تبليغاتX
.>:: No MoRe TeArZzZz To CrY ::<.
We break our enemies with fear, and we've seen how the tears come around ...we built our confidence on wasteland we've seen how the walls come down ... LIFE BURNS ...Mad days that above us lie ...Life burns from the touch of the Reaper...One love is a crooked lie ...The world lies in the hands of evil...The world lies in the hands of evil ...The world lies in the hands of evil

....:: 3O DAY ::....

 

                                       ...باشد که رستگار شویم...

 

نوشته های ۳۰ روز رو به ترتیب در زیر این پست اضافه خواهند شد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 1:3  توسط  Cursed Ghost  
We break our enemies with fear, and we've seen how the tears come around ...we built our confidence on wasteland we've seen how the walls come down ... LIFE BURNS ...Mad days that above us lie ...Life burns from the touch of the Reaper...One love is a crooked lie ...The world lies in the hands of evil...The world lies in the hands of evil ...The world lies in the hands of evil

....:: روز پنجم ::....

22. Swear With Devil

 

تابستان 86 - 16 شهریور -  ساعت 2 و سی دقیقه صبح

همه خواب بودن. من خواب نبودم. سوییچ رو از رو میز بر میدارم. از خونه میرم بیرون.دلم بلندی میخواد...یه کم دیگه یه قرار ملاقات دارم...نباید دیر کنم...همه خوابن..من نیستم.

دقایقی بعد – بام تهران :

با شیطان بالای اون دیوار سنگی ـ بلندی که همیشه تنهایی روش میشینم نشستیم و پاهامونو تاب میدیم ... اینجا بالاترین جای تهرانه...برج میلاد زیر پامونه! احساس میکنم میتونم به تمام این شهر لعنتی سلطنت کنم...

 شیطان کنارم نشسته...قیافش عین خودمه ... دقیقا مثل خودم ... انگار یه آرش دوقلو نشسته کنارم... میپرسم این تیپ جدیدته !؟ با سردی تمام میگه میخوام یه مدت این جوری بگردم...

 با شیطان از لبه دیوار سنگی که بالای بالای شهرـ  داریم به همه چی نگا میکنیم ... با نگاه های سنگین وخسته ... نگاهشو دوست دارم شبیه خودمه ... بی روح اما داغ و تنها ... یه چیزی برام عجیبه ... هیچ عجله ای نداره ... انگار اومده مرخصی ... انگار نگران نیست که اون پایین ۱۱ میلیون آدمه که میتونه خیلیاشونو یه شبه با تمام ادعا ها و معصومیتاشون با سر بکنه تو چاه گه! و تبدیلشون کنه از فزشته ای که فکر میکنن هستن به عجوزه ی زشت و پیر و بدکاره ای که واقعا هستن... شایدم دیگه از این داستان تکراری خسته شده...

 ساکت و آرومه ... مدت ها همین جوری نشستیم و داریم فکر میکنیم ... بلاخره حرف میزنه ... ازم میپرسه بلاخره میخوای بگی واسه چی منو امشب آوردی اینجا ... بهش میگم دلم خیلی گرفته ... میگه پسر  جون اشتباه گرفتی .. این جور موقع ها باید با خدا جونت حرف بزنی ... میگم نه! حداقل این بار نه! بهش میگم میخوام باهات هم قسم شم ! هیچ واکنشی نشون نمیده ... میگه من شریک نمیخوام... من همیشه تنها کار کردم ...من عاشق تنهاییم... میگم من نمیخوام مزاحمت بشم...

 کنجکاوی رو از بین حرفاش میخونم ... میپرسه حالا تو چی میخوای با هام هم قسم شی؟ بهش  میگم تو خریدن .. تو خریدن انسان ها ... پوز خند میزنه..میگه پس توام فهمیدی !؟ بهش میگم آره فهمیدم ... حتی حالا قیمتش رو هم میدونم ... با زیرکی تمام میپرسه دخترارو میخوای ؟! از اینکه فکرم رو خونده احساس خوبی دارم. سرم رو به علامت تایید نشون میدم ... میگم پسرا مال خودت ... با حالت عجیبی نگام میکنه و میگه پسرا خریدنی نیستن اونا رو باید به لجن کشید مثل خودت.میگم دخترام فرقی نمیکنن.. اونارم اول میخری بعدش ... میگه این دومی حداقل یه قیمتی داره...

 

سکوت میکنه...سکوت میکنم...

