... ششميش و اخرين ... حالا ديگه ميدونه که گلوله کدومه ... ايندفه ديگه گلوله ی سربی وارد دهانش ميشه و تموم ... صدای کشيدن ضامن ... ميذارتش توی دهانش و بنگ ... بازی مرگ تموم شد ... Game over ...
اون دختر پسره هنوز دارن تاب می خورن اون بالا بالاها ... معتادا هنوز اونجان ... اون خانواده هه هم همون جای قبلی ان ... ومن ... من هنوز آروم آروم تاب می خورم و با خودم ميشمرم ... يک ... دو ... سه ... چهار ... پنج ... خلاص

+ نوشته شده در  2005/9/16ساعت 16:2  توسط Cursed Ghost  | 

هنوز یه ماه نشده....باورم نمیشه....چقدر دیر میگذره...اتاقم مثل دیوونه خونه شده...رو میزم این قدر کتاب و cd ورق و اشغال ریخته که حوصله ندارم تمیزش کنم...این استادام با این تکلیفای مذخرفشون...ارث باباشون رو از ادم میخوان....چرا راحتم نمیذارن...هر روز باید اون حیاط برحوت دانشگاه که عین جهنم سرد میمونه تحمل کنم....تازه دارن حراستم میزنن ....اخه از جون نون چی میخواین؟ 2 تا دوربین حیاطم که آمارت رو ثانیه به ثانیه گذارش میدن....چهره های سردی که از زور بیکاری رو صندلی های حیاط ولو شدن ...تو حماقت غوطه ورن و احساس میکنن شادن....و از همه بدتر اینه که تو جواب سلامشون باید لبخند بزنی اونم وقتی که روحت داره از درد ذجه میزنه....میخوای از درد به خودت بپیچی ولی این روزا هیشکی حوصله داد و فریاد نداره...

 

چه قدر خستم...خسته و تنها....نمیدونم چرا همه چیز و ول نمیکنم...هم کلاسیام کسایی هستن که میخوان پیشرفت کنن...شب و روز خودشون رو به در و دیوار میزنن cd  کتاب مجله....اه چقدر از این کلمات متنفرم....خدایا دوستام دارن پیشرفت میکنن ولی به چه بهای گزافی....ثانیه هاشون تلف میکنن....یکی نیست به خودم اینارو بگه.......

 

کاشکی این قدر ترسو نبودم...کاشکی همه چیز میذاشتم و میرفتم...میرفتم یه شهر دور....یه جایی که آسمونش همیشه ابری باشه....همیشه بارون بیاد.... یه جایی که همیشه پاییز باشه...یه خونه کوچولو واسه خودم میگرفتم...تو یه رستوران کار میگرفتم....و شبا که میومدم خونه تنهای تنها جلوی تلوزیون دراز میکشیدم...قشنگ ترین کتابای دنیا رو میخوندم...نقاشی میکشیدم و  واسه تنهایی هام ساز میزدم.....تنها میموندم تا اخر عمر....تو سکوت مرگ به سراغم مییومد و یه بعد از ظهر ابری و سرد پایزی تو همون سکوت و ارامش جون می دادم....ولی عوضش هیشکی نبود بهم بگه هی پسر طراحی سایت یاد گرفت؟؟؟دوستات دارن سایت میترکونن!!! تکلیف های بهلولی رو نوشتی؟ بیچاره کل کلاس حلش کردن..تو جا موندی.....نمره ٌْآخر ترمت چند شد؟...12 ...خیلی خری بابا...

                       

  i hate this shit fucking world 

 

کاشکی این قدر ترسو نبودم....کاشکی....

و باز همون شعر قدیمی میاد تو ذهنم......

 

راهی نمونده نازنین

باید به دریا بزنیم

باید از این وختک بد

یه پل به رویا بزنیم

 

 

فردا صبح دوباره باید برم دانشگاه....باز همون حیاط لعنتی ....باز همون جسدهای بی روح....باز همون استادای بی رحم....و روح من همچنان درد میکشه....تا بینهایت...تا جهنم....

 

 

+ نوشته شده در  2005/9/16ساعت 15:56  توسط Cursed Ghost  | 

از این بالا نگاه کردم زمین منو صدا می زد

یکی می گفت بپر پایین

یکی تو قلبم جا می زد

+ نوشته شده در  2005/9/16ساعت 15:36  توسط Cursed Ghost  | 

من هنوز نفس ميکشم ... هنوز راه ميرم ... هنوز ميتونم ببينم ... بشنوم ... دل مرده ام رو با خودم هر جا که ميرم به دوش ميکشم ... مرگ تدريجی روحم رو که ذره ذره تاريک و تاريک تر ميشه رو جلوی چشمام ميبينم ... ديگه جرقه ی سلولهای مغزم نمی تونن فاصله ی بين سطرهای خاليه کاغذ رو پر کن ... ديگه اشکی توی چشمم نمونده که سر قبر آرزوهای مرده ام بريزم ... ديگه برام کبريتی نمونده که باهاش برگهای خشک غمم رو به آتيش بکشم و با گرمای شعله اش دلمو گرم کنم ... مدتهاست که منتظر پايان اين کابوس و بيدار شدن از اين خواب لعنتيم ... کابوسی که سالهاست دارم ميبينم ... رويايی که بيدار شدن ازش به قيمت زندگی تموم ميشه ... من هنوز راه ميرم ... ميبينم ... ميشنوم ... نفس ميکشم ... ولی زنده نيستم ... خيلی وقته مرده ام ... خيلی وقته ...

 

+ نوشته شده در  2005/9/7ساعت 19:18  توسط Cursed Ghost  |