از جاش پا میشه ...پا میشم رو به روش وا میستم...چشاش تو مرکز چشام نگا میکنه...حدقه چشاش  حتی یه ذره هم نمیلرزه ... عاشق نگاهشم ... سرشو یه کم میاره پایین .. این یعنی قبوله ... دستم و دراز میکنم... با تردید باهام دست میده ... دستشو تو دستم نگه میدارم ... داغه داغه ... 

 بهش میگم قسم میخورم بخرم تمام موجوداتی رو که خریدنین و بعد به بهای ارزونی همه چیزشونو ازشون بگیرم و بعد مثل سگ های پست فطرت که مادرشون معلوم نیست تو سیاهیه روح متزلزل و مزمهلشون رها شون کنم تا تو لجن و کثافت خودشون غرق بشن ... و به چیزی که سزاوارشونه برسن ... جهنم تو همین دنیاس ... میگه و فکر نکنم لازم باشه بگم که طرف پاکان و خوب ها نمیری ... لبخد میزنم ..میگم قانوناتو خوب میشناسم... دستشو ول میکنم ... دستمو ول میکنه ...

خورشید داره طلوع میکنه..میدونم وقتی که برگردم و پشت سرم رو نگا کنم کیلومتر ها دور شده ...

شیشه های ماشین تا ته پایینن ...نسیم خنک صبحگاهی از شیشه های ماشین میان تو و تنم و مور مور میکنن... صدای گنگی که از توی بلند گو های ماشین بیرون میاد برام آشناس ...

 

 In this world of a million religions everyone prays the same way
"
Your praying is in vain, it'll all be over soon"
Father help me, save me a place by your side
"
There is no god, our creed is but for ourselves"

Not a hero unless you die 
Our species eat the wounded ones

Drunk with the blood of your victims
I do feel your pity-wanting pain
Lust for fame, a deadly game

"
Run away with your impeccable kin"
Good wombs hath borne bad sons

                                    ----------------------------------------------

23. ایدئالیسم ویران گر

 

چون وجود انسانی با مشخصات :

1- دکترای روانشناسی

2- دکترای فلسفه و منطق

3- دکترای جامعه شناسی

4- دکترای ادبیات

5- ... (نزدیک به 30 مورد دیگه هم هست!)

امکان نخواهد داشت تا ابر انسانی ساخته شود تا به دیدی ایدئالیستی از تمام مسائل در موجودی واحد برسیم تصمیم به خودکشی خواهم گرفت. خدا بودن یا هیچ بودن !

 

پ.ن 1 : خیلی جدی گفتم .

پ.ن 2 : ببین که نیستی  عدد ! نود بده ... ز صد گذر!

پ.ن.3 : حقیقت فقط تو سایه ی وحدت مشخص میشه ... کثرت فقط سرگیجه و تهوع میاره.

                                   ----------------------------------------------

24.  Million Miles Away

 

خدایا تو از رگ گردن به من نزدیک تری و من کیلومتر ها از من دور هستم.برای این است این همه فاصله میان من و تو! بیگانه ای خدای من ، با من بیگانه ای . با این من ... نه با آن من!

پ.ن 1 : یکی باید بگه آخر من و تو کجای کاریم ...

                                     ----------------------------------------------

25. No Tail … No Fly

 

خداوند به من دمی عطا کرده تا با آن مگس ها را برانم، اما کاش نه دمی وجود داشت و  نه مگسی.

                                     ( بنجامین – الاغ قلعه ی حیوانات – جرج اورول )

----------------------------------------------

26. زیرگذر

 

ابلیس مسلمان شد ... تا باد چنین بادا !

 

 پ.ن. : به آنچه که بعد از جمله بالا اتفاق میافتد شرایط بحران گفته میشود!

                                        ---------------------------------------------

27. Fade Away

 

کف اتاق پر از ورق های A3 و ورق های کاهیه! رو تمامشون طراحی شده.یه تخته شاسی به تخت تکیه داده شده.کلی مداد ریخته کنارش. میز نور که از دیشب روشن مونده یه گوشس.کنارش یه مبل راحتیه که روش کلی دامن و بلوز و شلوار ریخته. یه گیتار آکوستیک که یه سیمش پاره شده به شکل کجکی به مبل تکیه داده شده . دیوارای اطاق مخصوصا بالای میز طراحی پر از ورقایی که به شکل نامنظمی به دیوار چسبونده شدن! پر از طراحی های عجبیب. طرح ها ، انسان هایی رو در حالت های مختلف نشون میدمن. بینشون موجودات عجیب هم دیده میشه.یه ضبط با دو تا باند بزگ رو یه میز چسبیده به تخته. رو میز کلی cd بیرون قابهاشون به شکل نامنظمی ریخته شدن.یه چند تام cd رو زمین کنا تخته... دیوار های اتاق بنفش رنگ شدن... اینجا یه روز برفیه زمستونیه !

ساعت حدود  12 ظهر بود که آتنا باموهای ژولیده رو تختش غلطی خورد.موهاش به شکل نا مرتبی روی بالشش پهن شده بود.هیچ علاقه ای نداشت از تختش بیاد پایین! سعی کرد موبایلشو بین تخت پیدا کنه. زیر بالش بود. ساعت دقیقا یازده و چهل و هشت دقیقه بود! هیچ sms ی و هیچ Miss Call ی ! حدس میزد بیرون برف میاد. پرده های زرشکی و ضخیم اتاق نمیذاشت نوری داخل بیاد!

حاظر بود نصف زندگیشو بده اما مجبور نشه تخت گرمشو ول کنه. اما ساعت یک و نیم تو  دانشکده ژوژمان طراحی داشت! از خونه تا برسه دانشکده یه یه ساعتی طول میکشید.

به زور لحاف و از رو خودش کنار زد.هوای نیمه سرد اتاق تنشو مور مور میکرد! کش سرشو از رو میز کنار تخت برداشت و موهاشو پشت سرش بست.حاظر نبود حتی یه لحظه با سکوت تو اتاقش تنها باشه.دستشو دراز کرد و دکمه ی play ضبط و فشار داد.سکوت کیلومتر ها دور شد...

پاشد و رفت سمت میز آرایشش ! برس رو از رو میز برداشت و خودشو تو اینه نگاه کرد...

                                              xxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxx

3 ماه بعد – آسایشگاه روانی گلهای یاس

مادر آتنا با دکتر تو  راهروی آسایشگاه ، پشت در اتاق آتنا صحبت میکنه.

دکتر: اون هنوز هیچ حرفی نزده.چشمامش بسیار گیج به نظر میرسه.ساعت ها از وقتشو طراحی میکنه.شکل های عجیبی از یه دختر رو میکشه که تو یه جایی گم شده یا ترسیده. یا یه گوشه میشینه و به دیوار خیره میشه. آهنگ گوش میده.خیلی سعی کردیم باهاش ارتباط برقرار کنیم. حتی ازش خواستم برام بنویسه. اما اون هیچ واکنشی نشون نمیده. روزی یه وعده غذا میخوره و این وضع سلامتی جسمانی شو خطرناک میکنه.

مادر آتنا با صورت خیس برمیگرده تا به سمت در خروجی انتهای راهرو بره.شونه هاش از گریه میلرزه.. .هنوز چند قدم دور نشده بود...

دکتر: راستی خانم ، دیروز وقتی وسایل اتاقشو که براش فرستاده بودید خواستیم بچینیم تو اتاقش وقتی خواستیم آینشو بزاریم تو اتاقش به شکل وحشتناکی جیغ میکشید. بعدم به صرفش حمله کرد و آینه رو شکست. و تا موقعی که پرستار همه تیکه های شکسته آینه رو از اتاقش بیرون نبرده بود یه کوشه اتاقش نشسته بود و جیغ میزد. شما نمیدونید این چه معنی میتونه داشته باشه؟

مادر آتنا سرشو تکون میده . با شدت بیشتری گریه میکنه . پشتشو به دکتر میکنه و به سمت در خروجی انتهای راهرو میره...

                                          xxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxx

دیشب آتنا با قرص هایی که از اتاق سرپرستار آسایشگاه دزدیده بود خودکشی کرد .پیکر نحیفشو تو یه صبح برفی زمستونی درست یک سال بعد از روزی که داستان ما شروع شد روی تخت فلزی آسایشگاه پیدا کردند در حالی که آینه نسبتا کوچکی رو با تمام وجود بغل کرده بود.

هیچ کس نفهمید که در اون روز برفی زمستونی نحس وقتی آتنا میخواست موهاشو تو آینه شونه کنه وقتی تو آینه نگاه کرد هیچ چیزی ندیده بود. آینه هیچ تصویری از اون نشون نداده بود.آینه تمام آتنا رو نادیده گرفته بود ... اون مدت ها پیش مرده بود.تو همون روزی برفی...

پ.ن. : حرف آخر و نمیگم ، تا نگی خوابت پریده...

                                         ----------------------------------------------

28. Toy SoldierZ

 

آن بالا علف های صف در صف موج میزنند...

دخترک لاغر است. بالای تپه نشسته . آن پایین نزدیک ته دره لودر ها کار میکنند... صدایشان می آید ... همه چیز واضح و مشخص است!  روی زمین نشسته و زانوهایش را بغل کرده ... نگاهش سنگینی تمام کوه ها را حمل میکند ... آستین های راه راه دارد ... ناخن هایی با لاک سیاه  ... یک جفت کفش ALL STAR مشکی به اضافه یه جفت هدفون که روی کردنش آویزان شده و هیچ صدایی از آن بیرون نمی آید ... از آن بالا بیل های مکانیکی که زمین را میکندند خوب معلوم اند ...

بیل های مکانیکی بی هوا میکندند. انگار آهن سرد فراموش کرده  که اینجا برج نیمخواهند بسازند ... آهن سرد بی رحم و بی روح است ...  انگار که یادشان رفته  تن پدر ظریف است ... حتی اگر خاک شده باشد ...

دخترک از آن بالا لدر ها را میدید که میکندند ... با خود فکر میکند. تن پدر رات چه قدر بی رحمانه در هم میدرند ... نکند دردش بیاید ... دوست دارد فریاد بزند که هوی حرام زادگان... اما خفه میشود...مثل تمام بغض هایی که این سال ها خفه شده ... خاک شده است پدر ... خاکِ خاک...

دقایقی بعد حاج امیر را میشد دید که از تپه بالا میامد... از بچه های واحد جستجوست ... پدر را در آن سال های دور خوب میشناخت ... دخترک هنوز روی زمین نشسته و زانوهایش را بغل کرده . حاج منصور یک گردنبند فلزی  به دختر میدهد ... تنها چیزی که از پدر باقی مانده ... دخترک بی هیچ حرفی گردنبند را میگیرد و دور گردنش میاندازد ... انگار هدیه تولد است ... دیگر تنها نیست ... پدر را یافته ... حالا دیگر میتواند تمام شب ، پدر را در آغوش بگیرد... چقدر دور بوده پدر ... اندازه ی تمام ای 22 سال حرف دارد برای پدر ...میخواهد پدر را به تمام دوست ها نشان دهد ... به هر کس ه پدر را رفته میپنداشته...

از جا بلند میشود ... نگاهش سبک تر شده ... به سمت دشت میرود ...  چند قدم اول را آهسته برمیدارم... اما انگار نمی تواند بر شیطنت درونش که میخواهد بدود چیره شود ... میخواهد مزه دویدن با پدر را بچشد. شروع به دویدن میکند... انگار یادش رفته پدر که حالا دیگر پیر شده و رمق دویدن ندارد...شاید اصلا دویدن یادش رفته ...

این پاین هنوز علف های صف در صف موج میزنند...

                                   ----------------------------------------------

29. Iranian Man existential Philosophy

 

دوست دختر قبلیه من واسه من رفته

با یه غریبه تو خونه کار بد کرده !

ولی اصلا ،  اصلا مشکلی نیست !

چون که اصلا اون دختر خوشگلی نیست !!!+!

 

پ.ن.1 : به عنوان توجه کنید!!!

پ.ن.2 :آنچه خواندید قسمتی از یک شعر PR میباشد ( که به طور اتفاقی برای اولین بار در تاکسی شنیده شد!) که به عقیده بنده کامل ترین جمله روان شناسی – جامعه شناسی موجود برای شناخت ابعاد نهان موجودیت مرد ایرانی میباشد !

پ.ن.3 : این حتی میتونه موضوع پایان نامه دکترا هم باشه!

                                      ----------------------------------------------

30.  تواتر اجباری

 

- سلام بو

+ سلام باکتری

- چه جای خوبیه !

+ ...

این روزها مکالمات من و تو همین شکلی شده !

 

پ.ن.1 : خدافظ باکتری!

پ.ن.2 : مارال که برام تو پست قبلی نظر گذاشته بودی اگه میشه یه آدرس میل از خودت بهم بده!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 1:1  توسط  Cursed Ghost  | 
We break our enemies with fear, and we've seen how the tears come around ...we built our confidence on wasteland we've seen how the walls come down ... LIFE BURNS ...Mad days that above us lie ...Life burns from the touch of the Reaper...One love is a crooked lie ...The world lies in the hands of evil...The world lies in the hands of evil ...The world lies in the hands of evil

....:: روز چهارم ::....

                     ::: تا آخر امتحانات مزخرف ترم یعنی تا 18 تیر احتمالا آپ نیمشه! :::

۱5. پرستشگاه نامقدس (قسمت اول)

با یه صدای عجیب وحشتناک که شبیه یه جیغ بلند بود چشماش با وحشت تمام باز شد..تند تند نفس میکشید.نگاهش نگران بود.مردمکاش تو چشمای نیمه باز وحشت زدش میلرزید!  روی زمین نشسته بود.تا جایی که میشد خودشو تو گوشه دیوار جمع کرد.و زانو هاشو تو بغلش گرفت! تنها مهتابی اتاق که به نظر خراب میرسید به طرز وحشتناکی روشن و خاموش میشد! به شدت گیج بود. نمی دونست کجاست.زمینی که روش نشسته بود از یه سری موزائیک خیلی قدیی پوشیده شده بود و دیوار ها به رنگ سبز تیره بودن که بعضی جاهاش نم گرفته بود و ریخته بودن! و یه سری تخت چرخ دار مثل تخت های بیمارستان که روی هر کدوم یه پارچه سفید کشیده شده بودند به طرز منظمی در 2 طرف اتاق چیده شده بودند. یه گوشه دیوار هم یه دست شویی بزرگ فلزی زنگ زده بود که دیوارای اطرافش و شیر هاش پوشیده شده بود از جاهای دست و مایع قرمز رنگی که شره کرده بود و به شکل عجیبی شبیه خون بود! و درست روبروش یه سری دریچه مستطیل شکل بود .دریچه ها تماما" هم اندازه بودند و به طور منظمی کنار هم قرار گرفته بودند.تمام دریچه ها درهای فلزی داشتند که بر خلاف بقیه چیز های اتاق که به شدت قدیمی بودند برق خاصی میزندن . تمام دریچه ها به جز یه دونه بسته بودن.سعی کرد داخل دریچه باز رو ببینه اما به شدت تاریک بود و چیزی مشخص نبود. اون همه اینارو تو فلاش ها و روشن خاموش شدن های مهتابی میدید و تنها صدایی که شنیده میشد صدای چک چک آب از شیر خراب دستشویی بود. هوا به شدت سرد بود.خیلی سرد!

یه چیزی براش عجیب بود! هر طرف رو نگاه کرد نبود.چشمامش به طرز وحشتناکی با یه نا امیدی عجیب داشت جست و جو میکرد! باورش نمیشد.اون اتاق نه در داشت نه پنجره! خیلی ترسیده بود.دندوناش از شدت سرما به هم میخورد.شاید یه در مخفی باشه.باید پا میشد و میگشت! اما به شدت میترسید. انگار مغزش تجزیه شده بود! نمی توست به جز ترس چیزی رو حس کنه. نیمتونست همه اینارو بزاره کنار هم و بفهمه که الان کجاست! حتی یادش نمی اومد اسمش چیه! صدای طپش قلبش رو میشنید ... سریع و با وحشت خاصی میزد.یه چیز تو مغزش مثل رعد و برق حس کرد! اون تو یه جایی شبیه سرد خونه بود!

نکاهش رو دریچه های فلزی قفل شد! اون تو یه سرد خونه بدون هیچ دری زندانی شده بود.پاهاش به طرز عجیبی سست بودن.با کمک دیوار از جاش پا شد.چماش از وحشت لرزید! جیغ وحشتناکش تو اتاق پیچید.روی تمام تخت ها پر بود از جسد هایی که روشون با پارچه های سفید پوشیده شده بود!چسبید به دیوار. از صدای جیغ خودش ترسید و بازم جیغ زد.دوباره نشست روی زمین زانو هاشو محکم بغل کرد! احساس کرد هر لحظه ممکنه از حال بره و به شدت میلرزید.اما این بار از شدت وحشت.

ساعت ها میگذشت...شایدم چند روز.مهتابی اتاق همچنان روشن و خاموش میشد و فلاش های متناوبش چشماشو به قدری آزار داده بود که دچار کوری موقت شده بود.اون هنوز روی زمین نشسته بود.همه چیز همون جوری بود.به شدت نیاز به غذا داشت.اما هنوز ترسش بر احساسش گرسنگیش غلبه مبکرد.تو یه حالت بیرمق بین خواب و بیدار بود که اون صدا اومد.صدای عجیبی بود.آره صدای ناقوس کلیسا بود.آره اون صدای ناقوس کلیسا بود که با صدای یه آژیر عجیب تو هم قاطی شدن.و یواش یواش بلند تر میشد!

ادامه دارد....

داستان زیر رو تو 3-4 قسمت کامل میکنم.

----------------------------------------------------------

16. من شکایت دارم عالیجنابان ... شکایت!

 

                                           

 

 

بیا عزیزم.برات یه سبد بزرگ سیب قرمز آوردم.همشو خوب شستم.خوشمزن بخور.

تعارف میکنی؟ بخور دیگه....

هی با توام.بخور...

ببین داری کفریم میکنیا. د_ بخور دیگه...

هوی حیوون بخور...

حمال مگه با تو نیستم؟

مگه تو نبودی که سیب میخواستی؟ د_ بخور دیگه!

 

 

آخه حروم زاده تو که سیب نیمخوای و دوس نداری می مردی تو اون بهشت لعنتی هم جلو شیکم صاب مردتو میگرفتی.عوضی حتما باید این همه آدمو به فااااااااااک بدی.

 

بخور! جدی میگم. وگرنه میکشمت!

 

دادگاه عدل الهی کدوم گوریه؟ من شکایت دارم. من از آدم و حوا شکایت دارم.

هر چی بلا داره سرمون میاد سر حروم زادگی اون دو تاست.به فااااک دارم  میرم.

هوی خدا کجایی؟ من دارم هواااااااااااااااار میزنم.من شاکیم! من از دست اولین مخلوقاتت شاکیم!

 

آره! همش سر اون دو تاست.باید پیداشون کرد و ترتیبشون رو داد!

اونا بودن که جای من قول دادن که بار امانت الهی رو میکشن نه من!

اونا بودن که فرشته ها بهشون تعظیم کردن نه من!

اونا بودن که سیب خوردن نه من!

اونا بودن که تو و شیطان سرشون  کل کلتون شد نه من !

 

باور کن پدر مادر من یه گهی خوردن که من الان اینجام! من حتی سیب هم نخواستم...

 

پ.ن.1 :هی خدا !منو برگردون همون جایی که بودم.اینو جدی گفتم و گرنه پس فردا از دست خودتم به یه قبرستونی شکایت میکنم!

 

پ.ن.2 : هوی شیطان حروم زاده که اون گوشه نشستی داری حال میکنی و پوزخند میزنی.گم شو از  جلو چشام  یا میگیرمت و یه جوری بهت تجاوز جنسسی میکنم که بری فردا با ننه بابات بیای.افتاد؟ هریییییییییییییییییییییییییییی!

 

----------------------------------------------------------

17. All Star های صورتی من!

 

                                  

 

اپیزود اول!

 

کسی All star  های صورتی منو ندیده؟ همه چیز از یه صبح بهاری شروع شد که نگاه من به زمین حیاط دانشگاه خیره شده بود و یه جفت All star صورتی خوشگل نو از جلوم رد شدن! برقشون کافی بود تا دوباره عاشق شم! اینقدر سریع اتفاق افتاد که حتی یادم نیومد که قسم خورده بودم که دیگه عاشق نشم!

 

 

اپیزود دوم!

 

کسی All star  های صورتی منو ندیده؟  بیچاره صاحابشون! فکر میکنه من عاشق خودشم.نمیدونه من فقط دیونه ی کفشاش شدم! هی مرتب منو از پشت اون عینک گنده ی  Fashion ش نگا میکنه! و من به جای توجه به اون چشمای هیزش و حتی اون هیکل نازش فقط سعی میکنم با All Star های صورتیم     eye 2 eye   برم!

 

 

اپیزود سوم!

 

کسی All star  های صورتی منو ندیده؟ روزهاست که دیگه ازشون خبری نیست! حس بدی دارم نسبت به این قضیه! میدونی؟ شبا کابوسشونو میبینم که صاحبشون یه روز صبح از زور حسودیش قبل اینکه بیاد دانشگاه میذارتشون  گوشه ی خیابونو و صورتی های ناز من می افتن تو یه گونی بزرگ زشت.این کابوس شب ها خوابو ازم گرفته! من بدون All Star هام دیوونه میشم...

 

 

اپیزود چهارم!

 

کسی All star  های صورتی منو ندیده؟ ما با هم واسه نیمه های دیشب قرار داشتیم تا رو تخت من تا صبح عشق بازی کنیم.اما نیومد! شاید ترسیده بود  (؟) از تولد بچه هایی با پاهای صورتی و موهایی از جنس بند کفش!

 

 

اپیزود پنجم!

 

کسی All star  های صورتی منو ندیده؟ میگن عاشق شده.میگن منو ول کرده رفته.میگن عاشق یه Boot  بزرگ خوشگل سیاه شده! حالا من موندمو تمام روزهایی که به یاد All Star هام زیر بارون قدم میزدم. نامرد! حالا دیگه تو روزای بارونی به یاد یکی دیگه پر از آب میشی هان؟؟؟ خوبه حالا منم برم سراغ دختره؟

 

اپیزود ششم!

 

کسی All star  های صورتی منو ندیده. از آخرین باری که دیدمشون یه 1 ماهی میگذره! میخوام روشون بالا بیارم! خیلی جدی گفتم. دیگه تقریبا حالم از All Star  به هم میخوره. به قول سامان All Star خزززه!

 

اپیزود هفتم!

 

کسی All star  های صورتی منو ندیده؟ بالایی دروغ محض بود! من هنوزم بدون اون 2 تا میمیرم! اما اونا منو جزو آدم حساب نمیکنن! آخرین بار وقتی دیدمشون که داشتن تو جاده ای که به قبرستون انتهای جاده میرسه قدم میزدن! شب تاریک و سردی بود... قیافه هاشون خیلی به هم ریخته بود.بنداشونم باز بود.فک کنم از خونه فرار کرده بودن.شایدم خود کشی کرده بود و من فقط روح All star هامو دیدم.با تمام وجودم داد زدم و سعی کردم بهشون برسم اما...اونا یا نشنیدن یا مثل همیشه نشنیده گرفتن!در هر حال خیلی زود تو تاریکی نیمه شب محو شدن!

 

اپیزود آخر !

 

کسی All star  های صورتی منو ندیده .اگه دیدینشون بهشون بگین.... (و نویسنده در اینجا جان به جان آفرین تسلیم کرد.باشد که در بهشت برین با All Star های صورتی محشور شود. آمین! )

 

پ.ن. : Can I Make It any More Obvious ?

----------------------------------------------------------

18. مکاشفات پنهانی!

خدا : همانا ما انسان را در سختی آفریدیم.

من  : لطف کردی!

جمعیت از شدت وجد و احساسات : تکبیر!

----------------------------------------------------------

 

19.  LOVE CHECK FOR BOYZ (SOME THING LIKE BABY CHECK!)

::: فقط نر ها بخوانند! :::

میدونی دوست من؟ این روزا آدم به درونی ترین احساسات خودشم نمیتونه اعتماد کنه! تو دوس دخترتو دوست داری؟ هه شایدم به جای دوس دختر بهش میگی داااااف! حالا بیخیال اینو ! حالا واقعا دوسش داری؟ مطمئنی؟ مطمئنی که تمام دوست دارم هایی که بهش میگی و قربون صدقه هایی که میری و هدیه های گرون قیمتی که برای تولدش و ولنتاین میخری و تا صبح که میشینی و باهاش چرت و پرت میگی و تمام روزهایی که باهاش قرار میزاری و میبریش کافی شاپ و مهمونش میکنی و یا قول ازدواجی که بهش میدی یا شب با ماشینت تا دم خونشون میرسونیش و تمام sms هایی که بهش میزنی و تمام پار.تی هایی که با هم میرید به یکی از 3 تا دلیل زیر نیست؟

1.       دوست  دخترت خیلی خوشگله و تو با داشتنش جلو همه دوستات کم نیماری و حال همشونو میگیری!

2.       یا اینکه در کمال ناباوری تمام کار های بالا رو واسه س.ک.س های آخرهفتتون یا س.ک.س هایی که به مناسبت های خاص انجام میشه (از جمله س.ک.س تولد ، س.ک.س ولنتاین و ..) انجام نمیدی؟

3.       یا فقط به دلیل کمبود محبتی که داری نیست که همه اینارو انجام میدی تا فقط برگرده بهت بگه جدا دوست دارم عزیزم!!! یا با داشتنت آرامش دارم!!! یا تو بهترین دوست پسری هستی که داشتم!؟؟؟

میخوام یه تستی بگم که بفهمی از کدوم دسته ای! میدونی چه جوری میتونی حقیقت رو بفهمی؟

کافیه درست لحظه بعد از ارضا شدنت تو جشن هایی که رو تختت برگزار میکنی (!) ، درست لحظه بعد از اینکه ارضا شدی و تمام شهوتت با یه داد خالی شد بازم یه نگاه به عشق پروانه ایت بکنی! اگه وجودش اونجا بغل دستت رو تخت آزارت میده! اگه مجبوری بهش بگی زودتر پاشه خوشو جمع و جور کنه چون الانه که مامانت اینا بیان در صورتی که میدونی مامانت اینا مسافرتن و تا دو روز دیگه نمیان! اگه احساس نفرت از خودت داری! اگه دوست داری تنها باشی! اگه حتی نمیتونی یه دوست دارم بهش بگی.اگه به نظرت خیلی موجود زشت و منضجر کننده ایه!از از وجودش بدت میاد و پیش خودت میگی زودتر باید بپیچونمش چون یه کیس خدا پیدا کردم سینه هاش از این قشنگتره! اگه دوست داری زودتر شرشو کم کنه! اگه ادا در آوردناش و خودشو لوس کردناش آزارت میده و به نظرت این موجود یه کوودن_ احمقه.اگه حتی اون قیافه ای که تا 10 دقیقه قبل برات مثل فرشته ها بود حالا واست عادی و تکراری شده! اگه به زور بهش لبخند میزنی.اگه دیگه از ناز کردنش لذت نمیبری! اگه میخوای بلافاصله زنگ بزنی بچه ها و بگی موفق شدی!

باید بگم در تمامی موارد بالا تو فقط یه حیون پستی که ش.ه.و.ت.ش این قدر دور احساسش پیچیده بوده که احساسشو دست آویز کرده و مجبورش کرده تا همه اون کارا رو بکنه و اون همه دروغ بگه تا خودشو ا.ر.ض.ا کنه و تو یه دروغ گویی و تو اون آدم رو اصلا دوست نداری . شایدم یه ش.ه.و.ت پرست محضی!

عشق واقعی بلافاصله بعد از ار.ض.ا شدن میاد دوست من! این حقیقته! """ح...ق...ی...ق...ت"""

پ.ن. 1 : ما پسرا موجودات به ظاهر قوی اما از داخل ضعیف و احساساتی و گاهی کثیف و در عین حال بسیار خر میباشم.

پ.ن.2 : در موارد بالا دختر ها هم نقش اساسی دارن و در پست بودن دست کمی از پسرا ندارن .اما از اونجایی که من هر دفعه در اینم موارد در مورد دخترا حرف زدم به صورت روحی بهم تجاوز شده به دلیل درد زیاد این قضیه این دفعه خفه میشم! باشد که رستگار شوم! خودتون نتیجه گیری بکنید لطفا!

پ.ن.3  : من در موردآدم های کثیف و عشق های کثیف صحبت میکنم.میدونم که بین شماها خیلی انسان های مقدسی هم هست.میدونم که خیلی هاتون به خاطر پاکی هاتون قابل پرستیدنید.من حرفام جنبه کلی نداره.من کثیف شدم بچه ها.تو یه لجن زار غرق شدم و همه چی رو از دید کثیف خودم میبینم.اگه شماها این جوری نیستید.اگه شماها هنوز انسانید.از کنار این نوشته هام رد شید! و هرگز وارد دنیاهای کثیفی که ازشون یاد میکنم نشید.من مغرور نیستم .من حکم صادر نیمکنم.من فقط می خوام بعضی چیزارو که فراموش میکنیم یادمون بیاد همین! من فقط دارم مغز کثیفم رو بالا میارم! همین!

پ.ن.4 :واسه نوشتن این پست خیلی بهم فشار اومد.قلبم درد میکنه.میدونم که باور نمیکنید!

                            ----------------------------------------------------------

20. جناب شکسپیر _؟_!_

 

نه خیر جناب شکسپیر عزیز من

این روزا این بودن و نبودن نیست که مسئلست :

 

این روزا این کر.دن یا نکر.دن که مسئلست! (شایدم شدن یا نشدن!) *

این روزا اینکه پوچ گرایی تسلیمت کنه یا جلوی مذهب زانو بزنی مسئلست!

این روزا اینکه اینکه چه جوری میشه مرز انسان پست مدرن رو با یک انسان سورئال تشخیص داد مسئلست!

این روزا اینکه بپرستی یا نپرستی مسئلست !

این روزا اینکه واسه فهمیدن  و درک کردن چه قدر حاضری بها بپردازی مسئلست!

این روزا اینکه چرا همه دارن به رومئو و ژولیت تو که عین واقعیته به چشم داستان های تخیلی ژول ورن نگاه میکنن مسئلست! (آیا عشق مرده؟)

این روزا اینکه بشر داره به سمت تعالی میره یا به قعر چاه تاریکی های شوم مسئلست !

این روزا اینکه خدای گم شده رو باید بین خطوط نهیلیسم نیچه پیدا کرد یا بین سطور کتاب مقدس یا حتی نظریه های روانشناسیه فروید که همه چی رو میچسبونه در کووون تربیت بچگیت یا استدلالت فلسفی شوپنهاور مسئلست!

 

افتاد دوست روز های تنهایی من!؟ تو هم دفعه بعد برو عمتو مسخره کن!

 

پ.ن. : Now Life Devalued Day By Day !!!

پ.ن. 2 : یه شکسپیر مونده بود که ...

* : به قول یه دوست زندگی 2 تا حالت داره : یا میکنی یا میشی!

 

یاداشت کوتاه :

 شکسپیر عزیز!

بعد از رفتنت از این دنیا اوضاع جهان خیلی تخمممی شده! میدونی؟گاهی به اون جهانی که تو توش  زندگی میکردی و به هملت و پارادوکس های درونیش و به لرد کانتر بوری و به مکبث و جایی که وجدانش به جنون میکشدش و به لرد آونتاس  و اون